،نشستم هی sms زدم به در و دیوار میگم به در و دیوار چون نصفشون انگار نه انگار من سوال پرسیدم
سوالم این بود که چه چیزی بیشتر باعث میشه یاد من بیفتید؟
یکی به شدت عشقولانه به من بی جنبه جواب داد یه نگاه معصوم
ولایت که بودم این دوستم به شدت سعی میکرد به ما ترم پایینی ها کمک کنه.
یکی گفت فیزیک
راستش پیش دانشگاهی که بودیم ،بنده قرار بود فیزیک شریف قبول بشم
یکی دیگه گفت رادیو
آخه من عشق رادیو بودم و یه مدت طولانیم فقط درس میخوندم تا لیسانس بگیرم و برم تهیه کننده بشم
یکی گفت دیگه دیگه
داماد گرام جواب دادن:با بحث و گفتگو با خواهرتون به این نتیجه رسیدیم نازی عروس مظفر خان بخصوص وقتی کم میاره
بقیه هم ایشالا جواب میدن
ندا جواب داد تمامی برد های دانشگاه یا هر جای دیگه(تقصیر دانشگاه خودمونه از بس زود زود این بردهاشو عوض میکرد و اگر نمیدیدم برامون بد تموم میشد و احتمال ضایع شدن تو کلاس زیاد میشد)
۱.مرده شور هرچی کامپیوتر اشغالِ ببره
من ۳ساعت تمام
روان واسم نموند, نشستم ۱۰۰ خط برنامه آشغال رو نوشتم که نکنه یادم بیاد چه غلطی میکردم ترم قبل.
بیشعور گذاشت تا مخ من که هنگ کرد و داشتم این ابله رو save میکردم هنگ کرد همش پرید
الهی بسوزی
الهی جز بزنی
یه بار من خواستم خودم یه برنامه گنده رو بدون کمک بنویسم
به درک الان میرم از رو کتاب مینویسم
وای نه 1 ساعت طول میکشه
سرم درد گرفت
۲.صبح رفتم سازمان مرکزی گفتن واسه ۱۰ دی
بیاین جواب بگیرد، خدا کنه هم سازمان وهم دانشگاه خودم موافقت کنن .
۳.این لینک رو ببیند به شدت زیباست jonathanyuen وقتی میبینمش آروم میشم از اون طرفم شاکی که من چرا بلد نیستم
من ۲ تا پست پایینم رو خیلی دوسشون دارم .ولی احساس کردم تقریبا فقط ۳-۴ نفر خوندنشون.بنظرتون بد بودن یا مشکل جای دیگست؟
۵ .یکی که حس ورزش داشته باشه و زورشم به من برسه که مجبور بشم برم...... البته دیگه هر روز هی نگه بریم بدوییم ولی شاید اگه بگه بریم دوچرخه سواری گول خوردم اما در هر صورت با کوه هر جمعه 5 صبح یا 10 صبح موافقم.(5 ساعت ناقابل)
(احتمالا وقتی ببینمش حس ورزشم بچسبه به سقف و انرژ ی فوران کنه)
6.یکی که کتابفروشی رو به لباس فروشی ترجیح بده,هیم نگه اینا چیه میخونی(مثل مامانم که تا کتاب فروشی میبینه میکُشتم ولی زودتر از من میشینه پای کتاب و مگه میشه کتاب رو ازش گرفت)
کلی هم اسم کتاب خوب بلد باشه.
(معلوم وقتی باهاشم سرم تو کتاب همه جا هم سکوت)
7. و یکی که ادم لذت ببره از اینکه باهاش حرف بزنه ,یکی که وقتی دلت گرفته زودی بگه پاشو بریم راه بریم,مثلا ببرتم بام تهران, و وقتی داغونم اَزم بُل نگیره,انسان باشه,یادم اومد چی میخوام یکی که حرفهاش ارامشم رو برگردونه(بابای علی هستا ولی دلم نمیاد واسش درد دل کنم غصه میخوره,بعدشم که زندگی خودش رو داره )یکی که اونم این حس رو داشته باشه, نه اینکه عذاب بکشم از اینکه بغلش کنم گریه کنم یعنی منم بتونم واسش جبران کنم و بهش کلی حس خوب بدم.
(فکر کنم این آخری رو وقتی ببینم یه لبخند رو لبم بشینه بدون اینکه حس خاصی پشت سرش باشه.)
دیگه یادم نمیاد به چه طور ادمی احتیاج دارم ولی یه چیز بین همشون برام برابر اونم اینکه اصلا دوست ندارم یه طرفه باشه .
::::::::به انسان احتیاج دارم تا رفتار متقابل داشته باشم نه یه ماشین که دستور بدم,از دستور دادن بدم میاد::::::::
شایدم منصرف شدم ،آخه اون خونه که من خدای نکرده ،شاید مجبور بشم دوباره برگردم توش ،۲ تا اتاق بیشتر نداره یکیش برای خودم یکی هم برای بقیه
و این یعنی نامردی نه؟
پس نتیجه میگیریم باید بعضی گزینه ها رو به قول علی بچپسونم به هم
تازه انگار باید جنسیتم مشخص کنم بعضی هاش عواقب داره![]()
دلم دوباره هوس تنهایی کرده و هوای خونه قبلی رو
ولی در ادامش به فکر افتادم که من به یه چند نفری احتیاج دارم واسه همخونه ای, حالا افراد مورد نیاز
1.یه نفر میخوام از این تریپهای نقاشی و هنرو تئاتر و تغییر دکوراسیون و تبدیل خونه به گالری ,آرومم باشه,
فکر کنم دخترداییم خوب باشه فقط یه ذره کوچیکه ,هان؟ نه یکی باشه.
(فچ کنم هر بار که ببینمش کلی سعی میکنم مرتب و تر گل ور گل و با هارمونی باشم
.یا شایدم دستام رنگی باشه)
2. یه نفر که هرچی ازش بپرسی هی گیج نزنه درست و واضح جواب بده و کلی اطلاعات داشته باشه از اب و هوا گرفته تا تعمیر ماشین لباسشویی و چیدن سنگ کف راهرو و طریقه ساخت فولادو......
,فک کنم بابای علی خوب باشه ,نه,برادر م ِ خیلی تکراری میشه هم برادر هم همخونه!!!!!!!!!! یکی دیگه باشه
(فکر کنم هر بار ببینمش بگم ببین تو میدونی این چطوری شده که شده این؟ یا بپرسم این چشه؟
)
3. یکی که پایه دلقک بازی و خالی کردن آب وسط پذیرایی باشه
و با جنگ بالش موافق
وحس دعوا هم داشته باشه نه اینکه سرش جیغ که زدم ,ذل بزنه بهم جواب نده و صورتش اشکی بشه,حوصله ندارم به خاطر دلسوزی باهاش بحث نکنم, آهان یعنی یکی باشه که کم نیاره
.البته همه ی خراب کاریاشو جبران کنه قول میدم منم فرار نکنم
(فکر کنم هر بار ببینمش کلی نقشه شیطانی بیا تو سرم)
4.یکی که دنبال کشف جاهای جدید واسه مسافرت و سینما و رستوان باشه ولی وقتیم من میگم میخوام هایدا بخورم یا فری کثافت رو ترجیح میدم قیافش و کج نکنه بگه یکم تکراری شدن.
(در موقع دیدنش به فکر خوش گذرونی میفتم)
من قبل از دانشگاه وقتی میرفتم کتابخانه به زور باید مینداختنم بیرون,هیچ جا مثل کتابخونه بهم آرامش نمیداد ولی در اون سالها خانوادم ترجیح میدادن تمام کتابهایی که مورد نیازم هست رو برام بخرن تا من برم کتابخونه,حالا هر کتابی که بود
(کلا خانوادم اینطوری دوست داشتن منم گوش میدادم ولی یه وقتهایی دیگه نمیتونستم
) ولی بعد از دانشگاه دیگه کتابخانه خوب دم دستم نبود و..........
همه ی کتابخانه های قبلی که تجربشون رو داشتم جوری بود که سالن مطالعش با قسمت اصلی فاصله ی چندانی نداشت و کم کم قسمت مطا لعشون حذف شود و یا انقدر شلوغ میشد
که ترجیح میدادم دیگه ادامه ندم.
جمعه به دلیل امتحان معماری شنبه صبح
, رفتم یه کتابخانه جدید
به شدت کتابخانه ی جالبی بود و نزدیک به ما.اولا معماریش جوری بود که قسمت خانمها و اقایون انقدر با هم فاصله داشت که هیچ اقایی طرف قسمت خانمها نمی اومد
و شبانه روزیم هست. و این یعنی ازادی و یه دنیا بدون اقایون یعنی نه روسری نه مقنعه نه مانتو و.
............. همه به فکر درس بودن و اموختن , وارد که شدم رسما یه نظام دیگه اونجا حکم فرما بود
.کلی ادم که هر کس یه جوری داشت درس میخوند یکی راه میرفت یکه نشسته بود رو میز یکه داشته قهوش
رو هم میزد یکی داشت فلاکسش(فلاسک
) رو در میورد, یکی داشت سعی میکرد سوالاتش رو حفظ کنه و......و مهم تر از همه که کسی به فکر لباسش و ارایش
و ......... نبود همه عادی بودن
یه سالن بزرگ رو در نظر بگیرید که3 تا در داشت یکی به اتاق استراحت که تا درش باز نمیشد صدایی ازش بیرون نمی آمد
و یکی برای اتاق نماز
و یه در خروج که در دستشویی هم کنارش بود. یعنی همه چیز در دسترس.
حس درسم رفت بالا وقتی داشتم درس میخوندم
با خودم یه لحظه فکر کردم چه عالی بود اگر همه دنیا اینطوری بود و آقایون هی جلو چشم نبودن(آرامش)
،ولی خوب رو صحبت خدا مگه میشه حرف زد؟
یه وقتهایی انقده اروم میشد که میخواستم جیغ بزنم
ولی هرچی فکر کردم دیدم بعدش کجا برم درس بخونم
؟
امتحان معماری رو میتونستم بهتر بدم فقط یخورده زود از سر جلسه بلند شدم .واقعا سوال چرتی رو اشتباه نوشتم,خودم شرمنده شدم.
خدا ،تازگیا این چه تصمیمیه گرفتی که بری روی اعصاب من؟
خدا جون من بندتم، لطفا خودت و با من مقایسه نکن,
منظورت چیه کی هی فرت و فرت این بچه های شریف و خواجه نصیر و بهشتی رو میندازی جلو چش من؟ که چی؟
خوبِ خودت تمام زندگی منو ریختی بهم ,خوبِ که من نه میتونستم دخالت کنم و نه درستش کنم.
لطفا تمومش کن من قول میدم فوق بخونم ولی اینا رو از جلو چش من بردار............میدونم میخوای بهم روحیه بدی ولی این راهش نیست.
پی نوشت:
احساس میکنم یه سوءتفاهمی شده خواستم یه توضیح بیشتری بدم.
مشکل من مدرکم نیست که آخه!!!!!!!
شما در نظر بگیرید من ترمی 500 دارم میدم به دانشگاه که نوش جونشون،تقصیر خودم.
ولی تقریبا من هیچی یاد نمیگیرم،البته ناگفته نمونه که درسامون هم چیز خاصی نداره که به درد بخوره و کاربردی باشه، ولی استادها حتی نمیکنن یه راهنمایی بکنن
من الان ترم 5 هستم و بدون تعارف تازه سوالی که از ترم 1 داشتم که آخه این برنامه های گوگولی که میاد بیرون و قابل استفادست، با چه زبانی نوشته میشه و ما چی یاد بگیریم که به دردمون بخوره(کاربردی باشه)؟ و اینکه ما خواستیم بریم سر کار چی باید بلد باشیم اخه اینایی که شما دارید میگید دقیقا مثل دبیرستان هست و یکذره هم کاربردی نیست،میشه یه راهنمایی بکنید؟
باورتون میشه حتی یه نفر نیومد بگه شما باید sql بلد باشید VB یاد بگیرید که مثلا برنامه هاتون اداری ،کاربردی باشه و............... حتی یک نفرشون. واقعا عذاب داره وقتی میبینی استادهای اونا هی واسشون حرف میزنن و راهنمایی میکنن بعد ما.......
یکدونشون نیومدن بگن بابا جان این فوق که هی میگن چی؟حتی میریم به استاد میگیم که استاد جان این درس شما جزء موارد کنکور ارشد هست ,میشه به من بگید چه کتابایی مرجع هستن؟
نمیدونم والا، نمیدونن یا کلا سعی میکنن جواب ندن.
وقتی مقایسه میکن دچار دپرسی میشم
همین
برای آن که کمی,حتی اگر شده کمی زندگی کرد,دو تولد لازم است.
تولد جسم و سپس تولد روح.هر دو تولد مانند کنده شدن هستند.
تولد اول بدن را به دنیا می افکند و تولد دوم روح را به آسمان می فرستد.
تولد دوم من زمانی بود که تو را دیدم....
من این خط رو که میخونم اولش یه لبخند میزنم و تو دلم میگم چه رمانتیک بودنِ دلچسبی، بعدشم میگم اه اه اه ![]()
کریستین بوبن.فراتر از بودن
|
ضرايب گرايش ها به ترتيب دروس |
مواد امتحاني |
رشته امتحاني |
كدرشته امتحاني |
|
1.معماريكامپيوتر |
1.زبان عمومي وتخصصي(انگليسي) |
مجموعه مهندسيكامپيوتر |
1277 |
|
ضرايب گرايش ها به ترتيب دروس |
مواد امتحاني |
رشته امتحاني |
كدرشته امتحاني |
|
1.تجارت الكترونيكي |
1. زبان تخصصي |
مجموعه مهندسي فناوري اطلاعات IT |
|
ضرايب گرايش ها به ترتيب دروس |
مواد امتحاني |
رشته امتحاني |
كدرشته امتحاني |
|
(1, 2, 2, 1, 1) |
1. زبان عمومي و تخصصي |
مهندسي صنايع - مهندسي صنايع |
1259 |
من یخورده به این جداول نگاه کردم بعد به این نتیجه رسیدم که آدم یه اشتباه رو نباید دوبار تکرار کنه.
من یه بار نرم خوندم ولی قرار نیست دوباره تکرارش کنم و هی خودم رو به کشتن بدم تا همه ی اون درسها رو بخونم و فوق دوباره نرم و یا بقیه زیر گرو ههای کامپیوتر رو بخونم (البته دوسشم دارم ولی دیگه نمیتونم ادامش بدم) در نتیجه 2 تا گزینه صنایع و it موند که من it رو انتخاب خواهم کرد و اگر خدابخواد قبول خواهم شد چون لقمه اندازه دهانم بر خواهم داشت فقط اون گوشه لقمه که مربوط به زبان میشه یخورده خارج از دهان بنده است که تو این یک سال وقت دارم که یه فکری واسش بکنم.حالا 2 تا کار مهم دارم یکی پیدا کردن منابع و دومی هم درصورتی که در توان خودم نباشه رفتن به کلاس خواهد بود.
کارهای کوچولوم هم پاس کردن تمامی دروس با نمرات بالا و البته قبل از اون سربلند بیرون اومدن از پس میان ترم های نزدیک به پایان ترم ها و بعد هم دعا واسه مهمانی ترم بعد که اگر جور نشه یعنی همه ی نقششه هام کشک
البته باید از همینجا اعلام کنم که اگر درست نشه اول میرم اون سازمان مرکزی رو داغون میکنم که عرضه نداره جلو رئیس دانشگاه ما وایسه بعدشم دیگه خدا به داد رئیس دانشگاه و اون رئیس دفتر ش که اخرین بار که دیدمش مهربون شده بود برسه بعدشم اخراج میشم از دانشگاه حداقل تکلیفم روشن میشه.
الان رفتم آب بخورم دیدم داره برف میاد چه حالی بردم(یاد پارسال افتادم که تا اسم برف و تهران میومد میخواستم دق کنم ٫چه سخت بود ولی خوب تموم شد دیگه)
منبع جداول:سایت سازمان سنجش
آرامش
آرامش
آرامش
آرامش
آرامش
چهارشنبه از طرف میدون آزادی اومدم خونه که برام سخت بود ,از دانشگاه تا آزادی راه کوتاهی بود فقط وقتی رسیدیم آزادی فکر کردم که چقدر این آزادی بزرگه شاید تا حالا هیچ وقت این طوری ندیده بودمش ,شاید چون تنها بودم انقدر نظرم رو جلب کرد اصلا نمیدونستم کجام و شانس اوردم که کلی آدم اونجا بود که راه مترو رو به من نشون بدن وگرنه گم میشدم.
کامپیوترم روترکوندم نمیدونم چش بود منم یهو جو گرفت که ویندوزش رو عوض کنم ولی با اینکه زمان زیادی برده بود انگار فقط ریپیرش کرده بود و باز از نو ویندوزش رو عوض کردم و این وسط کلی چیز میز کشف کردم و فهمیدم نباید از پارتیششن ها بترسم فوقش پاک میشن ترس نداره که.
وقتی کامپیوترم خراب میشه من نه خواب دارم نه خوراک وانقدر میره روی اعصابم تا وقتی کامل درست بشه, با اینکه کلی واسش وقت تلف کردن ولی الان حالم خوبه چون درست شده, فقط سی دیword روپیدا نمیکنم در نتیجه این یه قلم رو هنوز نداره.
همه اینا رو که نوشتم یه چیزی رو یادم انداخت اونم اینکه چرا درست نگاه نمیکنم خیلی مسخره بود واسم که مثلا تا به حال میدون آزادی رو درست ندیده بودم و چرا یه وقتهایی چشمم بسته است،این خیلی جزئی هست ولی مهم که دارم اینطوری میشم و این داره کلاً توی زندگیم راه پیدا میکنه
من زیاد در مورد آدمهای بزرگ چیزی نمیدونم یا شایدم کم میدونم ولی توی این چند روزه تا میرفتم توی وبلاگ آلوچه خانم دستم میلرزید، امروز خیلی به خودم امیدواری دادم و با خودم گفتم چه معنی داره هی دلت هری میریزه تا صفحه باز بشه و صفحه رو باز کردم و یخ کردم.
من هیچی در مورد ادمهای معروف و بزرگ نمیدونم ولی بابک بیات حیف بود.
امیدوارم حال ناصر عبداللهی خوب بشه،من دعا میکنم چون کار دیگه ای ازم بر نمیاد شمام دعا کنید.