هفته قبل همسایه جان اومد خونمون بحث از کامپیوتر شد
قضیه این طوریه که چون من دانشجو شهرستان یا بقول برو بچ دانشجو ولایت تشریف دارم هروقت میومدم تهران و چون دیر به دیر میومدم و وقتی هم میومدیم حداقل یه 10 روزی موندگار میشدم همیشه کیسم رو با خودم میوردم با کیبورد و موس البته بدون مونیتور بعد چون مونیتور نداشتم , کامپیوترو رو به تلویزیونمون وصل میکردم(فناوری رو حال میکنید)بعد هر وقت یکی میومد من اصلا به روی خودم نمی یوردم که مثلا زشته و این حرفها ووسط خونه یه کیس هستش , دست به کامپیوتر نمیزدم. در نتیجه هرکس میومد خونه اولین چیزی که نظرش رو جلب میکرد همین عضو اضافی بود.
هیچی دیگه خانم همسایه تا اومد تو گفت :اوا کامپیوترت کوش منم توضیح دادم که دیگه با کلاس شدم و با مونیتور اومدم , بعدم معلوم شد که برای اینکه با بچه هاشون تو خارجه صحبت کنن میخوان کار با یاهوو مسنجر رو یاد بگیرن, بعد فکر کنید از من پرسید یعنی کپی کردن اینا رو بلدی منو میگی یخورده به سقف خونه نگاه کردم بعد گفتم اره خوب کارهای سختیه ولی من بلدم.
یه 2 روز بعد رفتم برای اموزش خونشون دیدم ایول یه نفر دیگم هست 2 تا خانم معلم یکی 56 ساله(سن دقیق رو در اوردم به شدت حرفه ای) معلم ریاضی یکیم حدودا 50 ساله معلم زبان منو میگی هی سعی میکردم مثل بقیه شاگردام که تا حالا تجربشون کردم صحبت نکنم(کار سختی بود) یه سر کپی و کات و این صحبتها رو یاد دادم بعد کامپیوترشون رو اساسی تمیز کردم هرچی اضافه بود ریختم سطل آشغال(یک ذوقی میکردن اونا)بعد متوجه شدم شوهر این خانم یه بار یاد گرفته folder بسازه, الهی بنده خدا تمام کامپیوتر رو کرده بود new folder با شماره های متعدد. بعد رفته بودمن هدفون خریده بودن با میکروفون ولی چون به نظرشون کیس سنگین هست بهش دست نزده بودن ,
احساس پر زوری بهم دست داده بود اساسی,از چیزی که به شدت خوششون اومد این بود که یاد گرفتن میتونن هم زمان توی کامپیوترشون از چندتا کارت اینترنت استفاده کنن و رمزاش از دست نره
اولین بار بود که کسی برای یاد گرفتن انقدر شوق داشتن و خوب دقت میکردن,ولی من هی احساس میکردم نکنه هیچی یاد نگیرن ولی وقتی دیدم بهم گفتن دفعه بعدی حتمآ بقیش رو میگی مگه نه؟ اساسی ذوق کردم از این که دیدم تونستم با 2 تا معلم با تجربه کنار بیام و دوست دارن بازم یاد بگیرم(ولی من قرار بود فقط برای یک جلسه برم حالا تا چه پیش آید).فقط یه چیزی خیلی جالب بود ,آخرین لحظه که اومدم comرو خاموش کردم و دکمه مونیتور رو زدم ,متوجه شدم اونها میومدن و شات میکردن comرو بعد دوباره power روی کیس رو هم میزدن بعد برق رو قطع میکردن اونم فقط واسه اینکه چراغ پایین مونیتور خاموش بشه , حرکتشون خدا بود ولی خوب حالا یاد گرفتن.
از خودم خجالت کشیدم اونم واسه اینکه من هنوز نمیتونم بجزhello چیز دیگه بگم بعد این خانم میره کلاس المانی.
یکی بیاد منو نصیحت کنه بگه چی کار کنم زبان یاد بگیرم؟ خدا وکیلی به شدت رو اعصابم این قضیه, هرچه سعی میکنم دستم به یاد گرفتن زبان نمیره.
معلم سال چهارم و پنجمم یک نفر بود معلم خوب و دلسوزی داشتم که کلآ سعی میکرد درک شاگرداش رو همراه درس ببره بالا, از سال چهارم با این که آسون بود به شدت ترسونده بودنمون مثل اینکه نخونده بخوای امتحان دکترا بدی سال پنجمم خوب بود و دوست داشتنی ولی فقط مدرسه نه زندگیم و0 1 سالگیم اگر حوصله دپرسی ندارید نخوانید
عید نوروز 75 مثل هر سال با ماشین رفتیم خونه مامان بزرگم تا بعد 5-6 ماه ببینیمش
من از بین مامان بزرگ ها وبابا بزرگها فقط همین مامان بزرگمو دیده بودم یادم یه باغ بزرگ داشت که با یه درچوبی قدیمی از خانه واتاقهاش جدا میشد سمت راست در داخل باغ یه درخت شاتوت بود که 2 نفری میتونستیم دورش رو بگیریم ولی ارتفاع کمی داشت همیشه هم تا میرفتیم پیش فامیل اولین حرکتمون بالای درخت شاتوت رفتن بود و بعدشم مجبور میشدیم همه ی لباسهامون رو بریزیم دور,
دور تا دور خونه اتاق اتاق بود و وسط حیاط یه حوض که انگار قبلآ دورشم کلی درخت بوده وسر سبز و یه تلمبه در کنار حوض که برای آب حوض و باغچه استفاده میشده و آب این تلمبه هم از یه منبع دایره ای که کنار حوض و زیر زمین بود و محلش از روی سرپوشش مشخص بود تامین میشد یادمه چند سال قبل که رفتیم و من اون منبع زیر زمینی رو دیدم , به خاطر سالها موندن آب , کلی ماهی بزرگ توش دیده میشد . خونه و باغ چون بزرگ بود و مامان بزرگم تنها زندگی میکرد و به هر حال صلاح نبود توی اون خونه بمونن از یه سالی که منم یادم نیست اومدن به خونه ی ما که خالی بود و ما عید ها و تابستونها مهمون مامان جون بودیم و مامان جونم همیشه دنبالمون که دست گل به اب ندیم.
اون سال رفتیم دوباره خونه مامان بزرگ تا 13 روز عید روبا فامیل خوش بگذرونیم و وقتی نصفه شب رسیدیم و مثلاقرار بود ساکت باشم که از خواب بیدار نشن همچینی در زدم و مامان جون مامان جون راه انداختم وهمه ریختیم تو خونه که بنده خدا 2 متر پرید هوا .
نمیدونم چرا ولی هیچ کس عادت نداشت از مامان جون عیدی بگیره حتی من کار زشتی میدونستم به مامان جون بگم عیدی من کوش؟ ولی اون سال یه شب مامان جون صدام کرد و وقتی من رفتم کنار تختش گفتن بیا اینا رو بگیر وبه همه یکی بده,چندتا500 تومنی بود منم دوتا کف دستم رو گرفتم جلوشون ومامان جونم اونها رو گذاشتن کف دستم منم همون طوری رفتم توی سالن پیش بقیه که بابام تا دیدین منو گفتن: تشکر کردی و به سرعت رفتن برای تشکر و مرسی و به خدا کسی راضی نبود و در کل جبران سکوت من, منم که تو شک بودم رفتم یکی یکی به بقیه عیدیشون رو دادم و اسرار داشتم بدونن که این عیدی نه چیز دیگه و اگه مجبور نبودم رنگشو نمیدیدن
اون نوروز گذشت ما هم بر گشتیم تهران.
صبحها که میخواستم برم مدرسه مامان صدام میکرد و دستم رو میگرفت تا برم صورتم رو بشورم و بعدم کمکم میکردن که لباسهام رو توی خواب عوض کنم .ولی اون روز که دقیقا یه هفته بعد از برگشتنمون بود صبح خواهرم صدام کرد هرچه هم صبر کردم دستمو یکی بگیره خبری نشد اومدم بیرون دیدم مامان نشسته توی حال و داره گریه میکنه ,بابا هم شناسنامه ها و مدارک رو از کمدش میریخت روی میز,جرات نکردم به مامانم چیزی بگم رفتم کنار بابام و گفتم بابا چی شده ؟ بابامم انگار تازه ما ها رو دید نشست و هم قدم شد گفت بابایی هیچی مامان جون حالش خوب نیست شما ها حاضر بشید برید مدرسه هاتون. منم که یادم اومد یه بارم توی مهمونی , دکتر اومد مامان بزرگ رو دید ,فکر کردم خوب حتماهمین موضوع بوده ولی مامان اون روز گریه نمیکرد؟.
رفتم مدرسه با دلشوره فقط یادمه بهم دست هم میزدن میزدم زیر گریه ,زنگ آخر که خورد و اومدم خونه دیدم مامان نیست ,خونه سکوت محض بود.منم جرات نمیکردم سکوت رو بشکنم. فردا هم بابا رفت,شکه بودم نمیفهمیدم چه خبره ,چرا همه ساکتن,3,4 روز گذشت که بابا بلیط گرفت و از این طرف ما هم رفتیم.
ظهر که رسیدیم بابا اومد فرودگاه دنبالمون .(هنوز نمیدونستم چی شده , یا شایدم میدونستم نمیدونم)بابا داشت با داداش دومیم حرف میزد,که یه دفعه از بابا پرسید کجا خاکش کردن؟کنار بابابزرگ؟؟
تمام دنیام, تمامش, مثل یه کوه خورد تو سرم ,دیگه مامان بزرگ نداشتم
خدایا 10 سال میگذره ولی هنوز من دارم داغون میشم , هنوزهنوز هنوز.
تازه همه فهمیدن که من بیچاره هنوز نمیدونم مرگ چی ؟هنوز نمیدونستم مامان بزرگم فوت کرده و هنوز فکر میکردم فقط حالش خوب نیست.
روزها شده بود شکنجه برام,بماند
تابستون وقتی دوباره رفتیم و من بیخیال مثل همیشه پریدم پایین و کلون در رو میکوبوندم و میگفتم مامانی باز کن باز کن دیگه ما اومدیم و دستم رو زنگ بود. دیدم هیچکس پیاده نشد دستم خشک شد,داداش بزگم اومد بغلم کرد گفت: یاسی, دیگه نیستن , تو رو خدا بسه.حتی نتونستم گریه کنم.
مامان جون دلم واست یه ذره شده یه ذره . کاش بودی فقط بودی
روزی خدا با لبخند به من گفت :
" ببینم دلت می خواد برای مدتی دنیا رو تو بگردونی؟ "
گفتم : " بله , به امتحانش می ارزه"
بعد پرسیدم:
(( محل کارم کجاست؟
چقدر حقوق می گیرم؟
کی برای نهار می ریم؟
بعد ازظهر کی مرخص می شم؟))
خدا گفت:(( اون فرمون رو بده به من!
اینطوری حتمآ کار دنیا رو به هم می ریزی.))
بهله بعد از سالی دوباره قسمت شد دیشب رفتیم سینما اونم سینما پایتخت, سینمای خوبیه ها فقط اولش احساس میکنی چسبیدی به شیشه تلویزیون و چشم تو چشم با بازیگر داری فیلم میبینی ولی دوسش داشتم بعد 5 دقیقه عادت میکنی و همه چیز خوب میشه فقط شانس بیاری هر سینمایی که رفتی یه زوج شاد.....نیفتن پشت سرت که احساس کنن خیلی بارشون و در مورد علف تو باغچه هم نظر بدن و هر هر بخندن(شعور مرغ بالاتر)که ما این سری شانس نیاوردیم
حالا خود فیلم ,خیلی زیباست به شدت و یه دفعه شاید جو گیر شدی خواستی دوباره هم ببینی و موقع خروج احساس میکنی چه خوب شد که اومدی واز دست ندادیش هرچی باشه فیلم حاتمی کیاست به قول دوست جون بنده تمام صحنه هاشم کارت پستالی بود.
جنگ و خانوادست ولی در زمان حال و نه 8 سال جنگ , اینطورفیلمی رو من ترجیح میدم ببینم پس تعریف نمیکنم.
کارگردانش ابراهیم حاتمی کیاست پس اصلا انتظار نداشته باش واسه این که تو خوشت بیاد فیلم ساخته باشه واسه همینم فیلماش دیدنیه(به خودم گفتم به کسی بر نخوره)
بازیگراشم پرویز پرستویی که پدر خانوادست ومهتاب نصیر پور و گلشیفته فرهانی و... هستن
اگر حواست به اطراف نباشه و تو عمق فیلم باشی روی آدم کلی تاثیر میذاره و یه دفعه دیدی صورتت خیس از اشک آره اینطوریاس
من جای شما بودم حتمآ میرفتم میدیدم , فقط لطفآ تو سینما حرف نزنید یعنی شعور فیلم دیدن داشته باشید (میبخشیدا)
سر ناهار بودیم که دیدیم موبایل جان داره میزنگه ،با خودم گفتم زشته جلو 9-10تا مهمون بلند شم برم تل جواب بدم در نتیجه محل نذاشتم یه دفعه دیدم این بلند شد, اون بلند شد, نگرفتم قضیه چیه , گفتم چیزی میخواین چیزی کمه _نه یه موبایل داره زنگ میخوره یکی میگفت مال من که نیست مال توام که نیست چه صدای مسخره ای هم داره, بابا مال شماست؟ دیدم داره ناهار میریزه بهم و به صدای موبایلمم توهین میشه گفتم مال منه زیاد مهم نیست بفرمایید ناهار, زشته بلند شم برم موب جواب بدم سر ناهار(یعنی شما ها همتون بی ادبید دیگه به گوشی من توهین نکنیدا)
بعد ناهار دیدم شماره رو نمیشناسم کلی به خودم افرین گفتم که به چه عالی همه رو ضایع کردی تازه سر یه تل که اشتباه گرفته بودن.
ساعت 3:45 دقیقه رفتم خوابیدم ساعت 4:40 موبایل جان صدا زد که پاشو کلاس دیر شد زدم تو سرش ساکتش کردم (من فقط حق دارم باهاش دعوا کنما)
الان 4:41 من تا 5 میتونم بخوابم بعدشم یه ربعه حاضرم بعدشم یه تاکسی و بعدشم 5 دقیقه پیاده روی و میرسم , پس تا 5 میخوابم
4:46 با خودم گفتم چیزی نمیشه که کلاس نرم خودم باز جواب دادم همینطوری هیچی نمیفهمی دیگه نری چی میشه
4:48دوباره گفتم ما مهمون داریم زشته بذارم برم کلاس, جواب دادم برو بابا دلت خوشه فعلآخونه سرباز خونس اون 2 تا خانمم اصلآ یادشون نیست تو هم هستی
4:50دوباره گفتم مامان دست تنهاست خسته میشه اذیت میشه و اینا دوباره جواب دادم آخه من چرا همه کارا رو کردم حتی ظرف میوه رو هم چیدم
خدای من من نمیخوام برم کلاس
وای 4شنبه میان ترم دارم
همچینی پریدم و بدبو بدو کارای روتین رو انجام دادم
اتو رو در اوردم مقنعه رو اتو زدم
جزوه با ورق اضافه رو ریختم تو کاورو خودکارها رو تو کیف
عینک جان رو تمیز کردم و بدو بدو شیشه اب معدنی رو برداشتم و از بیداران جمع خدافظی کردم اونم از نوع اساسی که من دیگه تا شب نمیام , خدافظ و اینا
سر کوچه سوار تاکسی و 5 دقیقه بعد پیاده شدم حالا من عجله دارم برسم تو پیاده رو یه جفت زوج شاد افتادن جلوم با سرعت صفر, نمیکنن یه نگاه بندازن عقب ترافیک رو ببینن, شانس اوردم نرده های کنار پیاده رو یه قسمتش بازبود رسیدم به موسسه داشتم میرفتم بالا که خانم مسؤل گفت سلام شما چه کلاسی داشتید
_ VB.NET
_ ظهر تماس گرفتیم جواب ندادید, کلاس برای امروز کنسل شد
_آهان بعد شما تلفن خونه رو نداشتین
_خوب شما چرا زنگ نزدید ببینید کیه که زنگ زده
یه لبخند زدم و اومدم بیرون یه فحش اساسی به خودم و ادب و احترام دادم و اومدم خونه تو راه گفتم ایول تا برسم خونه هنوز همه خوابن منم میرم به بقیه خوابم میپردازم
در رو که باز کردم دیدیم ملت بیدارو سر حال دارن میوه میخورن
دیگه روم نشد بگم تل سر ناهار از موسسه بوده و گفتم یادشون رفت به من زنگ بزنن,به نظرتون لو رفتم؟
شبم هرچی دنبال موبایلم گشتم پیداش نکردم, از خونه زنگ زدم بهش دیدم به ای دل غافل بی ادب چش سفید پاشده رفته عروسی اونم تو مردونه یه سری آقا هم داشتن سوت میزدن و دست , اتفاقات این وسط رو خدا داند و مخابرات
قرض گرفتن هم به من نیومده
Accountنداشتم گفتم جای دوری که نمیره مال برادرم رو برداشتم بعد خیلی ریلکس onشدم نکردم ببینم برادرم on هست یا نه تا دیدیم off شدم از شانسم دید وپی ام داد
ـ یاسی وایسا ببینم مگه دیشب نگفتی account نداری
_هان
_هان ,,, اینطوریاس من که تا شب میام خونتون میبینمت بچه _ما نیستیم داریم میریم مسافرت
_کجا به سلامتی یه دفعه؟
_شمال
_با چی اونوقت؟ _با ماشین تو
_کی رانندس؟ _شخص شخیص بنده
_باشه پس وقتی داشتی میرفتی یه تک زنگ بزن یه ساعت بعد از حرکتت بیام بیمارستان نزدیک خونه دنبالت یه چیزی فقط مامانو نبرییا من اعصاب ندارم , ببین یاسی میدونی مامان سالم می مونه توام که مهم نیستی ولی ماشینم نابود میشه ،باشه میبخشمت، دیگه نبینم از این کارا بکنییا
_باشه نمیرم ولی تا یه ساعت دیگه تلفن مشغول میباشد![]()
_خیلی پرویی ![]()
![]()
ــ![]()
سال دوم با شادی تو یه کلاس بودیم که اومدن کلاس ما و گفتن میخوان 3-4 نفر رو ببرن به کلاسای دیگه,دستای شادی رو گرفتم و گفتم شادی الان منو میخوانه
اونم گفت خوب منم میام
همون لحظه صدام کردن با شادی بلند شدیم .وگفتم شادیم بیاد؟ که گفتن ببینیم اگر شد اومدم کنار به امید اینکه فردا شادیم بیاد همون کلاس؛که نشد و شادی و من از هم جدا شدیم
یه معلم تو مدرسمون بود که دخترشم هم سن من بود بعدآفهمیدم خوده معلمه چندتا کوچه پایین تر از ما توی مجتمع زندگی میکنه و فقط با دوستای دخترش خوب بود و بعضی بچه های کلاسش که مال همون مجتمع بودن ولی دخترش تو کلاسمون نبود؛ از من بدش میومد ,من میتونستم تا میز سوم کلاس برم عقب تا تخته رو ببینم ولی منو نشوند میز 6 یا7 کلاس
و همیشه دعوام میکرد, کلاس اول تقریبآ همه دعوا میشدیم و همیشه حداقل یه کاری کرده بودیم
ولی این یکی این طوری نبود فقط اگر ازت خوشش میومد خوب بود وگرنه بیچاره بودی که من جزء این بیچاره ها بودم,یه کاری کرده بودکه شبها تا صبح کابوس میدیدم ,تمام شب توی خواب تا صبح داشتم مشق مینوشتم, تمام سعیم رو میکردم که نرم مدرسه به هر ترتیب که شده ولی خوب به زور میفرستادنم انقدر ضایع با من لج بود که پسر مدیرمونم که 2-3 سال از ما بزرگتر بود فهمیده بود و سعی میکرد یه جوری دلداری بده و وقتی میگفت از کلاس برو بیرون و من با گریه میرفتم بیرون اون بچه میومد دلداری و یا میبردم پیش مامانش که یه کاری بکنه ولی هر بار انگار معلمه لج میکردو بدتر میشد که دیگه تصمیم گرفتیم نریم پیش مامانش,نمیذاشت زنگ ورزش ها برم حیاط و میشوندم جلو پنجره که بچه ها رو ببینم وجریمه میداد که بنویسم ![]()
انقدرکوچیکم کرد که حد نداشت
از اینجا بهش میگم که سرکارخانم اگر برای اینکه از یه مخمصه نجات پیدا کنی فقط کافی باشه انگشت کوچیکم رو حرکت بدم این کار رو نمیکنم ................................................... فقط امیدوارم هیچ کارش دست من نیفته واسه خودش میگم من که کاملآ صادقانه کارمو انجام میدم![]()
معدلم شد 17 دقت دارید که کلاس دوم بودم .(اون سال یه دختر بود که ردیف دوم سمت چپ میشست اسمش مهناز بود تو ذهنتمون داشته باشید تا دانشگاه
)
سال سوم خوب بود در عین حال که منو به زور بردن مدرسه, خانم خانی
معلمم بود برعکس اون ........... به شدت دوسم داشت حالا چرا نیدونم ,تا جایی که بعد 12 سال وقتی یکی از بچه های فامیل همون مدرسه اسم مینویسه یه ماهی رو مخ بچه کار میکرده که یه جوری بفهمه بجزتشابه فامیلیامون واقعا منو میشناسه و یه جوری منو پیدا کنه, اخرشم تا میفهمه این بچه کوچولو با مامانش میاد مدرسه از مامانش سراغ من رو میگیره و زنگ زد بهم و کلی قربون صدقم رفت .
معدل اون سالم شد 20 کلی دوباره به زندگی برگشتم.
سنم رو به تعداد سالهایی که مونده بود برم مدرسه میدونستم وقتی یاد گرفتم اسمم رو بنویسم کلی داشتم ذوق مرگ میشدم.اسمم رو دبستانی که نزدیک خونمون بود نوشتیم مدرسه ای که وقتی ۲-۳ روز قبل داشتم از جلوش میگذشتم و گفتم /اخی نازی دبستانم همه خندیدن و گفتن هرچی بچه دهاتی بود اینجا میرفت اسم توام نوشتیم بی بهره نمونی منم جواب دادم ولی خوب همه چیزو که اینجانمیشه گفت(بماند) موقع معاینه پزشکی رو کامل یادمه که برای معاینه چشم با اعتماد به نفس کامل رفتم نشستم میز اخر که خانمه خندیدن گفتن حالا نمیخواد انقده دقیق باشه جلوترم بشینی خوبه.
خرید واسه مدرسه کیف و کفش صورتی, مانتو سورمه ای ومقنعه سفید، دفتر هایی باجلد خرگوش چه عشقی میکردم من, شب قبل از اول مهر تا صبح نخوابیدم صبحم یه ساعت زودتر همه رو بیدار کردم.
صبح منم رفتم مدرسه بدون یه ذره گریه و لوس بازی وبا کمال میل؛ با 2 ,3 نفر دوست شدم که خواهراشون با خواهرم دوست بودن بعدم کلاسامون مشخص شد و معلممون که اسمش خانم مختاری بود ,تعریفشو خیلی شنیده بودم از همبازیم که 1 سال از من بزرگتر بود,بماند که چقدر دعوام میکرد به خاطر خطم و اینکه چرا نمیشینم و وایمیسم که قدم برسه که چرا ................
یه روز که رفتم دفتر کلاس رو بیارم دیدم یه دختره با باباش اومده ولی چون 6 سالش بود نمیگذاشتن بیاد مدرسه منم که دیگه شرمنده نمیتونستم دخالت نکنم خودمو انداختم وسط گفتم میبخشیدا ولی خوب منم 6 سالمه ولی شناسنامم بزرگتره مگه چه فرقی دارم خوب بگذارید بیاد دیگه بعدم دفتر و برداشتم با دختره خدافظی کردم و اومدم کلاس؛ بعدش انگار پدرش گیر میده که آره دیدید نصف بچه ها همینطورین و خونه ما هم این بغل و این بچم از صبح میشینه پای پنجره و گریه میکنه و............کار بدان جا کشیده شد که اون دختره اومد نشست بغل دست من ,همیشه با هم تنبیه میشدیم با اینکه خیلی کوچولو بود ولی زیادی رو داشت موقع تنبه یا همون غر غر معلممون و به صف کردنمون همه ی بچه هاداشت گریشون در میومد ولی اون یه چیزی میگفت که نه من ونه خودش گریمون که نگیره هیچ جوابم بدیم ؛اسمش شادی گودرزی بود دلم براش یه ذره شده ولی ازش هیچ خبری ندارم.
یه روز مامانم میاد مدرسه به معلمم میگه یاسی زیادی عصبی شده تو خونه با همه دعوا میکنه انقدر که بهش فشار میارید که حروف با فونت بزرگ رو از توی روزنامه ها در بیاره اذیت میشه یه کاری انجام بدید که کمی آرام تر بشه معلمم نه میذاره نه بر میداره میگه آره تو مدرسه هم با همه دعوا میکنه و بی ادبم هست(جوابش و داده بودم).................. بماند که من اصلا بجز با شادی و یکی 2 نفر دیگه و مسئول بوفه که بهش میگفتم یه ساندویچ لطفـآ دیگه با کسی حرف نمیزدم.
بعد مامانم میبینه من بدتر شدم یه هفته بعد میاد میگه دستتون درد نکنه, چی به یاسی گفتید که انقدر خوب شده,و کلی تعریف الکی بعد از این حرفها و 2 روز گذشت زمان, ماما میبینه من دوباره شدم بچه خوبه
کادویی که مامانم اینا به اسم مدرسه اون سال به هم دادن رو هیچ وقت از یاد نمیبرم" یه تراش رو میزی قرمز" هنوزم رو میزمه و بسیار دوسش دارم
اون سال گذشت با خوبیاش و بدیاش من فکر میکردم خیلی خوب بوده ولی مامانم میگه وحشتناک بود.
به این نتیجه رسیدم که همیشه کمتر از اونچه که بقیه دوستم دارن دوسشون داشته باشم اینطوری انگار همه چیز درست میشه فقط امیدوارم این وسط کسی نقش بازی نکنه
والدین گرام میرن مکه و من۹ ماه رو با بقیه میذارن پیش خاله جون ،از بس که همون خوب و مودب و مثبت و ساکت بودیم، فقط نمیدونم چرا وقتی بابا اینا اومدن خاله به مامان میگفت جرات داری پاتو بذار بیرون ؛البته بماند که من نه بابام و نه مامان رو تحویل نگرفته بودم و راسمآ اون ۹ ماه رو به این ۱ ماه فروخته بودم و تا ۱ هفته از بقل شوهر خاله جون پایین نیومدم تا جایی که کار بیخ پیدا کرده بود و جو همه رو گرفته بود که من دیگه کلا با خاله اینا زندگی کنم(خاله بچه نداره)که بعد خودشون میفهمن زیادی جو گیر شدن و سعی میکنن منو به راه راست هدایت کنن و۲هفته رو اعصابم راه رفتن که وقتی بابام و میبینم جیغ نزنم و فرار نکنم.
بچه ی گیریویی بودم و همه بهم میگفتن ماشین گریه مثلآ الان میکوبوندی به من یک ربع بعد یادم میومدوجیغ میزدم آییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی درد گرفت و گریه و حالا نوبت بقیه بود ببینن کی و چی کسی اخرین بار به من دست زده و فرار کرده.تا من ۲ تا بزنم و خیالم راحت بشه.
دختر دور و برم کم بود و به فاصله چند سال بالا و پایین تر از من فقط یه دختر تو فامیل بود و من هم عشق میکردم که سالی ۲.۳ بار میریم خونشون و اونو میبینم و سعی میکردم خودمو کنتترل کنم و دست گل به اب ندم و با اینکه خودم اونطوری بودم ولی چون اون زیادی لوس بود و گریو و جیغ جیغو تر از من ، نمیتو نستم تحملش کنم و رسمآ بعد یه ربع زیادی دوستانه میزدمش و میگفتم من وایسادم اگر میتونه بزنه بعدم که دعوا حسابی میشد ، همه میریختن ما رو جدا میکردن
الان که کم کم ۱۲-۱۳ سال گذشته از اون روزها هروقت میره رو اعصاب همه ،یاد آوری میکنن که کاش بچه بود تا میفرستادنش پیش من
با همه ی این تفاسیر الان زیادی از حد همدیگرو دوست داریم ، بچه بودیم دیگه، ولی خوش میگذشتا یادش به خیر
تا بعد
صبح هم که برای اولین بار من رو به خونه بردن تا ته تغاری خونه رو همه ببینن انگاری کلی قیافه گرفته بودم . ولی خوبه که سیب زمینی بازی در نیوردم مثل بقیه که تا سه روز خوابن. از اول همه جا و همه رو نگاه کردم یه لحظه رو هم از دست ندادم و طبق گفته بقیه از هواپیمای آویزون به سقف بالای سرم زیادی خوشم میومده .
نیمه شب ها هم که از خواب بیدار میشدم و گریه رو شروع میکردم اولین کسی که متوجه میشده و سعی داشته من رو بخوابونه همین خواهر جون بوده که وقتی پدر و مادر گرام بیدار میشدن میدیدن,
به به من تو بغل اون کوچولو هستم و جفتمون خوابیم
از وقتی تونستم توی روروک راه بیفتم برای برگشتن آرامش به خونه, بنده یعنی روروکم رو به شوفاژ جلو آشپزخانه میبستن
کلآ بچه شری بودم البته تو خونه مایخورده عادی ,چون هر چهارتامون همینیم "یکی از یکی بد تر "
یادم مدرسه رو خیلی دوست داشتم حتی از 2 سالگی و صبحها برای بیدار کردن خواهر جون هرچی دیروز خونده بوده براش تکرار میکردم "آ مثل آب ب مثل بابا".
تا اینجا برای این پست کافی تا بعد
آخه این چه وضعش الان یه ماه از امتحانا مون میگذره هنوز ۲ تا از درسا نمرش نیومده آدم دپرس میشه خوب
آخه برادر من نمیگی اگه من مثلا افتاده باشم(نمیفتم نگران نباشید.امکان نداره)میخوام تو تابستون جبران کنم.
ملت استاد دارن ما هم استاد داریم بعد حضرات به ما میگفتن تنبل
سلام
بعد از چند سال وبلاگ خوندن وهر روز چند ساعت پای نت بودن، امروز بشدت بیخود و بی جهت جرات کردم وبلاگ بسازم و توش بنویسم.
هرچی مینویسم برای خودم و قرار نیست برای خوش اومدن کسی چیزی بنویسم.
مثل آدمهای دیگه روزهای خوب و بد زیاد داشتم یه وقتهایی هم که خیلی زیاد باید باشه، بهشون
رجوع میکنم
.راستی: دیگران برام ارزش دارن ولی تا وقتی که بهم ارزش بدن
تا بعد