|
خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد؟ سال خوبی ،و پر از موفقیت برای همه آرزو میکنم. دوستهای خوبم همیشه سر افراز باشید
نزدیکه عیده و همه دنبال خرید هستن ولی من نمیدونم چمه که دستم به خرید نمیره,خوشم میاد, میپوشم و حتی یک بار تا پای خریدم رفتم ولی نخریدم ولی یه چیزی خریدم یعنی 2 تا,2 تا ماهی خشگل نسبتا بزرگ سرخ سرخ که خیلی دوسشون دارم هفته قبل پنج شنبه با عروس خانم(ندا) و جناب تازه داماد رفتم بیرون رفتیم مرکز بهزیستی شهید قدوسی,کلی پسر بچه طبقه بعدی بچه های 10 تا 13 سال بودن که خیلی راحت تر با هم اخت شدیم و تقریبا همش اونجا بودیم.معین تیزهوش و سعید وفکر کنم پیام که خیلی شلوغ و خیلی خوش زبون بود بچه های خوبی بودن فقط حیف که خیلیهاشون خانوادهاشون اومده بودن دنبالش و رفته بودن , یکیشونم که نشسته بود و داشت فیلم نگاه میکرد آنچنان محو فیلم بود که من اصلا باورم نشد که نا شنواست ولی با این حال که توی اون جمع تک بود به شدت راحت با بقیه ارتباط برقرار میکرد و بقیه به آسانی باهاش صحبت میکردن. طبقه سوم هم نوجوان های بزرگ تر تا قبل از دوم , سوم دبیرستان بودن .یکیشون کلی هنرمند بود و کلی آهنگ از ساخته های خودش داشت یکیش رو انتخاب کرد و داد که من و ندا گوش بدیم با یکی از دوستامم رفتیم یه کلاس نقاشی اسم نوشتیم یعنی رفتیم تو نوبت,یه جور ترس دارم بیش از 10 ساله که از آخرین طراحیم میگذره, دستم نمیچرخه, ناراحتم که سر یه بچه بازی از 11 سالگی دیگه نرفتم کلاس نقاشی,فقط بخاطر اینکه شرط رفتن به کلاس نقاشی رفتن به کلاس زبان بود ولی خوب من دوست نداشتم پس همیشه کلاسها رو دو در میکردم یعنی بابا من رو میرسوند دم در کلاس و من با دو میرفتم تو پله های بالایی میشستم تا همه بیان و برن سر کلاس و باز خمکی و یواش میدویدم بیرون و 2 ساعت رو پله های بیرون میشستم تا بابا بیاد دنبالم,بعضی روزها هم که کم هم نبودن یکی من رو میدید و من مجبور میشدم برم سر کلاس,الانم هنوز مشکل زبان دارم چون حتی یک صفحه ساده انگلیسی روهم نمیتونم بخونم. بحث نقاشی بود نه؟جونم براتون بگه که یا ما اول اردیبهشت یا اول تیر میریم کلاس نقاشی لطفا شب عیدی کمی در حق من دعا بفرماید .یک در دنیا صد در اخرت
این ترم مهندسی نرم افزار دارم با یه استاد که شبیه آلن دلن صحبت میکنه البته قیافش هیژ ربطی به اون نداره, یه پروژه ناقابلم داره, 8 نمره ای با UML. یه سیستم عامل گوگولی دارم که استادش خیلی با حال بود، کلی از دستش خندیدم.از همه استاد ها هم مسن تر بود. یه شبکه دارم که استادش به شدت احساس میکنه ما بچه های شریف هستیم و زیادی به روز هست و این یعنی بدبختی و بالطبع تمامی منابع با زبان اصلی و انگار یه پروژه یا تحقیق یا... خفن هم داده! و یه هوش مصنوعی خفنم داریم که باید یه برنامه با LISPیا POROLOGیا # C بنویسیم , وقتی داشت میگفت داشتم فکر میکردم که من چقدر بیچارم که هیچکس رو نمیشناسم که در مورد هوش کمکم کنه که یک دفعه یاد آقای احسانی (بلاگ جوتی) افتادم و پشت سرش یادم اومد که الان داغدار از دست دادن پدر عزیزشون هستن .متاسفم از اتفاقی که براشون افتاده.دیگه نمیدونم چی باید بگم ولی واقعا ناراحت شدم. یه پایگاه داده هم دارم که فعلا صداش در نیومده که میخواد چیزی بده یا نه!یعنی اصلا ندیدمش!! استرس گرفتم از دست این پروژه ها, الان حسم تو مایه های حذف ترم و این صحبتهاس.
تا حالا کسی بهتون حسادت کرده؟بعد از اینکه متوجه شدید ,چه حسی داشتید؟ حسادتش چطور بود؟ فقط حس حسادت بود یا اینکه تلاش می کرد شما رو هم, هم سطح خودش بکنه؟؟؟؟؟یا برعکس؟ بعد از دوران کودکی , اولین بارکه کسی بهم گفت بهم حسادت میکنه، 2 تا از بچه های دبیرستان بودن و دوست داشتن که کاش جای من بودن. اصلا متوجه نشدم که آخه به چی حسودی میکنن؟ اگر به خونه زندگی بود که اونها هم هم سطح من بودن و تفاوت فاحشی نداشتیم, اگر به درس بود که اونا شاگرد اول , دوم کلاس بودن و من اصلا درس نمیخوندم هر بار بعد از اینکه میومدن خونه ما , این حرفها رد و بدل میشد و من تا 2 روز ذهنم مشغول دلیلش بود. تا وقتی که اون رو از دست دادم اونم نه ذره ذره بلکه یکجا، اونوقت تازه متوجه شدم منظورشون آرامش توی خونمون و یک دسته بودن همه افراد خونه ما بود. چیزی که من هیچ وقت نبودش روندیده بودم که وجودشون رو حس کنم. توی پیش دانشگاهی که به فکر درس خوندن افتادم , یکی از بچه ها به درس خواندنم و مورد توجه استادها بودن و نمراتم حسودی میکرد. فکر نکنید یه ذره دوذره ،آنچنان حسودی میکرد که یه وقتهایی فکر میکردیم اول این بوجود اومده بعد حسودی رو از این گرفتن (خدایا توبعععع). حرصم میگرفت وقتی میدیدم تا نیم نمره من بیشتر میشم همه رو دق میده ولی از سر لج بیشتر درس میخواندم قبلا بهم رسما گفته میشد که بهم حسودی میشه, ولی تازگیها اینطور نیست بلکه میبینم فکرها ونظراتم هی کوچیک کوچیک داره ربوده میشه,هر چیزی و هر نظری بدی موضوع اینکه در هر جمعی که نظر من بیان میشه ابتدا توسط افراد مذکور کوبیده میشه و فرداش توسط خودشون داره اجرا میشه و یه وقتهایی هم سعی میکنن جلوی پیشرفتم رو بگیرن و تنها در برابرشون میتونم سکوت کنم چون دوست ندارم دعوایی پیش بیاد. آخرین کسی(انقدر گله من کسی رو نداشتم که مثل اون بشم برای اینکه کمکش کنم باید بهتر باشم,بهتر از اینی که هستم تا اونم بهتر بشه. خدایا لطفا کمکم کن حسادت برای من سودهایی داشت 1.داشته هام رو بهم نشون داد 2. باعث رقابتم شد 3. اعتماد به نفسم رو برگردوند 4. مجبورم میکنه بهتر از این باشم
پ.ن.پست قبلی: من خوبم،مرسی که به نظرم احترام گذاشتید و مرسی که به فکرم بودید مواظب خودتون باشید
به تقویم نگاه میکنم, مامان درست میگن امروز 7 صفر ِ7 صفر ِ 7 صفر, دوست دارم برم کاتر کوچیک توی کشو م رو بردارم و 7 صفر رو در بیارم, تا دیگه نباشه. خدایا مثلا اگر مامان یادش نمی اومد و برای من یاد اوری نمیکرد چی میشد؟ چطوریه که ما باید2 بار یادمون بیاد 2 بار زجر بکشیم؟هم شمسی و هم قمری؟ نمیتونستی این کارها رو سر ما نیاری؟ بغض توی گلوی من به چه دردت میخوره؟؟؟؟ یعنی خودشم یادشه؟داره چی کار میکنه؟ دل اونم تنگ شده؟ لعنت به این ذهن , لعنت به هرچی ماه و روز یه روز میام همه چیز رو میگم!
یک من دارم میرم کاراموزی نه به این دلیل که 2 واحد کار اموزی رو گرفته باشم میدونید کی به این خ....... پی بردم؟ اخه دختر نونت نبود آّبت نبود چی کم داشتی رفتی کار اموزی اونم الکی
دور و بر ما توی این سایت پر از دکتر هست(یعنی بجز ما همه دکترن انگار) میدونید بدبختی کی میشد؟؟ وقتی که یه دکتر زنگ میزنه یه سفارش سایت میده در مورد یه موضوع(کنفرانس) خفن که مثلا میخواد بنر سایتش رو عوض کنی و همچین رله در مورد موضوعات سایت و تصاویر داغون سایت صحبت میکنه انگار نه انگار! و تویی که مجبوری سوت بزنی و به روی خودت نیاری اقای دکتر چه هاااااااااااا که نمیفرمایند. هیچکس تو سایت روش نمیشد اسم اصلی کنفرانس رو بگه فقط برای بیانش نصف کلمه اصلی انگلیسیش رو گفته میشد. شانس اورد که من تلفن رو بر نداشتم خانمهاو آقایون دکتر(پزشک)؛توجه داشته باشید که شما 7 تا 15 سال هی با این موضوعات سر و کار دارید بسی خندیدیم و من تنها روشنفکر محل بودم که حق رو به آقای دکتر دادم، که فکر کرده ما دکترمهندس با هم هستیم از بس که ما با کمالات هستیم
4 ساعت قبل ندا:یاس این اهنگ رو دوست دارم گوش میدیم بعد میگه فکر کنم برات ریختم من:نه ندارمش,نشنیدمش ندا :یادم باشه برات بریزم 3ساعت و نیم قبل ندا:برم سی دی بیارم برات بریزم من:آره این اهنگم که داره میپخشه جدیده, اینم برام بریز ندا:این که همونههههههههههه!!!!!!!!!! ندا داره عروس میشه نمیدونم من چرا قاطی کردم؟ فردا بله برونه پس فردام ندا بعد از 2 سال و نیم با هم بودن, داره میره ولایت اون دانشگاه ولایت، من دماوند، جفتمون حالمون گرفتسسسسسسسسسس ولی به هر حال ندا خوشحاله ،توی چشماش خوشحالی رو میبینم برق میزد و میخندید برامون دعا کنید
|
About![]()
همگان به دنبال خانه میگردند,من کوچه خلوتی میخواهم بی انتها, تنها برای رفتن. Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 Links
WHAT A DAY
كتابهايي كه بايد پيش از مرگ خواند! |