تبليغاتX
WHAT A DAY

دارم از پل عابر پیاده میام پایین یه مادر پنجاه ساله و یه دختر بیست و پنج شش ساله رو میبینم که دارن میان بالا روی لبهاشون یه خنده مسخره نقش میبنده ادامه نگاهشون به یه دختر پنج شش ساله میرسه که یه روسری مشکی سرش که فقط سرش چون بهش گفتن و یه بلوز صورتی و یه شلوار راه راه صورتی سفید, جلوش یه وزنه است و 2 تا پنجاهی تو دستاش ولی خودش خم شده و داره از بین میله ها پایین رو نگاه میکنه.

به چی میخندیدن؟ به چی؟ چه چیز زیبایی میدیدن که میشد بهش لبخند زد.

حتی روی دخترک به سمت ما نبود که بگم اون لبخند یه لبخند برای دادن یه انرژی مثبت به دختر بوده.

میخواستم برگردم واز اون 2 تا خانم بپرسم که سر و لباس اون دخترک کجاش لبخند داشت؟

دوست داشتی این بچه خودت بود و یکی اینطوری بهش میخندید.

من آدم احساساتی نیستم که با یه فیلم گریه دار اشکم در بیاد یا با آخر فیلم هندی ذوق مرگ بشم,ولی اون لبخند داره روحم رو له میکنه.

 

دوست قدیمی, الان دقیقا میفهمم چرا پارسال اون شبی که با هم رفتیم و ما همه خوبیم رو دیدیم و هر دو سر مست بودیم از دیدن همدیگه، هی نگاهم رو میدزدیدی که این صحنه ها رو نبینم و چشمهای خودت هی میرفت به سمت شکستن و سکوت.

حالا میفهمم چرا دیگه نمیخواستی از ولیعصر وفردوسی و...............رد بشم,الان احساس اون روزت داره خفم میکنه.

 

به دخترک نگاه میکنم ولی اصلا احساسم نمیکنه و سرگرم بازی کودکانش با ادمهای پایین پل هست.

فقط 5-6 سال داشت ,من 5-6 سالگیم چطوری بودم؟

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/04/26ساعت 1:14 قبل از ظهر توسط yas |

SPK گوشی تلفن رو میزنم

8 تا شماره رو میگیرم و پشت سرش صدای بوق اشغال.

انگشتام مثل اینکه کار همیشگیشون باشه میرن روی دکمه های flash  و redial

و هی بوق اشغال تکرار میشه, کتاب مربوط به تحقیق جلوم بازه و دارم تند تند مرورش میکنم,

انگشتام دارن به کار خودشون ادامه میدن و ولی گوشهام فقط همون جواب قبلی یعنی بوق اشغال رو دریافت میکنن,

با همه این حرفها دارم توی ذهنم مرور میکنم که یادم نره فردا صبح برای ثبت نام  کلاس زبان از کشوم پول بردارم,

تکلیف ندارم چون جلسه قبل امتحان بود.وای چقدر خوبه که من بعد از 10 سال دوباره دارم میرم کلاس زبان و این سد جلو من و زبان رو شکستم

اوه یادم باشه شب به دوستم زنگ بزنم تا ادرس خونمون رو بدم که فردا ظهر اینجا باشه تا 2-3 با هم تحقیق رو تموم کنیم و تحویل بدیم,

تا جمعم که پره , شنبه برم بانک و پول بگیرم تا بعد الظهرش یا فرداش برم پارسه برای ثبت نام و درس خوندن برای 8 ماه رو شروع کنم,

یادم باشه به بهار بگم ببینم این کلاس نقاشی چی شد؟ البته بهتره یا قرار برای سینما بگذاریم با اون و هانسی.

بوق اشغال ادامه داره نگاهم میفته به اتاقم و یادم میاد که قبل از هرکاری باید اینجا رو جمع کنم.

بوق آزاد, گوشی رو بر میدارم.

سلام

-سلام,ظهرتون به خیر, یه نامه مذاکره ای داشتم میخواستم بدونم جوابش رو دادن؟گفتن باید آقای جاسبی نظر بده!

هنوز حرفم تموم نشده که میگه نام دانشجو؟

اسم و فامیلم رو میگم اونطرف 2-3 نفر دارم حرف میزنن میگه هنوز جوابی نیومده! آخر هفته دوباره زنگ بزنید احتمالا جواب میاد.

میگم مطمئنید؟ الان یک ماه و نیم تا 2 ماه  هست که میگذره؟

میگه از کدوم دانشگاه؟

میگم از میبد برای...

هنوز مقصد رو نگفتم میگه نمیشه حتی اگر جواب بیاد ما اجازه موافقت نداریم

میگم چرا؟میگه یه لیست از 41 دانشگاه داریم که در تنها در صورت موافقت رئیس دانشگاه اجازه مهمان یا انتقال داده میشه.

میگم یعنی چی؟من هر ترم این مشکل رو با رئیس دانشگاه دارم ولی نامه رو از سازمان میدادن بعد ما اونطرف صحبت میکردیم!(البته همیشه من رو تا سر حد جیغ و گریه میرسونن)

میگه نه باید حتما نامه رئیس دانشگاه با دست خط و امضاش باشه و بیارینش سازمان.

مرسی خدافظ.

زنگ میزنم به ندا که ببینه رئیس دانشگاه رو میتونه پیدا کنه؟پشتخط کاملا شکه است میگه یاسی تو رو خدا نه؟ دیگه نمیخوام تنها بمونیم , چی کار کنم؟ میگم دست من نیست بدو زارع رو پیدا کن.

زنگ میزنم به بابای جوجو(خواهر زادم) نیم ساعتی واسش توضیح میدم و میگم اون دوستتون هنوز میبده؟میگه اومده دانشگاه یزد ولی من الان به همه دوستام زنگ میزنم.اونم شکه است میگه دوباره یعنی برگردی؟میخوای چی کار کنی؟میدونه من یهو میزنم همه چیز رو داغون میکنم.میگه نری انصراف بدیا!!!!!!!!! صبر کن.

به ندا زنگ زدم ولی صداش خفست میگه رفتن واسه نهار و نماز الان دوباره میرم دم اتاقش .

سرم داره میترکه.

به مامان میگم من اخرش اینا رو خفه میکنم , یکذره به شرایط من فکر نمیکنن.

دیگه دارم خفه میشم.

در عرض کمتر از5 دقیقه همه زندگی و برنامه ریزی یک سالم میره تو سطل زباله.

قاطی کاغذ باطله ها

مچاله شدی توی سطل

حالا طرح بعدی

گرممه و دارم خفه میشم هی میگم گرمه و مامان هی میگه هم کولر روشن هم پنکه من دارم قندیل میبندم, بیا یکم آب قند بخور.

 

پی نوشت:ندا زنگ زد و گفت رفته پیش رئیس و اون گفته این نامه سازمانه و من کاری نکردم! ندا هم دیده داره الکی حرف میزنه تا از گردن خودش باز کنه پس گفته شما فقط بگو کی دوستم بیاد، دوباره یه سفر به یزد در پیش رو دارم.

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/04/24ساعت 1:57 بعد از ظهر توسط yas |

امتحانات بنده به سلامتی و خیر و خوشی تمام شد  ولی هنوز چند پروژه و مقاله که اساتید در روزها ی آخر مرحمت کرده اند باقی مانده, که اصلا قرار نیست خودم رو به خاطرشون ناراحت کنم .

 

در این یک هفته یک چیزی کشف کردم، اون هم اینک، اگر دیدید کسی که قبلا sms ها را یکی در میان آن هم بعد از یکی دو روز جواب میداده  و حالا هر روز 5-6 تا sms حال و احوال و حرف و جک و غیره میفرستد و اگر جواب ندهی ناراحت میشود  تنها میتواند 2 دلیل داشته باشد یا گلویش دچار گرفتگی شده  و تازه یادش افتاده، یا فکش را عمل کرده که در مورد من بعد از گفتگو با مادرجان مطلع شدم که فکش را عمل کرده و 1 ماهی مهمان منزل است و نمیتواند حرف بزند , جایتان خالی آنقدر کشتمش و هی زنگ زدم که باهاش حرف بزنم و نتوانست حرف بزند  که اگر! دوباره زبان باز کنید در اولین حرکت به من  زنگ میزند و فحش میدهد .

وسط این امتحانات قشنگ، مهمان امد و من میخواست دکش کنم که بره، ولی مامان جان و دوست برادر جان داشتن در مورد زندگی و این مسائل حرف میزدند، که وسط گفتگو این دوستمان برگشت گفت مادر من اگر بخواهد برای برادر آخرمان برود خواستگاری دیگر به این کار ندارد که دختر نماز میخواند، نمیخواند، مسلمان است یا یهودی، فقط نگاه میکند که ادم باشد و اخلاق داشته باشد و حتما برادرمان، اول به مادر دختر نگاه خواهد کرد و بعد دختر را خواهد پسندید، گفتگو که به اینجا رسید من خودم رو انداختم وسط و برای اینکه حرف تمام بشه گفتم: مامان من هم برای بعدی همین کار را خواهد کرد!

یکهو چشمهای این دوستمان گرد شد و گفت بعدی؟  منهم دیدم گند زدم  و بعدی خودمم و کفگیرم خورده ته دیگ و دیگه برادر ندارم   پس کم نیوردم و گفتم منظورم علی بود، برای 20 سال آینده میگم ؛ بنده خدا فهمید میخواستم حرف رو تموم کنم و آخرش که داشت میرفت برگشت گفت:"س"(برادر جان) همیشه میگه شما آینده نگر هستید نگو دقیقا میشناختتون. (میدونم تیکه انداخت به روم نیارید)

درست است که آبرویم رفت و مامانم یه ساعتی چپ چپ نگاهم کرد ولی خوبیش این بود که زود رفت.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/04/19ساعت 0:26 قبل از ظهر توسط yas |

 

من برای سالها مي نويسم سالها بعد که تو عاشق می شوی افسوس که قصه مادر بزرگ درست بود هميشه يکی بود و يکی نبود:((

پ.ن:این جمله یه لحظه بد من رو ترسوند آخه اینا چی مردم! مینویسن من اعصاب ندارم.

پ.ن:البته مادر بزرگ ما همیشه ،خدا رو اون وسطها، واسه همیشه میگذاشت

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/04/10ساعت 0:30 قبل از ظهر توسط yas

 

یه وقتهایی نمیشه حرف زد ولی میشه راحت به سکوت ادامه داد

 به نظرم فقط 2 تا دلیل داره: یا آدمهای اطرافت, آدمهای حرفها تو نیستن.

 یا تو خیلی ناچیزی!که ذهنت به سکوت رسیده.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/04/05ساعت 11:2 بعد از ظهر توسط yas |