تبليغاتX
WHAT A DAY
 

نگو < حرف دلت را بگو>

نمی گویم

غریبه نیستی نگویم

من غریبه ام

چطور بگویم؟!

 

ما همیشه نگران به هدر رفتن زحمتی هستیم که هرگز نمی کشیم.

 

دارم کتاب میخوانم،

درس میخوانم،

تحقیق NGN انجام میدم،

مدیریت پروژه نرم افزار ۱۱۸ رو انجام میدم،

درس هوش پاک نویس میکنم و در نهایت همونهایی که اون بالا نوشتم رو یاد گرفتم یعنی این قسمت هاش به حافظه بلند مدتم سپرده شد و الان بایگانی شدن.

راستی به نظرتون زنگ بزنم ۱۱۸  و ازشون بپرسم ، بهم میگن این نرم افزارشون چه جزئیاتی داره و با چه گزینه هاییsearch انجام میده؟

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/02/29ساعت 1:25 قبل از ظهر توسط yas |

 

دیشب کشف کردم که:

زمستانها لباس خوابی رو میپوشم که مجبور نشم از پتو استفاده کنم و

تابستانها جوری لباس میپوشم که نصف شب پتو برام عزیز ترین چیز بشه .


با استرس میگه ما اگر بچه دار بشیم تو بهم کمک میکنی که بزرگش کنم؟

من با یه شیرینی توی دهنم میگم فکرشم نکن من آخر هفته امتحان دارم.

 برادرم میزنه رو پیشونیش

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/02/25ساعت 8:38 بعد از ظهر توسط yas |

 

    یه روز وسط هفته و صبح رفتم نمایشگاه کتاب به نظرم برای سال اول خوب بود و یکی از خوبی هاش رو نزدیک بودن غرفه ها به هم میدونستم و ....هوا خوب ,همه متشخص و....

البته خیلی از انتشارات ها نبودن . با بهار که داشتیم میچرخیدیم و بهار هی میگفت تو حواست به کتابها باشه من حرفهام رو میزنم و نمیخواد نگام کنی(چقدر من این بشر رو دوست دارم)!!!هی میخواستم ازش بپرسم به نظرت این قضیه خروج اضطراری چیه؟ ولی فرصت نشد.

 

پنج شنبه بعد از ظهر به طور اتفاقی یکی از دوستام رودیدم و مجبورش کردم با من بیاد نمایشگاه!!

آقا چشمتون روز بد نبینه!انقده شلوغ بود که من فقط میگفتم پری من و فقط بکش که گم نشم! و اونجا بود که معنی خروج اضطراری به خوبی برام تفهیم شد.


 یکی داره من رو بازی میده؟

یا خدا بازیش گرفته.

یا خودم میخواستم سر به سر خودم بذارم حالا توی LOOP افتادم و دارم میرسم به بن بست.

 

پی نوشت:به طور شدیدی به خاطر اساتید.... توی مخمصه درسی افتادم.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/02/23ساعت 11:5 قبل از ظهر توسط yas |

آدم ترم هشت ،نه ترم ۹،تنظیم رو با ۴ بیفته ولی ترم شش گیر دو سه تا استاد زبون نفهم نیفته

که مجبورت کنن ۵-۶ تا مقاله انگلیسی خفن رو بخونی و براشون ۲۰ و ۸۰صفحه مقاله بدی ، اونم کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟من

خداوندگارا!  استادان هوش و شبکه را شفا دهاد و تا هفته دیگم استاد مهندسی نرم رو

ندا هفته قبل اومده یه چیزی رو بده به من و بره میگم بیا تو مهمونی بازی ،میگه نه هفته دیگه میام،میگم والا ترم قبل که تهران بودیم این همه نمیدیدمت.

ندا اومد خونمون و مامانم مسافرت بود؛ یه ربع میرم تو آشپزخونه تا چایی بریزم بعد خیلی شاد میام دوباره میشینم سر جام بعد هی فکر میکنم یه چیزی کمه وای صحنه ای بود تکرار نشدنی وقتی فهمیدم چای رو کابینت جا مونده, ندا میگه حالت خیلی بده هاااااا مشکوک به عشقی .

 

میریم خونه بهار مهمون بازی وسط بزن برقص بچه ها , یکی از تو دستشویی جیغ میزنه ؛ بعله موبایل یکی از بچه ها میفته تو چاه دستشویی !حال همه میره تو قوطی !

همه داریم فکر میکنم چی کار میشه کرد و دنبال یه آدم با دستهای کشیده میگردیم (البته بجز بهار) که مامان بهار میگه بذارید حاجی رو بگم بیاد و صاحب موبایل برگشته میگه حالا این حاجی دستاش دراز هست؟ و پشت سرش منم که هر هر میزنم زیر خنده و پشت سر من بقیه اعضا خانواده بهار و بعد از یه ربع دختره خل تازه میفهمه حاجی بابای بهار. من اگر بودم دیگه سرم رو بلند نمیکردم.ولی کلی خندیدم.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/02/09ساعت 9:16 بعد از ظهر توسط yas |

 

من توی دوستام یه چند نفری رو دارم که ازدواج کردن و فقط 2 تاشون صمیمی هستن که یکیش ندا باشه البته این قضیه به ندا ربطی نداره

1.دعوا:

قبلا اگر این دوستان به من زنگ میزن که با کسی دعواشون شده به احتمال 99% یا دوست پسرشون بود یا یکی از این دوستهای مسخره که آدم رو با دوست پسرشون اشتباه میگیرن و هی فکر میکن باید ناز کنن!

اینجور مواقع خیلی خوب بود چون در حالت اول که دوستم ناراحت بود یا گریه میکرد اینجانب با اعتماد به نفس تمام کلی قربون صدقه دوستم میرفتم و یه 2 تا بد و بیراه مودب به پسره میگفتم که یکیش به جهنم بود و آخرشم با خنده همه چیز تموم میشد, اگرم حالت دو باشه که به جای طرف به دوستم یه چیزی میگفتم و همه چیز تموم میشد.

اون وقت ها خیلی راحت میشد گفت که ولش کن, حالا یه چیزی گفته خوب شعورش بیشتر از این نمیرسه و یا اینکه تقصیر خودته که تحویلش گرفتی لوس شده و به خودش اجازه میده بدون فکر حرف بزنه!! و از این قبیل حرفها.

ولی الان اگر همین دوستام بهم زنگ بزنن و از دست همسرشون ناراحت باشن خیلی سخته چون هیچ کدوم از حرفهای بالا رو نمیشه زد اللخصوص "ولش کن " این جور مواقع مجبورم حماقت جناب همسرشون رو ماست مالی کنم.و مثلا اگر حرفی زده که همچینی زده دل دوستم رو شکونده مجبورم بگم خوب اون که نمیدونسته تو ناراحت میشی, یا اون که نمیدونسته تو چه شرایطی داشتی, خوب شاید توام یه چیزی گفتی اونم شاکی شده نفهمیده چی گفته,حتما خسته بوده توام بهش گیر داری,خوب شاید کاری نمیتونسته بکنه بنده خدا انقده سخت نگیر اصلا خودت چی کار کردی؟خوب نگرانته!

نمیدونید چقده اینجور مواقع سخته یکی رو آروم کردن, چون به هر حال اون همسرشه و اگر تو از گل نازکتر به طرف بگی ممکنه یهو یادش بیاد در مورد کی داری حرف میزنی و بزنه بکشتت و از همه مهتر و سخت تر وقتیه که دوستتون به شدت به حرف های شما اعتماد داشته باشه, اینجور مواقع است که من پشت گوشی تلفن میمیرم و زنده میشم .خوب آخه چتونه این همه با هم کل کل میکنید بشینید مثل آدم زندگیتون رو بکنید.

 

2.ادب:

یادتون نره هر چقدرم دوستتون گفت راحت باش شما به هیچ وجه راحت نباشید و همسر دوستتون رو با لفظ خانم یا آقا بخوانید یهو دیدی طرف جنبه نداشت تا بهش گفتید علی برگشت گفت چیه عزیزم و ایناااااااا

 

 3. دعوت:

هرچی دوستتون خودت رو کشت که بیا با من و.... بریم بیرون یهو گول نخوریداا چون دوستتون دیگه اون دوست قبلی نیست یکهو دیدید مجبور شدید اون وسطها سوت بزنید.

 

4.خاطرات

حواستون باشه هر خاطره ای و هر حرفی که بین شما گذشته رو همسرش نباید بدونه , بذارید یه 4 تا گوشه کشف نشده واسطون بمونه, حس فضولیش هم راه میفته.

 

5.تحویل:

سعی کنید دوستتون رو تحویل بگیرید, اینطوری همسرش فکر نمیکنه دوستتون فقط اون رو داره و کلیم حس خوبیه که هی همه با آدم کار داشته باشن, البته زیاده روی نکنید که طرف چشم دیدنتونم نداشته باشه.

 

6.واسه محکم کاری در بعضی از مواقع اصلا دوستتون رو تحویل نگیرید, چون جلوی پرو شدن دوستتون رو گرفتید و صد البته به نفع خودتونه.هر چند وقت یه بار این کار رو انجام بدید.

دیگه سفارش نکنمااااااا

 


یک سری حرفها با خودم:یادت باشه 6 ماه اول سال،از همن روز اول، تو کلی تجربه کسب کردی تجربه هایی که فقط واسه تو بود و فقط تو داشتیش,در کنار وحشتناک بودنشون ولی شیرین بودن, ریسک کردی اونم به اندازه تمام سالهای زندگیت و خیلی چیزها یاد گرفتی و یاد دادی، اعتماد به نفست برگشت, خیلی چیزها یاد گرفتی که امکان نداشت هیچ وقت دیگه یاد بگیریشون، فهمیدی که دوری چقدر سخته حتی دوری از اتاقت و دوری از هوای شهرت و 6 ماه دوم که با تمام عذابهاش و زجر هایی که به خاطر عذاب وجدانی که خودت به خودت دادی بهت زهر مار شد ولی بازم نشون داد که تو میتونیییییییییییییییییییی,کاری که تو کردی خیلی سخت بود, یادت باشه.

دیگه بسه اگر قرار بود یه مدت جواب پس بدی که چرا 6 ماه بهت خوش گذشت,همون 6 ماه دوم کافی بود دیگه به درست یا غلط بودن اونها، کار نداشته باش همه چیز تموم شد کپل،دیگه نمیتونی کاری بکنی (یادت نره)


پ.ن: بلاگ رولینگ زنده میشود

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/02/01ساعت 9:10 بعد از ظهر توسط yas |