تبليغاتX
WHAT A DAY


















WHAT A DAY

روزها,خانه های زیبای زندگی من

گاهی فکر میکنم

گاهی که خیلی خوب فکر میکنم

میبینم مثل این بچه های نفهم برخورد میکنم که هی مادرشون صبر میکنه شاید  کودک نفهم بفهمه اگر از این راه بره میره زیر ماشین

 اگر بره  میفته تو جوب

اگر بخوره مسموم میشه

حس میکنم خدا در برابر قدر ندانستن های من عجب صبری دارد

یاد برنامه بامدادی ۷ سال قبل رادیو به اسم جنگ سپیده افتادم و اجرای وحید جلیلوند و شعر عجب صبری خدا دارد...............

احساس میکنم خدا نگام میکنه و میگه خوب میشی نترس:)

+نوشته شده در سه شنبه 1388/07/28ساعت1:15 قبل از ظهرتوسط mahboub | |

این چند روز هی بین رفتن و نرفتن بودم تا اینکه مامانم رضایت دادن اگر خودشون بیان منم برم.

هواپیمایی که کلا نبود و ما باز منت قطار رو کشیدیم تا فهمیدیم بجز قطار عادی یه قطار دیگم داره که مامان من اگر هواپیما نباشه فقط با این نوع قطار میتونن بیان و اونم با یک سری مکافات همین امروز بلیطش رو گرفتیم و فردا داریم میریم بندرعباس و از اونجا هم قشم.

دوستها همرا ما فقط میتونن دوز بمونن پس ما تصمیم گرفتیم با مامانم 2 روز دیگم بمونیم و البته شایدم نمونیم،

 از صبح  به هزار و یک هتل زنگ زدم که  نرم و یه جایی بگیریم که گوگولی باشه ولی نتونیم ازش بریم بیرون و اعصابمون خورد بشه و الان کلی گزینه داریم که نمیدونیم کدوم رو بریم و در همین راستا بلیط برگشتم نگرفتم و البته همه گفتن اشتباه میکنم ولی واقعا نمیدونم چند روز میشه و  همه چیز به خستگی مامانم بستگی داره تازه فوقشم اینه که میریم یزد و از اونجا باز میایم تهران.

میگم خدا یه وقتهایی میخواد من رو حرص بده یعنی معنای دقیقش امروز بود.زنگ زدم به برادر جان که تو بلیط بگیر چون اگر باز به من بگن نداریم افسردگی میگیرم اونم یه ربع بعد گفت بلیط گرفتم ولی قسمتتون انگار مشهد بود چون این دوستم که داشت بلیط رو میگرفت گفت میشه پنجاه و خورده ای و من از روی کم بودن قیمت فهمیدم بلیط اشتباه گرفته و بعد معلوم میشه به جای بندر بلیط مشهد گرفته و دوباره کنسل میکنن و بندر میگیرن.حالا برادر جان این رو گفت مامانم یهو مشهدی شد منم که زدم به دنده بیخیالی خیلی راحت زنگ زدم هتل مشهد اونم گفت جا نداریم و مامانم دیگه کوتاه اومد ولی در این 10 دقیقه یک عذاب وجدان مسهد نرفتن گرفتم که حد نداشت.

 

مخاطب خاص(شاید حتی به خودم):میدونی چیه؟اگر تو قرار بود بیای یه جا که من بهش آشنا بودم و تو غریب با همه اتفاقات افتاده خیالت رو از همه چیز راحت میکردم حتی نقشه و ثانیه ها یی که باید میدونستی رو هم برات شرح میدادم حتی اگر اذیت میشدم همه جا باهاتون میومدم که اذیت نشید و گم و گور نشید و کم نمیذاشتم. ازت انتظار داشتم زنگ بزنی و بپرسی چی شد؟ ولی خوب انگار بهتر شد که زنگ نزدی و این چندین باری هم که من زنگ زدم چه بر حسب اتفاق چه به عمد گوشیت خاموش بود.

شاید اشتباه میکنم ولی هیچ علاقه ای به دیدنت ندارم و به خاطر استرس دیدنت حتی یک در هزار و بر حسب اتفاق تمام دیشب تا صبح خوابم نبرد فقط دوست داشتم مامانت رو ببینم.خلی دوست داشتم.

پ.ن:به خانمه پشت خط هتل میخواستم بگم من همه حرفهاتون رو میفهمم انقده تلاش نکن

پ.ن:دیگه از غر غر مسافرت من راحت شدیدا:)

+نوشته شده در دوشنبه 1388/07/27ساعت2:12 بعد از ظهرتوسط mahboub | |

 

وقتهایی که روحیه خوبی ندارم و هزار و یک دلتنگی خراب میشه روی سر و دلم ,جوری میشوم که اگر پشه هم چپ نگاهم کند میزنم زیر گریه(کمی لوسم!خودم میدونم)البته نه زر زر گریه کنم در سکوت ولی در ثانیه ای اشکم چک چک میچکد.

در حین انجام یک دو مرحله از این بازی سر کاری که قبلا توضیح دادم داشتم همینطوری اشک میریختم واسه خودم که یه آن در حال کشیدن آه! یه دونه اشک راهش کج شد رفت سمت دهن بنده و بعدم زبونم ولی مزش اصلا شور نبود بلکه ترش بود یه آن به همه دانسته هام شک کردم و فکرکردم خدایا این اشکه همیشه شور بود یا ترش بود نکنه تلخ بوده ها؟اصلا چرا من دارم چیک چیک اشک میریزم چرا همه جا یطوری میبینم چرا دوباره دارم اینطوری میشم که از چشام م غم بباره؟ دیگه یعنی مخم داشت تاب برمیداشت که یادم اومد از سر اعصاب خوردی و برای رسیدن به خدا راه پر خوری رو انتخاب کرده بودم که دیدم دیگه دارم واقعا به خدا میپیوندم و رفتم گیر دادم به موهای صورتم بعدم چون توانایی جوش زنی دارم و حسخود ازاریمم زده بود بالا یه لیمو ترش رو خالی کردم روی صورتم ولی یادم رفت صورتم رو بشورم و این اشکه نبود که ترش بود بلکه آبلیمو رو صورت بنده بود.

خواستم بگم قبل از گریه حتما صورتتون رو بشورید


یادتونه گفتم منتظر یه تصمیم که توش هیچ دخالتی نمیتونم بکنم اون تصمیمه یه سفر بود که شاید به نظر خیلی ها مضحک باشه ولی روی اعصابمه عجیب!و میدونم اگر نرم به اون شهر اعصاب همه رو نابود خواهم نمود!

 دقیقا سه  چهار روز بود که دیگه داشتم بیخیال سفر میشدم که چند ساعت پیش اون بنده خدا که من قبلا از دیدن اسمش روی گوشیم غر میزدم  زنگ زد و گفت اونها تصمیم قطعی به مسافرت گرفتن و اگر میخوام؛ برم دنبال بلیط. البته باید توضیح بدم نظر مسافرت از من بود و قرار بود یکی دیگه هم به این مسافرت بیاد که تحمل سفر رو با کسایی که کلا با من متفاوتن راحت بکنه و باعث بشه مامانم بذاره منم باهاشون برم ولی خوب اونم نمیاد .

از اون لحظه  آژانسی نبوده که زنگ نزنم دنبال بلیط و شما بگو دریغ از یدونه بلیط که البته منم بیشتر از یکی نمیخواستم. بجز اون کلی بحث با مامانم که بذاره منم باهاشون برم وخوبه بدونید که این دوستان فامیل هستن ولی هنوز هم این بحث که با مامانم به خاطر نیومدن اون یه نفر برقراره و هم یدونه بلیطم نیست و لعنت به من که گفتم با هواپیما نریم و حالا موندم تو حرفی که زدم.

از وقتی 139 گفت بلیطی نیست انگار یکی زده باشتم و کلی هم بهم توهین کرده باشه من دارم مثل ابر بهار گریه میکنم

آخه موندم مگه من گربم که خدا هی گوشت رو نشونم میده و هی قایمش میکنه؟

پ.ن:یکی از دوستام خیلی نگرانه مادرشه،شما هم بعضیهاتون میشناسینش،لطفا دعا کنید.

 

+نوشته شده در یکشنبه 1388/07/26ساعت0:7 قبل از ظهرتوسط mahboub | |

 

خواهر جان و پسر فوق فعالش! چند روزه تشریف اوردن خونه ما و ما زدیم تو دهن غیبت و  خرید و بیرون رفتن و غر زدن و جینگول کردن

یه چیز توی این سفر با بقیه سفر های خواهر جان فرق داشت ،قبلا اون کار خودش رومیکرد و منم کلا میپیچوندمش اما این بار یه اتفاق بامزه افتاد اونم اینکه ما حدود 10 سال قبل که کامپیوتر ها NC بود و بازی کامپیوتری نابود بودن! یه بازی آتاری داشتیم و خودمون رو باهاش خفه میکردیم و جیغ بود که سر هر تیکش میزدیم ولی  از اون سال دیگه با هم بازی نکردیم چه برسه به اینکه بازی یجوری باشه که بشه توش نظر داد و این کارها رو گذاشته بودیم کنار تا اینکه یهو خواهر جان  گیر داد من بیکارم!

 البته توجه داشته باشید که این در حالیه که جونمون داشت در میومد از بس راه رفته بودیم و  ولی خوب چون نمیتونه 2 دقیقه بشینه، اصرار پشت اصرار که یه بازی بیار من بازی کنم و منم که پیجوندم و گفتم بازیم کجا بود؟ و اونم پررو کل کامپیوتر شخصی بنده رو شخم زد و بازی عهد دقیانوس این مرغه که همش داره تیر میزنه(Chicken Rush Deluxe) رواجرا کرده بود و کلی داشت بازی میکرد و من هی فکر میکردم خدایا من این بازی رو یکم جدید تر دیده بودم! که با نگاهی به LORD 2008 دیدم ورژن یکم جدید ترش توی لرده و یادمم اومد که به به نمایشگاه دیجیتال تموم شد و من نرفتم یه لورد کینگی چیزی بگیرم.

هرچی بازی توش بود رو نصب کردیم این وسط یه بازی فوق مزخرف هست که باید هم شکل ها رو کنار هم بچینی تا با هم برن و این اتفاق باید در کل خونه ها بیفته(Jewel Quest 2)

 این بازیه عجیب مخ ادم رو کار میگیره و باعث شده ازلحظه ای که میرسیم خونه این بازی انجام بشه تا یک و دو نصفه شد و این جیغ و فحش وتشویق ها مامانم رو عاصی کرده چون بنده خدا مجبور این بچه لج در بیار رونگه داره (مثلا خالشم من)دیشب مامانم داد میزد ببینم شما دو تا مامان میخواین یا نه؟من رو داره میکشه

 نمیدونید این بازی مزخرف چه حالییییییییی میده انقده خاطرات واسمون زنده شده که نگو

خواستم بگم یه آدم پایه گیر اوردید بشینید باهاش بازی کنید

پ.ن: اصلا چرا من تعداد مانتو هام رفته بالا و این مانتو هه باید انقده گرون باشه که مامانم چپ چپ نگام کنه؟ خوب میخوامش من:(

+نوشته شده در سه شنبه 1388/07/21ساعت8:3 بعد از ظهرتوسط mahboub | |

 

انقدر بدم میاد که قسمتی از یک ماجرا باشم ولی هیچ نقشی رو ایفا نکنم جز انتظار و کنسل کردن همه چیز تا یک ماه

و نفرت انگیز ترین قسمت اینکه اگر بقیه باشن منم هستم اگر نه منم هویجم!

 

+نوشته شده در سه شنبه 1388/07/14ساعت8:27 بعد از ظهرتوسط mahboub | |

یکی از دوستان سرآخرین خواستگار و با توجه به  تنش های خودم و روحم وگره خوردن همه چیز و رو به نابودی بودن من؛ که البته خدایی دوستم خیلی ازهمه ی اینها خبر نداشت.خیلی رک و بسیار حق به جانب و نصیحت خواهرانه وار اومد بهم گفت تو یه آدم پولکی هستی و خواستگارات رو به میزان  پائین شهر و بالا شهر بودن میسنجی و به طرف نگاه نمیکنی

تمام تلاشم رو کردم که بهش بفهمونم که اصلا این مشکل من نیست و اصلا اهمیت نداره برام ولی ما فقط یه مشکل نداشتیم بلکه چند تا مشکل داشتیم مثل کار من.محل زندگی که ایشون بدون اعمال نظر من بهش رسیده بودن و اصرار به انجامش و اینکه عرف! اون خانواده با عرف ما زمین تا آسمون فرق داره و اینکه یه مرد 30 ساله چرا نباید از خودش  به اندازه یه مراسم پول داشته باشه اونم با 10 سال سابقه کار مفید و فرهنگی و حقوق خوب رو به عالی و تازه تلاش داشته باشه که بگه همه خرج ها رو خودش میخواد بده بدون کمک پدرش؛ حتی مهریه و مهریه قابل پرداخت از عرف خودشونم کمتر میشد در حد یک سکه !و جالب اینکه قصد داشتن همه اینها در جلسه خواستگاری و حرفهای دو نفری حل بشه .

این دوستم هم هی اصرار که ما هم هیچی نداریم و زندگی سخته و منم از خواسته هم زدم و اینا و دیگم به حرفهام گوش نداد و فقط متهم کرد و من کلی عذاب وجدان کشیدم که من چرا اینطوریم چرا؟ نکنه الکی گیر میدم نکنه چون پسر خوبی بوده من باید با همه چیز میساختم نکنه فلان و .......

 تا چند روز قبل که دیدم دوست گرام اعصاب نداره و توضیح داد مادرو پدرش باهاش صحبت کردن که این چه وضع خرج کردنه نگو که سرکار خانم ماهی یک میلیون به راحتی خرج میکنه  تا جایی که داد مادر و پدر خودش در اومده و من هنوز در شگفتم از راهنمایی های دوست گرام.

دو روزه یادم میاد میخوام خودم رو بزنم

+نوشته شده در یکشنبه 1388/07/12ساعت0:51 قبل از ظهرتوسط mahboub | |

 

روز اولی که رفتم یکم میترسیدم ولی بعدش برام گزگز اون دستگاه جالب بود اما حدود یک ساعت توی فیزیوتراپی بودن و یه ربع تابیدن نور مادون قرمز:) فکرکنم البته:)  و گاهی این مور مور شدن زانوها اعصابم رو خورد میکنه و برای فرار از بیکاری و فکر نکردن و کابوس نشدن هر لحظم. شبها میشینم lost میبینم و کلماتی که نمیفهمم رو مینویسم و فردا توی اون اتاقک لوس در حالت گز گزی! میخونمشون.

کلا برام جالبه چرا باید عجیب باشه که یه دختر بیاد فیزیوتراپی و هر کس میاد و میبینه من به سمت اون اتاقکها میرم یا عجیب نگام میکنه یا میاد میپرسه مگه کجات درد نمیکنه؟ ولی من هیچ جام درد نمیکنه و دارم سعی میکنم خیلی بد نگاشون نکنم.

شاید دلیل این رفتارام اینکه من کلا با بیرون رفتم از خونه مشکل دارم یعنی اگر مجبور بشم هر روز هفته برم بیرون لجم در میاد و الان برای همین یکی دو ساعت بیرون رفتم اعصابم یکم بیشتر خورد میشه و گاهی قاطی میکنم 

موندم اگر بخوام برم سر کار با این موضوع چطور کنار بیام؟ به نظرم سر کار رفتن سخته! و شاید بیشتر وقتی استرس میگیرم که فکر میکنم چیزی بلد نیستم و ممکنه ازم کلی چیز میز بخوان که من بلد نباشم و بد بشه وگرنه تا حالا چندین ماه از سر کار رفتنم میگذشت

پی نوشت غر غرانه:چطوری میشه حلقه ای که با کلی عشق خریدی رو بندازی دور؟وقتی کشوی میزم رو باز میکنم و حلقه دوست داشتنیم رو میبینم همه غم عالم بر میگرده.کاش این همه عاشقش نبودم و قدرت داشتم حلقه رو بردارم و پنهانش کنم.کاش برگشت به زندگی عادی ساده بود یا من سخت گیر نبودم

 

+نوشته شده در سه شنبه 1388/07/07ساعت2:46 بعد از ظهرتوسط mahboub | |

رفتم بالا کلی متشخص دوستم پرید بغلم و کلی فشارم داد بعد دید من الان جونم در میاد ولم کرد.بچم انقده احساساتی منم که اینهو دیوار بتونی فقط بلدم لبخند بزنم.بعد باهام اومد تو اتاق و من هرچی در میوردم اون تا میکرد میذاشت به جا لباسی خیلی حال داد. بعدم چون من کلا موهام دیوانه هستن گفتم الان شدن جنگل گلستون و گرازها دارن توش بازی میکنن رفتم جلو آینه دیدم به به من چقده خشکلم:)و امیدوار شدم دوستمم هر دو ثانیه یه بار من از هر طرف که میتونست بغل میکرد بعد یادش میومد من دارم میمیرم و زیر چشم سیاهه و رنگم زده اون وسطها هم فحشم میداد که لاغر مردنیه ....... من هی قسم که به جون خودم و خانوادم من 5 کیلو چاق شدم. بعدم که رفتیم بیرون دیدم به به چقده فینچ اینجاست نگو خواهر کوچیکه که دبیرستانیه دوستاشو دعوت کرده همه هم دراززززززززززز ولی بچه. یکم لبخندم نثار اونها و بقیه خواهرا و بقیه دوستان کردم و نشستم حالا خودش لهم کردا بعد هرکی میومد دست بزنه به من میگفت دست نزنید! فشارش! ندید الان میمیره.

 که اذان رو گفته بودن یه مقدار زیادی آبجوش خوردم تا زنده بشم. اون وسطها اون یکی دوست جونمم اومد بعد تو راه پله ها بود و داشت میزبان رو بغل میکرد که من وسطش رسیدم اونم بیچاره بهار رو تو هوا ول کرد اومد سمت من یعنی بهار بدبخت حق داره بره معتاد بشه. اونم یکم فحشم داد و پشت چشم نازک کرد منم که باحال فقط لبخند زدم گفتم هان؟چی میگی؟یه سال ناقابل بوده که اون داد میزد یه سال و دو ماه پرو و من با نیش باز لبخند میزدم.

سر میزم همه نشسته بودیم و هی به عروس خانم میگفتن شما وسط دخترها نشین.بد اموزی داره. مامانت نشسته مامانه تو پاشو برو بعد دیدم دوستم کمکم داره افسرده میشه همینطور که لبخند میزدم گفتم با اعصاب من بازی نکنید به این دوستم  دو تا تیکه بندازید من 6 تا بهتون میندازم بعد همتون بزرگترید و نابود میشیدا که هانی هم پشتم رو گرفت و دیگه کسی به عروس خانم مجلس چپ نگاه نکرد.

 بعد اینا هی داشتن حرف میزدن من داشتم نون پنیر کره میخوردم بعد من که تا خرخره خوردم اونها تازه شروع کردن و هی میگفتن بخور منم هی میگفتم بیخیال بسه من این همه خوردم شما مشغول بحث بودید. بعد یه جاها بود اینا بحثاشو خارجی میشد من و هانی هم رو نگاه میکردیم با چشم حرف میزدیم و شکلک در میوردیم جالب بود بعد این همه وقت هنوز ایما اشاره هم رو زود میگیریم.وسطهاش ما میخندیدیم اینا ما رو نگاه میکردن که چی گفتیم بعد هنگ میکردن

بین افطار و شام با هانی داشتیم حرف میزدیم و بهار هم چسبیده بود به اون یکی دوستش که بیچاره تنها بود و کلا تک بود چون ما دوستهای همه خواهرها هم محلی بودیم و تقریبا هم مدرسه ای پس 4 تا حرف مشترک داشتیم اما  اون رسما تک بود .

 حالا هانی هی غر میزد اه این بهار چرا چسبیده به اون اصلا حقش بود که تو راهرو یدونه بوسیدمش و نصفه بغلش کردم.بعدم که هی از مسافرت حرف زدیم واینا بعدشم که دیگه وقت حرف زدن نشد و خوردیم و دیر وقت شد و برگشتیم خونه. اهان اون وسطها این بهار رفت به نامزد بیچاره زنگ زد و دیدم بهار نابود برگشت میگیم چی شد دوستی؟ گفت پسره تو راه که ماشین اداره داشته میبردتش فرودگاه تصادف کرده وکتفش شکسته.حالا مونده بود لبخند بزنه یا گریه کنه. کلا این قسمتش کوفتمون شد.همه مونده بودن چی کار کنن. بهارم که انگار  شب تا صبح گریه کرده بود تا پسره برسه تهران.خیلی سخته نزدیک این همه مراسم دستش شکسته و همه کارها مونده.واقع ناراحت شدیم.هانیم که فردا امتحان داشت یکسره غر زد و کتاب جلوش باز بود و حرف میزد ولی اعصابش خورد شد و قرار شد از این به بعد اول برنامه با هانی هماهنگ بشه بعد با بقیه:)

 در کل خوش گذشت خوب بود که رفتم

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/02ساعت4:56 بعد از ظهرتوسط mahboub | |

اون شب یادتونه من قرار بود اون روغن کذائی رو بخورم؟

دو ساعت قبل از تصمیم قطعی(همچین میگم انگار مرگ موش میخواستم بخورم) هی دیدم یه دوستم خودش رو کشته و دو روزه هی زنگ میزنه ولی من کلا نمیدونم چرا هروقت این بیچاره زنگ زده بود موبایل رو جا گذاشته بودم. دیدیم داره خودش رو میکشه یه اس ام دادم که چیه رفیق؟ کلی قربون صدقم رفت بعدم گفت واسه افطار فردا دعوتم .منم که یعنی متخصص پیچش مهمونی.یادمه سر عروسی پسر داییم برای پیچوندن عروسی به همه گفتم امتحان میان ترم دارم و وقتی اومدم خونه دیدیم خاله جان بس نشسته تا با هم بریم منم متشخص قایمکی اومدم تو و کل مدت نشستم تو راه پله و یخ زدم ولی اونها نفهمیدن من اومدم و عروسیم نرفتم, حوصله نداشتم هی هرکی میرسه به من زل بزنه و سلام علیک کنه: )

به عادت همیشگی گفتم دوستی رو من حساب نکن من فردا حالم بد میشه اون بیچاره هم که قلمبه محبته هی جون من جون تو کرد منم گفتم حالا بیخیال شو تا فردا.صبح کله سحر ساعت 12 ظهر زنگ زد که دوستی میای؟ و کلیم توضیح داد که کیا هستن و کیا نیستن و منم اعتراف کردم که روغن خورم و دارم میمیرم هنوزم عکس نگرفتم اونم بیخیال شد و گفت جون من خبر بده.

بعد از عکس حالت گیجش داشتم! همه چا وچرخید و منم وچرخیدم! اومدم خونه دیدم کل زندگیم تو ماشین لباسشوییه و اتو کشی داریم در حد تیم ملی. اتوها که تموم شد هی فکر کردم من چی بپوشم. و هی به مامانم میگفتم من چی بپوشم و هی مامانم میگفت "ولم کن هی این سوال رو نپرس 100 تا لباس داری بیا لباس منو بپوش یعنی اینهو اون دختره تو فیلم ماه رمضون 4 سال قبل میمونی که هر قبرستونی میخواستن برن هی میگفت چی بپوشم"(این صحبت ها من تا سر کوچم بخوام برم تکرار میشه:)

بعد هی تک تک لباسهام رو توضیح میدادم که ای بمیرن که همشون با دامن قشنگن بعد مامانم قاطی کرد در کمد رو باز کر د یه دونه ناقابل از اون اویزها رو در اورد دیدم به به من این لباسها رو از کجا اوردم؟ که دیدم الان مامانم لهم میکنه سکوت کردم و یادم اومد 2 ماه از خریدشون نمیگذره: ) حالا هی لباسها رو با دامن میپوشید و هی  با شلوار احساس کردم مامانم الان به بهار(همون میزبان) زنگ میزنه دو تا حرف بد بهش میزنه!

بعد از لباس زنگ زدم به برادر جان که من رو میبری یا من نمیرم! اونم که مامانم نیست که! گفت خوب نرو گفتم انسان باش خیلی دوره (5 دقیقه با ماشین)من روغن خوردم! من دارم میمیرم! اونم بیچاره گفت خوب میبرمت. منم خچحال به دوستم گفتم من میام اوم کلی ذوق در وکرد.

حالا من این دوست صمیمی رو یک سال و خورده ای ندیدم و این بیچاره این وسطها نامزد کرده و من ته توی زندگی خودش و پسره رو هم میدونم ولی هنوز عکسشم ندیدم و اون یکی دوست صمیمیمم تازه رفته بود یه کشوری و اونم قرار بود بیاد و فحش داده بود اگر محبوب نیاد خودم خفش میکنم ولی من باز داشتم فکر میکردم برم یا نرم؟ میدونم خیلی تنبل و بحث کالیبر و ایناست ولی شما به روم نیارید

کلی حاضر شدم و خوشکل کردم و رفتم برادر جان رو وسط پادشاهی پنجم از خواب کشیدم بیرون که ده دقیقه هم تا افطار نمونده اونم خواب آلود رفت توی پارکینگ .منم رفتم جلوی در هی وایسادم دیدم خبری از ش نیست در باز شد ولی صدایی نمیاد رفتم پایین دیدم بعلههههههههههههههه داره موتور روشن میکنه میگم بیخیال من با چادر و این همه چیز میز نمیتونم!!!!!! آخرین باری که موتور سوار شدم بچه بودم اینم که موتور نیست هم قد شتره اونم دیگه قاطی کرد گفت پس خدافظ من نه حوصله راه بندون دارم نه بنزین: )

مثل خانمهای متشخص همچین پریدم بالای موتور که کفش برید ولی خدای قلبم تو دهنم بود از بس که این موتورش گندس کلا دو وجب از همه موتورها و ماشینهای عادی بالاتر بودم. بعد اونم که ادم نیست مثل ... همش داره از بین ماشینها میپیچه منم کل مدت فقط جیغ زدم و یه جا که احساس کردم زاونم الان میره بعد دیدم نه اگر زانویی بخواد بره اول مال خودش میره اونم الان عیال واره حواسش به زندگیش هست. تا رسیدیم خونه دوستم من 20 تا جیغ زدم و از همه ماشینهای تو راه هم معذرت خواهی کرده بودم.

رسیدم دم خونشون دیدم به به داداش بزرگش جلو دره  با لبخند ژکوند از موتور پیاده شدم البته پریدم پایین بعد هی وایسادم جلو در و هی شمردم دیدم اوا یه زنگ اضافه است چرا؟؟؟؟ زنگ بالا اضافیه یا پایین؟ که بیچاره داداشش خودش اومد زنگ زدو من رو فرستاد بالا.

دیگه بقیش تو پست بعدی

پ.ن: ای بمیرم من که یه شماره از مادمازل ایکس نگرفتم!حالا صبح به صبح به خودم فحش میدم

پ.ن:وای خدایا شکرت.کامنت هاش صفر بود ولی حالا کامنت هاش تایید شده.هوررااااااااااااااااااااااا

+نوشته شده در سه شنبه 1388/06/31ساعت2:33 بعد از ظهرتوسط mahboub | |

عکسها رادیولوژی رو گرفتم.که زیاد هم بود و خانمه هی ازم سوال جواب میکرد و میگفت مگه چته؟ این همه اشعه خیلی مضره ها!! و منم هی سعی کردم بهش بفهمونم که نمیخوام بیست سال دیگه بشم مثل مامانم  و این همه از زانو و کمر عذاب بکشم.

پس فرداشم خیلی متشخص رفتم پیش دکتر و یه یک ساعتی منتظر دکتر جون شدم. یه خانمی نشسته بود کنارم که دستش از مچ شکسته بود و عمل کرده بودن و پین! توی دستش بودو خدا رو شکر دستش توی کاور بود و من نمیدیدم که موضوع چیه و هی هم آخ و اوخش میرفت بالا. همینطوری نشسته بودیم که تا دکتر اومد و مریض اول رفت تو که همون لحظه یه پیرمردی اومد و داشت میرفت توی اتاق که پرستار گفت اینا همه جلوی شمان آقا و خانمه کناریم میخندید که این چقدر باحاله دستش رو انداخته پایین انگار نه انگار منم که نفهمیدم چی میگه؟ نگاه کردم دیدم این آقاهه دستش تو گچه ولی به گردنش نیست.آقاهه هم دقیقا اومد نشست کنار من و از اون پیرمردهایی بود که هی میخواست حرف بزنه. به خانمه گفتم حتما عملش فرق داشته که  خانمه گفت نه اینم 3 تا پین تو دستشه من یک نگاه انداختم به دست آقاهه و احساس کردم حالم داره بد میشه چیزی نبودا فقط سه تا اهن از گچ زده بود بیرون.من وسط نشسته بودم واین خانم و آقا داشتن با هم تبادل اطلاعات میکردن و هی آقاهه دستش رو میگرفت جلو چشمم منم حالم بد میشد دیگه چشام رو بستم. آقاهه هم هی توضیح داد این دکتر پولکیه و اله و بله منم ساکت داشتم گوش میدادم و هی عنوان میکرد 20 ساله میشناستش خانمه که نوبتش شد پیرمرده من و گیر اورد هی شروع کرد از خاطراتش با دکتر تعریف کردن منم کلک بازیم گل کرده بود یک کلام نمیگفتم من بیشتر از تو این دکتر رو میشناسم که دیدم دیگه داره زور میگه میگفت این دکتر کلی خفن پولداره که راستم میگفت ولی واسه پسرش ماشین نمیخره و پسرش بعد 20 سال اومده ایران حالا با موتور اینور اونور میره و یه ماشین واسش نخریده منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم پسر 20 ساله که نیست که بگیم میخواد بچش کم نداشته باشه از دوستاش بلکه مرد 40 ساله است و خیلی زشته از باباش انتظار داشته باشه. پیرمرده اول نفهمید چی شد دوباره حرفش رو تکرار کرد منم دوباره گفتم خوب آقا چه دلیلی داره به پسر 40 ساله کمک کنه؟ پسری که سنش بالاست و نتونسته یه ماشین داشته باشه خیلی زشته تر تا اینکه پدره نخواد به پسرش بده که باز پیر مرده گفت حتما شما هم پدرت همین طوری باهات برخورد کرده گفتم خیر آقا ولی منم بودم به پسری که این سنشه کمک نمیکردم.

مردم چه توقعاتی دارن؟شاید توقع عادیی باشه ولی تو چه از زندگی دیگران خبر داری که به خودت اجازه میدی بیای وسط مریضهای دیگه بشینی و هی تعریف کنی.

 همون لحظه نوبت من شد.

دکترم عکسها رو نگاه کردو یکم قرص نوشت و فیزیوتراپی

دیروزم وسط اون بارون و تاریکی رفتم فیزیوتراپی و حس مامان بزرگی بهم دست داد.نفرت دارم ازاینکه بیشتر از یکبار برم دکتر و تصور اینکه بخوام یکی دو هفته ای برم فیزیوتراپی داره حرصم میده .اه اه اه

+نوشته شده در یکشنبه 1388/06/29ساعت8:44 بعد از ظهرتوسط mahboub | |