تبليغاتX
WHAT A DAY

myrules

mahboub

myrules

http://myrules.blogfa.com

WHAT A DAY

WHAT A DAY

WHAT A DAY

همگان به دنبال خانه میگردند,من کوچه خلوتی میخواهم بی انتها, تنها برای رفتن.
دانشجو ی رشته کامپیوتر -نرم افزار هستم
فعلا بجز درس خوندن و .... کار خاصی انجام نمیدم.
سعی دارم زندگیم رو خودم بسازم و فعلا در حال تلاش برای ساختن زندگیمم (:
آخرش یا سازش میکنم یا میسازمش:)) روزها,خانه های زیبای زندگی من

WHAT A DAY

WHAT A DAY
روزها,خانه های زیبای زندگی من
اگر قرار بود بمیرم دو!!!

و خوشحالم که هیچ کسی رو ندارم که زندگیش به من وابسته باشه و روی من حساب کنه

چون این یکی هم کمتر از ازدواج کردن نبود و در هر دو حالت باید بهش محبت میکردم ولی یه اتفاق جالب میفتاد, دیگه اونوقت همه چیز برام عادی میشد دیگه حتی اگر یه موضوعی در حالت عادی به حد جنون میرسونتم توی این چند ماه اصلا اهمیت نداشت چون فقط 3 ماه بود دیگه, چه فرقی میکنه که خونه رو بریزه به هم یا مثلا خیلی خوش اخلاق نباشه یا مثلا خوشش بیاد من رو مسخره کنه یا مثلا یادش بره سالگرد وتولد و.... بوده یا اصلا من رو فراموش کنه و دوستهاش و... رو به من ترجیح بده, یا هی بخواد بخوابه,اصلا به من چه بذار خوش باشه, بذار من رو بپیچونه, بذار راحت تر من رو فراموش کنه, منم به درک میمیرم دیگه چه اهمیتی داره میمیرم دیگه

میدونید به یه چیز دیگم فکر کردم و خدا رو شکر کردم که این یکی رو هم ندارم!

 اونم بچه هست(ها ها ها) خدا وکیلی فکر کنید من بخوام بمیرم ولی یه بچه داشته باشم , نگران نباشید من 40 سالم نیست ولی اگر زود ازدواج میکردم تا الان حداقل!!! یه بچه رو داشتم اونوقت با اجازتون همه حرفهای بالا میشد حرف مفت, چرا؟ چون دیگه من غلط میکردم خودم رو میکشیدم کنار و میذاشتم بقیه من رو فراموش کنن, اصلا بیجا کردن من رو فراموش کنن, اونوقت بچم چی میشد؟ هان؟(چه جو گیر که میگن منما) اگر بچه داشتم جونم در میومد چون باید بچه رو یطوری تو محبت خفه میکردم در حالی که وقتی مردم بچه اذیت نشه,مطمئنا خیلی از شبها نمیخوابیدم تا بتونم بیشتر از سه ماه نگاش کنم

 باید برای هر سال تولدش کادوهای کوچولو و گنده درست میکردم که فکر نکنه مادرش به فکرش نبود و همچنین برای دیپلم گرفتنش برای دانشگاه رفتنش و حتی ازدواجش و همه و همه کادو تهیه میکردم و میدادم یکی براش نگه داره ,تازه  باید براش کلی نامه مینوشتم اونم نه تایپی بلکه دستی برای هر سالش که  تا مثلا بدونه من یادمه که میخواد بره کلاس چهارم و کلاس چهارم یکم سخت تره بهش بگم منم با جدول ضرب مشکل داشتم و اگر دختر بود بدونه که اگر بودم میخواستم که خیلی پسرها رو تحویل نگیره و اونی که بخواد بیاد خودش میاد و احتیاج نداره از خودش مایه بگذاره تا کسی بیاد یا نیاد بمونه یا نمونه و بهش میگم اگر دختر تپلی شده من اول از همه عاشقشم بقیه هم غلط کردن بهش میگن چاق اصلا بزنه تو دهنشون و اگر پسر بود میگم که اگر دختری رو دوست داشت ولی میدونست که به هر دلیلی سرانجامی نداره سعی کنه مواظب دختر مردم باشه و رسما بیخیال یه دوستی عادی هم بشه البته اگر دختره رو دوست نداره امیدوارم یه جور توپی  دختره حالش رو بگیره تا بفهمه داره چی کار میکنه اصلا چه معنی داره

 باید براش لباسهای گوگولی میخریدم که بچه لباسهاش به انتخاب خودم باشه باید براش کلی کتاب میخریدم و کلی اسباب بازی که دوست دارم باهاشون بازی کنه , باید کتابهای که خودم میخوندم رو براش دسته بندی میکردم تا اگر یه وقت خواست بدونه من چیا دوست داشتم گیج نشه و از همه مهمتر اینکه شک نکنید مخ باباش رو میترکوندم از بس که حرف میزدم و نظریه پردازی میکردم ,خوب خدا رو شکر که ندارمش. وگرنه خیلی سخت میمردم

اگر قرار بود بمیرم یکم بیشتر راه میرفتم به چند تا شهر که دوست دارم ببینم سر میزدم مثلا حتما به یه جزیره میرفتم حالا مهم نیست کدوم جزیره حتما به اصفهان میرفتم به بوشهر میرفتم به تبریز میرفتم به ماسوله به سرعین و......موزه فرشم میرفتم, کتاب خوندن هام رو  زیاد میکردم و فیلم دیدن هام رو کم و بیشتر از همه قرآن میخوندم نه چون خدا ببخشتم چون اگر کسی بدونه کی میمیره و دعا کنه که بخشیده بشه اصلا به حساب نمیاد, پس فقط میخونم که بفهمم خدای من چی رو میخواست به من بفهمونه ولی من از کنارش به راحتی گذشتم و تا حالا نفهمیدم.

شاید فقط مجبور باشم بجز مامانم به یه نفر زنگ بزنم و بگم که بهت دروغ گفتم ولی اگر بازم قرار باشه همون دروغ رو تکرار میکنم.

از مردن نمیترسم شایدم مثل سگ میترسم ولی چاره ای ندارم به هر حال باید جواب کارهایی که کردم رو پس بدم خوشحالم که بجز خدا هیچ کس دیگه اعترافات من رو نمیشنوه

 پ.ن: این پست رو شومپخ روز قبل نوشتم الان اومدم  تصحیحش کنم میبینم وای خدایا من چقده ناراحن بودم وقتی اینو مینوشتم. دلم واسه خودم سوزید

پ.ن۲: باز من خواستم برم دوستامو ببینم از زمین و زمان خر مگس داره میباره به چه گندگی

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/02/28ساعت 3:29 بعد از ظهر توسط mahboub |
پسری که انگشتر دوست داشت و بوس پس میگرفت

یک عدد انگشتر خریدم که نگینش عوض میشه و من هم هر چند وقت یک بار دنبال خرید نگین جدید براش هستم

آخرین بار که کلی نگین جدید خریدم, بستش رو جلوی خواهر زاده کوچولوم باز کردم و هی داشتم امتحان میکردم ببینم با هر کدوم چه شکلی میشه

امروز خواهر جان تماس گرفتن که میشه با فرزند ما یه صحبتی بکنی که بیخیال انگشتر تو بشه میگم وا یعنی چی؟

میگه رفته از روی روتختی وهر جایی که مروارید یا نگین های گرد داره یکی میکنه و میاد میذاره لای انگشتهای فینگیلیش و میگه مامان به نظرت خشکله؟ شبیه انگشتر خاله هست؟ به نظرت این یکی بهش میاد یا اون یکی؟دختر شدم؟

 

 تا حالا فکر کرده بودید که بوس هم پس دادن دارد؟

وارد اتاقش که میشم دستهاش رو باز میکنه و بغلم میکنه و میگه صورتت رو بیار بوست کنم بعد که بوسم میکنه قلقلکش میدم ولی تا میام برم کنار با عصبانیت میگه بوسم رو پس بده؟ یعنی چی که بوسم نکردی رفتی؟ مگه الکیه؟

+ نوشته شده در شنبه 1388/02/19ساعت 9:56 بعد از ظهر توسط mahboub |
استاد گره میزنند

انسان جوگیر شاخ و دم ندارد که

مثلا من و ببین! ندارم که؟ دارم؟

یک حالی داد که خیلی الکی و بیخود و بی جهت رفتم مقداری موجود شبه انسان رو از 360پاک کردم

آی حال داد آی حال داد که نگو بعد جو گیر شدم ومثل ملخ افتادم به جون کامنت های 360  و باز از هرکی  سر و گوشش میجنبید هر چی بود پاک کردم کار به جایی رسید که 360 شک کرده بود هی فرط! فرت! میومد از من پسورد میگرفت ببینه خودمم یا یکی اومده هکم کرده

 

ای این دانشجوهای قدیم و جدید چه کرده اند در یونی ما!!!!!!

یک استاد داریم در حد هاپو به هیچ صراطی مستقیم نیست حتی چپ و راستم نیست

این استاد هاپو که موجود شریفی به نظر میامد, میاید مثلا کلاس کاری بگذارد و میرود از روی سادگی  میگوید بچه ها این............. ادرس سایت من است سوالات و بقیه کوفتهایی که میخواین اونجاست برید و از اینجا بگیرید.

فرزندان برومند از خدا بی خبر دلقک  دل استاد خون کن هم که ماندم بگویم دستشان بشکند یا درد نکند سایت بی فیلتر و تر و تازه  استاد را هک کرده و چه عکسهایی که نگذاشته بودن

سایت استاد کاملا الان چیز شده!

بسی خندیدیم ولی خدا همگیشان را بیامورزد چون توفیق اجباری شامل حالشان خواهد شد و ترم بعد در خدمتند

 

+ نوشته شده در جمعه 1388/02/18ساعت 8:1 بعد از ظهر توسط mahboub |
فروردین همیشه مشکوک

برای دنبال کردن کارهای دانشگاهم فقط برای یک هفته تصمیم گرفتم برم یزد ولی با چندین اتفاق مثل فوت عمه بزرگم مجبور شدم برای یک ماه اونجا بمونم.

تمام سعیم رو کردم که روزهام رو پیش دوستام بگذرونم شاید  برای فرار از همه,با کلی دوز و کلک رفتم خونه یکی از دوستام در میبد که کلا از بودن باهاش لذت میبرم البته اینطور که به نظر میاد احساس دو طرفه ای هست. سه ماه بود ندیده بودمش با اینکه از همه بیشتر به من نزدیکه و حاضر نیستم با کسی عوضش کنم ولی مسخره ترین قسمتش اینکه برای هر بار دیدنش انگار باید بجنگم چون برای دیگران بی معنیه که برای دیدن دوستت کیلومترها راه بری.

 موندم وقتی درسش تموم بشه و بره شهر خودشون باید چه کنیم ، راستی من اولین قرمه سبزی و باقالی پلو عمرم رو درست کردم و  شانس اوردم که زیاد بدک نشد.

بعد از برگشت به خونه خیلی دوست داشتم فقط بهم اجازه میدادن برای یک ماه بدون اینکه کسی بهم زنگ یا دنبالم بگرده یا حالم رو بپرسه یا اصلا بدونن من کجام یه زندگی دانشجویی برای خودم داشته باشم.

واقعیته اگر بگم که بجز دوست داشتن به یه همچین زندگی شدید احتیاج دارم

آخرش با هم رفتیم خرید و چندتا دیزی خوری سفالی خریدم و کلی توی خاکهایی که از بارون گل شده بود راه رفتیم تا مدل لیوان قدیمی من رو پیدا کنیم ولی انگار سلیقه مردم از رنگ سرمه ای روی سفالینه های میبد به رنگ سبز و زرد و نارنجی تغییر کرده

یه سر سریع هم به نارین قلعه زدیم و منم که کلا عاشق جاهای قدیمی و خاک و..... کلی عشق کردم

روزهای خوبی بود

 

 

پ.ن: خدایا کمکم کن من توانم خیلی پایینه, نگاه نکن که بقیه چطور بهم نگاه میکنن و خودم چه قولهایی میدم خدایا کمکم کن هرکس ندونه تو که میدونی< دوستت دارم>

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/16ساعت 1:34 بعد از ظهر توسط mahboub |
اگر قرار بود بمیرم یک!!!

موقع خواب میشه به چیا فکر کرد؟ خوب من به اونهایی که تو داری فکر میکنی!!  فکر نکردم بلکه فکر کردم اگر همین الان بهم میگفتن 3 -۴ یا ۵ ماه دیگه میمیری من چی کار میکردم؟

کلی فکر کردم و بابت خیلی چیزها خدا رو شکر کردم حتی فکر کردم چطوری نبودنم رو واسه بقیه راحت تر کنم

مثلا تصمیماتی که در باره ی هر فرد میگرفتم رو تو ذهنم اوردم و خیلی جالب بود که چیزهایی که قبلا میگفتم  "اصلابه من چه مربوط؟" با فکر 3 ماه زنده بودن  همه برام مهم شد

میخوام بنویسم که به چه چیزهایی فکر کردم

در مورد مامانم:

 باید سعی کنم ادم تر باشم بهش دروغ نگم در حالی که میدونم که میدونه دارم دروغ میگم, کمی پر محبت تر برخورد کنم و کمتر تنهاش بگذارم و صد البته هرچی دارم رو به نام مامانم میکردم فقط اون انگشتر که همش گل های پنج پره رو میدادم به خواهرم

به برادر بزرگه:

بهش بگم که کجای زندگیش داره اشتباه میکنه و اینکه چطوری میتونه به زندگیش کمک کنه و بهش خواهم فهموند که درسته 12 سال از من بزرگتری ولی عمرا بدونی اولویت های زندگی چیه! تو همیشه یه بچه مایه دار نمیمونی باور کن, و براش کلی هم کتاب میخردم و یه سری از فیلمام رو هم میدادم به همسرش و به قول علی سیستم کامپیوترش رو میوردم بالا تا همه بازیهاش نصب بشه و دیگه مجبور نباشه مواظب باشه که روی psp آب انار نریزه تا دکمه هاش نچبسه!! و بشه باهاش بازی کرد

 برادر دومی:

مردم خر نیستن این رو بفهم عزیزم؛چیزی که تو میبینی بقیه هم میبینن؛ آدم باش و اگر نمیفهمی ادم بودن چیه برات توضیح میدم که آدم بودن  اینکه کاری نکن که بقیه ازت دور بشن چون تو براشون خطرناکی و اصلا قابل اعتماد نیستی و براش توضیح میدم که اگر برادرم نبود چطوری میزدمش زمین که تا عمر داره نتونه از جاش بلند بشه و بگه این خواهرم بود که زدم زمین همین که بهش میگفتم مورچه

به خواهرم:

انقدر محبت نکن, خوب باش ولی محبتت رو کنترل کن راستی دختر گلم سعی کن با کسانی ارتباط برقرار کنی که با تو تفاوت های وحشتناکی دارن اون وقت میفهمی که شاید بقیه هم یه فکرهایی داشته باشن که اگر به زندگیشون نگاه کنی بهشون حق بدی اونطور فکر کنی.راستی کامپیوترم میشد برای جوجه شماره دو. البته شکی درش نیست که هاردم پیش مامانم میموند

به ندا:

کتابهای کامپیوترم رو میدادم بهش و یه نامه بلند بالا براش مینوشتم و توش میگفتم که چقدر دوستش دارم و کلی هم دلقک بازی در میوردم که موقع باز کردن نامه های های گریه نکنه بلکه ریسه بره از خنده واسه بچشم مینوشتم که شانس اوردی من رو ندیدی چون دیگه نمیتونستی یه بچه لوس بار بیای,

باید یه سری کارها رو هم انجام بدم مثلا از همه فاصله بگیرم یه طوری که وقتی رفتم زندگی کسی مختل نشه, مثلا دوستام رو شدیدا بپیچونم تا حدی که عصبانی بشن و حتی از فون بوک پاکم کنن

میدونید از یه بابت هایی خوشحالم مثلا اینکه ازدواج نکردم چون اونطوری باید به یکی دیگه هم کمک میکردم که به زندگی برگرده تازه باید اتاق بغلی رو هم برای یه جای خواب اماده میکردم و اگر خدا قسمت میکرد دنبال زنم واسه اون میگشتم,که خوب هر ابلهی هم میدونه این اخری از هر چی مرگ و میره سخت تره

ادامه دارد...............

+ نوشته شده در شنبه 1388/01/08ساعت 11:5 بعد از ظهر توسط mahboub |
تصمیم 10 ساله

سال نو مبارک

اولین پست هیچ شباهتی به اولین پست سال نویی!! نداره

هر چند سال یکبار انگار که دچار کابوس میشم, بخصوص وقتی یه چیزهای مهمی توی زندگی عادیم اذیتم کنه این کابوس ها بیشتر میشه یطوری میشه که انگار توی شب اصلا خواب نیستم, اهر چند دقیقه بیدار میشم

از خوابهام هیچی یادم نمیاد ولی یادمه که قبل از لحظه ای که بیهوش بشم چی توی ذهنمه

نمیدونم چرا دارم مینویسمش

یداشتم فیلم میدیدم، تقریبا 20 دقیقه قبل،فیلم با مزه ای بود ولی از شانس من توش دریا داشت:) و من خیلی دلم دریا خواست

توی خیالاتم بودم که یکدفعه یاد یه تیکه کاغذ افتادم سال 78-79 بود یادمه با همه خانوادم دعوام شد ؛ انگار  همه خواستن من رو بکوبن به دیوار

از رو میزتحریر یه کاغذه یادداشت برداشتم و روش یه سری تصمیم نوشتم و گذاشتم توی جیب کوچیک کیفم

جیب کوچیکی بود و کاغذ کوچکتری ولی حرف ها و تصمیمات بزرگی توش بودن

یکی دو سال قبل توی اون کیف که دوستش داشتم پیداش کردم و گذاشتم توی جا عینکیم فکر میکنم کار خیلی بزرگی باشه اگر امسال پارش کنم و بریزمش تو سطل آشغال

یادمه چطور اشک میریختم و مینوشتمش و چطور توش به خودم تذکر دادم که " به اینکه الان بچه ای توجه نکن و اینها رو  وقتی بزرگترم شدی باید یادت بمونه و باید اجراش کنی" الان میخوام بزنم زیرش و پارش کنم چون همون 5-6 خط کوچیک با اون خط ریز من نمیگذاره زندگی عادی رو داشته باشم

کاغذه الان دستمه پشتش نوشتم 14 سالگی 24/3/78 و پایینش امضاش کردم  نمیخوام بخونمش بازش میکنم ولی نمیخوام بخونمش

چقدر کوچیک بودم و چقدر اذیت شده بودم

همه اینا که گفتم از اونجا یادم اومد که باز میخواستم به خودم یه قولی بدم شاید به اندازه 10 سال طول نکشه تا بخوام پارش کنم یا بزنم زیرش ولی  دیگه نمیخوام وقتی ناراحت بودم یا مثل الان که بعد مدتها دوباره احساس تنهایی داره باهام بازی میکنه ناراحتی هام دلتنگیهام وحتی وقتهایی که احتیاج دارم که بگم ناراحتم دلخورم رنجیدم یا از جور چیزها حتی کلامی به زبون بیارم

اینطوری اوضاع خیلی بهتر میشه

اطرافیانم هر چقدر هم که بدونن دوستشون دارم و بدونم دوستم دارم هیچ وقت خودشون رو به من نزدیک نمیدونن و قرار نیست این دلخوریهای من  به کمکشون رفع بشه و به اندازه ای که من براشون مایه میگذارم اونها هم برای من مایه بگذارن

شاد باشن بهتره تا بدونن من چم شده؟

به هر سال امیدورام اوضاع روز به روز بهتر بشه

راستی کاغذه رو الان پاره کردم ، بعد از 10 سال

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/01/03ساعت 8:56 بعد از ظهر توسط mahboub |
لطفا توی خواب راحتش بگذار

خودمم باورم نمیشه

خونه توی سکوته صدای چای ریختن و جا به جایی صندلی میاد، مامان سکوته محضه، همه رو بیدار میکنه و بعد حاضر میشن

مامان داره میره بیرون با یه دودلی عجیبی میگه درو روی کسی باز نکنی

خندم میگرم میگم مامان خوبی؟ خواهرم قاه قاه میخنده، میگه نه دیشب یه خواب دیدم که اعصابم رو خورد کرده

باور نکردی بود چیزهایی که تو خواب دیده بود همه حقیقت بود همه چیزهایی بود که مامان ازش هیچی نمیدونه ولی من ازش خیلی چیزها میدونم

باور نکردنیه که همه خواب بوده و مهم تر از همه اینکه بابا طرفدار من بوده

باور نکردنیه که انقدر واضح

یعنی مامانم تو ذهنه منه؟

یا مامانم همه چیزهایی که فکر میکنم نمیدونه میدونه اونم نه از خواب بلکه واقعی

باور نکردنیه

هنگم

البته عجیب نیست چون مامان من از این خوابها قبلا هم دیده که عین واقعیت بوده ولی باورم نمیشه انقدر واضح انقدر واقعی اونم با این همه نشونه؟

مامانها چقدر عجیبن، شایدم فقط مامان من عجیبه؟

مثلا اگر کسی رو برای بار اول ببینه و ازش خوشش نیاد هیچ کس شک نداره که هر کدوم از بچه هاش با اون ادم ارتباط برقرار کنه از همون لحاظی که مامان گفته ضربه خورده

یا مثلا بگه فلان اتفاق نمیفته اگر همه فامیل هم خودشون رو بکشن هر چی باشه حتی ازدواج ! بازهم بهم میخوره و همه خدا رو شکر که اون اتفاق نیفتاد

یا مثلا اگر بگه من حس میکنم این مشکلات از فلان جا آب میخوره و همه بخندن که امکان نداره آخرش معلوم میشه همونه

یا مثلا میری خرید مامان تو خونه میگه امروز نمیتونه خرید کنه توام اصلا نبودی که بدونی نظرش چی بوده ولی هیچ خریدی نمیکنی یعنی اصلا جور نمیشه

مامانهای شما هم اینطوری هستن؟

خدایا میشه انقدر من رو جلوی مامانم لو ندی؛ لطفا, نمیخوام آرامش نداشتش بیشتر از این آشفته بشه

لطفا تو خواب راحت بذارش

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/12/04ساعت 11:5 بعد از ظهر توسط mahboub |
واقعا؟

در حال ارسال یه عکس از مدل لباس به دوستمم و همونطور چندتا وبلاگ رو چک میکنم که میرسم به وبلاگ خانم گلناز والا که نزدیک افتتاح نمایشگاه تصویر سازی شون هست , ذهنم میره سمت دختر دایی دوست داشتنیم میام یه sms بزنم و بگم نمایشگاه نزدیکه ماست اگر میتونه دایی جان رو گول بزنه و بیاد تا نمایشگاه رو ببینه؛ چون میدونم عاشق تصویر سازیه میام گوشی رو بردارم که یک دفعه یادم میاد دارم ای میل میفرستم و ای میل هم حاوی عکس مدل لباس وپارچه لباس عروسی  که برای  عروسی دختر دایی کوچولوم:) دادم بدوزن و تا عروسی کمتر از 20 روز مونده

خندم میگیره و از فکر هام شکه شده؛ واقعا شکه, انگار باورم نمیشه که دیگه موزه رفتن های 4-5 ساعته و خرید های دو نفره یک ساعته اونم فقط از یک مغازه  و نمایشگاه رفتن ها باهاش تقریبا صفر خواهد شد.

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/12/04ساعت 10:44 بعد از ظهر توسط mahboub |
صدای شکستنش رو میشنوم

 

فردا و پس فردا هم که داری میری ول گردی؟

- ول گردی؟

آره دیگه میری امتحان فوق!!!!!!!!!

 -

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/11/24ساعت 9:51 بعد از ظهر توسط mahboub
پنگول و مدرسه موشها

مثلا دوست صمیمیم است

کلا نمیدانم چه اصراری دارد بدون فکر,بقیه را به باد انتقاد بگیرد(دقیقا برعکس من که اصلا انتقاد ندارم)

اصلا طرف سادیسم دارد میخواهد هم اول زمستان خرید کند هم اخر زمستان,اصلا تو چی کار داری که اون واسه چی میره خرید؟تو میری خرید کسی چیزی گفت؟

هرچه سعی میکنم  مودب بهش بفهمانم که به تو چه؟ مگه میفهمد

 

تمام دیشب را با کارتون ماداگاسکار شونصد!! سر کرده و قاه قاه خندیده

حالا جالبش آنجاست که در جواب اینکه چه میکنی تنها جواب دادم دارم پنگول میبینم و تعریف کردم که پنگول ترک تحصیل کرده و داشتم میخندیدم که برگشته صاف صاف تو چشم(شما فرض کن) من نگاه میکنه و جدی میگه خجالت بکش برو یه نگاه به کارت ملیت بنداز, چند سالته؟

هنوز اثرات حرفش تو فضاست که میگه میای یه کاری کنیم؟ قول بده؟ میگم مشکوکی بگو میخوای چه کنی؟ افاضات میفرمایند بیا 9 صبح بریم سینما فرهنگ یا ایران!!! مدرسه موشها ببینیم

یعنی با تعجب  محض خندم میگیره میگم خل شدی؟ روت میشه؟ برو خودتو با بچه های یه مهد بنداز که ضایع نشه, برو فیلمشو بگیر تو خونه ببین, حیف که همه را بر فرض شوخی نبوده!! میگذارم

یعنی میخواستم برم اون کارت ملیشو بگیرم جلو چشش بگم قشنگ یه نگاه بندازی میبینی از منم بزرگ تری

انشالا که به عمد نبوده

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/11/21ساعت 12:35 بعد از ظهر توسط mahboub |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا