تحمل درد با دستانت بسیار آسان است
حتی دانستن اینکه دستی در فرسنگها دور تنها برای آرامش من آفریده شده برایم کافی است
کاش حتی تحمل نداشتن دستانت را داشتم
نمیدونم این قضیه چیه که من کلی اذیت میشم تا یه درس حفظ کنم اونوقت مثل چی تمام ادمها و شکل و قیافشون و اسمشون ونسبتشون و کجا دیدمشون و اینا تو ذهنم میمونه
بعد حالا طرف تو دبستان بوده یا اولین استاد نقاشی یا زبانم بوده یا دختر دندونپزشکم و این جور آدمها که مال 10 سال قبلن
وقتی میبینمشون و میرم باهاشون سلام علیک میکنم طرف انفکتوس میزنه.
یه 2 باری این کار کردم یعنی سلام علیک کردم و کلی اطلاعات بهشون دادم بعد دیدم طرف داشت سکته میکرد ,یکیش پارسال بود تو دانشگاه که درس کارگاه داشتم و توش پیچ مهره درست میکردیم و برق وصل میکردیم و ماشین درست میکردیم و سیم میپیچیدیم و کرکر میخندیدیم کلیم میخوردیم, بعد اونجا دیدم اِوا این دختره که اونجا وایساده دوم دبستان تو کلاسمون بود و اینکه ردیف دوم دست چپ میشست و بغل دستیش کی بود و خونشون کجا بود و اسم و فامیلش چی بود ,بعد رفتم و هی سعی کردم منو یادش بیاد بعد دیدم نه هیچ یاری نمیکنه منم تا تَه اطلاعاتم رو هی گفتم بعد یه چیزهایی یادش اومد و بعد که دوباره با هم دوست شدیم و من رفتم سر کارگاهِ خودم همچینی منو نگاه میکرد انگار با یه فضایی طرفِ ,بماند که بقیه که دور و برمون بودن مردن از خنده و ندا هم ازم قول گرفت یه دفعه این همه اطلاعات ندم به طرف.
امروز تو مترو که چقدرم ازش بدم میاد یکی از همسایه های 10 سال پیش اون سر کوچه رو دیدم بعد به خودم گفتم نری بگی میشناسیشا و سرمو انداختم پایین تا نبینمش و از شانس لوس من تو تغییر مسیر اومد نشست جلو من بعد یه دفعه گفت من شما رو میشناسم نه؟ منم گفتم آره به گمونم فامیلیت ح... نیست؟ شما ته کوچه بودید ما سر کوچه بعدم یخورده خودم رو به خنگی زدم که زیاد تابلو نشه, ولی خوب بود چون اینبار اونم یه چیزایی یادش اومد اینطوری با هم میومدیم جلو و تجدید خاطرات میکردیم کلیم دلمون واسه بچگیمون تنگ شد.
یخورده از دانشگا ههای هم پرسیدیم گفت اصلا امیدی به تموم شدن درسم ندارم منم رک گفتم خوب یا سر کلاس گوش نمیدی یا حواست یه جای دیگست یا سر کلاس نمیری
که گزینه اخر رو انتخاب کرد , وقت نشد بگم دوستاتو عوض کن یا کلاساتونو با هم نگیرید که اگه همینطوری ادامه بدی بد میبینی
خدای عزیز,
چرا به جای این که بذاری مردم بمیرن و مجبور بشی که آدمهای تازه دیگه ای بسازی همین آدمهایی رو که وجود دارن نگه نمیداری؟![]()
جین
خدای عزیز,
چه کسی دور کشورها خط میکشه؟
نان
خدای عزیز تو خدای حیوانها هم هستی یا خدای اونها یک دیگست؟![]()
نانسی
خدای عزیز,
من به اون عروسی رفتم و اونا وسط کلیسا همدیگه رو ماچ کردن اشکالی نداره؟![]()
نیل
خدای عزیز,
بابا بزرگم میگه که اون پسر کوچکی بوده تو هم وجود داشتی مگه تو چند سال قبل از اون بودی؟![]()
با عشق دنیس
اگر تو واقعا منظورت اینه که باید با دیگران همون کاری رو کرد که اونا با تو می کنن, پس من باید حساب برادرم رو برسم![]()
دارلا
خدای عزیز,
به خاطر برادرکوچیکم متشکرم ولی من دعا کرده بودم که یک توله سگ داشته باشم.![]()
جویس
نامه های بچه ها به خدا
گرد اورنده:استوارت هامپل
اون سری که کلید گم کرده بودم یک آبروریزی شد که نگو
مامان و بابام منو برادرم رو گذاشتن پاشدن رفتن مسافرت ![]()
پیش دانشگاهی بودم و صبح یه کلاس فوق برنامه گذاشتن ,از کلاس که برگشتم اومدم کلید رو کردم توی در که یه دفعه میشولکم(اسم گربم بود)اومد کنه بازی در اورد منم فکر کردم کلید تو در پس ولش کردم که دیدم ای دل غافل کلید از دستم افتاد( در خونم زیر یه الاچیق مانند بود که خوب برای درست در اومدن نمیدونم چی چیش خونه یه 10 سانتی پایین تر از سطح کوچه بود )و در نتیجه تلپ از زیر در رفت توی خونه حالا من موندم چی تار تنم؟ دیدم بابام اینا که 2 روز دیگه میان پس هیچی برادر جانم ساعت 11 شب زودتر محالِ نه اینکه باید مواظب من میبود و اینا, همش بچه زود میود ,من نمیدونم والا یه مرد 30 ساله هی با این دوستاش کجا میرفت که از تکراری بودن دم نمیزد؟ پس باید یجوری مجبورش میکردم بیاد,بعد از کلی فکر کردن رفتم خونه یکی از همسایه ها که فقط سلام علیک داشتیم و زنگ زدم گفتم:آره هیچکدوم از همسایه های زیادی آشنا نیستن و من نمیتونم اینجا بمونم ؛اونم کم نیورد گفت خوب این دَر که هیچی پس از در حیاط برو بالا؛ منم یه دفعه یادم رفت کجام داد زدم
میمونم خودتی اگه راست میگی جلو بابا مامانم اینا رو بگو که گفت صبر کن الان به یکی از دوستام زنگ میزنم بیاد کلیدو بیاره واست ,که یه دفعه دیدم خانم همسایه نشسته هر هر میخنده منم زود گفتم باشه منتظرم و یه خدافظی اساسیم کردم و اومدم بیروم یه 2 ساعتی علاف بعد دیدم بعله دوستشون تشریف اوردن با یه آقای دیگه ولی کلیدی نبود ورداشته بودن پیچ گوشتی اورده بودن ,میخواستم بزنمش بعد هی سعی میکردن و هی ضایع میشدن و هی به هم میگفتن خدا بکشه گربه رو منم شاکی داشتم هی زیر زیرکی قربون صدقه داداش زبون شلم میرفت که اون آقاهه گفت بگذارید من ببینم میتونم خود کلید رو در بیارم منم با اعتماد به نفس الکی گفتم دست من نرفت داخل مال شما که محالِ؛ اونم همچینی دستشو برد زیر در و کلید رو در اورد که نگو ,یخورده ریز نقش بود ولی به هر حال پسر بود من ابروها بالا پایین شدو یه نگاهی به دستام انداختم وهمچینی دهنم چسبید به کف زمین که دیدنی بود
در این حد که بنده خدا سرشو انداخت پایین رفت نشست تو ماشین و سعی میکرد نخنده و بعد همون طوری توی هپروت بودم که تشکر کردم و یه دعوت الکی کردم و سلام رسوندم واینا
یه هفته بعد مامانم میگفت خانم...(مامان همون دوستای برادرم)میگفتن آخی شنیدم گربه دارید؟یاسی اونا ازکجا میدونن؟ منم گفتم از پسر زبون شلشون بپرسن.
صبح خواب بودم دیدم دارن میزنگن, تقریبا با چشمهای بسته رفتم دیدم همسایه طبقه آخر که یه خانم 70 سالست پشت در و بنده خدا کلیدشو جا گذاشته توی درو حالا هم یک ساعتِ داره سعی میکنه با کلید دیگش درو باز کنه که نتونسته اومده بود که به پسرش زنگ بزنه که خوب منم جو گیر شدم گفتم والا من حرفه ای هستم میخواین ببینیم من میتونم یا نه بعد زنگ بزنید اینو که داشتم میگفتمبا خودم گفتم الان فکر میکنه با یه دزد خوابالو طرفِ بعدشم چون حرفه ایم یخورده خودمو مامانم زور زدیم تا درو واسش باز کردیم حالا چرا حرفه ای روز اولی که اومدیم این خونه هیچکس توی واحداش نبود و همه ی کلیدها دست ما بود![]()
منو گذاشتن گفتن بمون اینجا تا برگردیم منم گفتم باشه چشم ,تا رفتن منم رفتم یه واحد دیگه و خیلی قشنگ درو بستم بعد دوزاریم افتاد که ایول کلید ها تو خونه بود یه زنگی زدم گفتم یه کلید دیگه بیارید ولی خوب کلید دیگه ای نبود و به زور بازش کردیم یه بارم داشتم میرفتم بیرون مامان رفت خونه همسایه گفت کلیدو توی در جا نگذاریا منم گفتم باشه تا درو بستم یادم افتاد کلید توی در و باز به زور بازش کردیم به همین دلیل حرفه ای شدم.خونه قبلیم از این کارها کردم ولی دیگه زور کار ساز نبود و کر کر خنده شدم کهیه خرده طولانیه پس بعدا میگم,اینا رو گفتم که حس کنم توی ماه رمضونی یه حرکت مثبتم انجام دادم.
دیروز مامان هی به من متذکر شد که لباس رنگ روشن اگر دارم بدم بندازن تو ماشین بعدم گفتن دوباره لباس تمیزاتو ندیا منم 2 تا تاپ یه جور داشتم یکی سفید یکی صورتی دیدم خوب هر کدوم رو یه 3 ساعتی پوشیدم دادم به مامان گفتم تمیز نیستنا مطمئن باشید الان اومدم دیدم 2 تا تاپ یه جور صورتی رو تختِ ![]()
من سفیدرو دوست داشتم
دیشبم داشتم قندیل میبستم یه ژاکتم تنم بود هیم مینالیدم که چه سرده و داشتم به شومینه و شوفاژ نگاه میکردم بعد میگم مامان پنجره ای بازه؟ "آره مامان پنجره جلو بالکن رو یخورده باز کردم" والا این پنجره که مامان میفرمودن یه دره و کاملا هم باز بود ,فکر کنم زنده نمیمونم تا آخر زمستون
کلی اتفاق جدیدم توی دانشگاه ولایت افتاده که یادم باشه تعریف کنم ملت همه عشقولانه شدن![]()
![]()
تا بعد
قبل از ماه رمضون یه دعوا جانانه با خدا داشتم یه چند روز بعد یه دعوا جدی با مامانم که خوب خیلی بد بود.
با این اعصاب خوردی که خودم درست کردم این دانشگاه جدیدم مسخره بازیش گرفته رسماً بدون صاحابه
, من بیشتر از مسئولاش میدونم کی باید چی کار کنه ؛ رفتم میگم خانم شما ببینید این درس پر شده یا نه؟ میگه برو از مدیر گروه بپرس خیلی سعی کردم ساکت بمونم, آخر سر با صد بار گفتن بهش فهموندم که خنگ جان این وظیفه تو ِ نه مدیر گروه که تو یه ساختمان بی برق گیر کرده
.
انقدر تعطیلن که ورداشتن تمامی گروهها رو بردن یه ساختمان و کلاسها و بلطبع دانشجو ها تو 2 تا ساختمان دیگه که نکردن مشخص کنن که مثلا این دانشکده فنی باشه اون یکی مال تجربی ها که انقده واسه هر کلاس هی نری این ساختمان اون ساختمان تازه ساختموناش آموزشم ندارن که بدونی مسئول این ساختمون کی هست؟
خدا نکنه بخوای بری مدیر گروه رو ببینی باید یه دور شمسی قمری بزنی
به مدیر گروه برسی تازه معلوم نیست باشه یا نباشه یه ساعتِ مدیریت و استادی مشخص کنه بزنه به دیوار راستی از اینکه ساعات کلاسا رو بچسبونن رو دیوار هراس دارن
, میچسبونن رو سنگه تا نکنه رنگ دیوار کنده بشه
حالا در نظر بگیرید روز حذف و اضافه 40 نفر میخوان یه صفحه رو ببینن
.
خوشحالم که فقط یه ترم باید تحملش کنم,خدا وکیلی تنها حسنش اینکه شب بر میگردی خونه و تنها نیستی" همین "وگرنه آدم باید مغز خر خورده باشه از دانشگاه ایول ما پاشه بیاد اینجا.
یه شوت بازی دیگشونم بگم که میمیرم اگه نگم ,ما واسه رشتمون یه چارت داریم که تقریبا همه طبق اون پیش میرن بعد این مشنگا نکردن نگاه کنن به چارتشون بعد روزهای امتحان رو مشخص کنن , تازه ما توی ولایت قبل از امتحانها تخصصی هر گروه امتحانای عمومی رو میدادیم که اینجا قاطی ِ.
خدا به خیر بگذرونه به نظرتون من وقتی 25 و 27 ام 2 تا تخصصی دارم بعد یکم و سوم 2 تا تخصصی دیگه و دوم یه تخصصی و یه عمومی پشت سر هم و بعدشم پنجم یه تخصصی دیگه قرار ِ چه معدلی بیارم
؟
دانشگاه یه حرکت دیگم انجام داده که اگر درسی رو در روز حذف و اضافهِ حذف کنی حتی اگر 20 تا درس دیگم به جاش بگیری باید20%جریمه بدی,هرچی پول واحدام واسم مهم نبود این 5-6 تومن اساسی لج منو در اورد![]()
خدایا
شرمنده که دعوا کردم الان به شدت میترسم واسه این امتحانا ,چی کار کنم؟تازه هنوز معلوم نیست امتحانای CIW و SQL و کلاس زبان که به زور میخوان ببرنم کی هست من آخر سر سکته میکنم یکی بیاد منو دلداری بده
دیگه اسم کلاس و درس میاد تنم میلرزه
(خودمونیم دارم بی ادب میشم "ببینم نکنه بی ادب شدم
")
اگر فكر مي كنين كسي دلتون رو شكسته، تنها نيستين. هر كسي حداقل يه بار ناكامي رو تجربه كرده. بالاخره يه بار آدم ممكنه به يكي برخورد كنه كه حس كنه خيلي دوسش داره و بعد تنها بشه. فقط كافيه به آهنگايي كه از راديو پخش ميشه دقت كنين و ببينين چند درصدش درمورد شكستن ِ دله!
اما جوونها معمولا فكر مي كنن كه ديگه چشمه ي محبت پيدا نمي كنن و به همين دليله با يه ناكامي، خودشون رو تنها مي بينن. در حاليكه چشمه هاي محبت يكي و دو تا نيستن. بعدا آدم متوجه ميشه كه آدم ميتونه دايره ي دوست داشتنش رو از يه نفر ِ تنها بزرگتر كنه و هزاران نفر رو دوست داشته باشه.
5راه حل براي دلشكستگي:
احساست رو بگو
با كسي كه بهش اعتماد داري احساست رو بگو. اين آدم مي تونه مادرت باشه، خواهر، برادر، پدر يا يه دوست و فاميل دور باشه. اما سعي كن حتما آدمي باشه كه ميشناسيش يا بهش اعتماد داري. مي تونه با تلفن باشه، با نامه باشه يا رو در رو. دلت رو خالي كن و اگه خواستي پيشش گريه كن. با دوستت برو سينما، رستوران يا پارك و بذار اونم برات حرف بزنه. اين «با هم بودن» خيلي ارزشش بيشتر از حرفاييه كه بين تون رد و بدل ميشه. خيلي به نصيحت هاي دوستت سخت نگير. او داره سعي مي كنه آرومت كنه. اگه غلط ميگه تو ببخشش و سعي كن عمق ِ دلش رو ببيني. داره پا به پات مياد كه كمك باشه.
خيلي بخواب و غذاي خوب و شيرين بخور
خواب مرهم ِ خوبي براي سرماخوردگي، مسموميت غذايي و بيماريهاي ديگس. همينطور براي بيماريهاي فكري خوبه. خواب و غذاي شيرين مثل خرما يا عسل براي دلشكستگي خوبه. تلويزيون كمتر نگاه كن و تجسمت رو با نمايشهاي راديويي (مثل راديو جوان، فرهنگ ...) ترميم كن. شبها اين نمايشنامه ها رو بشنو و از تجسمشون لذت ببر.
خاطرات خوبت رو بنويس
هر كسي زير اعماق ِ خاطرات منفيش، در اعماق غمش مي تونه ماهي هاي شاد صيد كنه... درست مثل يه ماهيگير، خاطرات ِ شاد صيد كنه... «بــــايد» سعي كني كه صيد كني. آهاي ماهيگير! بشين كنار ِ يه دفتر ِ قشنگ و فكر كن تا يه خاطره ي شاد به قلابت چنگ بزنه. بعد اونو با يه خودكار خوب بنويس.
خودت رو سرگرم كن
بعضي وقتا ممكنه آدم غمي نداشته باشه ولي بخاطر اينكه عادت كرده به حالتي كه ابروها رو بالا بده و اشك بريزه و شعر بخونه، اين كار رو هي تكرار كنه. اولا خيالت راحت كه يه روز از اين كار خسته ميشي و خودت از غصه خوردن حالت به هم مي خوره. ثانيا سعس كن خودت رو سرگرم كني. به چيزايي كه بايد اتفاق ميفتاد و نيفتاده فكر نكن. تو فلسفه ي ذن جمله ي معروفي هست: «Chop Wood, Carry Water يعني از چاه آب بكش و هيزم بشكن.» اين يعني وقتي داري فكر مي كني كه هدف ِ زندگيت رو پيدا كني نبايد دست از همه چي بكشي. آدم توي «راهها» فكر مي كنه و به فكر كردن تشويق ميشه. وقتي وايسي، فكر هم مي ايسته.
كارهايي بكن كه زود نتيجه ميده. مثل كاردستي. موسيقي. ساختن سايت اينترنتي. كوهنوردي و ... . بذار دور و برت رو موفقيتهاي كوچولو كوچولو پر كنه. به فكر انتقام و ... هم نباش. خيلي سخت نگير. شايد اونم تو تنگنا بوده. اونم از اينكه تو رو به اين خوبي از دست داده ناراحته. اگه اون آدم ِ سرنوشتت باشه مطمئن باش كه روزي بر مي گرده. اگر هم نباشه كه مطمئن باش تا آخر ِ عمرش ازت به احترام ياد مي كنه.
به خودت مهلت بده
قبول كن كه زمان مي گذره تا بتوني نكات مهمي رو بفهمي. بايد صبر كني تا اين شوك رو رد كني. تو شجاعي، كسي كه عاشق ميشه حتما شجاعه. حتما مي توني اين موج ِ دل شكستكي رو رد كني. اما به خودت مهلت بده. مثل حل كردن ِ يه مسأله، اينم زمان مي بره.
به غول نفرت اجازه نده خونه هاي حافظه ات رو كيپ كنه. تو داري صيقل مي خوري و داري ظريفتر و قشنگتر ميشي. عاشق ِ دل شكسته، خدا شخصا داره روحت رو تراش ميده تا يه شاهكار ازت بساز. دوستت داره. دوستت داره. دوستت داره ...
مطلب رو از "درسنامه شفا" کش رفتم![]()

این بچه پروها رو دیدید,که نصفشون زیر زمین،
ما دوتاشون رو داریم بنده نقش خاله و عمه رو واسشون ایفا میکنم , اولی الان 3 سالش و اون یکی یک سالو نیم و یکی از یکی بدتر
الان فقط بحث سر این نیم وجبی 3 سالست یعنی علی,میگن بچه ها تا قبل از 6 ماهگی باطن
آدمها رو میبینن,این علی تپل وقتی من رو میدید غش میکرد از خنده, نمیدونم والا
باطنم دلقکی ملقکی چیزی بود که همه از ترس جون بچه منو میکردن تو اتاق یا چیز دیگه ای هستم ,بماند
یه چند شب پیش تشریف اوردن پیش ما بخوابن بعد اومده تو اتاق من میگه سلام, میگم سلام جانم؟, میگه خوابی ,میگم صدام رو که میشنوی پس بیدارم "حالا من با چشمهای باز نشسته بودم داشتم کتاب ورق میزدم"بر میگرده میگه خوب آخه نه تو همش خوابی گفتم شاید تازگیها اینطوری میخوابی
.
آخر شبم اومده تو اتاق هرچی سگ و گربه و اردک داشتم برد که پیشش بخوابن بعد ساعت 2 نصفه شب امده در حالی که من یه یک ساعتی بود که خواب بودم , دست کرد تو چشمم بیدارم کرده میگه اردک سبزت کجاست؟ منم خواب بودم بلند شدم چراغ روشن کردم دنبال اردک سبز میگردم یه دفعه دیدیم باباش صداش میکنه: بیا بیدار شد بسه عزیزم , اونم دستشو گرفت جلو دهنش هر هر میخندید
و میگفت: اردک سبز, منم نامردی نکردم چراغو خاموش کردم گفتم حالا برو اونم جیغ میزد نجاتم بدید , بعدا معلوم شد بابا جانش که میخواسته اس ام اس بفرسته که من رو زابرا(ضابرا,ظابرا) کنه, ایشونم نظر میدن که بابا پول خرج نکن من بیدارش میکنم.
صبحم کاشف به عمل اومد جناب دیشب دست گل به آب دادن
یه سری این مشکل کثیف رو توی ولایت با علی داشتم به این قرار که تشریف اوردن ولایت برای سر زدن به بنده وعلی آقا یه بارتوی حیاط و یه باردر آشپزخانه افتضاح به بار آورد که خوب بار اول فقط من عصبانی شدم و زود حل شد و بار دوم بقیه هم شرمنده شدن و منم که دیدم نمیتونم تحمل کنم, فرش رو انداختم روی حیاط و بعد از یک سال و نیم شستمش علی هم که میدید من عصبانیم هی میومد میگفت عجب کاری کردم کاش این دفعه هم میومدم رو حیاط بهتر بود ,عمه بهتر بود نه؟
اون روز ,بعد از حمام اومد صبحانه بخوریم منم داشتم تند تند میخوردم که زود برم یه دفعه دیدم کره نیست و بعدشم علی نیست" شایدم برعکس" یه لقمه پنیر خوردم و گفتم علی کره رو کجا بردی جواب میده واسه تو الان هیچ فرقی نمیکنه چی میخوری ولی بعدش که رفتی واسه من مهم که کره باشه توام که رفتی هیشکی واسم کره نمیخره در نتیجه نون خالی بخور با مربا و منم دنبالش کردم که بگیرمش که باباشم پرید وسط و فرمود حرف بچم کاملا حکیمانه بود , کره رو ازش بگیری باید بری واسش بخری,منم بیخیال شدم و رفتم.
وقتی برگشتم خونه دیدم دارن میرن برگشته میگه مامانی و عمه جان من شب بر میگردم منم یواش گفتم بدبخت شدیم میخنده میگه پس حتما میام.
امروزم زنگ زده میگه عمه جون میبخشید نشد بیام , به نظرتون جز اینکه بگم عزیزم بازم از این کارا بکن چیزی میشد گفت؟
اگر دلتون به شدت ,دیدن یکی از بهترین دستاتون رو بخواد و نتونین ببینینش یا حتی باهاش حرف بزنید چی کار میکنید؟
دلم واسه اون دوستم که رفت به شدت تنگ شده.
دلم میخواد یه دکمه ctrl+z واسه زندگیم داشتم تا هروقت میخواستم به عقب برمیگشتم و از لحظاتی که,روحی بهم کمک میکردن بیشتر استفاده میکردم که حتی اگر خدا هم باهام لج کرد اینطوری قاطی نکنم
خدایا جمعه هم گذشت .
راستی یه چیز دیگم دلم میخواد , یه نیرو تا بتونم بعضی روزها رو حذف کنم