امتحان IT رو امروز ساعت 11 دادیم,IT دوست داشتنیترین درسی بود که این ترم داشتم و از رفتن سر کلاسش لذت میبردم یادش بخیر آخرین جلسه فقط سر کلاس خندیدیم انقدر که با دستمال اشک چشمهامون رو پاک میکردیم, کلاسی پر از حسهای خوب بود
تمام دیشب با یکی دو تا از بچه ها تلفنی درس خوندیم و با این حال سر جلسه مسخره ترین سوال ممکن یادم رفت و تازه با پرویی تمام از سوال استاد اشکال گرفتم و زیر برگه نوشتم که استاد به نظرم این سوال با این متد جواب نمیده ولی بعد از یه ربع اومدن گفتن استاد گفته متد رو خودتون بگید بعد دوباره اومدن گفتن استاد گفته همون درسته ولی اگر دوست دارید خودتون متد رو بگیدو جالب اینجا بود که حتی یه نفرم در مورد این سوال سوالی نپرسیده بود ولی خود استاد هی میخواست سوتیش رو ماست مالی کنه.
دلم برای بعضی دوستام لک زده بود که سر امتحان IT دیدمشون هر چند از بس پشت هم امتحان داده بودن خواب الود بودن و خیلی لاغر شده بودن کلا امتحان رابطه مستقیم با لاغری داره تازگی ها دلم زود بزود واسه دوستام تنگ میشه
پ.ن:تا امتحان کامپایلر تحمل کن فقط 2 روز
+
نوشته شده در چهارشنبه
1387/04/05ساعت 11:38 بعد از ظهر توسط yas
|
فقط سه هفته است تموم میشه
بذار این امتحان IT و کامپایلر هم بدی وبعد تموم میشه
فقط چند روز دیگه تحمل کن فقط چند روز
.میدونم خیلی سخته
میدونم داری از فکرش و از این سه هفته طولانی عذاب میکشی و به ترم اخر فحش میدی که چرا اخره و یکی مونده به آخر نیست ولی تحمل کن فقط چند روز دیگه
چند روز دیگه اون آرامش,اونچه که تو این چند ماهه گمش کردی میاد سرغت میاد و با دستهای باز در اغوشت میگیره و تو میتونی از تمام این بزرگترین آرامشت که با تمام استرس بهش رسیدی لذت ببری.
میدونی که این آرامش فقط برای چند روزه و تو یه حاشیه ای ونه بیش از این ولی همون هم خوبه فقط چند روز مونده تا این آرامش به سراغت بیاد.
میدونم این آرامش الان داره اتیشت میزنه میدونم داره از تو آبت میکنه میدونم الان شده همه امیدت ولی باید تحمل کنی چون تو میتونی و خوب میدونی که جات کجاست
تحمل کن فقط چند روز مونده تا آرامشت.
+
نوشته شده در دوشنبه
1387/04/03ساعت 11:33 بعد از ظهر توسط yas
یه پسره هست توی دانشگاه ما که تبریزیه و کلا از قیافشم مشخصه که ترکه حالا نه اینکه بگم ترکها فلان و بهمانن فقط چون برای ترک ها و مردم اون نواحی سخته تو یزد بمونن واسم عجیب بود و پسره آخره نمکه و کلی هم با مزه است.
ترم قبل یکی دو تا کلاس باهاش داشتم که یکم مسخره بازی در اورده بود و زیاد ندیده بودمش تو دانشگاه ولی این ترم انگار باهاش درس ریزپردازنده داشتم و چون سر جلسه امتحان دقیقا صندلی بغلیم بود و چون سر جلسه این مراقب ها کلا اگر گیر ندن میمیرن اومدن و به این گیر دادن.
حالا امتحان از اون امتحان ها بود که از بس باید مینوشتی دستت یه وقتهایی حس مرگ بهش دست میداد خود من بعد از سوالهای تعریفی دیگه میخواستم جمع کنم برم یعی دستم تو چشم ذل زده بود التماس میکرد که بسه ولی استاده هم نامردی نکرده بود بعد از تشریحی ها 4 تا سوال توپپپپپپپپپپپپپپپپپپ برنامه نویسی داده بود در حد تیم ملی و همیشه هم این استاد وقت برای امتحان کم میده حالا با یه همچین امتحانی پسره نشسته بود در و دیوار نگاه میکرد یعنی رسما هیچی نمینوشتا, بعد یه دمپایی لاانگشتی ابری پوشیده بود اومده بود سر جلسه و چون یکم تپلم هست دمپاییه له میشد زیر پاش, من که تا دمپاییش رو دیدم مردم از خنده نه که فکر کنید نمیفهمه که نباید این رو تو دانشگاه اونم تو دانشگاه گیر ما بپوشه بلکه از سر دلقک بازی پوشیده بود , هیچی دیگه مراقبه هم دیوار کوتاهتر ازدیوار اون پیدا نکرده و با قد نصف قد پسره اومد به پسره گفت اون چیه(اشاره به جعبه عینک) پسره هم گفت جا عینکی, گفت بازش کن ,پسره هم تق زد و در جا عینکیش رو باز کرد حالا جا عینکیش از اینها بود که از بالا باز میشه نه از پهنا, مراقبه برگشت گفت اون دستمال عینک رو از تهش در بیار, پسره هم با خونسردی با خودکار دستش افتاد به جون جا عینکه که دستمال رو در بیاره حالا شما یه مرد قد بلند تپل و با یه کلاه نقاب دار رو سرش و دمپایی ابری رو تصور کنید که داره با بدبختی یه پارچه رو در میاره من که فقط سعی میکردم چشمام رو ببندم و نخندم,پارچه رو کاملا مچاله در همونطوری مچاله گرفت جلو مراقبه که زن بود, زنه هم گفت بازش کن, جاعینکی رو گذاشت صندلی بغلی بعد دستمالی که اندازه کف دستش بود رو با دو دست گرفت و مثل شعبده بازها تکون داد و تو چش زنه نگاه کرد گفت تق از توش خرگوش در نمیاد یعنی من مردم از خنده سرم رو چرخوندم و گذاشتم رو میز به مدت 5 دقیقه شونه هام میلرزید از بس خندیدم بعد سرم رو اوردم بالا دیدم مراقبه خودش داره میمیره از خنده ولی جلو خودش رو گرفته بود و به خنده من نگاه میکرد,خدایی اگر پرتم نمیکردن بیرون سر جلسه قهقهه میزدم تا اخر جلسه مراقب تو دهنم وایساده بود ولی خدایی روحیه ای بود برای من که هم اون روز وصایا داشتم و بعدش برای اون امتحان سنگین که داشتم میدادم
+
نوشته شده در دوشنبه
1387/04/03ساعت 11:10 بعد از ظهر توسط yas
|
توی فرجه ها همش دنبال کادو واسه عزیز ترین هام و کلاس های کنکور و دیدن ندای عزیز دلم(قد) که از مکه میومد و شده حاج خانم و ........ بودم در حدی که به هیچ کاری که باید میرسیدم نرسیدم .
هیچ وقت برای کادو خریدن به مرز جنون نرسیده بودم. میخواستم برای مادر یکی از دوستام کادو بخرم ولی حتی نمیدونستم چی بگیرو و دوست گرامم واسه اینکه نکنه به من تحمیل بشه نمیگفت که مادرش چی دوست داره و جون من در اومد تا گفت والبته منم رفتم رو اعصابش, مادر این دوستم رو خیلی دوست دارم با اینکه کاملا نوع زندگیشون و فرهنگشون با ما و خانوادمون فرق داره در حدی که حتی نمیتونستم واسشون پارچه یا لباس یا کیف یا ... بگیرم و من فقط یک بار با هاشون صحبت کردم ولی رسما دارم لحظه شماری میکنم که مادرش رو ببینم,برای خودم هم جالبه که من انقدر از مادر یه نفر دیگه خوشم بیاد ولی هرچه که هست میدونم که احتمالا هیچ وقت نخواهم دیدش و شاید حتی دیگه صداشونم نشنوم ولی با همه اینها دوسشون دارم.
برای کلاس کنکور دنبال 3 تا موسسه بودم 1.پارسه 2.نصیر 3.پوران پژوهش
پارسه برترین استاد ها رو میاره ولی با قیمت های بالا در حالی که همون استاد با همون تعداد ساعت با نصف اون قیمت داره درس میده ولی بعضی استادهاشم هیچ جا نیستن و دست نیافتنین!!!!
نصیر که مربوط به داشگاه خواجه نصیره هم از لحاظ قیمت خیلی مناسب بود و هم استاد های متوسط و خوبی داره و قیمتش هم واقعا با بقیه جا ها قابل مقایسه نیست مثلا اساتید پارسه و پوران پژوهش(مهستان) توی نصیر با نصف و حتی کمتر دارن درس میدن.
پوران پژو هشم که با استاد هایی که به نظر خوب و یا عادی میومدن و با قیمت کمی کمتر از پارسه
در کل الان 3 درس پارسه و5 درس نصیر رو تصمیم دارم بنویسم
پ.ن:دارم لحجه بندری رو یاد میگیرم البته بهتره بگم زبان بندری رو از بس که کلما ت جدید دارم ولی در کل خیلی خوشم میاد ازش:D
پ.ن:کادو یه ادکلن خریدم البته خیلی دنبال عطر گشتم ولی واقعا عطری که دوست داشته باشن هیچ جا نداشت:(
+
نوشته شده در دوشنبه
1387/03/27ساعت 10:45 بعد از ظهر توسط yas
|
احساس ميكنم همه جيز! داره يه جور بدي بيش ميره.
خودم با دستهاي خودم برترين اتفاق زندكيم! رو هل دادم به يه سمت ديكه! و فكر ميكردم دارم كار درستي ميكنم و واقعآ هم كارم محشر بود ولي اصلا فكر نميكردم خودم انقدر عذاب بكشم و هر روز رو از روز قبليش سخت تر سر كنم.
خريت كه ميكن! همينه ديكه!
ب.ن:الان كه توي اتوبوسم تهران_يزدم و دارم با موبايل مينويسم و ميفرستم قدر كي بردم رو بيشتر ميدونم و دلم يه لب تاب ميخواد.موبايل عزيز جي! ميشد اكه به جاي عربي فارسي مينوشتي!
+
نوشته شده در شنبه
1387/03/25ساعت 9:35 بعد از ظهر توسط yas
|
امروز روز آخر دانشگاه بود,یعنی آخرین روزی بود که من میرفتم دانشگاه تا سر یه کلاس بشینم و حضوری بزنم و جزوه بنویسم و از پروژم دفاع کنم.
روز قبلش انقدر از بابت این موضوع ناراحت و داغ و قاطی بودم که خیلی بیخود و بی جهت از خونه زدم بیرون.
این حرکت رو تقریبا در 10 سال گذشته نداشتم یعنی نشده بود که من بخوام فقط توی خونه نباشم حالا هر جای دیگه بودم بودم!!! و چون هیجا نداشتم برم و همه دوستام میبد بودن و من یزدم مثل بچه ادم رفتم خونه داییم, انقدر حالم بد بود که رسما توی راه هر آن حس میکردم میتونم گریه کنم!!! و یه تیکه راه رو که تقریبا یه ربع پیاده بود رو با اینکه همه جور وسیله نقلیه ای هم داشت نیم ساعت پیاده رفتم و به ندا فحش دادم که چرا اینجا نیست البته نه زیاد چون ندای عزیز دلمم الان مکه است و من الان رسما بجز اون هیچکس رو ندارم که چسبیده به کعبه برام دعا کنه که نکنه خدا افتضاحاتی که داشتم رو ببخشه.
خلاصه با سرعت مورچه خودم رو رسوندم خونه دایی جان و سعی کردم با کلی کلیپ و تیکه فیلم سر بچه ها رو گرم کنم که به من گیر ندن ولی خوب مگه میشه دختر دایی های عزیز چسبیده به من باشن و به من گیر ندن.
انقدر به در و دیوار زل زدم که همه رو دپرس کردم
صبحم مثل آدم ساعت 6 بلند شدم و پیاده رفتم تا محل سرویس ها ؛ توی این ترم برای اولین بار به سرویس اول رسیدم و مثل همیشه نفر آخر نپریدم بالا و یا اینکه جا نموندم و مسئول سرویس با ماشین خودش منو دنبال سرویس نبرد تا برسیم بهش
اول صبح و کلاس کامپایلر ودرسی که فقط سعی کردم گوش بدم و خیلی راضی نبودم که مجبور شدم بنویسمش و در هر دقیقه که میشد از کلاس میومدم بیرون برای رسیدن به دفاع پروژه مالتی مدیا و توضیح نکات مخفی پروژه بقیه بچه ها که اخرشم دقیقه آخر رسیدم و انقدر موقع دفاع بقیه نکات جالب سایتشون رو به استاد نشون دادم و پریدم تو حرف استاد تا بچه ها یادشون بیاد و جواب بدن که موقع دفاع من 20 تا سر تو مونیتور بود و همه منتظر بودن استاد پوستم رو بکنه ولی استاد با آرامش 2 تا دونه سوال بیشتر نپرسید ولی وقتی استاد داشت نمره میداد کلی جلو اسمم انگلیسی نوشت البته واسه بقیه هم مینوشت ولی نه انقدر, بهش میگم استاد هرچی طولانی تر باشه به 20 نزدیکه یا صفر بهم قاه قاه خندید!!,بعد که دید من جدی دارم میگم خودش رو جمع کرد گفت نگران نباش!!!!!!!
روز اخره بازم تا دم رفتن داشتیم توی فتوکپی دانشگاه توسر هم میزدیم تا جزوه های نداشته کپی بشه,به هر حال روز خوبی بود ولی پر ازغم و حتی یه نفر نبود که کمی درکم کنه
خدا رو شکر میکنم که من خیلی این 4 سال رو دانشجویی نگذروندم وگرنه تا حالا از بابت تموم شدنش دق کرده بودم
الان و این روزها یزد و میبدی که همیشه در حال فرار بودم ازش و تا 1 روز تعطیل میشدم خودم رو مینداختن تهران و هر کس ندونه شما ها میدونید سر این که یزد نباشم و مهمان بگیرم چقدر مکافت کشیدم ولی الان حاضرم درسام رو بیفتم تا فقط یک ترم دیگه توی دانشگاه باشم حتی اگر ازم بخوان الکترونیک و ریاضی مهندسی و pl و پایگاه با ملا حسینی رو پاس کنم
+
نوشته شده در دوشنبه
1387/03/13ساعت 10:45 بعد از ظهر توسط yas
|
دیدید وقتی یکی داغونه میزنه همه چیز رو میریزه بهم, خودم از همین دسته ادمهام ولی هیچوقت بدتر ازخودم رو ندیده بودم که دیروز سر کلاس IT دیدم و هنوز مغزم هنگه!
کار زیاد دارم ولی حوصله انجام هیچ کدوم رو ندارم در نتیجه امروز شروع کردم به تمیز کردم کیبردم که کلی حال داد ولی اون قسمتش که یه سری دکمه ها گم شد اصلا حال نداد
در عوض الان من با یک عدد کیبرد تمیز دارم کار میکنم که خیلی لذت بخشه:D
اینها دکمه های کیبردم هستن که ریختمشون توی آب که تمیز بشن:ی

اینجا هم که دارم کلیدها رو در میارم!! ببینید چقدر کثیفه خودم شکه شدم از دیدنش

وقتی میخواستم بذارمشون سر جاشون کاملا حس یه پازل رو بهم میداد:دی

خوش باشید
+
نوشته شده در جمعه
1387/03/03ساعت 2:35 بعد از ظهر توسط yas
|
- یکی از فرق های ما بچه ها توی این که ما ها موقع انتخاب باید کمی آینده نگر باشم و فقط یه شادی ,لذت و یا یه سود لحظه ای رو نبینیم, هر چقدرم که توی لحظه برتری زیادی داشته باشه, مثلا وقتی از یه بچه بپرسی مامان یا بابا رو بیشتر دوست داری یا یخمک؟ شک نکنید که اگر حتی ذره ای دلش یخمک بخواد میگه یخمک!! و هر چند بارم که تکرار کنید نمیتوانه انتخاب دیگه ای رو داشته باشه. ولی همین بچه وقتی 7-8 سالش شد کمی بهتر نگاه میکنه و دقت میکنه که در کل کدوم رو دوست داشتنی تره نه فقط در آن,حالا یه سوال!!ما در مقابل یه بچه 7-8 ساله و دنیاش, به اندازه سنمون و دنیامون بزرگ فکر میکنیم؟
خودم از همه بدتر.
- برای درس کامپایلر استاد آروم و با مزه ای داریم که یکم تپلیم هست
سوال های میان ترمش رو کمی سخت داده بود! امروز داشت نمره ها رو میخواند و تا رسید به اسمم برگشت گفت ایشون اومده؟ دستم رو بلند کردم, برگشته میگه تو کار و زندگی نداری انقدر درس میخوانی؟بچه زندگی کن!کلاس رفت رو هوا خودمم مردم از خنده, چپ میرفت راست میومد یه تذکر بهم میداد که انقدر درس نخوان زندگی کن,اولین بار بود که یه استاد بهم میگفت درس نخوان و خودش میخندید.
امروزم به تیکه های بچه ها که استادم ازت شاکیه و کم اورد گذشت.روز خوبی بود
- توی جا کفشی میبینم یه کفش مشکی داره بهم نگاه میکنه واقعا خوشحال شدم از اینکه دیدمش, این کفش رو برای دانشگاه خریده بودم و مجبور شدم جنس چرمش رو هم بخرم چون اینجا همیشه خاکیه و امروز توی ترم 8 با کفشی که روز اول دانشگاه باهاش رفتم سر کلاس اومدم دانشگاه,حس با مزه ای بود
پ.ن:دلم عجیب گرفته,امروز خیلی خندیدم تا شاید یکم روحیم عوض بشه وکلی هم سر به سر دوستام گذاشتم ولی باز الان حوصله هیچی رو ندارم و اگر میشد بازهم برای ساعتها میخوابیدم تا فردا و کلاس بعدی....
+
نوشته شده در دوشنبه
1387/02/23ساعت 4:41 بعد از ظهر توسط yas
|
*یادم میاد دبیرستان که بودم گاهی پیش میومد که با خودم حرف بزنم ولی همیشه حواسم بود, تازگی ها با خودم فکر میکنم فکر میکنم ویهو میبینم که دارم حرف میزنم, خودم خیلی خندم میگیره دیروز دیدم خیلی راحت لبخند میزنم بدون اینکه حواسم باشه که چی رو دیدم امروز همه حواسم به این بود که هر لحظه که لبخندم رو حس کردم یه سرچ کنم و ببینم آخرین تصویری که دیدم چی بوده. بامزه بود وقتی دیدم یه بار به شیرین زبونی یه بچه داشتم لبخند میزدم ویه بار هم به پیرمرد70-80ساله ای که از اتوبوس پیاده شد و وقتی دید که هوا طوفانی شده و از شدت خاک چشم چشم رو نمیبینه دوید و از خانمی که توی ایستگاه بود بلیط رو گرفت و با کمر خم دو باره دوید و دادش به راننده تا اون خانم 2-3 قدم نیاد و زود سوار بشه. یه بارم داشتم به اینکه راننده اتوبوس صبر کرد تا خانمی که بچه کوچیکی توی بغلش بود کاملا بشینه روی صندلی و بعد حرکت کنه:دی و تازه متوجه شدم به همه اینها با فکر لبخند میزدم ولی بهشون توجه نمیکردم و ذهنم رو بهشون مشغول نمیکردم.
*یه آقایی امروز اومد دم در و با یه نفر دیگه از فامیل ما کار داشت و وقتی گفتم اینجا نیستن گفت پس به لحظه شما بیاین دم در,منم همچین خوشحال رفتم دم در, بعد یه دختر خانم خوش رو باهام سلام علیک کرد و پشت سرش اون آقایی که اصلا به ذهنم آشنا نبود شروع کرد به احوال پرسی البته یطوری انگار شکست و من رو یهو دیده وخجالت میکشه ببینتم و من داشتم میگفتم چه زود صمیمی شد!!!! و یه کارت عروسی دادن دستم, منم به گفتن اینکه چشم حتما میدم خدمتشون و انشالا خوشبخت باشید اکتفا کردم و اونها هم از خودمم دعوت کردن. بعد از یک ربع دیدم همین فامیل که آقای داماد اومده بود و خونه ما دنبالش میگشت خیلی نگران اومد و با خجالت کارت رو گرفت و من داشتم با خودم فکر میکردم این چقدر غر میزد که دوستش واسه عروسی دعوتش نکرده و اینا ,بدبخت با عروس پاشده بود اومده بود دنبالش واسه دعوت عجب آدمیه!!!! گذشت و گذشت تا دیدم مامانم با کارت اومد خونه میگم به به چه خبره امروز؟ بعد مامانم میگه شناختیش؟میگم نه والا!!!بعد مامان جان با چشمای گرد بهم زل زد که واقع حالت خوبه؟ خندم گرفت وقتی مامان توضیح داد که من فقط به یه نفر اجازه دادم بیاد خواستگاری اونم با کلک سوار کردن خالم و انداختنم وسط مجلس خواستگاری و آخرشم با یه نه خالی خال خالی تموم شد و جناب داماد امروز ما دقیقا همون آقا بود و من واقعا نشناختمش و اون بیچاره هم از اینکه من یزدم چقدر شکه شده بود.همه به عقلم شک کردن خودم بیشتر, ناسلامتی من حافظم محشر بود . ولی خدایی خودش نبودا خالی میبندن, اصلا شبیه اون آدم قبلی نبود,به هر حال امیدوارم خوشبخت باشن خیلی به هم میومدن
پی نوشت:دلم عجیب حافظ میخواد کسی میاد برام حافظ بخونه؟دوست دارم بشنوم
پی نوشت:خدا ایران سل را لعنت بفرماید:) البته کمی:)
+
نوشته شده در سه شنبه
1387/02/17ساعت 11:25 بعد از ظهر توسط yas
|
ساعت 8 صبح توی میدان تازه گل کاری شده جلو دانشکده کشاورزی یه پسرک 9-10 ساله رو دیدم که نشسته کنار یه گل و یه شلنگ سبز دستشه و بی حال داره به گل رز قرمز, آب میده با خودم فکر میکنم خیلی زشت و دور از تصور که یه بچه کوچیک کار کنه بخصوص توی دانشگاه اونم 8 صبح,ساعتی که بچه های کوچیک دیگه با نوازش مادرهاشون دارن راهی مدرسه میشن, پسرک انقدر خسته بود که نشسته بود و به گلها آب میداد و چشمهاش هنوز خواب آلود بود, فکر اینکه دیشب کجا خوابیده و پدر یا مادری داره تمام ذهنم رو گرفته بود. یک ربع بعد که داشتم باز کنارش رد میشم, میبینم که داره با شلنگ آب بازی میکنه و دور خودش میچرخونتش و به گلها آب میده خیلی میخواستم بدونم کدوم مسئول اجازه داده که یه بچه توی دانشگاه کار کنه اونم ساعتی که باید مدرسه باشه,دو هفته است که این فکر و تصویر پسرک که نشسته کنار گل داره اذیتم میکنه.
پسرک رو دیگه توی دانشگاه ندیدم جای اون رو لوله های آبیاری قطره ای گرفته نمیدونم باید خوشحال بود یا ناراحت حداقل اینجا کسی اذیتش نمیکرد.امیدوارم اگر جای دیگه ای برای کار میره اذیتش نکنن و بهش برسن.
پی نوشت۱:اگر به خدا بگیم برامون دعا میکنه؟دیگه فکر نمیکنم بجر خدا کسی بتونه کاری بکنه حتی دعا
پی نوشت۲:من بعد از چند سال موفق شدم و موبایلم رو عوض کردم البته همه رو هم روانی کردم تا خریدمش,واقعا به تشویق نیاز دارم:دی
+
نوشته شده در جمعه
1387/02/13ساعت 3:8 بعد از ظهر توسط yas
|