تبليغاتX
WHAT A DAY
 

خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد؟
خبرت هست که دی گم شد و تابستان شد؟
خبرت هست که ريحان و قرنفل در باغ
زير لب خنده‌زنانند که کار آسان شد؟
خبرت هست که بلبل ز سفر باز رسيد؟
در سماع آمد و استاد همه مرغان شد؟
خبرت هست که در باغ کنون شاخ درخت
مژده‌ی نو بشنيد از گل و دست‌افشان شد؟
خبرت هست که جان مست شد از جام بهار؟
سرخوش و رقص‌کنان در حرم سلطان شد؟
خبرت هست که لاله، رخ پرخون آمد؟
خبرت هست که گل خاص‌بک ديوان شد؟
خبرت هست ز دزدیِ دی ديوانه
شحنه‌ی عدل بهار آمد، او پنهان شد؟

[مولانا جلال‌الدین]

بهاران مبارک

سال خوبی ،و پر از موفقیت برای همه آرزو میکنم.

دوستهای خوبم همیشه سر افراز باشید

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/12/29ساعت 10:52 بعد از ظهر توسط yas |

نزدیکه عیده و همه دنبال خرید هستن ولی من نمیدونم چمه که دستم به خرید نمیره,خوشم میاد, میپوشم و حتی یک بار تا پای خریدم رفتم ولی نخریدم  نمیدونم چم شده,رسما قاطی کردم فکر میکنم عید یه ماه زود اومده یا شایدم من یه ماه عقبم ,حتی نرفتم ببینم عید چه ساعتیه و الانم دقیقا نمیدونم کی عیده فقط میدونم هفته دیگست .

ولی یه چیزی خریدم یعنی 2 تا,2 تا ماهی خشگل نسبتا بزرگ سرخ سرخ که خیلی دوسشون دارم ,دلم واسشون تنگ شد یه لحظه.

 

هفته قبل پنج شنبه با عروس خانم(ندا) و جناب تازه داماد رفتم بیرون اولا که به شدت به هم میومدن و کلی من ذوق مرگ شدم چون دقیقا نیمه گم شده ی هم دیگه بودن, حالا کجا رفتیم؟ اگر گفتید؟زیاد خودتون رو اذیت نکنید  نمیتونید حدس بزنید.

رفتیم مرکز بهزیستی شهید قدوسی,کلی پسر بچه اونجا بودن یکی از یکی نازتر و با ادب ترطبقه اول پسر بچه های بین 7 تا 10 سال بودن ولی ما چون مثل خروس بی محل سر ظهر رفته بودیم چندتا از بچه ها خواب بودن خیلی دوست داشتنی و نازنین بودن(اصلا فکر نکنید اینا حس ترحم هست بلکه واقعیت بود)با یه آقا مجیدم دوست شدم (میتونیم), الانم دلم واسش تنگ شده ولی روم نمیشه تنها پاشم برم.

طبقه بعدی بچه های 10 تا 13 سال بودن

 که خیلی راحت تر با هم اخت شدیم و تقریبا همش اونجا بودیم.معین تیزهوش  و سعید وفکر کنم پیام که خیلی شلوغ و خیلی خوش زبون بود بچه های خوبی بودن فقط حیف که خیلیهاشون خانوادهاشون اومده بودن دنبالش و رفته بودن , یکیشونم که نشسته بود و داشت فیلم نگاه میکرد آنچنان محو فیلم بود که من اصلا باورم نشد که نا شنواست ولی با این حال که توی اون جمع تک بود به شدت راحت با بقیه ارتباط برقرار میکرد و بقیه به آسانی باهاش صحبت میکردن.

طبقه سوم هم نوجوان های بزرگ تر تا قبل از دوم , سوم دبیرستان بودن .یکیشون کلی هنرمند بود و کلی آهنگ از ساخته های خودش داشت یکیش رو انتخاب کرد و داد که من و ندا گوش بدیم  در مورد پدر مادر بود ودردناک ولی خیلی خوب کار شده بود البته از نگاه منِ شنونده,و باز مثل همیشه من روم نشد آهنگهاش رو بگیرم تا بیام آپلود کنم که شما هم فیض ببرید(دلتون بسوزه).کنار اونها که بودم در وجودم حس میکردم همشون برادرهای کوچیک من هستن و اسن حس خیلی قوی بود , ولی خوب با کوچکتر ها این حس در حد یه خاله یا عمه بود,خیلی دوسشون داشتم ولی زیاد نتونستم بفهمم که چطوری میتونم باهاشون اخت بشم وگرنه فردا هم بلند میشدم میرفتم پیششون,دلم میخواد برم پیششون ولی تنها روم نمیشه, تو این هاگیر واگیر این تنهایی هم بد دردی شده هااااااا.

با یکی از دوستامم رفتیم یه کلاس نقاشی اسم نوشتیم یعنی رفتیم تو نوبت,یه جور ترس دارم بیش از 10 ساله که از آخرین طراحیم میگذره, دستم نمیچرخه, ناراحتم که سر یه بچه بازی از 11 سالگی دیگه نرفتم کلاس نقاشی,فقط بخاطر اینکه شرط رفتن به کلاس نقاشی رفتن به کلاس زبان بود  ولی خوب من دوست نداشتم پس همیشه کلاسها رو دو در میکردم یعنی بابا من رو میرسوند دم در کلاس و من با دو میرفتم تو پله های بالایی میشستم تا همه بیان و برن سر کلاس و باز خمکی و یواش میدویدم بیرون و 2 ساعت رو پله های بیرون میشستم تا بابا بیاد دنبالم,بعضی روزها هم که کم هم نبودن یکی من رو میدید و من مجبور میشدم برم سر کلاس,الانم هنوز مشکل زبان دارم چون حتی یک صفحه ساده انگلیسی روهم نمیتونم بخونم.

بحث نقاشی بود نه؟جونم براتون بگه که یا ما اول اردیبهشت یا اول تیر میریم کلاس نقاشی و بعد همه ی درسهای قشنگمون رو هم میفتیم چون کلاس زبانم میخوایم بریم تازه کار آموزیم هستش ,جونم دوباره واستون بگه که داره درمیاد چرا؟چون استاد شبکه داره پوست مبارک رو قلفتی میکنه(جاتون خالی).

لطفا شب عیدی کمی در حق من دعا بفرماید .یک در دنیا صد در اخرت

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/12/24ساعت 9:46 قبل از ظهر توسط yas |

 این ترم مهندسی نرم افزار دارم با یه استاد که شبیه آلن دلن صحبت میکنه البته قیافش هیژ ربطی به اون نداره, یه پروژه ناقابلم داره, 8 نمره ای با UML.

یه سیستم عامل گوگولی دارم که استادش خیلی با حال بود، کلی از دستش خندیدم.از همه استاد ها هم مسن تر بود.

یه شبکه دارم که استادش به شدت احساس میکنه ما بچه های شریف هستیم و زیادی به روز هست و این یعنی بدبختی و بالطبع تمامی منابع با زبان اصلی و انگار یه پروژه یا تحقیق یا... خفن هم داده!

و یه هوش مصنوعی خفنم داریم که باید یه برنامه با LISPیا POROLOGیا # C بنویسیم , وقتی داشت میگفت داشتم فکر میکردم که من چقدر بیچارم که هیچکس رو نمیشناسم که در مورد هوش کمکم کنه که یک دفعه یاد آقای احسانی (بلاگ جوتی) افتادم و پشت سرش یادم اومد که الان داغدار از دست دادن پدر عزیزشون هستن .متاسفم از اتفاقی که براشون افتاده.دیگه نمیدونم چی باید بگم ولی واقعا ناراحت شدم.

یه پایگاه داده هم دارم که فعلا صداش در نیومده که میخواد چیزی بده یا نه!یعنی اصلا ندیدمش!!

استرس گرفتم از دست این پروژه ها, الان حسم تو مایه های حذف ترم و این صحبتهاس.

به یه نتیجه جالبم رسیدم ,اگر یه استاد دانشگاه آزاد درس خونده باشه از لحاظ قد و هیکلی میشه دراز و خوش تیپ و خوش هیکل حالا هر چقدر میخواد چاق بشه!!

 ولی استاد هایی که دانشگاه سراسری درس خونده باشن میانگین قدیشون بین150 فوقش160(لطف کردم) هست کپی  کارمندا می مونن, همه کت شلواری و با تیپ کارمندی و یه کیلو اضافه وزنشونم انقده تابلو میشه که حددد نداره.

خیلی دارم درس میخونم نه؟ شرمنده دیگه پیش اومد ,زیاد نگران نباشید همه استادامون بچه های سراسری هستن

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/12/16ساعت 10:14 بعد از ظهر توسط yas |

 

تا حالا کسی بهتون حسادت کرده؟بعد از اینکه متوجه شدید ,چه حسی داشتید؟

حسادتش چطور بود؟ فقط حس حسادت بود یا اینکه تلاش می کرد شما رو هم, هم سطح خودش بکنه؟؟؟؟؟یا برعکس؟

 

بعد از دوران کودکی , اولین بارکه کسی بهم گفت بهم حسادت میکنه، 2 تا از بچه های دبیرستان بودن و دوست داشتن که کاش جای من بودن.

اصلا متوجه نشدم که آخه به چی حسودی میکنن؟

اگر به خونه زندگی بود که اونها هم هم سطح من بودن و تفاوت فاحشی نداشتیم, اگر به درس بود که اونا شاگرد اول , دوم کلاس بودن و من اصلا درس نمیخوندم

هر بار بعد از اینکه میومدن خونه ما , این حرفها رد و بدل میشد و من تا 2 روز ذهنم مشغول دلیلش بود.

تا وقتی که اون رو از دست دادم اونم نه ذره ذره بلکه یکجا، اونوقت تازه متوجه شدم منظورشون آرامش توی خونمون و یک دسته بودن همه افراد خونه ما بود. چیزی که من هیچ وقت نبودش روندیده بودم که وجودشون رو حس کنم.

 

توی پیش دانشگاهی که به فکر درس خوندن افتادم , یکی از بچه ها  به درس خواندنم و مورد توجه استادها بودن و نمراتم حسودی میکرد.

فکر نکنید یه ذره دوذره ،آنچنان حسودی میکرد که یه وقتهایی فکر میکردیم اول این بوجود اومده بعد حسودی رو از این گرفتن (خدایا توبعععع).

حرصم میگرفت وقتی میدیدم تا نیم نمره من بیشتر میشم همه رو دق میده ولی از سر لج بیشتر درس میخواندم

 

قبلا بهم رسما گفته میشد که بهم حسودی میشه, ولی تازگیها اینطور نیست

بلکه میبینم فکرها ونظراتم هی کوچیک کوچیک داره ربوده میشه,هر چیزی و هر نظری 

 بدی موضوع اینکه در هر جمعی که نظر من بیان میشه ابتدا توسط افراد مذکور کوبیده میشه و فرداش توسط خودشون داره اجرا میشه و یه وقتهایی هم سعی میکنن جلوی  پیشرفتم رو بگیرن و تنها در برابرشون میتونم سکوت کنم چون دوست ندارم دعوایی پیش بیاد.

 

آخرین کسی(انقدر گله) که به من حسادت میکنه ,نمیخواد جای من باشه یا من رو هم مثل خودش بکنه و یا ازم سود ببره بلکه میخواد مثل من بشه!(همچینی به خودم مغرور شدم که حد نداشت ولی شما زیاد جدی نگیرید)

 من کسی رو نداشتم که مثل اون بشم

برای اینکه کمکش کنم باید بهتر باشم,بهتر از اینی که هستم تا اونم بهتر بشه. خدایا لطفا کمکم کن

 

حسادت برای من سودهایی داشت

1.داشته هام رو بهم نشون داد

2. باعث رقابتم شد

3. اعتماد به نفسم رو برگردوند

4. مجبورم میکنه بهتر از این باشم


پ.ن.پست قبلی: من خوبم،مرسی که به نظرم احترام گذاشتید و مرسی که به فکرم بودید

مواظب خودتون باشید

 


+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/12/09ساعت 0:53 قبل از ظهر توسط yas |

 

 

به تقویم نگاه میکنم,

مامان درست میگن امروز 7 صفر ِ7 صفر ِ 7 صفر,

 دوست دارم برم کاتر کوچیک توی کشو م رو بردارم و 7 صفر رو در بیارم, تا دیگه نباشه.

خدایا مثلا اگر مامان یادش نمی اومد و برای من یاد اوری نمیکرد چی میشد؟

چطوریه که ما باید2 بار یادمون بیاد 2 بار زجر بکشیم؟هم شمسی و هم قمری؟

نمیتونستی این کارها رو سر ما نیاری؟

بغض توی گلوی من به چه دردت میخوره؟؟؟؟

یعنی خودشم یادشه؟داره چی کار میکنه؟ دل اونم تنگ شده؟

لعنت به این ذهن , لعنت به هرچی ماه و روز

 

 

یه روز میام همه چیز رو میگم!

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/12/06ساعت 7:12 بعد از ظهر توسط yas

یک

من دارم میرم کاراموزی نه به این دلیل که 2 واحد کار اموزی رو گرفته باشم ,همین طوری از سر خر......

 

میدونید کی به این خ....... پی بردم؟  همین امروز صبح که مجبور شدم به خاطر اینکه با سرویس برم و سر وقت برسم, 6:15 دقیقه بیدار شدم و صبحانه کره عسل خوردم و هلک هلک رفتم تا سر کوچه ,منتظر سرویس و 7:10 دقیقه رسید اونجا و 45 دقیقه تنها نشستم توی سایت و کامپیوتر بازی کردم اونم تو جایی که کلید برقشم نمیدونستم کجاست !!! بدبختی یکی 2 تا نیست که!!

اخه دختر نونت نبود آّبت نبود چی کم داشتی رفتی کار اموزی اونم الکی


 دو

دور و بر ما توی این سایت پر از دکتر هست(یعنی بجز ما همه دکترن انگار)

میدونید بدبختی کی میشد؟؟ وقتی که یه دکتر زنگ میزنه یه سفارش سایت میده در مورد یه موضوع(کنفرانس) خفن که مثلا میخواد بنر سایتش رو عوض کنی و همچین رله در مورد موضوعات سایت و تصاویر داغون سایت صحبت میکنه انگار نه انگار! و تویی که مجبوری سوت بزنی و به روی خودت نیاری اقای دکتر چه هاااااااااااا که نمیفرمایند.

هیچکس تو سایت روش نمیشد اسم اصلی کنفرانس رو بگه فقط برای بیانش نصف کلمه اصلی انگلیسیش رو گفته میشد.

 

شانس اورد که من تلفن رو بر نداشتم

 

خانمهاو آقایون دکتر(پزشک)؛توجه داشته باشید که شما 7  تا 15 سال هی با این موضوعات سر و کار دارید ,جان من زنگ میزنید یه جا ،هی همه رو دکتر نبینید ما خیر سرمون مهندسیم

بسی خندیدیم و من تنها روشنفکر محل بودم که حق رو به آقای دکتر دادم، که فکر کرده ما دکترمهندس با هم هستیم از بس که ما با کمالات هستیم ,تا جایی که از پشت خط تلفن هم مشخص است


سه

 

   4 ساعت قبل

 

ندا:یاس این اهنگ رو دوست دارم

گوش میدیم بعد میگه فکر کنم برات ریختم

من:نه ندارمش,نشنیدمش

ندا :یادم باشه برات بریزم

 

    3ساعت و نیم قبل

 

ندا:برم سی دی بیارم برات بریزم

من:آره این اهنگم که داره میپخشه جدیده, اینم برام بریز

ندا:این که همونههههههههههه!!!!!!!!!!

ندا  داره عروس میشه نمیدونم من چرا قاطی کردم؟

 

فردا بله برونه

پس فردام ندا بعد از 2 سال و نیم با هم بودن, داره میره ولایت

اون دانشگاه ولایت، من دماوند، جفتمون حالمون گرفتسسسسسسسسسس

 

ولی به هر حال ندا خوشحاله ،توی چشماش خوشحالی رو میبینم  ,دیگه خوب میدونم این چشمهایی که هم غمش رو هم اشکش رو هم شادش و پر از برقش هم متعجبش رو هم خوابالودش رو دیدم و حس کردم, الان چه حالی داره

برق میزد و میخندید

برامون دعا کنید

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/12/01ساعت 10:43 بعد از ظهر توسط yas |