- تنهام و خونه هم سرد ,جلوی شومینه و با مکافات میخوابم. 3 نصفه شب موبایلم زنگ میخوره و من 6 صبح میفهمم که برادر گرام بوده!! و با خودم فکر میکنم نکنه واسه کسی اتفاق افتاده ورسما سکته میزنم ولی بعدش به خودم جواب میدم: آزار که نداره 3 نصفه شب به من زنگ بزنه و مثلا بگه کسی چیزیش شده, پس به خوابم ادامه میدم تا 7 که زنگ میزنه و توضیح میده خواب بد دیده و ترسیده که نکنه چون من تنهام , دزد اومده باشه پیشم که تنها نباشم و با زنگ خوردن موبایلم مطمئن میشه که دزد نیومده حالا اینا چه ربطی به هم داره من نفهمیدم!
- 6:25 دقیقه صبح تلفن زنگ میزنه فکر میکنم خواب موندم و از کاراموزی زنگ زدن که چرا نیومدی ولی خوب اشتباه میکنم پسر دایی عزیز بود به ساعت نگاه میکنم و منتظر یه خبر بد میشم ولی جناب زنگ زده با عمه جونشون خداحافظی کنن چون میخوان برن مسافرت!ومن با اصرار 2-3 باری ازش پرسیدم که ببین تو مطمئنی اتفاقی نیفتاده؟راست بگیاا؟
- صبح فرداش دختر اون یکی داییم زنگ میزنه به گوشیم و من اینبار هم تپش قلبم رو احساس میکنم بدون سلام میگه , چیه؟ چیزی شده ؟
میگم احمق تو زنگ زدی بعد من بگم چی شده؟ بگو چی شده که الان زنگ زدی؟چشم نداری ببینی من یه روز در هفته میتونم تا 9 بخوابم .
میگه ...... تو 6 صبح 3-4 بار زنگ زدی خونمون قطع کردی!!!!!
آخر سر به این نتیجه رسیدیم گوشی من دلش واسه گوشی دختر داییم تنگ شده زنگ زده خونشون باهاش حرف بزنه ولی اون حجب و حیاش اجازه نداده!
این تلفن هم شده منبع استرس.
- عقد ندا نرفتم از بس که تنهایی روم نمیشد!
- آقای داماد جدید الورود در پروژه ای عزم خودش رو جزم کرده که به قول خودش دوست با وفایی باشه و دست دوستاشم بکشه ته چاه و من رو به یکی از دوستاش وصل کنه!زهی خیال باطل و ایناااا
یه سری تجربه هم در مورد برخورد با دوست جدید الازدواج کسب کردم که بعدا میگم خدمتتون:D
تا حالا شده با خودتون پول نداشته باشید؟یا کیف پولتون یادتون بره؟خیلی بده
.من امتحانش کردم
آخرین روز دانشگاه قبل از عید
اینجانب با اعتماد به نفسی که فقط مال خودمه با 2400 رفتم دانشگاه
در حالی که روزهای قبلش با کمتر از 10000 پام رو نمیذاشتم توی دانشگاه ولی نمیدونم چرا وقتی فهمیدم، به نظرم کاملا کافی اومد
1000 تومن هزینه رفت و برگشت و 1000 تومنم واسه ثبت نام sms دانشگاه و 400 تومنم زیاد میومد.در نتیجه به راه خودم ادامه دادم
با 450 که رفتم تا دانشگاه
انتراک کلاس اول رفتم 1000 تومن smsثبت نام کردم!
بعدشم خوشحال داشتم میرفتم سر کلاس شبکه که یکی از بچه ها گفت ببین جزوه دوم سیستم عامل رو استاد داده برو بگیر
. که اونم شد 300، حالا نمیدونم این استاده یهو از کجا پیداش شده بود و جزوه داده بود به انتشارات
.
سر شبکه , استاد گفت یه برنامه است که ریختتش توی cdو باید بریم از انتشارات بگیریمش
و حتما توی عید باهاش کار کنید, من و میگید داشتم دق میکردم ولی رومم نمیشد به کسی بگم در نتیجه 500 تومن رو هم دادم واسه cd که بچه ها داشتن جمع میکردن
.
حالا من با 150 چجوری باید برمیگشتم خونه
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بله اینجاست که شانس خرکی من میاد سراغم
و در نتیجه آقای مسئول سرویس گفت روز آخری بیا برو سوار سرویس بشو اگر بد بود با من.
هیچ وقت تا این حد یه نفر رو دوست نداشتم
.
ولی خوب چون من هیچوقت درس نمیگیرم
سه شنبه چون مامانم نبود که هی بهم بگه پول یادت نره , با4300 رفتم کار اموزی و از اون طرفم رفتم واسه جلسه اول کلاس زبان(تشویق کنید من بالاخره موفق شدم
) تا اینجاش خوبه ولی وقتی رفتم ودیدم ای دل غافل این خر خونا چراهمشون کتاب دارن
؟؟اصلا خوب نبود
کتابهاش بر خلاف انتظار من که فکر میکردم بالای ۷۰۰۰ هست4000 بود و منم رفتم برای جلوگیری از ضایع شدن کتاب خریدم و دلمم خوش بود که ندا بعد از کلاس میاد که بریم خونه ما و خوب اون حتما پول واسه برگشت داره دیگه
ولی چون بعد از ظهر بود و خر ٍ شانس ما خواب بود ندا نیومد و زنگید که خودش از اونطرف میاد.
حالا من با 300 چطوری میتونستم راه 400 تومنی رو برم
؟
ولی خوب خدا که هست
تا اومد بیرون دیدم ایول اتوبوس داره , اونم از جلو کلاس تا سر کوچمون جاتون خالی یک ذوق مرگ شدم که حد نداشت.
ولی واقعا استرسی به ادم وارد میشه که حد نداره
پس از این به بعد قبل از خروج از منزل به جای اینکه اول بند کفشم رو ببندم اول به کیف پولم یه نگاه میندازم, که هی سکته نزنم
.
استاد زبان امروز گفت تعطیلات آخر هفته خوبی داشته باشید ولی من هرچی نگاه میکنم هیچی نمیبینم

نمیدونم چندم ماه اسفند 81 بود.
"س"(بابای علی)اومد توی اتاقم تا خداحافظی کنه خواب بودم روی تختم خم شد و بوسیدم و بغلم کرد و گفت: محبوبی تو فقط پیش مامان بابایی مواظبشون باشیا,خواب آلود توی چشمهاش نگاه کردم و گفتم باشه خیالت تخت,ولم کن له شدم.
عید 82 اومدیم سر همین خونه و بابا گفت محبوب این خونه رو دوست داری منم یه نگاه انداختم گفتم من نمیام اینجا ها حواستون باشه ,واسه خودتون نقشه نریزیدااااا میریم یه جا دیگه میخریم.بابا خندید و گفت باشه حالا !!و رفت به کارگرها سر بزنه. بعدش راه افتادیم و رفتیم یزد توی راه مامان و بابا سرمبلمان خونه و وسایل خونه صحبت میکردن و قرار شد خونه بعدی رو که خریدیم همه چیز عوض بشه، منم هی وسطهاش پارازیت مینداختم.
از اون مسافرت و راه فقط گلهای کوچولوی شبیه عروس کنار جاده یادمه با رنگ زرد دوست داشتنیشون.
13 فروردین با جیغ و داد من که میگفتم من درس نخوندم و همه توی اردو هستن و من اینجا و خواسته بابا که نمیخواست اول صفرحرکت کنه.بر میگردیم تهران.
20 فروردین 82
ساعت 2 نصفه شب بود پشت میز تحریرم نشسته بودم و چراغ اتاقم روشن بود, میز تحریرم توی دیوار بود یعنی یه کتاب خونه چوبی با اشکال هندسی و رنگ قهوه ای سوخته که کاملا داخل دیوار نصب شده بود .درٍ پایین کتابخونه که باز میشد جا پای من بود و اگر پایه ای که داخلش بود رو میکشیدم یه مبل میومد بیرون ولی من همیشه صندلی خودم رو میذاشتم.
صدای شیر آب از آشپزخونه اومد میدونستم باباست یواش اومد کنار در بین اتاقم و آشپزخونه که بابا رو بترسونم ولی در رو که باز کردم بابا نبود.در توی حال رو باز کردم و دیدیم در اتاق بابا بسته شد.
میشولک که پشت پنجره بود شروع کرد به میو میو کردن ,خسته بودم بهش گفتم شب بخیر و خوابیدم.
بابا صبح 2 تا تقه زد به در اتاق و من پریدم از تخت پایین وخواب آلود فقط نمازم رو خوندم.
صبح از صدای ماما بیدار شدم که هی میگفت خوبی؟چی شده که برگشتی؟حالت خوبه؟چرا عرق میریزی انقدر؟بشین و صدای کشیده شدن صندلی روی پارکت ها.میام بیرون بابا فقط صندلی روکشیده و بهش تکیه داده و مامان با نگاه پر از اضطراب نگاهش میکنه.
بابا تا میبینتم میگه سلام محبوبم, بدوحاضر شو تا برسونمت.
یه موز میذارم تو کیفم و زود لباس میپوشم که برم سر کلاس های قبل از کنکور ،میرم بیرون ولی بابا نمیاد, میدوم توی حال و میگم بابا دیرم شد بدو بابا,ولی کسی جواب نداد2 تا در رو باز میکنم تا میرسم توی حال بزرگه, بابا حالا نشسته روی صندلی کنار میز ناهار خوری میگم بابا خوبی؟چیزی شده؟میگه نه بابایی حالم خوبه برادرت( ا ) میرسونتت برو تا دیرت نشده.میرم تا در بیرون و بر میگردم میگم بابا مطمئنی خوبی؟از نگام نگرانی رومیخوانه و از صندلی بلند میشه ولی دستش هنوز به صندلیه و میگه بابایی خوبم ,نگران نباش و به "ا" میگه بدو دیگه توام ,بعد با نگاهش من رو تا پشت در بدرقه میکنه.
توی راه "ا" مثل همیشه تند میره و خیلی ترسناک، به خودم میگم بابا که اومد دنبالم بهش میگم دیگه نذاره این بشر من رو برسونه.
فاصله بین دو کلاس رو روی نیمکت اول دراز میکشم, صدای داد و بیداد بچه ها میاد که دارن فوتبال و بسکتبال بازی میکنن و هی از هم میپرسن که من کجام, یکیشون میاد بالا و با اصرار میخواد من رو ببره بهش میگم حالم خوب نیست خودتون بازی کنید میگه اگر تو نباشی و استاد بیاد همه رو دعوا میکنه میخندم میگم لوس نشو بیمزه.
کلاس که تموم میشه میدوم بیرون وقتی میشینم توی ماشین باز میبینم برادرمه میگم بابا کوش؟میگه کار داشتن گفتن من بیام دنبالت,بعد از چند دقیقه سکوت باز میگم بابا الان کجاست؟اگر خونه نیستن که این ماشین نباید دست تو باشه؟هان؟میگه بابا حالش خوب نبود بردمش بیمارستان، میگم چی؟تو رو خدا چی شده؟میگه نگران نباش رفتیم پیش دکتر(س) اونم گفت بمونه که خیال همه راحت تر باشه.
اطمینان میکنم,به دوست بابا که دکتر خانوادمونِ اطمینان میکنم.
میرسیم خونه, همه جا ساکته,مامان پر از اضطراب هی به "ا" میگه بیا من رو ببر و هی "ا" میگه نه و هی توضیح میده که بابا خودش همه پله ها رو رفت بالا و با دکتر باهم کلی گفتن و خندیدن ودکترم به زور نگهش داشت.
"ا"میره بیمارستان فکر کنم مامانم رفت.آره مامانم رفت.
میرم توی حمام پرده حمام رو میکشم و دوش آب داغ رو باز میکنم 1ساعت 1.5 زیردوش گریه میکنم و هی با خودم حرف میزنم ولی نمیدونستم از چی میترسیدم. چشمم رو که باز میکنم وان از آب پر شده . آب تا اونطرف پرده هم رفته, میشینم توی آب و هی با خودم حرف میزنم و میگم چیزی نشده که مسخره چه مرگته.
مامان اومده خونه و فقط گریه میکنه, میگم چتونه شماها, مامان میگه بابا CCU بوده از پشت شیشه دیدتش و دکتر گفته ما بهش دارو دادیم که بخوابه, دکتر"س" گفته خودش اومده و ما یک چکاپ کامل ازش گرفتیم و گفتیم یه سکته جزئیه از تخت که میاد پایین یهو میفته و یه سکته دیگه, ولی میگن خطری نیست.
دکتر چند بار زنگ زد خونمون تا مامان رو آروم کنه,"ا" میره بیمارستان, من میرم توی اتاقم و مامان هنوز داره دور تا دور سالن راه میره, بیهوش میشم بجای اینکه بخوابم,صدای جیغ میاد , بازم صدای جیغ میاد،دارم خواب میبینم؟نه، از خواب میپرم،مامانه، نشسته همون جا که صبح بابا نشسته بود و داره جیغ میزنه,میدوم صورتش رو میگیرم تو بغلم میگم الهی قربونت برم چی شده مامان چیه؟مامان ولی هنوز جیغ میزنه تمام موهای تنم سیخ میشه میدوم آب میارم و میپاشم توی صورتش میگه همون جا بود و هی به قالیچه جانماز بابا که جلوی بوفه است اشاره میکنن، میگم کی اونجا بود؟ چی دیدی؟ میگه بابات بود، داشت نماز میخواند دیدمش، نیست کجا رفت؟میگم مامان جونم خواب دیدی؟بابا که بیمارستانه بگیر بخواب، حالش بد میشه مثل اونوقت که مامان بزرگ فوت کرده بود، بغلش میکنم و هی آب میریزم توی دهنش ، میترسم،دستام داره میلرزه,چشمهای مامان بسته است و هی داره نصفه نصفه نفس میکشه و گریه میکنه ,میشینم روی صندلی کناری و هی با مامان حرف میزن، همه حرفهام امیدوار کننده است ,
آفتابی که سعی میکنه از پرده ها عبور کنه، نشون میده که صبح شده(۸۲.۱.۲۱)
مامان زنگ میزنه به خانم"س" (همسایه قدیمیمون) اونم خودش رو میرسونه ,میز صبحونه رو میچینم. سفره ی روی میز آشپزخونه رو باز میکنم , نان جوی مخصوص بابا توشه ,میبندمش ,دلم نمیاد,احساس میکنم دوباره باید اولین نفر که صبح بازش میکنه خود بابا باشه.
دوست "ا" میاد و از من شناسنامه بابا رو میگیره و میگه بیمارستان گفته ببرم.
دوست برادر بزرگم (س) با خانمش میان و میگن اومدیم که مامان تنها نباشه و پشت سرشون شریک بابا با خانمش, از در داخل سالنِ اتاقم میرم توی اتاقم که لباس رسمی تری بپوشم.
چند ثانیهمیگذره و بعد خانم"س" از در آشپزخانه میاد توی اتاقم , برمیگردم و میگم چیزی میخواین؟چایی دم کردما.تو چشمهام نگاه میکنه و میگه محبوب,ببین اگر واسه بابات اتفاقی بیفته همه اینایی که اینجان امیدشون به تو هستا ,میزنم زیر گریه دستهاش رو محکم میگیرم و میگم تو رو خدا چی شده,چشمهاش پر از اشک میشه,دستهام یخ میکنه و از حال میرم,صدای مامان میاد انگار که دوباره ار خواب پریدم و مامان هی میگه محبوب چت شده و گریه میکنه, میبینم همه بالای سر منن,همه میدونن که مامان فهمیده ولی بازم امیدشون به منه, میگم هیچی یهو از حال رفتم ولی مامان فهمیده و تمام.
مامان رو میبرن داخل سالن, انگار داره خفه میشه, درست نفس نمیکشه, انگار میخواد همه چیز تموم بشه ,انگار هیچکس رو نمیبینه,انگار دنیا تموم شده.
هی پشت هم از حال میرم, چشمم رو که دوباره باز میکنم میبینم دارن بهم آب قند با نمک میدن ,طعم تلخی داره ,نفسم بالا نیاد, روی پاهام می ایستادم و میرم توی حال همه مردها نگام میکنن و میگن مامانت توی اون اتاقه, دوباره پاهام توانش رو از دست میده و میفتم,با مکافات میرم توی اتاق، مامان داره دنبال حوله و کفن بابا میگرده.....
بابا دیشبش همون وقتهایی که مامان جیغ میکشید، بر اثر سکته مغزی و قلبی توام فوت کرد.
"س"رو توی بهشت زهرا میبینم که دایی ها اوردنش ,میدوم توی بغلش میگم بابا رو بردن حالا من بدون بابا چی کار کنم؟؟؟محکم بغلم میکنه و گریه میکنه.....................
فریبا بعدالظهر رسید تهران و تازه نزدیک خونه که رسید فهمید که بابا فوت کرده و دیگه بعد از اونم سوار هواپیما نشد
دکتر وقتی اومد خونمون فقط گریه میکرد و میگفت به خدا 12 بار احیا شد هی حالش خوب میشد,دفعه آخر سکته هم مغزی بود هم قلبی, به خدا نتونستم کاری بکنم, همه دوستام پزشکم بیمارستان بودن , نشد.
امروز 4 سال میشه که ندیدمت، کاش بودی، حاضرم تمام لحظه های خوش زندگیم رو بدم و فقط 5 دقیقه ببینمت,بابا دیگه دوست ندارم کسی محبوب صدام کنه،دلم برای صدات تنگ شده،برای دستهات ،برای خنده هات،دلم برات تنگ شده.
پ.ن:متاسفم،اولین بار بود که برای کس دیگه ای جز خودم تعریف کردم.میبخشید.
پ.ن:وقتی فکر میکنم میبینم مامانی ۷ سال قبلش توی همون روز فوت کرد و بابایی هم وقتی مامان بچه بوده توی همین روز فوت کرد.
روحم رو دارن فرسایش میدن
آخرین پ.ن:نمیخواستم پینگ کنم اومدن ببینم چرا واسه دریا پینگ نمیشم که اینطوری شد![]()
روی موبایلم یه شماره غیر عادی میفته،از چین زنگ زده بود و از صداش معلوم بود ناراحته
،
البته خودش گفت اینجا ساعت یک نصفه شبه و خواب آلودم.
گفت یادتونه سال قبل همون ماه های اول که اومده بودم چین ، روز تولدم اولین کسی بودید که بهم تبریک گفتید؟و منم با وقاحت تمام بهتون یه تیکه انداختم که مدتها دیگه به آفام جوابم نمیدادید، حتی سلام؟امسال هیچکس حتی مامانم هم یادش نبود, کلی یادتون افتادم و الانم زنگ زدم که دوباره معذرت خواهی کنم؛میبخشید که محبتت رو نمیفهمیدم .
مثل همیشه با نیش باز
خندیدیم و گفتم اشکال نداره خودتون رو زیاد ناراحت نکنید،ولی خوب تقصیر خودتونه حتما.
چقدر تغییر کرده بود.
اعتراف میکنم که من انقدر توان ندارم که بعد از یک سال به کسی زنگ بزنم و ازش معذرت خواهی کنم؛ حتی اگر در حال دق! کردن باشم و فقط به شنیدن صدای طرف مقابلم احتیاج داشته باشم.
ولی در عوض خوب من حتی اگر خودم هم عذاب بکشم ،نمیزنم اینطوری دل کسی رو بشکونم.
تنهایی بجز سخت بودن ،مشکل بزرگیم هست.
نتیجه:دوست پر توانی دارم!
جمع جالبی بود .کلی از بچه های تربیت بدنی (همه ورزشکار
) با یک نیمچه خلبان
با یه نیمچه نقاش
و من
.
همسایه پایینیشون فکر کنم مرد
!
مامان هانسی هی منو مینداخت بیرون میگفت برو جمع رو گرم کن ،که احساس غریبی نکنن ،منم با هانسی تا نگاه میکردیم میدیدیم خونه رو هواست وهمه هم وسطن و بزن برقص راه انداختن
و یکی باید میومد مارو گرم کنه البته من رو
. یه مهمونی ساده تبدیل شد به کلاس اموزش رقص و خلبانی و زبان و کامپیوتر و نقاشی و طراحی داخلی و کلی چیز میز دیگه.همه هم فهمیدن من رو بکشن رقص یاد بگیر نیستم,مگر خدا امدادی برساند(مشکلی شده ها
).
ایشالا اومدن خونمون قرار با کتک
و نه محبت به من اموزش بدن
.
یه گوشواره خشگلم عیدی گرفتم
؛ بیان خونه ما من چی کادو بدم؟؟ یکم فکر کنید خوب.
راستی موهام هم الان کلی گوگولیه
؛همه اللخصوص هانسی و بهار با دیدن موها ی نازنینمم شکه شدن
؛کلیم قربون صدقم رفتن تازشم
.من اگر این دوستام رو نداشتم از دپرسی میمردم
.
بچه ها فردا میریم چیتگر ساعت 8.15 سر همت ،به هانسی و بهار هم بگو
این یهSMS بود از طرف یکی از بچه های اکیپ10 نفره دبیرستان که الان 6 تاش پایه هستن 2 تاش نخودی و 2 تاشونم استعفا دادن!
ولی این قرار بعد از گفتگو از چیتگر به جمشیدیه بعد به درکه بعد به نیاوران بعد به پردیسان و در آخر وقتی دیدیم که ما حوصله 10 دقیقه راه رو هم نداریم تبدیل به نشاط شد که همه بغل دستشون باشه.
صبح سر 10دم نشاط واسه دوچرخه سواری .
سر 10 فقط 2 نفر بودیم و 10.5 شدیم 4 تا و با کلی جانگولر بازی فهمیدیم به سلامتی پیست دوچرخش را افتاده و ما کور بودیم تا الان.
بهار میره تا خانمه رو راضی کنه که به ما که عضو نیستیم هم دوچرخه بده؛ولی گفت: نه امکان نداره,ما دو ماه آزادش کردیم 8 تا دوچرخمون رو دزدین .یکی از بچه ها میگه والا تضمینی به ما هم نیست
,خدا رو چه دیدید
و من با دلقک بازی جواب میدیم که نه بابا ما هنوز تو کار ضبطیم و به دوچرخه نرسیدیم ولی باز خانمه راضی نشد
,نا امید داشتیم از اتاق میومدیم بیرون که بهار میگه نگاه کنید سر سال نویی زدید دل 4 تا جوون مملکت رو شکوندید,خانمه مرد از خنده
و گفت بیاین تو یه کارت شناسایی هم بدید
,بهار هیچی نداشت ،گواهینامم رو دادم و داشت اسمم رو میخوند و برگشت گفت شما دختر آقای… هستید که موبایل زنگ زد و من اومدم بیرون و بهار برگشته میگه خودشه پس از این یکی کرایه نگیرید
و باز خانمه غش کرد از خنده,اون 2 تای دیگم میان و من 2 تا کارت شناسایی میذارم که به بهار که گمنام بود هم دوچرخه بدن.
میریم وسوسیس ها و نوشابه ها و خیار شور و نون و …. رو میذاریم توی یخچالشون که من یهو میگم جای یخچالشون خوب نیستا
و یهو همه میزنیم زیر خنده چون دقیقا هم با هم یاد اخرین باری افتادیم که با هم رفتیم مشهد و تو سوییت چه دلقک بازی ها که در نیورده بودیم و چه گریه ها که نکرده بودیم و سر خود دکوراسیون سوییت رو عوض کرده بودیم
.
کوله پشتی من میشه منبع و کیف پولها همه تو کیف من بود و در نتیجه هیچ کس حق نداشت به من تو بگه وگرنه دیگه کیف پولش رو نمیدید
جاتون خالی انقدر خندیدم که حد نداشت
دنده عوض کردن از رکاب زدن سخت تر بود از بس که سفت بودن
.
سر بالایی قسمت حرفه ای!جون ادم رو در میورد
.
ولی سر پایینی انقده خوب بود که می ارزید این همه بری بالا ! زمین صافم که نداشت شکر خدا
بوقم نداشت پس باید جیغ میزدی
.ولی واقعا روحمون شاد شد از بس خندیدیم و همه پارک فهمیدن ما اومدیم بیرون.
مثلا 2 تامون تربیت بدنی خوندن ولی هیژ فرقی با هم نداشتیم و کلی امیدوار شدیم
.
سر یک ساعت دوچرخه ها رو تحویل دادیم و بعدش رفتیم روی یکی از سکوها و ذغا ل ها رو ریختیم که آتیش روشن کنیم,ولی هیچ کس بلد نبود ولی خوب ما نباید کم بیاریم پس الکلم ریختم روش و اتیش بازی راه انداختم
.
هم دودی شدیم
هم الکلی ولی شما به مامانم اینا نگیداا. با در جعبه شیرینی همچین این ذغالها رو باد زدیم که دیدنی بود و فهمیدیم حتما نباید آتیش رو ببینیم چون ممکنه یه آدم کور
نشسته باشه کنار آتیش و نبینه که این بدبخت روشنه
!
2 تا از بچه ها داشتن اسکیت بازی میکردن
2 تا نشسته بودن داشتن میحرفیدن
و من و روجا داریم اتیش روشن میکردیم و شوخی میکردیم
ذغالها که خوب قرمز شد سوسیس ها رو زدیم به سیخ، ولی حیف سیب زمینی نداشتیم و منم یادم رفت که صبح چیپس و پفیلا خریدم .
ساندویچ درست کردیم اونم با تمیزی باور نکردنیی که خودمون دهنهامون باز موند و این نشون داد که چرکولک بازی خونمون به صفر رسیده
.
هانسی و یکی دیگه ترم آخر تربیت بدنی بودن و یکی ترم آخر مدیریت بازرگانی و اون یکیم ترم آخر گرافیک.و بهارم کاردانی مکانیک وکارشم نقاشی و تابلو های بالای 400 هزار و منم که معرف حضور هستم,کلی گفتیم و خندیدیم البته بیشتر بهار گفت و انقدر حرف زد که، توی 2 دقیقه ای که رفت با تلفن حرف بزنه بچه ها میگفتن جاش نفس بکشیید که نمیره
یا هرکس هرچی میخواد بگه تا تلفنش تموم نشده
!! و قیافه بهار دیدنی تر از همه بود.
کلی عکس های خشکل انداختیم .ولی حیف که دوربین من نبود.
سه شنبه خونه هانسی دعوتم ولی هیچ ارایشگاهی باز نبود که من برم موهام رو مدل دار کنم حالا چی کار کنم؟اصلا چه معنی داره! من آرایشگاه میخوام.
حتما به نشاط یه سر بزنید البته فکر نکنم دوچرخه بهتون بدن ولی من کلا محلش رو هم دوست دارم,و توش راحتم شاید برای شما هم اینطور بود،خدا رو چه دیدید! اگر نمیدونستید کجاست بگید ادرس بدم.
همیشه شنیدیم که میگن اگر میخوای یه نفر رو بشناسی 3 روز باهاش برو مسافرت.
منم با سال 86 که احساس میکردم خیلی دوسش دارم، 7 روز رفتم مسافرت و اون خیلی راحت ناامیدم کرد.میخوام مثل دوران دبستان که هنوزم نمیدونم چطوری با اون همه سختگیری و به صف شدن های صبح زودهاش، زنده موندم ،انشا بنویسم با موضوع تعطیلات عید را چگونه گذراندید بنویسم.
روز سوم عید مثل همه ی عیدهای زندگیم رفتیم به ولایت یعنی یزد برای دیدن فامیل که دلم زیادم واسشون تنگ نشده بود.
تا رسیدیم رفتیم خونه دایی بزرگه که مدتها بود چون بچه هاش که یه پادگان هستن هی نصفه نصفه میومدن خونمون ، منم نمیرفتم خونشون؛و در نتیجه به شدت دچار تحویل گرفتگی شدم چون هرچی باشه تمام بچگیهای ما و پسر دایی ها با هم گذشته بود و فقط همدیگه رو تو تهران داشتیم.کلی خاطره تعریف کردیم و خندیدیم و اون وسطها همه با هم به این نتیجه رسیدیم که بهتر به جای تنها نوه شلوغ دایی جان، بابای بچه رو بندازیم بیرون تا همه جا ساکت بشه.
تمام روزها با مهمونی گذشت؛ و در این حین یه سری کارها هم کردم ،مثلا جستجو کامپیوتر پسرخاله کوچیکه و پیدا کردن چند فقره نامه عشقولانه از طرف همسر محترمشون که هنوز زیارت نشدن.
فیلم دیدن با دختر دایی جان در حالی که اون رو سنگهای دیواره پاسیو! خوابیده بود و منم روز زمین وتقریبا هر دو توی دهن تلویزیون بودیم ولی نمیدونم چی شد که با پا زدم بهش و اونم یهو گم شد ، یعنی پرت شد تو پاسیو و فقط صدای نالش اومد که برام کلی دعای خیر کرد(تو مایه های الهی بمیری)و هی میگفت کمرم شکست ولی خوب دروغ میگفت چون 2 دقیقه بعدش داشت با این توپ کوچولوها من رو میزد که اگر میخورد تو سرم به اندازه یه گردو از مغزم میچسبید به دیوار ومنم با بالشت دفاع میکردم.
حل کردن پیک نوروزی اون یکی و رسوندن عذاب وجدانش به یک چهارم قبلش.
رفتن به بازار زرگرها برای خرید دست بند و تعویض انگشتر و درست کردن گوشواره عزیزم وآخرشم گم کردن اون یکی دست بندم و شکه شدن من و آخر آخرشم وقتی قلب من درسته تو دهنم داشت میزد، دم اتاق پرو اون یکی مغازه پیداش کردم.
عزیز دردونه شدنم واسه خواهر زاده گرام که قبلا تحویلمم نمیگرفت
و از همه مهمتر اینکه فهمیدم برای دیگران تقریبا به حالت تیغی در گلو شدم تا جایی که دیگه این روزهای اخر، همه به فکر ازدواج من افتادن و اینکه چرا من هی میگم نه؟جوابش خیلی ساده بود چون حتی ۱۰ درصد خواسته اصلی من رو هم نداشتن،واین وسط هرکس به خودش اجازه میداد که نظر بده ومنم خدا رو شکر میکردم که تمام زندگیم روبه راحتی با انچه، پدرم برام گذاشته دارم میگذرونم و هیچکسم تا به حال به من کمک نکرده و حتی این وسط من هستم که به بقیه کمک میکنم و تا حالا صدامم در نیومده ، نمیدونم اگر اونها یک ماه ،فقط یک ماه، قرار بود زندگی من رو بچرخونن چه تصمیماتی که برام نمیگرفتن، و اخرشم با جیغ و داد من همه چیز تموم شد ،میدونم این دفعه واقعا مسخره تراز دفعات قبل گفتم نه و تمومش کردم ولی تقصیر خودشون بود میخواستن از اول نظرم رو بپرسن که من اینطوری شاکی نشم.
خیلی بد بود که داشتم میدیدم چقدر راحت بدون توجه به اینکه اصلا من چی میخوام و یا اصلا میخوام یا نه، داشتن قرار خواستگاری های مسخرشون رو میذاشتم و توی نگاه یزدیها مراسم خواستگاری یعنی دو سوم موضوع تمام شدست بقیشم هو تو تو،واسه همینه که همیشه از اونجا بدم میومد و متاسفم که ۲ سال اونجا درس خوندم و تحمل کردم.
یه اتفاق دیگم افتاد اونم اینکه من تیکه زمین پسته رو که بابام برام گذاشته بود؛ تا 2 هفته دیگه میفروشم تا ثلث مال پدرم رو که وصیت کرده بودن بدم و این وسط فقط من بودم که باید میفروختم چون پولی نداشتم که به جاش بدم ولی خوب بقیه داشتن و همه هم از آنچه بابا بهشون داده بود یا خونه یا ماشین و یا هر چیز دیگه، برام سخت بود، خیلی برام سخت بود که ببینم انقدر راحت فقط چون چند سال از من بزرگتر بودن و پدرم قبل از 18 سالگی من فوت کرد، اونها میتونن اون زمین رو نگه دارن و من باید بفروشمش ، منم اون زمین و درختهاش رو دوست دارم و خوب ،کاریم نمیتونم بکنم.
بابا خیلی سخت بود، خیلی،با اینکه کلی گریه کردم ولی ناراحت نیستم چون میدونم باز میرسه به خودت.
دلم میخواست اون وقتی که خیلی راحت واسم تصمیم میگرفتن بودی و میدیدیشون فقط با نگاه ساکتشون میکردی.،نمیدونم حرص چی رو میزدن؟بدی کسی که همه فامیلهاش یه جا هستن و خودش یه جا دیگه همینه که انقدر با هم فاصله پیدا میکنن که نمیفهمن طرفشون چی میگه؟ که من چی میگم و نخواستن کسی یعنی چی؟؟
جاتون خالی دوستان؛ خواستید یه 2-3 تا آدم وقیح ببینید بیاین من در خدمتم.دیگشم که فعلا من با همه تو مایه های دعوام و تقریبا محل سگم به کسی نمیذارم تا ببینم چی میشه و سمت چپ سرم به خاطر اعصاب خوردی درد میکنه.
حرفهام شاید به نظر مسخره بیاد ولی برای من خیلی عذاب داره که دیگران حتی به اندازه یه حرف ساده هم برام تصمیم بگیرن ،چون پدرم نیست یعنی دیگه خودم ارزش ندارم و همه ارزشم مال پدر عزیزم بود،کاش یکی این وسط مراعات من رو میکرد،کاش هیچکس رو نداشتم تا دلم انقدر نمیسوخت.
اگر کسی اینجا یزدیه ازش معذرت میخوام،نمیدونم ولی نمیتونم با هیچ کدوم از حرفهاشون و نظرهاشون ،کنار بیام.
86 که اولش فقط واسه من گریه داشت امیدوارم بقیه سفر رو خوب با من تا کنه.
دوستون دارم و خوش باشید .
آخه ۸۶ جان نمیای نمیای وقتی هم میای ۳ نصفه شب.
آخرین باری که سال تحویل نصفه شب بود من همه رو کشتم که من حتما بیدار میمونم ولی نمیدونم چرا پلک بعدی رو که زدم دیدم
اوا هوا نصفه شبی چه روشنه,اوا چرا هیچکی دور هفت سین نیست ,اوا چرا همه میخندن
۲ روز بعدم یه عکس بهم دادن که توش بنده وسط سالن پذیرایی زیر لحاف قرمز مخملیم خواب بودم ،دستامم انداخته بودم رو هم انگار نه انگار سال تحویلیم هست 
دقیق اگر بخوام بگم وسطهای ماجرای پادشاه چهارم بودم که ازم عکس گرفتن،امروزم جوووونی کردم به یه چند نفری گفتم شما راحت و ریلکس بخوابید که یاس بیدار است. ولی خوب اعتراف میکنم :فقط حرف بود .
از صبح به شدت فعالیت کردم در اصل بیشتر شبیه دو با مانع بود تا فعالیت،الانم خوابم گرفته
این طوری که دارم پیش میرم صبح ساعت ۹ ما خانواده های خواب مونده با هم عید میگیریم که تنها نباشیم
به هر حال ،چه ما خواب بمونیم ،چه بیدار باشیم، دنیا رو براتون شاد شاد و شادی رو براتون دنیا دنیا آرزو مندم.
پی نوشت: خواب نموندم:D
احساس میکنم امسال سال خوبیه و کلی اتفاقهای خوب برام میفته.کلیم خوشحالم ،امیدوارم شما هم همین حس خوب رو داشته باشید
(۱۵:۵۲:۴۴ ۱/۱/۱۳۸۶)
