راضی نگه داشتن بزرگتر ها اللخصوص وقتی باهاشون زندگی نمیکنیم کار سختی نیست.
محبت زیاد به دیگران براشون توهم حق رو میاره.
امروز به این نتیجه رسیدم علی به شدت به من شبیه تا جایی که عکسهای اون رو به پای بچگی من میگذارن البته غریبه ها که بچگی منو ندیدن.
کنکور فوق برای رشته های مهندسی خیلی سخته ؟یعنی میشه خودم بخونم؟؟؟؟
اه چرا من نمیتونم برم کلاس زبان داره اعصابمو داغون میکنه.
هوس کردم یه سفر برم بندر عباس تا حالا هم نرفتم,حالا کیه که بذاره؟
منو ند به این نتیجه رسیدیم که اگر من روانشناسی بخونم زیاد نباید تلاش کنم,هویجوری میتونم بگم مشکل چیه حیف که ند گوش نمیده باز میره پیش روانشناس در حالی که هر بارقبلش منم همونا رو بهش میگم فقط یه مدرک کم دارم(ند یادش نیومد وگرنه میگفت تو اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی)
یه چیز دیگم میخواستم بگم یادم رفت.
امروز رفتم خونه دوست بابام شایدم دوست مامانم تا یه چیزی رو بهش بدم و زودی برگردم
این خانم اگر دقیقا 90 سالش نباشه 80 سالش هست و به شدت هم خارجیه
.
صبح زنگ زدم که پلاک خونش رو ازش بپرسم که همچینی داد میزد که اساسی خواب از سرم پرید
,احساسم میکرد یه 2 ساعت من تو راهم در حالی خونه هامون کلا 10 دقیقه هم فاصله نداره ,
یه سری کار دیگم داشتم که انجام دادم و یه تیکه رو هم پیاده رفتم تا درست زمانی که مشخص کردم برسم خونش توی راهم یه20 باری به خودم گفتم یه دفعه جو نگیرتت بهش بگی حاج خانم(از بس به همسایمون گفتم حاج خانم عادت شده واسم) ولی مگه شد یه 2 باری بهش گفتم حاج خانم البته به روی خودمون نیوردیم
.
کلی خوشکل کرده بود ولی نسبت به 10 سال قبل خیلی ساده تر شده بود قبلا بدون لاک قرمز به دست و پاش آشغالم دم در نمیگذاشت دیگه خیلی بدو بدو میومد بیرون پشت فرمون لاک میزد
.
کلی قربون صدقم رفت از مانتو و شلوار و روسری و کفش و جوراب و............... دیگه همه چی تعریف کرد,کار به جایی رسید که احساس کردم قدم 180 شده , با خودم گفتم اگر یه 2- 3 بار دیگه برم خونش اعتماد بنفسم در حدی میشه که برم ملکه انگلیس بشم
تازشم کلی بهم امیدواری داد که اگر فوقم رو بگیرم همه جا مدرکم رو قبول دارن و میتونم برم کانادا و انگلیس
(یه خورده دلش خوشه شایدم دل من ناخوش)
همه ی اینا به کنار از 3 سال قبل که منو ندیده بود تا الان هرچی عید بوده واسم عیدی کنار گذاشته بود
تازه وقتی داشت از روسریم تعریف میکرد یادش اومد یه روسریم واسم خریده ولی یادش نبود کجاست, الان کلی پولدارم، یک حالی بردم
.
همه ی بچه های این خانم خارج از ایرانن و چندین سال یه بار میان ایران خودشم گفت که دیگه سختش بره پیش اونا . درسته که خیلی دوسم داره ولی روم نشد ازش بپرسم چطوری زمانش رو میگذرونه
؟
دوسش دارم خیلی مهربونِ
چی میشه که یه وقتهایی تا آدم سرشو با گونش به دستش تکیه میده یهو یه چشمش پر از اشک میشه
و یه دفه سر ریز میشه؟ چقدر اشکام سردن شایدم دستم داغ .
دلم تنگ شده؟ آخه واسه چی ؟
آخه چرا فقط یه چشمم داره اینطوری میکنه؟
دلم چیزی میخواد؟ چی میخواد؟
چم شده؟
پی نوشت یه روز بعد: بازم همون اتفاق دوباره داره میفته هنوزم نمیدونم چم هست؟
(یک شنبه ساعت ۲۳:۳۰ )
استادمون گول نمیخوره
یه ذره هم ولومش بالاست, اون سری رفتم بهش بگم که میشه یه ساعت دیگه بیام سر کلاستون همچینی بلند جواب داد که هرکس که از کلاس داشت میرفت بیرون برگشت منو نگاه کرد چون همه فکر کردن داریم دعوا میکنیم
خودمم یه لحظه شک کردم که نکنه منم داد زدم بعد دیدم نه کلا اینطوریه ولی درسشو خوب میده
.
چهارشنبه روز شلوغیه از صبح تا شب کلاس دارم وساعت آخر احساس میکنم چون من خستم بقیه هم باید از خستگی نای حرف زدن نداشته باشن
و میخوام کلاس زودی تموم شه
ولی استاد یه انتراک 10 دقیقه ای میده که میشه نیم ساعت هرچیم بهش میگیم استاد جان خر گاو بزغاله
ما ها 2 ساعت تو راهیم بعد این 20 دقیقه آخر برای ما میشه 1 ساعت دیرتر رسیدن ولی مگه میفهمه هی میگه نه به ضرر منه حالا درسش انقده چرت هست که حد نداره. آنتراک که داد بچه ها همه رفتن ومن موندم و ندا و یه 3- 4 تا پسر, اون ته کلاس
؛ منم سرم رو گذاشتم رو دسته صندلی ندا خوابیدم که دیدم ندا داره یه گوشی رو میچپونه تو گوش من
و با هم اهنگ گوش ودادیم
منم هیچ حرکتی نداشتم (توی خواب و بیداری بودم) تا جایی که استاد و چندتا از بچه ها اومدن سر کلاس و داشتن سر زودتر تعطیل کردن کلاس بحث میکردن منم پریدم هوا و شروع کردم توضیح که چرا به خاطر 20 دقیقه ما یه ساعت دیر میرسیم بعد که ساکت شدم دیدم ندا و تمام او عقبیها هر هر دارن میخندن بعدش معلوم شده انگار همه یواش حرف میزدن که من از خواب بیدار نشم و ندا هم هی بهشون تذکر میداده بعد یهو من پریدم هوا
و 2 ساعت حرف زدم, بچم ندا مجبور شد به همه بگه این همینطوریه یه دفعه خوابه بعد میبینی همه چیزو شنیده
. تا اخر کلاسم منو ندا چسبیده به هم میوزیک گوش دادیم و هر هر خندیدیم و استادم نفهمید ,آی حال داد فقط یه جاش خودکار من که افتاد بد بود چون نمیتونستم برش دارم
.
من از بچه ها خوشم نمیاد ولی بچه کوشولوهای دور و برم اولین اسمی که حتی قبل از مامان بابا و آب یاد میگیرن اسم منِ و خوب بعد از 1 ماه تکرار مداوم هم یادشون میره ![]()
علی که عشق میکرد وقتی میگفت یاسی و میفهمید که همه منظورش رو میفهمن الانم به من عمه نمیگه و من یاسیم و اون یکی عمه جوجویی(منظورش پسر عمش)
اولین چیزها رو که میگفت تازه احساس میکردم بچه ها هم صدا دارن یا شاید تن صداش مشخص میشد و برام جالب بود و تازه احساس میکردم چه جالب که یه صدا به صدا های شنا اضافه میشه
امروز اولین بار بود که خاله خطاب شدم اونم یه خاله راس راسی البته خاله تبدیل شد به "آخ هی"
و اخی خطاب میشم یاسشم قورت میده و پشت سرشم میگه هددر hadeder"همبرگر"بچه نمیدونم چرا منو شبه غذا میبینه و تا منو میبینه میدو پایین میز می ایسته تا من بذارمش رو میز و با هم غذا بخوریم,حیف که امروز جلو دستم نبود و گرنه لپ واسش نمونده بود .
تازگی ها یاد گرفتم که اصلا نمیخواد هی منطقی به آقایون بگی لطفا این کارو انجام بده
بلکه با یه عزیزم
و دلتون بسوزه چه برادری (یا هرنسبت دیگه)گلی دارم
و نشستن روی دسته مبل و دست انداختن دور گردنشون و لپشونو کشیدن
اونم جلو مامانشون و همسرشون
آی کار راه میفته , باورتون بشه چون من به همین راحتی برادر جان رو وادار کردم لوسترهای اتاقارو با هم عوض کنه![]()
البته راستش عزیزم رو نگفتم دیگه خیلی لوس میشد![]()
از بین دختر خاله پسر خاله ها , 2 تا مجرد بیشتر نمونده بودیم احتمالا تا چند روز دیگه عروسیه
اون یکیه من دلم میخواد برم عروسی ولی دقیقا روزهای کلاسیه که اگر نرم سر کلاس حذفم میکنه من دلم عروسی میخواد به نظرتون استاد رو میشه گول زد؟![]()
باید بروی, راه
یابی راه,راهی که راه ست
دانستن٫ نه ایستادن است و نه رفتن است.
تو آن سوی آب و من این سوی آب!
میدونید من هر چند وقت یه بار کارم پیش یه شرکت مسخره گیر میفته.کار بیخودیم هست و فقط به خاطر اینکه روزهام با فرصت این کوفتی نمیخونه و چه میدونم تنبلیِ که مجبور به رفتن میشم.
دوباره الان برم اونجا این مسئولش میخواد باهام دعوا کنه که چرا دیر اومدی.
واقعا نمیدونم مگه ارث باباش رو خوردم که اینطوری میکنه خوب کارش مگه این نیست اگه نمیتونه چرا سر من داد میزنه؟؟
فکر کنم نرم تا فرصت بعدیش.
مامانم اومدن و یه روز کاملِ کامل فقط تعریف کردن, شانس اوردم مامانیم سوال نمیپرسه وگرنه ............
امروز به شدت آدم متحولی بودم یه ذره به فکر درس افتادم و برای رسیدن به کتاب های مرجع رفتم حسینیه ارشاد ولی واسه راه رضای خدا یکدونشونم نداشت خیلی بد ناامید شدم بعدشم کلی راه رفتم از انتهای میرداماد تا بیمارستان دی بعدشم رفتم ساختمان پزشکان روبروی بیمارستان تا واسه مامان وقت بگیرم به شدت ساختمان خفنی بود هیشکی توش نبود با پرویی هی طبقه هاش رو رفتم بالا ولی آخراش حس مرگ بهم دست داد انقده سکوت بود که ترسیدم الان یه روح از این مطب ها بیاد بیرون منو بکشه و زود خودم رو به همکف رسوندم و دوباره همون راه رو برگشتم خیلی راه رفتم خیلی بعدم با پرویه کلی دیگه رفتم یه مبل فروشی که یه مبل 1 نفره تختخوابشو دارن یا نه؟ بعد اقاهه یه قیمتی گفت که من شکه شدم بعد شک کردم نکنه اشتباه اومدم بعد دیدم نه حتی مدل های مبل های چند سال قبلشم هست. بعد گفتم اقا ببخشید اینجا قبل از شما فروشنده دیگه ای بود میگه نه؟ میگم میبخشیدا ولی 2 سال قبل همین مبل رو به نسبت امروز 10 برابر پایین تر میدادید(دقیقا اون سال یه صفرش کمتر بود) اتفاقی افتاده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟که شروع کردن به توضیح(توجیح کردن) دادن گفتم مرسی منصرف شدم و اومدم , به نظرتون چه خبره احساس کرده بود ملت گوشاشون دراز؟برای مامانمم که تعریف کردم مطمئن شدم اشتباه نکردم.
الانم پاهام درد میکنه انقده که راه رفتم.
از این به بعد میخوام برم کتابخونه درس بخونم ببینم چی میشه.
سه شنبه تقریباً اصلا تو خونه نبودم یه آدم پایه پیدا کردم که همونم واسم کافی بود و از صبح تا شب بیرون بودم و خوش گذروندم و خرید کردم و دو نفری وسط کلی زوج پروانه ای تو پارک پیتزا خوردیم اصلا انگار صندلی هاش فقط واسه سرو غذا ساخته شده بود., فکر کنم همه فکر کردن ما 2 تا یه 10 سالی هست که با هم نبودیم کلیم آروم بودیم ولی هی نگامون میکردن
,مگه چیه 2 تا خانم متشخص کلی با همدیگه خوش بگذرونن
. تازشم بعضی از دوستام که اصلا فکر نمیکردم یادشون باشه کلی بهم تبریک گفتن و تحویلم گرفتن مامانهای همشونم دعوتم کردن واسه ناهار یا شام ولی من که نرفتم کلی آبرو داری الکی کردم
.
بازگشت پیروزمندانه و شکوهمند مامان جان رو برای فردا تبریک میگم به خودم
.
اصلاً هم قرار نبوده 2 روزه برن از همون اول قرار بود 8 روز بمونن.
ولی بیچاره شدم فردا حسابی دعوام میکنن سر پاکسازی خونه.
کلاسمم تموم شد و اینطوری که بوش میاد 100 شدم ,کلی عشق کردم.
کی بشه که از دانشگاه 100 بگیریم.
از آدم های گوسفندی که فقط قیافشون شبیه به آدم هایی است که تو کلشون مخ دارن نه کاه بدم میاد
که انقدر شعور ندارن که حداقل در جواب احترام, احترام بذارن نه مثل بز برخورد کنن, واقعاً که.
از مترو هم حالم بهم میخوره اصلا از جای شلوغ بدم میاد مگر اکثریت آدم باشن , یا مجبور نباشم هی همه رو ببینم ویا بشناسمشون و یا باهاشون ارتباط داشته باشم
.
به خدمتتون عرض کنم بنده یه دوست دارم که 3 سال با هاش دوست شدم و دوست شدنمونم به شدت بیخو د بود ولی خوب ما توی این 3 ساله تقریبا هر روز از هم خبر داریم این دوست امسال عقد کرد و من برای مراسم عقد از ولایت پاشدم اومدم ,چقدرم بدو بیراه شنیدم تا گذاشتن بیام. بماند.
دیشب ساعت 22 زنگ زده همون اول بسم الله میگه یاسی جدی باش منم جدی شدم بعد میگه تو با یه پسر خوب اصفهانی ازدواج میکنی ,یه یه ربع که خندیدم بعدم کاشف به عمل اومد زن و شوهر از بیکاری نشستن به فکر وصل کردن دوستاشون به هم و بشدتم جدی بودن به طوریکه ساعت 11.30 با دوست شوهر قرار داشتم واسه مشاوره و ساعت 30بامدادم قرار گذاشته بودن بیان منو ببینن حالا همه ی اینا در حالیه که من ساعت 8 رسیده بودم و تازه داشتم شام درست میکردم(سالاد ماکارونی)و خونه شباهت بی مثالی به جنگل داشت هرچی باشه کلی خونه تکونی کرده بودم.من از ساعت 11 که مطمئن شدم این 2 تا مجنون میخوان واقعا بیان تا 12.30 فقط بدو بدو میکردم.
بعد زنگ زدم میبینم تازه جنت آبادن و چون جفتشون حواسشون جمع و دقیقا طبق آدرس میومدن و اصلا حواسشون به حرف زدن پرت نبوده ساعت 2 نصفه شب رسیدن و فقط اومدن یه چای و یه ذره شام خوردن(اه اه اه چقدرم عشقولانه بودن)بعد معلوم شد شوهرشون میخواسته منو ببینه بره به دوستش بگه تازه اون وقت شب فهمیدم بی شوخی زده به سرشون و مصمم دارن کار میکنن.
دلقکها نمیکردن مراعات منو کنن که بعد عقد بار دوم بود با هم میدیدمشون, انقده چرت وپرت پرسیدن و خودشون جواب دادن ودلقک بازی در اوردن و خودشون رو جای دوستشون قرار دادن و حرفهای ..... ......... زدن که من آب شدم از خجالت ,آخرشم قرار شد من دوستم رو تنها گیر اوردم همچینی خوب بزنمش . ونتیجه این همه چرت و پرت این شد که تازه تونستن دیشب تصمیم بگیرن کدوم دوستها رو تو یه مجموعه 2 نفره قرار بدم یه جا هم نزدیک بود داد بیداد بشه چون سر یه نفر به نتیجه یکی نرسیدن اخر سرم به شدت محترمانه فرستادمشون خونه و بهشون گفتن خوش باشن ایشالا خوب میشن.
املوز تفلدم یعنی حدودا یه ۱ساعت دیگه البته اون سال پنج شنبه بوده حالا شده سه شنبه.اولین تولدیه که تنهام و هیچکس باهام نیست.......
جمعه سر جلسه ی مسخره ی امتحان عملی که یه لحظه بد از خودم نا امید شدم با اس ام اس به ناهار دعوت شدم و در نتیجه ناهار درست کردن از بغل گوشم گذشت و کلی روحیه گرفتم واسه خودم .
آی چه فسنجونی بود ولی خوب مال مامانم یه چیز دیگست.
سر ناهارم انقدر این برادر جان خورد که من دیگه نتونستم بخورم فقط اونو نگاه کردم در نتیجه شب گشنم شد و ساعت 9 تصمیم گرفتم ماکارونی درست کنم بعد به خودم گفتم طول میکشه تا گوشتش باز بشه,پس سویا زدم ولی نیدونم چرا تا 11 طول کشید
و رسما کلاه سرم رفت واسه گوشت و آی بیمزه شد
که آخر سر به کمک و همفکری مامان ندا با دارچین و فلفل خوردنی شد
.
اینا به جهنم نمیدونم چرا تا مامانم میره مسافرت من یادم میفته باید چیزایی قدیمی رو ریخت دور
خوبه بگم که مامانم حساسن رو دور ریختن وسایل قدیمی. منم که تا دیدم مامانم نیست جو گیر شدم و فقط از کابینت ها 5 تا کیسه زباله بزرگ آشغال گذاشتم دم در
بعدم که داشتم با مامان حرف میزدم همینطوری یکدفعه گفتن یاسی فقط بیام ببینم یه چیز ر ریختی دور............نمیدونم از کجا فهمیدن لطفا دعا کنید مامانم یه هفته دیگه بیاد ![]()
کلی الان کزتم (بینوایان)تمام شنبه رو با جمعه شب زحمت کشیدم تا اینا رو گذاشتم بیرون و اشپزخونه قابل وارد شدن شد.
چقدر من دختر گلیم تا حالا انقدر کار نکرده بودم حالا حقم دعوا بشنوم؟
همه اینا باز م به کنار شب قبل که داشتم میخوابیدم به خودم کلی امید دادم![]()
![]()
که فردا که از دانشگاه برگشتم کلی را حت میخوابم و به کارام میرسم ولی مگه این دوستام میگذارن الان از بس دوباره کار کردم ودانشگاه رفتم دارم میمیرم پس میرم میخوابم فردا میام میگم چه بر سرم اومده.
فقط بدونید یه چیز تو مایه های مراسم خواستگاری بود اونم ۲ نصفه شب![]()
چی شده تا من گفتم لطفا نم نم بارون بیشتر بشه یه دفعه همه بارونها قطع شد؟![]()
![]()
روزهای شلوغ و با کم خوابی فراون رو پشت سر گذاشتم.
یه هفته مهمونداری اونم مهمونایی که نمیدونی کی هستن وکی نیستن و عادت دارن 7 صبح بیدارت کنن که با هم صبحانه بخوریم.خوبه دختر خالم بود و تفاوت سنی نداشتیم که من مجبور باشم زیاد لی لی به لالاش بذارم و هی مواظب باشم یه دفعه چیزی بهش نگم وگرنه الان از هرچی مهمون بود بدم اومده بود , البته روزهای خوبی و پر از خرید رو با هم گذروندیم در حالی که من همش توی ذهنم یا داشتم تمرین الگوریتم حل میکردن و مربع جادویی میکشیدم و الگوریتم میریختم وسط یا داشتم اچ تی ام ال و بقیه بندو بساتاش رو یاد اوری میکردم چون فردا(جمعه) ساعت 8:30 امتحان دارم و به سلامتی بعد از دادن پروژه تموم میشه و یه بار از رو دوش بنده برداشته میشه
مهمونها مون رفتن و به همراشون مامانم هم رفت برای یه مسافرت چند روزه و یاسی تهنا مونده
.
امروز که هم ناهار و هم شام نیمرو نوش جان کردم با کلی مخلفات که در اصل به خاطر مخلفات غذا خوردم.البته نمیخواستم شام بخورم ولی وقتی مامانم گفت ما قیمه داریم واست بفرستم بهم بر خورد بعد رفتم نیمرو خوردم.
یاد ولایت افتادم و تنهاییش و دعوت از بچه ها و به سرعت از کلاس برگشتن و یه ربع فکر کردن که چی درست کنم و اخرشم یادم بیاد که من هیچی بلد نیستم
که خوب بشه و قابل خوردن پس سالاد ماکارونی یا خود ماکارونی درست میکردم که بیشتر مواقع به خاطر اینکه طول میکشید تا یخ گوشتش باز بشه و بچه ها گرسنه میموندن بیخیال میشدیم بیشتر مواقع سالاد رو به خورد بچه ها میدادم با مخلفاتش تا جایی که دیگه وقتی سالاد خونشون کم میشد اولین انتخاب خونه من بود
.
تو این 2 ساله یک بار نشد من دستم بره به درست کردن خورشت ,برای خودم که بسیار عجیب میزنه.
اخ جون برای نهار فردا بعد از امتحان سالاد ماکارونی درست میکنم که یه 3.4 پرسی برام غذا باشه
کسی میل نداره بیشتر درست کنم؟![]()
![]()
این چند وقته شبها که از دانشگاه بر میگردم همیشه نم نم بارون میزنه,با این که خسته ام و دوست دارم زود برسم خونه ولی یه لحظه های دوست دارم توی بارون وایسم و بارون بخوره تو صورتم <کاش نم نم امروز تند تر بود>![]()
باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش
وین سوخته را محرم اسرار نهان باش
زان باده که در میکده ی عشق فروشند
ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش
در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک
جهدی کن و سر حلقه ی رندان جهان باش
دلدار که گفتا به توام دل نگران است
گو می رسم اینک به سلامت نگران باش
خون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخش
ای درج محبت به همان مهر و نشان باش
تا بردلش از غصه غباری ننشیند
ای سیل سرشک از عقب نامه روان باش
حافظ که هوس می کندش ام جهان بین
گو در نظر آصف جمشید مکان باش
![]()
همه ی ما تنها در جستجوی یک چیز در زندگی هستیم:که از آن لبریز شویم که بوسه ی یک نور را در قلب یخ زده مان دریافت کنیم,ملایمت عشقی فنا ناپذیر را تجربه کنیم.زنده بودن یعنی دیده شدن,یعنی ورود به نور نگاهی پر محبت:هیچ کس از این قانون مستثنی نیست.حتی خدا
,خدایی که در حقیقت از هر قانونی مستثنی است,چرا که او را حقیقت همه چیز می دانند.
کتاب خدا چیزی جز نتیجه تلاش های خدا نیست.تلاش خارج از محدوده عقل ما. حتی توسط من و تو.خدا همه چیز را برای جلب توجه ما به سوی خودش مناسب میداند.از دستگاه های بزرگ طوفان تا صدای آرام گریه یک نوزاد.خدا درزینت شاهانه ناچیز است. خدا در خواب یک نوزاد بی کران است بی کران.
یه بعد الظهر حدودای یک سال قبل که علی تازه همه چیز رو دقیق میگفت و با صدای آروم جواب سوالامون رو میداد ,من خواب بودم یعنی نصف روحم تو بدنم بود نصفش رو هوا یه دفعه دیدم یه چیز افتاد روم فکر کردم بابای علی که دستشو گذاشته روم و پشت سرشم موژه بود که پشت هم میخورد به صورتم منم شاکی شدم و بیخیال شونصد سال بزرگتر بودن
و گفتم آخه کدوم گوریلی
تا حالا این طوری بیدارت کرده که سر من در میاری,جواب نیومد چشمم رو باز کردم دیدم علی
که نصف بدنش رو من و با تعجب گفت گوریل؟آخ اخ یک آبرو ریزی راه انداخت از اون روز به هر کس میرسید میگفت گوریل
بعد یک سال دوباره یادش اومده و اگر هم بگن وای وای کی این حرف بد رو یادت داده ؟میگه یاسی"میخوام موهامو بکنم"![]()
خیلی بده ادم روز جمعه بره کلاس و موسسه فقط واسه همون یه کلاس باز بشه ولی خوب ما انجام دادیم تا جایی که من احساس کردم اون مسئولش که طبقه پایین نشسته بود یه فحش جانانه به هممون داد.![]()
علی پیشرفت کرده شبا پا میشه میاد خونه ما میخوابه البته شب میاد نصفه شب میخوابه,ساعت 8 تا 1 که با مهمونهای ما بازی کرد اونا که رفتن چون تمام مدت سر من در حال گردش بین علی و مهمون و مونیتور بود و آخرشم کارم نصفه موند داشتم روانی میشدم
,که علی هم شروع کرد جانگولر بازی و ناخن رو اعصاب من کشیدن,که یادم افتاد اگه با علی یواش حرف بزنی اونم یواش میحرفه
بغلش کردم و با هم نشستیم رو کاناپه اتاق ,بچه تعجب کرد که من چرا دارم ارامش به خرج میدم؟آیا؟
بعد در گوشش گفتم تو دوست داری عمو عصبانی بشه بعد بیاد دعوات کنه ,اونم که عشق عمو(والا من چیز خاصی تو برادرم نمیبینم) گفت نه و در نتیجه رفت در گوشش مامانم یواش گفت عمو خوابیده الانم باید بخوابیم که عمو از خونشون نیاد منو دعوا کنه,یجوری که انگار تا الان مامانم مجبورش کرده با هاش بازی کنه ،رو که نیست.........
و بعدم مثل آدم گرفت خوابید،آی حال داد تو عمرش هیشکی اینطوری نخوابونده بودش.![]()
و تو اشپزخونه زیر اپن خوابیده منم بغلش کردم ولی تا یه ربع همونطوری خرگوشی تو بغلم بود تا گولش زدم و بیدار شد.
این همه از بچه گفتم که بگم امروز تفلد ش و رفت توی 3 سال![]()
![]()
یادش بخیر که تو اون سال کوفتی تنها لبخند ما با تولد علی بود خیلی حال دادو تا 2 ماه اعصابمون حداقل یه لبخندم میدید. اولین بار که دیدمش علی 3 روزش بود دستاشو اورد بالاو کشید روی چشماش و بینیش بعدم یهو چشماشو باز کرد
, بودنش واسمون یه موهبت بود
.چقدر میترسیدم بغلش کنم حتی بهش دست بزنم .اونوقت به زور گردنش رو میگرفت الان گردنتو میشکنه
ولی بچه خوبیه و خیلی بیشتر از سنش و بچه های هم سنش میفهمه که نمیدونم خوبه یا بد؟
سر تولد علی نبودم در نتیجه کرکر خنده و دلقک بازی نداشتیم ولی سر تولد اون یکی انقده ماجرا داشت که نگو ,خوبه آدم خواهر بزرگتر داشته باشه که حرصش بده و بعدا بهش بخنده.![]()
علی عزیز تپلم تولدت مبارک ![]()
![]()
![]()
![]()
علی کوچولو مثل همیشه واسه 2 ساعت اومد و یک روز کامل موند.
صبح با هم رفتیم سوپر مارکت تا شیر و آدامس و چی پف بخریم بعد تو کوچه میگه عمه متوجه ماشینهاو خیابون هستی که میگم آره چطور؟ میگه اگر متوجه نباشی ماشین میزنه بهت میچپسی به زمین بعد دیگه نمیشه کندت.
داریم بر میگردیم میگم علی بیا بریم تو پیاده رو که نچپسی به زمین میگه این رو من گفتم مال خودم .تو یه چیز دیگه بگو. در تمام این یه روزم فکر میکرد ما به قول خودش عمه بزرگش رو و جوجوش(بچه بیچاره رو میگه)غایم کردیم.
با مامان دیشب رفتیم خرید یخچال جای همتون خالی انقده به یخچالها ایراد گرفتیم که نگو طرف میخواست موهاشو بکنه بعدم به این نتیجه رسیدیم هم من و هم مامانم سلیقه یخچالمون آمریکایی هست که زیادی بزرگن خدا به خیر بگذرونه این چند روز رو تا مامان یه چیزی انتخاب کنه.
از دوران ساده کودکی من همواره با خودم حرف میردم. در برابر دنیا که می کوشد این گفتگو را قطع کند از خودم محافظت می کنم
چه بَده این تعطیلی الکی اعصاب نموند واسم.![]()
بروبچه های دانشگا مون انگار معطل و یه لنگه پا وایساده بودن که ببینن من کی مهمان میگیرم از دانشگاه میرم تا هی عروسی و عقدو این صحبتا راه بندازن.
یه دو تا فینچ شصتو پنجی داشتیم که رفتن سر زندگیشون البته با پول بابا هاشون من هنوز تو شک هستم که چه خودشون و خونوادهاشون راحت برخورد کردن
2 تا دیگم ورودی خودمون بودن که از ترم اول با هم دوست بودن, من از پسره میترسیدم ,نمیدونمم چرا فقط میترسیدم احساس میکردم الان میزنتم ,تا میومد تو راهرو یا به هم بر میخوردیم من در عرض سه ثانیه میپیچیدم تویه کلا س دیگه. این 2 تا هم عقد کردن.
یکی از دوستام نامزد کرده که جوفتشونم دانشجو شهرستان هستن و درد دوری شدیدی رو باید تحمل کنن تا 2 سال دیگه.
اون یکیم تابستونی عقد کرد , انقدرم به هم میومدن , من کلی آرزوی موفقیت و خوشبختی کردم براشون. بقیه هم مهم نیستن چون زیاد نمیشناسمشون.
من کلا از آپارتمان بدم میاد تو این چند سال آپارتمان نشینی هم نبودم و البته خونه بغلیمون خالی بود و من فقط مجبور بودم تو خونه بدو بدو نکنم.3 روزه خونه بغلیا اومدن نشستن, من از آقاهه میترسم بازم نمیدونم چرا
.
حالا مجبورم مثل آدم زندگی کنم
و همون یه وقتهایی شلوغ بازی رو هم بگذارم کنار,خیلی سخته کاش نیومده بودن.