تبليغاتX
WHAT A DAY

WHAT A DAY

روزها,خانه های زیبای زندگی من

پریروز با هم رفتیم مثلا ببینیم این شهر برای سیسمونی چیا داره

توی مغازه اول که سیسمونی فروشیه به اقاهه میگم فلان مارک کالسکه رو داری. چشاش گرد میشه  و میگه نه اگر بخواین سفارش بدیم

مستری میگه: زن چرا این مردم رو تحقیر میکنی؟ چرا یچی میپرسی که طرف بره تو دیوار؟ بنده خدا هنگ کرد. نکن

توی مغازه دوم تخت کودکه هیشکی توی مغازه نیست میگردیم و میایم بیرون

مستری میگه: حال میکنی ما چه امکاناتی داریم؟ یعنی فروشگاه تخت و کمدمونم در حد فروشگاههای  آمریکاست . میتونی بذاری تو سبد خریدت دم در حساب کنی. تازه فکر کنم پیشرفته تره و بعد که برید خونه میان دم در خونت حساب کنی. حالا کی میری تهران؟؟؟؟؟؟؟؟

یعنی افسردگی گرفتم در حد مرگ یعنی هیچی به چشم من نمیاد اینجا

روزها میشینم یه ربع به مستری توضیح میدم که پدر جان من برم کریر بخرم تا ۷-۸ ماه ؟ یا صندلی ماشین بخرمتا ۳ سال؟ یا نی نی لای لای؟ یا برم از این سبدهای حصیری گوگولی بخرم؟؟؟

میگه اینا که میگی الان خوردنیه؟

بهش میگم بیخیال اونها عزیزم ببین من برم تخت نوجوان بخرم با سرویسش که بگذاریم توی اتاقش(که اون اولها بگذاریم گوشه خونه خودم استفاده کنم) بعد بریم یه تخت نوزادی گوگولی هم بخریم بگذاریم توی اتاق کنار من؟بعد یه عکس بهش نشون میدم که بفهمه تخت نوزادی چیه بعد توی عکس تخت بچه رو به یه تخت یه نفره که مامانه روش خوابیده نشون میده

برگشته میگه من میدونم تو میخوای بری روی اون تخته یا میخوای من رو بفرستی توی تخت یه نفره اصلا تخت نمیخواد. میگم پس مرض دارم برم تخت نوزادی بخرم؟ میگه این عکسه هم تخت نوزادیه

بهش گفتم بلند شو برو الان میزنم سیاه و کبودت میکنم اصلا نمیخوام نظر بدی

میگه من هورمونام ریخته بهم باهام بد حرف نزن. منم با بالش زدمش حال کنه

خدایی موندم چی بخرم چی نخرم؟ اینم که توی هیچی همکاری نمیکنه

دیروز رفتیم میگو بخریم طرف یه قیمت فضایی داد ولی چون حال نداشتیم خریدیم

بعد توی راه میگه یعنی فردا باهم ناهار میخوریم؟ میگم نمیدونم. میگه یعنی من این همه پول برای یه فرضیه دادم؟ که شاید بخوری شاید نخوری؟تهشم میگه کی باورش میشد من برای یه فرضیه این همه خرج کنم؟

نوشته شده در دوشنبه 1391/03/01ساعت 11:58 قبل از ظهر توسط آبان|

یک هفته قبل تو آشپزخونه

من: خودتون بیاین بگید کدومتون سوخته من حال ندارم جداتون کنم

مستری با چشای گرد: با کی حرف میزنی ؟ با باقالیا؟

(باقالی ها انقدر نپخته بودن تا یکم ته گرفته بود و حال نداشتم جداشون کنم)

مستری: خدایا شکرت پس فردا هم به یه بچه یه ماهه میگی اعتراف کن کی خراب کاری کردی؟ بو  میدی من حال ندارم بررسی کنم

 

 

پریشب تو اتاق خواب.

من: اوخخخخخخخخخخخ.خودت رو از روده های من بکش بیرون درد میگیره

مستری: من به خدا ته تختم دستمم بهت نمیخوره

من: با تو نیستم با بچتم که رفته اون وسطا داره سوراخ میکنه

مستری: خدایا غلط کردم. این بچه رو نجات بده

نوشته شده در جمعه 1391/02/29ساعت 2:19 بعد از ظهر توسط آبان|

پریشب تا ساعت ۹.۵ توی خیابون بودیم بعد رفتیم خونشون که خواهر شوهرم اونجا بود و چند دقیقه بعد رفت

مستری برگشت به مامانش گفت انقده هی این بچه های دخترت رو نگه ندار پس فردا نوه پسر دار میشی و دیگه حالش رو نداری ها

بابای مستری وسط حرفها کفت نکنه خبریه؟  من داشتم میخندیدم و مستری هم بقیه حرفش رو زد

مامانشم گفت این بچه ارومه(بچه دوم خواهر شوهر) و تمامممممممممم

اومدیم بیرون من گفتم جلوی پدرت حتما روشون نشده چیزی بگن ولی مستری اصرار داشت حتما نفهمیدن

فرداش رفت و دوباره گفت و مامانش گفت میخواستی چی بگم اونم جلوی بابات

و خب دریغ از یه تبریک یا یه تماس که بگیرن. امیدوارم من پر توقع باشم

***************************************

دیروز باز خدا خواست  و من یه دکتر دیگه پیدا کردم و و خودم رو رسوندم تا از غربالگری سری اول رو انجام بدن که اخرشم نفهمیدم اولی مهم تره یا دومی

و ۱۰ روز دیگه هم جواب میاد.


بعدا نوشت: دیشب حالم خوب نبود مثل الان و بعد از اینکه مستری اومد نرفتیم بیرون و خب مایی که یک هفته هر شب رفته بودیم اونجا اینکه دو روز نریم یعنی خیلیییییییی. مامانش ساعت ۱۰-۱۱ زنگ زد که مستری گفت خسته بودم نیومدیم

بعد مامانش گفت گوشی رو بده به من که اینم از عجایت بود.که خب منم نگفتم حالم بد بود چون بهتر شده بودم. البته بماند که از یک ربع بعدش دوباره شروع شد

این یعنی یه موفقیت و اینکه درسته بچه ما تبریک نداره ولی نگرانش شده بودن

نوشته شده در سه شنبه 1391/02/26ساعت 7:4 بعد از ظهر توسط آبان|

دیروز وقت سونو nt داشتم اونم توی بیمارستان . دم بیمارستان مستری رفت از بانک پول بگیره و برام آبمیوه بخره که من همینطور که داشتم از نگهبان میپرسیدم کدوم طرفه؟ یک آن دختر دایی ۸-۹ ساله مستری رو دیدم که اورده بودنش برای دکتر کودکان و قلبم ریخت؟ چرا؟ چون مامان مستری هنوز نمیدونست و ما یک هفته بود که هی میرفتیم ولی همیشه یا دنیا آدم اونجا بودن و نشد که نشد تا بگیم و موند تا دیروز و حالا اگر یکی زودتر میفهمید دوباره بساط بود

هیچی دیگه ما دو ساعت توی خیابونها چرخیدیم و هی اومدیم و ماشینشون رو رصد کردیم . من که از خیرش گذشتم و گفتم ولش کن بیا بریم یه کلینیک که فقط میدونستم سونو داره

رفتم اونجا و ازشون پرسیدم دکترشون کیه؟ که وقتی اسمش رو گفت کلی خوشحال شدم چون یک عالمه دنبالش گشته بودم ولی مطب نداشت و من الان شانسی پیداش کرده بودم و رفتم که برای فردا وقت بگیرم که گفتن برای ۹ شب وقت داره میخوای؟ منم از خدا خواسته

رفتیم دوباره دم بیمارستان تا اگر دایی رفتن بریم و تا ۹ معطل نشیم که رفته بودن و من رفتم داخل ولی گفتن تا ۹  اینم طول میکشه. ازپله ها که اومدم بالا توی راهرو خواهر خانم همین دایی که توی همین بیمارستان هست رو دیدم و رسما فرار کردماااااااااا

رفتیم خونه بابای مستری که باز هم نبودن و برگشتیم کلینیک و دکتر سونو رو انجام داد و گفت خوبه و قدشم بلنده و سنشم یه یکی و روزی بزرگتزه از اونی که فکر میکنی. دکتر کلی ذوق داشت وسعیش رو میکرد که همی چیز رو برام بنویسه و دستشم درد نکنه

 

من یه مشکل بزرگ با دکترهام داشتم اونم آز غربالگری بود که دکتر اولم ننوشت و منم شنبه لج کردم رفتم سراغ یه دکتر دیگه که اون سونوش رو نوشت و گفت برو پیش فلان دکتر برای آز که اون دکتر دو برابر هزینه تهران رو میخواد و دوباره یکی دیگه رو پیدا کردم و اونم برگشت خیلی شیک گفت هفته ۱۴ که خب این یعنی از زمانش گذشته و امروزم که زنگ زدم تا با خود دکترش حرف بزنم فرمودن بیاین و ویزیت رو بدین بعدش بهتون بگیم چرا ما هفته ۱۴ سه ماهه اول انجام میدیم. هیچی دیگه من همش دارم حرص میخورم و بس و از  استرس توی دهنم رو گاز گرفتم و رسما از تو همش زخمه

فردا مدل خبر دادن به خانواده مستری رو میگم و حرکت زیباشون:(

نوشته شده در دوشنبه 1391/02/25ساعت 2:25 بعد از ظهر توسط آبان

 

اومدم اعتراف کنم و زود میرم سر اصلا مطلب

من یه بند انگشتی با خودم دارم که الان احتمالا باید یک دنیا قد کشیده باشه و ۷-۸ سانتی شده باشه 

بچمون یکم ما رو شگفت زده کرد چون درسته ما بچه میخواستیم ولی برای اینکه خیلی خیلی شوخ بودیم (عوض جدی بودن) مثلا دلمون خواسته بود به خودمون استرس وارد کنیم و به قول معروف به خودمون کرم بریزیم و بعد بگیم هورا بچمون رو پیچوندیم تا چند ماه دیگه

ولی خدا و بند انگشتیمون و دکتر الاغ که وقتی چندین ماه قبل همینطوری رفته بودم پیشش برگشت گفت خانم شما هر وقت بچه خواستی تا ۴-۵ ماه منتظرش نباش (حرف در حد باد هوا) ما رو به زمین گرم زدن و بنده در بدترین زمان ممکن دارم تلاش میکنم ادم باشم چون دارم مامان میشم

ولی از شما چه پنهون وقتی فهمیدیم مستری بسیار زیبا لبخند زد و گفت پاشو بریم خونه که مامان شدی  و ۳۲ تا دندونشم پیدا بود( اون روز یادتونه توی بیمارستان بیهوش شدم همون روز دکترا مچمون رو گرفتن) و منم تا یه ماه روان نداشتم ولی گریه زاری راه ننداختم فقط نمیدونم چرا مستری هی شلوارک میپوشید و دور و بر منم نمیومد

کلا هم حس خوب و لذت بخش که میگن دروغه  یه چند میلی متر بچه بهت نشون میدن و دو روز میری تو جو بعدش که یه هفته باز نتونستی هیچی بخوری و همش درد داشتی و کمرتم داشت میشکست میفهمی قدرت خدا چه توانایی داشتی تو نابود کردن خودت و خودت خبر نداشتی

البته همه اینها به کنار قسمت لباس بچش خوبه


به مامانم ۱۵ روز قبل گفتم که اولش شکه شد و همینطوری میخندید و گفت یه هفته است هی دارم بهت میگم میگی نههههههههههههههه بعد یه سیل از سوالات از وقتهایی که من حرکات خرکی!!!! خودم رو انجام میدادم و مامانم دیده بوده و اینکه الان خوبم؟ برام ردیف شد

خواهری چند روز بعد فهمید و تا تونست بهم فحش داد بعدم دست پیش گرفت تا پس نیفته ولی خب بازم من پیروز شدم و این دو تا بچه یک ماه و چند روز با هم فاصله دارم

راستی مامان راه میره میگه خدا لعنتتون کنه چرا اخه با هممممممممممم؟

ندا دوست جونم هم کلی ذوق داره و باورش نشد. بعد که دید من الان میزنم زیر گریه باورش شد و الانم روزی سه بار احوال میپرسه و حواسش بهم هست

بهارشماره ۲ هم خوشحاله و اونم اگر بچش برای زمانی بگذاره از حالم جویا میشه و اونم کمی تا قسمتی بهم فحش داد که چرا زودتر نگفتم

بقیه هم خبری ازشون نیست

به مامان مستری هم نگفتم چون همونطور که اونها سر بچه خواهر مستری من رو غریبه دونستن منم غریبه میدونمشون ولی احتمالا همین امروز فردا هست که بگیم


بعدا نوشت:فردا روز مادره و امروز مامانم رفت تهران اصلا دوست ندارم فردا رو

نوشته شده در جمعه 1391/02/22ساعت 2:44 بعد از ظهر توسط آبان|

یادمه که ۶-۷ سالم بود و با برادر بزرگه و خواهرم میرفتیم نمایشگاه. سه تا بچه زیر ۲۰ سال و ای کتاب بود که ما میخریدیم و یادمه چه لذتی داشت

خیلی از سالها رو دیگه تنها میرفتم نمایشگاه. بعدم که رفت مصلی باز کار راحت تر شد چون به خونه ما خیلی نزدیک تر میشد.

واسه خودم میرفتم توی نمایشگاه ومیچرخیدم و کتا ب میخریدم و لذت میبردم.یادش بخیر دوستم مریم رو اونجا پیدا کردم و واقعا خدا میخواست که ما با هم دوست بشیم.

هیچی دیگه میخواستم بگم من هر سال میرفتم نمایشگاه ولی فکر نمیکنم امسال بتونم برم و الان هیچ حالم خوب نیست و چون نمیتونم برم تا دلتون بخواد ناراحتم

نوشته شده در سه شنبه 1391/02/19ساعت 10:48 قبل از ظهر توسط آبان|

این روزهایی که نزدیک عیدها میشه من کلا همش تو فکرم که چی بخرم؟/ حالا این اخلاق گند رو از کجا اوردم هنوز هیچکس نفهمیده

مثلا میدونم مامانم چی لازم داره و چندتا انتخاب دارم ولی برای مامان مستری هیچ انتخابی ندارم و دارم خل میشم.البته یاد گرفتم خودم رو براشون نکشم چون کلا محل نمیگذارن. مثلا پارسالم میخواستم محل نگذارم و رفتم کیف خریدم ولی شما بگو اگر دیگه کیفه رو مادیدیم ندیدیم حالا امسال موندم چی کار کنم

همه اینها به کنار یه اتفاق بدی افتاده یعنی تازه دیروز فهمیدم که خواهری که الان تقریبا ۴ ماهش پر شده قند بارداری داره و باید انسلین بزنه و البته داره میزنه

وقتی داشت میگفت اشک بود که داشت میریخت و منم که مدیریت بحرانم خوبه(روش های پیچشم شدیده) و تا ببینم کسی از چیزی ناراحته و چاره ای هم نداره و نگرانیش هیچ کاری نمیکنه من میگم حق داری و بعد سعی میکنم براش عادی جلوه بدم بخصوص اگر بدونم اطلاعات زیادی در این مورد نداره تا یکم ارامش بگیره ولی بکشنم نمیشینم جلوش گریه کنم و پا بدم بهش. البته نمیدونم خوبه یا نه ولی راهکاریه که طرف فکر نکنه دیگه الان تو ته دنیاست ولی خب از بس خودم توی خودم حرص خوردم حالم از اون شب همش بده و کلی مشخصه بهم فشار وارد شده. کلی دلم براش میسوزه بخصوص که خیلی میترسه بعدشم همینطور ادامه پیدا کنه و الان ۵ کیلو کم کرده از بس این موضوع روی اعصابشه.

راستی آقای همسر از خر شیطان در مورد خونه پیاده شده چون بعد از اینکه خونه رو دیدیم به دلمون نشست بخصوص که تمام سالنش رو مبلهامون میگرفت و رسما میز ناهار خوری رو باید بگذاریم دم در:)))))) ولی یه دلیل مهم تر داره که توی هفته دیگه میام میگم:)))))

دوستون دارم و مواظب خودتون باشید

نوشته شده در یکشنبه 1391/02/17ساعت 11:30 قبل از ظهر توسط آبان|

ما یه خاله داشتیم یعنی یه خاله مامان که شدیدا شبیه مادر بزرگ من بود

خاله رو چندین سال قبل دیده بودم وقتی هنوز نوجوان بودم و چشم ازش برنداشتم تا به زور بردنم خونه

خاله خیلی شبیه بود خیلی شبیه مامان بزرگ دوست داشتنیم بود

خاله توی بندر عباس زندگی میکرد با بچه هاش که همه بالطبع هم سن و سال مامانم اینان

خاله خودم دو سه ماهی بود اصرار میکرد که بریم بندر دیدن خاله ای که سکته کرده بود و توی جا افتاده بود

قرار بود بعد از ایام فاطمیه بریم بندر دیدن خاله ولی نشد خاله قبل از تمام شدن فاطمیه توی اول اردیبهشت فوت کرد

خاله و بچه هاش همه اومدن اینجا و در خونشون رو بعد از سالها باز میکردن ولی دیگه خاله ای نبود و فقط یه جنازه بود به رنگ خاله

روزی که تشیعش میکردن من باز حالم بد شد و تمام مدت دم گلزار شهدا توی ماشین اشک ریختم و نتونستم خاله رو ببینم شاید دلم بیش از دیدن خاله دیدین مادر بزرگم رو میخواست

خاله رو به اصرار مامان و دایی ها اوردن و کنار مامان بزرگم به خاک سپردن و من هنوز ته دلم مونده که چرا برای بار اخر نشد ببینمش همونطور که نشد برای بار اخر مامان بزرگم رو ببینم

دیگه کسی از اون فامیل نموند و همه خواهر برادرها فوت کردن و حالا بچه هاشون ۶۰-۷۰ سالشونه و خودشون برای اینکه اسم کسی رو بیارن قبلش میگن خدا بیامرز فلانی که با هم بازی میکردیم............

دیدن قیافه این دختر دایی و دختر خاله ها برامون جالب بود ادمهایی که من یکی برای بار اول من رو میدیدن و از روی شباهت ها میفهمیدن من دختر کی هستم و دنبال اسمهایی میگشتن که اون موقع کودک بودن و الان۴۰-۵۰ سالشونه و با دیدنشون میگفتن نازی یادتونه بچه بود چقدر ناز بود؟

در هر حال الان تنها بچه اون خانواده هم رفت

اگر میشه برای خاله هلی من فاتحه بخونید

نوشته شده در یکشنبه 1391/02/10ساعت 11:49 قبل از ظهر توسط آبان|

الان یعنی اومدم خبر بدم که ما خوبیم البته دیشب اصلا خوب نبودیم و یه دعوا داشتیم در حد وحشتناک

که البته اصلا به خونه ربطی نداشت ولی خب خونه هم وسطش بود

موضوع از نیومدن خونه پسر دایی من که ازمون برای مکه خداحافظی کرد شروع شد(و خب واقعا زشته) و خب باز من هیچی نگفتم ولی وقتی مامانش زنگ زد بیا بریم خونه عموت که زیارت عاشورا یا نمیدونم توسل و اینهاست(هر هفته خونه یکی هست) و مستری که تا دو دقیقه قبل کار داشت قبول کرد منم گفتم تو خیلی جالبیییییی و مستری رفت رو دنده لج و زنگ زد شما برید و ما نمیایم

خب نتیجه چی میشه؟ اینکه واضحه تماس بعد از دو دقیقه گذاشتن گوشی یعنی من مخالفت کردم و اونم تندی رفته زنگ زده که من ناراحت نشم ولی خب در واقع من مشکلی با خونه عموش رفتن هم نداشتم فقط میخواستم بدونه که جالبه و خب من حاضر شدم ولی مستری سوار بر خر شیطان به هیچ وجه کوتاه نمیومد و دعوا کردیم تپلللللللللل و خونه هم وسطش اومد و مستری فرمودن اگر تو خودت خونه نداشتی این خونه به چشمت میومد و صبح اینطوری نمیکردی(صبح من دقیقا عین حرفهایی که زدم رو براتون نوشتم) و خوشحال میشدی که شوهرت خونه خریده و منم گفتم شما نخریدی بابات پول اولش رو چندین سال قبل داده و هر چی هم پول بدی تهش اینه که اونها خریدن پس شما اگر خریده بودی من الان ذوق مرگ بودم

هیچی دیگه دعوا وقتی تموم شد که من سرم داشت میترکید و مستری هم سرش رو با دستمال بسته بود و من از دل درد هی صاف میشدم و هی خم

ولی خب تموم شد البته فکر نکنم نتیجه ای گرفتیم ولی تموم شد و هر دو حرفهامون رو زدیم و البته یکی نیست بگه بدون اعصاب خوردی میزدید قشنگ هااااا.که البته اینبار اون شروع کرد

الانم حالمون خوبه ولی من هنوز چشام میسوزه و گلومم میسوزه(جیغ و داد نداشتیما فکر بد نکنید)  و انگار نه انگار دیشب اینجا چه بساطی بوده

نوشته شده در جمعه 1391/02/01ساعت 9:6 قبل از ظهر توسط آبان|

حالم خوب نیست و راستش حس جالبی هم ندارم که خبر خوبه رو با آب و تاب بگم

خبر خوبه اینه که من دارم دوباره خاله میشم و خواهر جان بعد سه ماه اعتراف کرده

حالا خبر بعدی رو دو ساعت قبل آقای همسر داد و نمیخوام ناشکری کنم ولی رسما برعکس بقیه مردم که از ذوق میمیرن من کاملا الان ناراحتم و نمیتونم یه لبخند هم بزنم

یادتون میاد روز قبل از بله برونم که پدر شوهر و خواهر شوهر محترم تلاش کردن یه آپارتمان در یه نقطه دور از منطقه ما رو به من که شهر رو نمیشناختم خیلی نزدیک جلوه بدن و حتی خونه ای که هیچیش معلوم نبود رو بدن به من و بعد هم به هرکس میرسیدن بگن خونه به نامش کردیم(خونه ای که فشار پرداخت همه چیش روی شونه خودمون هست) ولی خب دایی من گرفت و مسخرشون کرد و اونها هم وقتی دیدن لو رفتن بیخیالش شدن

خونه ای که گفتن قبل از عید تحویل میدن(۳-۴ ماه بعد از عروسی ما) الان یه سال و ۶ ماه ازش میگذره و تا امروزم خبری ازش نبود و کسی هم حس دنبالش رفتن رو نداشت و ما فقط هم اجاره میدادیم هم پول وام مسکن خونه ای رو میدادیم که خبری ازش نبود

این خونه ما هم بزرگه و هم کف هم هست ولی واقعا بد ساخته و یه خوابه و واقعا صاحبخانش من رو عصبی کرده. پارسال دم پایان قرار داد اقای همسر زد به بیخیالی و تنبلی و صاحب خونه هم تا تونست گوشش رو برید و من البته تنها چیزی که با خودم گفتم این بود که خب حقته و خودت خواستی

یه هفته است دارم بهش گوشزد میکنم مثل پارسال نشه و از الان به فکر باش که توی ماه رمضون مجبور به جابجایی نشیم و زودتر بلند بشیم

توی خواب بودم که هی تلفن پشت تلفن تا اخرش جواب دادم و آقای همسر شیرینی میخواست واسه یه خبر فوق العاده خوب و خب من فکر کردم برای فروش یه ملکی هست که خیلی وقته دنبال فروشش هستن ولی خبر این بود که: " بابام رفته کلید خونه رو گرفته و خونه حاضره"

نتونستم نقش بازی کنم و گفتم خوب قسمت خوبش کجاست؟

گفت کلید میاره که بریم خونه رو ببینیم ولی خدمشون عرض کردم من نمیام برای دیدن اون خونه

اومد خونه که چیزی برداره ولی من نتونستم حتی لبخند بزنم یا بهش تبریک بگم فقط گفتم یعنی نمیخوای بری دنبال خونه بگردی؟و اون ناراحته که من چرا ذوق نکردم

راستش نشستم دارم های های گریه میکنم

سخته یه سال و نیم هرکس توی خونه ۱۲۰ متریت بیاد که ۳۰-۴۰ مترم حیاط داره هی بهت گوشزد کنه که وای چقدر خونت کوچیکه و کوچکترین خونه اطرافیاتنت ۳۰۰- ۴۰۰ متر باشه بعد حالا شوهر من تصمیم داره برم توی آپارتمانی که از روز اول ازش نفرت داشتم و فوقش ۱۰۰ متر باشه. حتی وسایلم توش جا نمیشه و حتی فکر کنم واسه طبقه ششم آسانسورم نداره و یه جاییه که یعنی من کلا حبسم تا ایشون تشریف بیارن چون هیچی اطرافش نیست

من اجاره نشینی رو با مستری قبول کردم ولی رفتن توی این خونه رو هیچوقت نمیتونم بپذیرم و از بودنش خوشحال باشم

به نظر میاد فشار محترم داره میفته من میرم تا بیهوش نشدم

بوس


بعدا نوشت: حالم بهتره و به اعصابم مسلط شدم و هی اشکم در نمیاد و نمیخوام دیوارم بزنم:) فعلا که هیچی در این مورد نمیگیم و انگار نه انگار که اتفاق افتاده

ببخشید که اذیتتون کردم اون لحظه واقعا داشتم دیوانه میشدم:*

نوشته شده در پنجشنبه 1391/01/31ساعت 11:51 قبل از ظهر توسط آبان|


آخرين مطالب
» پدر آینده
» کرکر خنده:)
» تبریک
» سونو ان تی و آز غربالگری
» بند انگشتی سه ماهه ما
» نمایشگاه
» قند بارداری
» خاله
» مشت اول 100 تومن
» گریه

Design By : Pichak