مامانم دوباره رفت مسافرت بازی و من تهنا موندم.
من زیاد تنها موندم ولی هیچ وقت نمیترسیدم.
مامان که رفت, شب قبل از خواب برادر جان زنگولید که اگر میترسی بیا پیش ما, منم هی گفتم برو بابا، ننر، من کی میترسم؟ شما اگر میترسید رودربایسی رو بذارید کنار بیاین اینجا؟که گفت بچه پرو .
چشمتون روز بد نبینه، تا اومدم بخوابم و روحم داشت بندو بساطشو جمع میکرد که بره, یهو آژیر ماشین همسایه شروع کردم به زدن و من همونطوری خواب الود نشستم، روحم مونده بود چی کار کنه و بنده بدین طریق اساسی ترسیدم ,همش فکر میکردم همه چیز داره صدا میده بخصوص احساس میکردم تو را پله ها صدا میاد ,رومم نمیشد نصفه شبی برم خونه کسی .
خدا خیر دهاد به عمویمان که محبت کرد و یه یک ساعتی من رو نصیحت کرد تا ترسم ریخت و خوابیدم, صبح کله سحر ساعت 10 ندا اومد پیشم که با هم درس بخونیم وشب هم پیشم بمونه، ما هم به اندازه تمام روزهایی که نبودیم، به جای درس حرف زدیم! تا اینکه جناب آقای همسرشون دعوتمون کردن تاتر و من رو به زور کتک بردن، ایناش مهم نیست مهم اونجاست که ندا عصبانی بود و من از لحظه اول فهمیدم و دو ثانیه بعدم دلیلش رو یافتم٫ ولی اون بنده خدا هرچی فکر میکرد نمیفهمید که چی شده .
انقدر شاکی شد، که چرا من فهمیدم ولی اون نفهمیده، ولی من هرچی تلاش کردم که بهش بگم آخه ما 2-3 سال با هم زندگی کردیم ولی کل آشنایی شما چند ماهه، گوشش بدهکار نبود آخرشم نفهمید, منم دخالت نکردم, به هر حال موضوع بین اون دوتا بود و من فقط فهمیده بودم. همین.
از دستاوردهای اون روز این بود که من برای اولین بار تو عمرم غذا درست کردم نه خیلی غذا ولی خوب همون پلو گذاشتنم سخت بود البته یه ذره داشت میسوخت ولی خوب شد,از خودم راضیم!
فرداش که ندا رفت پری( یکی از بچه های دانشگاه خودم) از سر کار یه 2ساعتی اومد پیشم ,داشتم عکسهای توی فلش اون و عکس های شب یلدا و......من رو میدیدم که یهو گفتم اخی N و....و.....و.... یادشون بخیر, یادته اولین بار سر کارگاه تراشکاری همدیگه رو دیدیم ,شما ترم 8 بودید من و ندا ترم 2؟ بعد پری همونطور که رو تخت دراز کشیده بود و چشمش به مونیتور بود گفت: راستیN عمل کردا, گفتم خدا بد نده واسه چی؟
پری گفت تو نمیدونستی؟گفتم نه؟گفت اون دختر نبود که پسر بود.
من و میگید یه آن موندم , راست میگفت همیشه پسرونه بود ولی خوب من همیشه با مانتو مقنعه و گاهی با چادر دور کمرش دیده بودمش, همونطوری مونده بودم که پری ادامه داد: الان بالا تنش رو عمل کرده و اسمشم عوض کرده.
بقیه عکس ها رو نگاه کردم، یکی 2 تا عکس با لباس تو خونه ازش بود, واقعا پسر بود بخصوص وقتی چهرش رو با موهای کوتاهش دیدم باورم شد.
هنوز تو فکرم، همیشه فکر میکردم یه همچین کسی چه حسی داره؟هنوز یجوری گیجم.اصلا صداش یادم نمیاد همیشه تا ما میومدیم میرفت یه جا دیگه و اصلا هیچی نمیگفت.اولین بار که دیدمش گفتم این چرا انقدر پسره.
فقط میدونم روزهای سختی رو گذرونده امیدوارم از این به بعد روزهای خوب و دوست داشتنی رو پیش رو داشته باشه.دختر خوبی بود امیدوارم پسر خوبیم باشه و بتونه راحت و با آرامش زندگی کنه.
پ.ن :حال N خوبه و آخرین بار در یک جشن تولد دیدیمش و انگار خدا رو شکر با تمام مشکلاتش با زندگی جدیدش خوب کنار اومده.
پ.ن:من فردا صبح امتحانام شروع میشه که احتمالا شاهکاری خواهد بود!
کامنت:
فکر کن قبول شدی فکر کن ... که چی ؟ چیکار میکنی اونوقت ؟...
راستش من با زندگی خودم سازش کردم نتونستم هر چی تلاش کردم نتونستم خودم بسازمش شاید تو بتونی زندگیت را بسازی شاید...
جواب :
فکر میکنم که قبول شدم بعدش احتمالا کلی شاد هستم.
سعی میکنم درس بخوانم و مدرک خوبی بگیرم و علم کسب کنم نه نمره! .به پشتوانه یک تلاش 2 ساله میتوانم بقیه زندگیم را بسازم.تا از آن به بعد من آن را بچرخانم نه او مرا.
دستم برای کار باز تر میشود و دیگر هر فسقل بچه ای نمی آید که بخواهد بشود رئیس من.
رئیس بودن کمی سخت است ولی کارمند جز بودن وحشتناک سخت است، من یک کارمند جز نخواهم بود، چون روحم را به سادگی میتواند فرسایش دهد و شادی زندگیم را بگیرد.
برای به دست آوردنش تلاش میکنم و اگر یک در هزار نشد حداقلش این است که من تلاش کردم.گاهی اوقات از دست آدم کاری بر نمی آید،این اوقات کم است ولی وجود دارد.من موفق میشوم نه به معنی قبول شدن به معنی بیخیال نبودن!
امیدوارم شما هم موفق باشید
فرجه ها شروع شده ولی من اصلا حوصله درس ندارم
, هر روز میگم فردا, ولی نمیدونم این فردا چرا نمیاد!
آخرین جلسه شبکه از 8 صبح تا 4.5 کلاس داشتیم.
از ساعت 11 شروع کردیم به غر غر کردن که واییییییییی ما دیگه نمیفهمیم و هی 5 ثانیه یه بار یکی بلند میشد همه MP3ها رو چک میکرد که ببینه شارژشون یهو تموم نشده باشه و خدای نکرده ما ثانیه ای از صدای استاد و درس رو از دست ندیم,حالا خوب بود فقط 3 نفر گذاشته بودیم, و هی کلاس رو میریختیم به هم.
سر 12 با جیغ و ویغ
کلاس تموم شد و همه داشتن به جونمون دعای خیر میکردن که استاد اومده میگه شما 3 تا وایسید با هاتون کار دارم
.
همه رو از کلاس کرد بیرون و در کلاس رو بست
, من که گفتم الان میگه یا بقیه ساعات رو خفه میشید یا میندازمتون بیرون که دیدم اومده میگه شما از بهترین دانشجوهای این دانشگاه هستید
و با کمی تلاش(افعال معکوس) میتونید ارشد یه جای خوب قبول بشید
و کلی امیدوارمون کرد و منم باز با اعتماد به نفس گفتم من IT میخونم
,تمام 1 ساعت ناهار رو با ما حرف زد و بعدش یه ربع بهمون وقت داد بریم ناهار بخوریم و زود برگردیم(حیف اون همه تلاش برای تعطیلی کلاس
).
فرداش با اعتماد به نفس رفتم پارسه و پوران پژوهش و هر دو من رو کوبوندن توی دیوار
که تو بیجا میکنی میخوای IT بخونی و شانس IT 5 برابر کمتر از computer هست
, البته پوران پژوهش یکم توضیح داد ولی پارسه که فقط مونده بود منو بزنه
,بعدم احساس میکرد هرچی هاپ هاپ تر باشه بهتره، مردک .
نتیجه همه اینکارها این شد که من که دلم به خوندن 11 تا درس خوش بود، الان باید 17 تا درس بخونم و الان توی شُکم
و انقدر واسه ارشد استرس دارم و فکر و خیال که نمیتونم درسهای عادیمم بخونم.
کلاً موضوع اینکه الان یکی باید با چماق بالا سرم وایسه بگه بخون بخون
.
یه موضوع مهم دیگم هستش, کسی نمیاد به من توی ترجمه کمک کنه؟من بچه خوبیما
.یکی بیاد کمک، دیگه
.
علی(برادر زاده گرام)
من: سلام ، خوبی؟
علی: شما؟ گوشی رو بده به مامانی من تو رو نمیشناسم
علی: مامانی میای پیشم؟
مامانم: عزیز دلم من بیام اونجا واسه چی؟
علی: آخه اینجا هیچکس مثل تو دوسم نداره
مامانم: الهی من فدات بشم گوشی رو بده به بابات
باباش هنوز گوشی رو درست نگرفته بود که مامان گفت: تو خجالت نمیکشی به بچه محبت نمیکنی,
من این همه قربون صدقتون رفتم این شدید، این بچه رو مظلوم گیر اوردی؟زود برش میداری میاریش اینجا
باباش: مامان به خدا داره دروغ میگه, الان داره میخنده, علی دستم بهت نرسه.
مامانم : بیاریشاااااااااا
جوجو: سلام, نن پی نید با چال هپیدی؟
من: این بچتون چی میگه؟
خواهرم: میگه سلام.ننه پیرزن و ندیدی با چادر سفیدی؟
من: این چی هست؟
خواهرم: یه کتاب شعر ِ که همش رو حفظ کرده(صدای بلند بلند شعر خوندنش هنوز میاد)
ندا(دوست گرام)
من: یه هفته است هر روز کلی sms ناشناس دارم که از بچه های دانشگاهن و یه ربع میذارنم سر کار. ندا شماره من رو تو میبد پخش کردی؟
ندا: نه به خدا ، یه 7-8 تا از بچه ها شمارت رو خواستن، منم دادم.
من: لیستشون رو بده که من هر روز نرم سر کار.
ندا: یادم نیست یه 10-20 نفری بودن.
1.آقای طائفی:استاد فیزیک پیش دانشگاهیم بود و با من جوری برخورد کرد که من بچه درس نخون معدل 15-16 که نمیدونم این معدل رو هم با اون طرز درس خوندن چطوری میگرفتم! پیش دانشگاهی رو با معدل 19.. تموم کردم,یه جور روحیه بود توی زندگیم, یه جور حس توانستن رو به من داد.خیلی بهم امید داشت حیف که نشد.
2.یه 2-3 ماهی مجبور شدم یه سری حساب کتاب رو مرتب کنم,جوری بود که نیاز به کلی خلاقیت مسخره داشت, خیلی سنگین بود و چشم همه هم به من و شوخی بردارم نبود.این تاثیر رو روم داشت که نشون داد وقتی همه تو یه کار موندن و نشستن دارن هم رو نگاه میکنن من یکی فقط میتوانم انجامش بدم هرچقدرم بقیه باورشون نشه!
3.جنگ سپیده: یه برنامه رادیویی بود که 3 نصف شب تا 6 یا 7 پخش میشد و یه مجری داشت یه اسم "وحید جلیلوند"آره همون که امسال ماه رمضون شبکه 5 برنامه داشت.تا حالا شده بعد از فهمیدن و درک یه موضوعی بفهمی که چقدر عقب بودی چقدر ذهنت بسته و کوچیک شده بوده؟من قبل و بعد از گوش دادن به این برنامه اینطوری بودم,خیلی حرفهاش رو نمیفهمیدم ولی الان حسش میکنم,به من زندگی کردن رو یاد داد.این که به ذهنم اجازه حرف زدن بدم, آدمهایی که توی اون برنامه بودن همه یه جورهایی برتر بودن.یادش بخیر شبهایی که 2-3 ساعت میخوابیدم و صبح باید میرفتم دبیرستان(البته فقط این تاثیر 3-4 سال دوام اورد و من بعد از یه اتفاق دوباره برگشتم سر جای قبلی)!راستی یه کار دیگم انجام داد:من رو به صدا ها حساس کرد,صدای افراد و محیط خیلی روم تاثیر میذاره و مجذوبم میکنه.
4.یه دوست دارم که هم سن خودمه الانم 6-7 ماهی هست که ندیدمش البته فکر کنم دیروز دیدمش!.مجبورم کرد دوست داشته باشم و مطمئنم کرد که دوست داشتنیم, ریسک کنم, بزرگ باشم, زندگیم کنم نه روزمرگی, چشمهام رو نبندم و بگم فقط سلایق من.به خدمم یکم توجه کنم ,حیف که دوستیمون زود تموم شد.مجبورم کرد خودمممممم باشم هرچند با اونی که بودم خیلی تفاوت داشت, ولی اون خوب من رو شناخت,آرامش پست قبل رو گاهی اوقات این بچه به من میداد.
5.دانشگاهم,برام عزیز هست با اینکه غیر قابل تحمله!!! جو دانشگاهمون جوری همه ما ها رو بزرگ کرد که در کنار درس شعور داشتته باشیم آدم 7 رنگ نباشیم ولی حد و حدود ها رو بشناسیم دانشگاه رو با هر جایی اشتباه نگیریم ,دانشگاه بریم نه برای بچه بازی و........ ,شعور بچه های میبد رو تو این 2-3 تا دانشگاهی که تا حالا رفتم اصلا ندیدم حتی یه نفر شبیه خودمون حتی یه نفر.ازش متشکرم.
6 .عزرائیل: خدا کنه سراغ من نیاد که خودم خفش میکنم:یه گندی زد به زندگی من که هیچ خری نمیتونست بزنه.
برای منی که جز خریدن چیپس های راه راه!(نمیدونم اسمش چیه)مزمز از سر کوچه که اونوقت 500 بود و رفتن به کتابفروشی هاشمی توی پاسداران و رفتن به مدرسه هام و خونه عموم, جای دیگه رو بلد نبودم تنها برم (حتی پیش دانشگاهیم) و نمیدونستم نون 5 تومن یا 3000 تومن یا تاکسی خطی هم وجود داره و همش تلفنی نیست و اتوبوس رو همه سوار میشن نه ادمها خاص و تازه بلیطم داره! و یا اینکه بدون بابام هم میشه خرید کنم خیلی زیاد تاثیر داشت.
وای روز اولی که رفتم بانک خدا بود(10 بار برگه های چک بابام رو نگاه کردم ببینم قضیه چیه!!! خیلی سخت بود که بخوام خودم زندگی کنم.مسخره است که ادم بعد از 18 سال زندگی وقتی با یکی از دوستاش بخواد بره یه پاساژی خرید و هی به دوستش بگه: من اصلا نمیدونم اینجا کجاست و بعد ببینه تقریبا نصف لباسهاش رو از همونجا خریده! و همه صاحب مغازه ها میشناسنش ,خوب ؛ من از این روزها زیاد داشتم و دارم حتی الان, روزهایی مزخرفی رو تنها گذروندم!
بازم باید بگم؟
پ.ن اینا اصلا به ترتیب اولویت و این مسائل نیست ,همینطوری نوشته شدن.
یه جای کار اشکال داره
خسته شدم از شنیدن اینکه:"من وقتی با توام آرومم,شادم"
پس من چی؟چرا کسی واسه من منبع ارامش نمیشه چرا کسی من رو خوشحال نمیکنه؟
بهار پروانه ندا مریم........... چرا من با اونها این حس رو ندارم؟
چرا من منبع آرامشم چرا من همیشه خندونم چرا ندا با من همیشه میخنده بهار خواهش میکنه که ساکت باشم تا قهقهه نزنه چرا پری شاکی میشه که واسه چی همش امیدوارم.چرا غر؟! زدن هامم الکیه؟
این آرامش لعنتی چیه که بقیه با من دارن و من با خودم ندارمش؟
خوب دیگه نق نق بسه.همه چیز خوبه فقط ملت چقده مشکوک شدن؟ها؟چه خبره؟