تبليغاتX
WHAT A DAY

خدایا, جان یاسی واسه چی باهام لج کردی ؟مگه چیزایی که ازت میخواستم زیاد بود؟ تو که میدونستی من به اونچه که میخواستم احتیاج دارشتم .

میدونستی که برای تک تک لحظه های اینده به یه روحیه احتیاج داشتم ,واسه چی زدی داغونش کردی ؟میشه لطفا بگی چرا اذیتم میکنی؟ 1 هفته است هر ثانیه من رو بین هوا و زمین نگه داشتی و بعد با مخ زدیم زمین به نظرت کمک کردی ؟شعورم نمیرسه ولی میفهمم که به چی احتیاج دارم و به چی نه.

 شعورم نمیرسه ولی به جاش چی بهم دادی ؟ یه اعصاب خورد که در آن واحد اگه یکی بهم دست بزنه هم میتونم زار زارگریه کنم هم میتونم بخابونم تو گوشش.

 در برابر تمام سعی وتلاش من, بدترش کردی .

هفته تموم شد و انگار خیال توام راحت,همین رو میخواستی.خدایا اگر تو نمیخوای بدونی من بهت میگم اینا همش یه بار میتونست پیش بیاد که همشو ازم گرفتی. باید ببخشمت؟

ببینم میتونی دوباره واسم بسازیشون ؟اعصاب نابود شده منو چی؟

 به همه میگم خوب میشمَ ولی دروغ میگم .چطوری باید مثل قبل بشم؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/06/30ساعت 8:31 بعد از ظهر توسط yas |

هفته قبل که رفتم ولایت ,دقیقا مثل اینکه لج کرده باشن فقط کار من یکی انجام نشد و من مجبور شدم یک روز دیگه اونجا بمونم و حرص بخورم وفرداشم که رفتم به شدت با اعتماد به نفس هم با منشی سیبیلوی رئیس و هم با خود رئیس دانشگاه دعوا کردم اونم اساسی که اگر 2 دقیقه دیگه مونده بودم یه دفعه به اون ادم زبون نفهم یه چیز ناجوری میگفتم که دیگه ندا از تهران رسید و آروم شدم

که بازم فرستادنم واسه هفته بعد,ومن با بدبختی و نبود بلیط برگشتم تهران تا هفته دیگه ندا بره و دنبال کارام رو بگیره ََ. که بازم مجبور شدم برم و اینبار با تمام بامبولایی که در اوردم تموم شد.

تو راه حدودا 3 بار آتش بس رو تو اتوبوس دیدم البته مثل همه ی فیلم دیدنهای من فقط یه کم نگاه کردم و بقیش صداش رو گوش دادم.دفعه دوم سوم که دیگه فقط به صداش گوش دادم.

 راستی ندا تنها دوست صمیمی من تو اون ولایت داغونِ, تقریبا تمام روزهامون با هم میگذشت و الان هم با هم مهمان گرفتیم

میگم ولایت داغون چون ظهرا رستورانهاش و ساندویچیاش میبستن میرفتن ناهار میخوردن اونم تو منطقه دانشجو نشین و ملتش ساعت 9 خواب بودن و تاکسی معنی درستی نداشت و فقط احساس میکنن تاکسی همیشه دربستِ البته بجز توی 1 مسیر .

دوست ندارم دوباره برگردم اونجا .امیدوارم کارام درست بشه.

امروزم با وجود نرفتن به یک جلسه مهم ازVB.net   , رفتم و پروژه آخرش رو تحویل دادم که دقیقا به همون جلسه احتیاج شدید داشت, لجم رو این SQL , database در میاره.به هر حال تموم شد,استاد خوبی داشتیم که به شدت راحت نظرهاش رو بیان میکرد,شاید فقط برای من جالب بود چون ندیده بودم یه نفر تو یه محیط آموزشی وکاری انقدر در بعضی موارد بی پروا باشه,به هر حال استاد خوبی بود.

+ نوشته شده در شنبه 1385/06/25ساعت 11:2 بعد از ظهر توسط yas |

جاتون خالی تولد

دوستم  رو که دیدم و کادوها رو دادم،یک بسته بزرگ بزرگ(چون خودم کادو های بزرگ رو خیلی دوستدارم) احساس کردم هم انتظار شو داشت هم شکه شد

تولدش رو بهش تبریک گفتم و چون قرار نبود تولد توی خونه باشه و ما توی خیابون همدیگرو دیدیم روم نشد بپرم بغلش کنم جالب بود حتی نبوسیدمش بچه هیچی نگفت دیگه فکر کنم در بین دوستام شناخته شدم به بی احساسی ولی اخرش یه جایی براش جبران میکنم (نمیدونم چرا ولی یه وقتایی که باید کاری رو انجام بدم دقیقا برعکس عمل میکنم چون در لحظه آخر هم به خوب یا بد بودن کارم فکر میکنم ,,با زیادی فکرکردن در مورد کارهام مشکل پیدا کردم, این یکی دیگه شاهکار بود)

دیدیم ما که  هیچ جایی که مثل قبل نباشه برای وقت گذراندن نداریم در نتیجه بعد از کمی شور و مشورت تنها جای خوب بام تهران بود ، که خیلیم خوب بود و کلی هم آدم عشقولانه دیدیم یه یک ساعتی حرفیدیم و از حسنات دانشگاه و مردم نقاط مختلف ایران و کلی چیز میز دیگه گفتیم در کل غیبت کردنمون مختص به 2 نفر 3 نفر نبود شهری کار میکردیم و بعدم به اجبار من دوباره تا پایین پیاده اومدیم.

شامم که نمیشد نخورد در نتیجه رفتیم سودا و ساندویچ نوش جان کردیم و کلی هم کر کر خنده را ه انداختیم که الان بری خونه اهل منزل شک میکنن که: اره این کادو ها رو کی داده واینا که خوب زیاد نگرفت .

اخی این دوستم که تفلدش بود برخلاف ما کاراش واسه مهمانی درست نشد و باید بره یه شهر دیگه و تقریبآ دوستی ما باید تموم بشه مسخره است ولی واقعیت چون اینطوری که ما به هم وابسته شدیم اونجا عذاب میکشه ,کسایی که نرفتن یه شهر دیگه زندگی کنن نمیفهمن من چی میگم ولی با تمام مسخرگیش واقعیتِ و مایی که چندین بار در روز حداقل با هم حرف میزدیم و توی هفته همو میدیدم رسما باید همدیگرو فراموش کنیم(بزرگش نمیکنم چون اینطوری نمیتونیم زندگی کنیم ) دلم براش تنگ میشه ,نمیدونم چرا ولی به شدت دوسش دارم و حاضرم برای راحت بودنش حتی دوستیم رو تموم کنم چون انگاری اینطوری راحت تر براش میگذره, ادرس اینجا رو ندادم بهش چون بازم اذیتش میکنه,یه هفته دارم به نبودنش فکر میکنم برام سخته ولی خوب اون انگار راحت میشه که حقم داره,ولی من هنوز امیدوارم که کاراش درست بشه لطفآ براش دعا کنید اونجا داغون میشه از تنهایی

دوست جونم دیشب رفت اصفهان برای ثبت نام. منم امشب میرم ولایت واسه تکمیل فرم های مهمانی

دوست گلم خیلی دوست دارم همیشه موفق باشی دلم برات تنگ میشه درسات رو خوب بخون,برات کلی دعا میکنم

ادم گریه اویی نیستم ولی وقتی به نبودنش فکر میکنم دیگه نمیتونم کاریش بکنم,کاش کارای منم درست نشده بود اینطوری شاید حس تنهاییش کمتر میشد.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/06/13ساعت 1:45 بعد از ظهر توسط yas |

تازگی ها عروسی و حرف عروسی و این گونه بحث ها شدت گرفته

منم یه نگاهی به اطرافم انداختم و  وقتی به ازدواجهای الان و تناسباتشون از نظر مذهبی نگاه کردم وبا هم سنجیدم به این نتیجه رسیدم که 4 حالت بیشتر نداره که بشه بهش فکر کرد

اولی اینکه هم دختره و هم پسره از تریپ بچه های راحت باشن که خوب قضیه حله

 دومی اینکه هر دو  مذهبی باشن و دین و ایمان حالیشون بشه که بازم قضیه حله

حالت سوم اینکه هر دو تا هم دیگرو بخوان و پسره مذهبی باشه و دختره نه که اینم باز سر میگیره چون احتما لا یکی از نوع زندگیش خسته شده و اگر دختره باشه که خودشو کمی جم و جور میکنه و اگر پسره خسته شده باشه فقط به خانوادش میگه همینه که هست و اگر خسته نشده باشن و فقط به خاطر دوست داشتن باشه که هر دو میتونن با هم کنار بیان و خانواده هاشون رو هم میتونن راضی کنن ,با کمی مراعات که تازگی زیاد اطرافم این نوع از ازدواج رو میبینم.

ولی حالت آخر اینکه دختره مذهبی باشه و پسره نه که حتی اگر همدیگرو هم دوست داشته باشن نمیتونن با هم زندگی کنن شاید چون خانواده هاشون با هم نمیتونن کنار بیان نه فقط خانواده ها چون این تو حالت قبلی هم هست, شاید بهتر باشه بگم هر کدوم توی خانواده دیگری جایی نداره و هیچ کاری هم نمیتونن بکنن چون برای یه دختر خیلی راحت مشخص میشه که چه اعتقادی داره وراهی برای مراعات نداره که برای پسرها اصلآ این طور نیست مگر اینکه پسره کلآ دیگه حوصله نوع خانوادشو نداشته باشه,نمیدونم انگار احساس چرت و پرت گوییم زده بالا ولی وقتی فکر میکنم  دلم میسوزه که 2 نفر اینطوری باید با هم خدافظی کنن اونم واسه همیشه,سخته مگه نه؟

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/06/13ساعت 11:39 قبل از ظهر توسط yas |

وقتی تولد یکی از دوستای بنده است تو خونه همه بیچاره میشن,چون من نمیدونم چی بگیرم بعدم که میگیرم هر چه قدرم مغازه دار خودشو بکشه که  تورو خدا و من بمیرم بگذارید من کادو کنم (خداوکیلی  بعضیهاشون سلیقه دارن) من امرآ اجازه نمیدم,اخلاقم همینه هیچکسم از پسش بر نیومده مگر اینکه مجبور بشم کادو بخرم, که در این صورت هرچی شد شد.

امروز تولد یکی از دوستام که کلی دوسشم دارم.

الان حدودآ یه ماه دارم فکرمیکنم چی بخرم و  میخرمش و کادوش میکنم .

الان یدونه از این صورتکهای آفریقایی گرفتم که مامانم نگاشم نمیکنه و یه تابلو نقطه زدم که همچینی خوب هم شده.

 این دومین کادو از اینجا شروع شد که واسه امتحان عکس رو برداشتم که نقطه بزنم بعدم دیدم جدی جدی داره خوب میشه و چون این عکس مربوط میشد به این دوستمون وچون من کاری باهاش نداشتم شد توفیق اجباری شد واسش(اصلآفکر نکنید من از عمد رفتم اون رو واسش کشیدم ها,اصلآ "مامانم بفهمه")

حالا بماند که 2.3 بار رفتم اون گومبا گومبا رو عوض کردم و اینا و مخ تابلو ساز و خوردم که قابش رو چطوری در بیاره و مغز اعضای خونه پیاده بود واسه تزیین روی جعبه با اون رنگ افتضاحی که من انتخاب کردم, ولی به شدت کیف داد همه داشتن فکر میکردن,شما هم یه وقتهایی تمام اعضای خونه رو تو  کاراتون سهیم کنید,

کر کر خنده میشه,هرکس یه نظر میده و دلقک بازی شروع میشه ! فقط مامان رو بفرستد خونه دوسش که نبینه چه بر سر زندگیش دارید میاید.

راستی یه 3 روزیم داشتم واسش کارت میزدم"انگار مجبورم خودم درست کنم".

 

بنده خدا فکر میکنه  من قرار با همین کارت پاشم برم تولدو فکر میکنه تازه دیروز رفتم خریدمش,احتمالا خوشحال میشه وقتی کادو ها رو ببینه.

الان همه چیز درست و درمون شده و تا چند ساعت دیگه میرسه دست صاحبش,

دعا کنید دوسش داشته باشه وگرنه مجبوره سلیقشو عوض کنه.

بعدااحتمالا کلی واسش تفلد مبارک و اینا مینویسم و احتمالآ ادرس اینجا رو هم بهش میدم

 

من دیگه میرم حاضر بشم برم تولد و...........

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/06/07ساعت 4:55 بعد از ظهر توسط yas |

هرگز از تو چيزی با ديگران نگفته‌ام

اما انگار تو را ديده‌اند که تن می‌شويی در چشمانم!
+ نوشته شده در یکشنبه 1385/06/05ساعت 6:42 بعد از ظهر توسط yas |

دیشب با یکی از دوستام دعوام شد , دعوا که نه ولی از دستش دلخور شدم.

با کلی ذوق و شوق احساس میکردم باید باهاش صحبت کنم ولی تا گوشی رو برداشتم دیدم شاکی تشریف دارن,میخواستم یه کاری کنم که فقط ناراحت نباشه ولی تلاشم بی نتیجه موند یعنی اصلا  اجازه نداد, بعدم تقریبا با اخم و تخم خدافظی کردیم.

فکر کردم نکنه چیزی گفتم ولی هیچی نگفته بودم بعد به ابن نتیجه رسیدم که حتمآ دوست داره به جای من با یکی دیگه حرف بزنه.یا یکی دیگه جای من بود ,اخرش هم به خودم گفتم بابا خوب بعضیها دوست دارن بعضی وقتها شاکی باشن, وقتی خودش به فکر خودش نیست به تو چه ربطی داره و خودم رو زدم به بیخیالی و تمام .

اصلآ نمیدونم ولی از اون لحظه دلم گرفت َمیخواستم برم به بابام بگم میشه فقط 2 دقیقه من و بغل کنی تا اروم بشم, ولی این رو هم نتونستم یعنی نمیشد.

حالا موندم, خیلی بی خود و بی جهت از اون لحظه دلم گرفته یه چیزیم داره تو گلوم اذیتم میکنه به نظرم حساس شدم.

الان بهش زنگ زدم خاموشه.

 

 

پ.ن:الان باهاش صحبت کردم حالش بهتر بود .ولی هنوزم من دلگیرم ازچی رو نمیدونم

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/06/01ساعت 12:45 بعد از ظهر توسط yas |