تبليغاتX
WHAT A DAY

 

خودم به خودم شک کردم! واقعا اینطوریم که دوستم با دلخوری گفت:

تنها چیزی که فهمیدم اینکه تو آرامش و تنهایی رو با دنیا عوض نمیکنی, این رو از سفرهای دو روزت فهمیدم

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/05/28ساعت 2:52 بعد از ظهر توسط yas |

تنهایی خیلی خوبه

ولی وقتی مامان نیست هیچ کاری درست پیش نمیره

هرچقدرم که تلاش کنی آشپزخونه همش نا مرتبه

تمام خوردنیها یهو تموم میشه

وقتی میرسی کسی نیست که بهش بگی من رسیدممممممممممممم

کسی نیست که بگه چی میخوریو دیگه خودت باید فکر کنی غذا چی درست کنی

وقتی میرسی دیگه بوی غذا نمیاد

کسی نیست که بالا سرت وایسه و بخنده  و بگه غذا سوخت

کسی بهت نمیگه چرا دیر رسیدی

وقتی که خوابی و تلفن داره زنگ میخوری دیگه نمیتونی بگی مامان برش دار اونوووووو

رقبتی برای تغییر دکراسیون نمیمونه و همینطور برای کیک درست کردن

وقتی از دل درد داری بخودت میپیچی,دیگه کسی نیست بهت شربت و قرص بده یا جوشونده درست کنه

کسی نیست که بگه یاسی دیر شد بدوووو و تو همش دیر میرسی

وقتی مامان نیست  همه مهربان تر میشن ولی مامان نمیشن

دلم کمی مامان میخواهد.

 

پ.ن: من با خوردن یک عدد سوپ آماده که هنوز 6 ماه تا تاریخ انقضاء وقت داشت مسموم شدم و 2 روزه از دل درد دارم میمیرم

 

پ.ن:در تاریخ 17 مرداد سال 86 اینجانب اولین ترجمه 8 صفحه ای خودم رو در مورد هوش مصنوعی و....به پایان رساندم اما حیف شد که استاد بی معرفت فقط به 4 نفر گفته بود که زمان تحویل از 17 به 15 تغییر کرده, من هم اصلا فکر نکردم استاد از روی غرض اینکار رو کرده و فکر کردم استاد چشم و دل پاکی داشتیم و فقط از سرناچاری به4 نفر تونسته خبر بده ودر ادامش من به جای 18 شدم 14

 

پ.ن از همینجا از استاد عزیر دوست داشتنی شبکه به خاطر دروغی که گفتم تا از زیر دفاع پروژه NGN فرار کنم عذر میخوام,

استاد عزیز,موضوع انقدر ها هم جدی نبود, مرسی که درکم کردی و مرسی که از نمرم کم نکردی و من شدم 20(میدونم خیلی گلاب زدم به کارنامم) استاد عزیز اصلا حسش نبود من 6 صبح راه بیفتم و برای دفاع بیایم به دانشگاه

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/24ساعت 9:46 بعد از ظهر توسط yas

حاضر شدیم و رفتیم برای صحبت با رئیس دانشگاه ولی رئیس  جان!،تا ساعت 10  جلسه داشت

پس ما هم وقت رو غنیمت دانستیم و به بقیه جاهای دانشگاه سر زدیم.

 اولین انتخاب مثل همیشه دانشکده فنی بود, هر کلاسش واسمون کلی خاطرست ,راهرویی که همیشه بعد از امتحانات همه جمع میشدیم, کلاس آمار استاد بیطرف, کلاس ساختمان داده استاد هوشیار که اون ترم کلی از دست بچه ها شاکی شد و ما هم رفتیم منت کشی تا قبول کردن ما رو به خاطر کار یه عده دیگه ببخشن ,کلاسهای مدار الکتریکی و الکترونیک,کلاس Cپیشرفته و اون امتحان اپن بوک لذت بخش.

در اصلی ورودی دانشکده فنی و مهندسی

 

بعد از شخم زدن خاطرات رفتم که بعد از 1 ترم نمره های ترم قبلم رو بگیرم ولی نمره هام نبود و من داشتم چونه میزدم که یکی بگه نمره هام کجاست که دیدم ندا با یه خانم بشدت متشخص!!! داره سلام علیک میکنه, منم دیدم اصلا نمیشناسمش پس محل نذاشتم ولی هی خانمه من رو چپ چپ نگاه میکرد بعد که رفت تازه یادم اومد ایشون اولین مدیر گروه  مزخرفمون بود که ترم اول به بیشتر ما واحد کم داد و باعث شد ما با بچه های سال بعد فقط یک ترم فاصله داشته باشیم .

جای بعدی ساختمان آزمایشگاه سرامیک بود که همیشه توش امتحان میدادیم و هیچگونه راه تقلبی تو اونجا وجود نداشت و همیشه میرفتیم در اونطرفی وایمیسادیم و استادها تازه وارد رو میذاشتیم سر کار آخه اون بنده خدا ها دنبال ما میومدن و ماشین رو پارک میکردن و 200 تا قفلم میزدن بهش، بعد  ما ها با لبخند میگفتیم استاد میبخشیدا ولی ساختمان اونطرفیه محل امتحانه

 

ساختمان بوفه هم که خودش به اندازه یک ساختمان فنی مهندسی خاطره داشت  از پرت کردن گربه توسط پسرها وسط میز دخترها، تا درس خوندن صبحهای امتحان زیرصدای جیک جیک گنجیشکها که به خرده کیکها نک میزدن و روزهای داغ تابستان که همیشه با خوردن بستنی توی بوفه میگذشت.

ساختمان خدمات و باجه های تلفن و صحبتهای تلخ و شیرین ما توی اون باجه های گرم.که همیشه شلوغ بود.

 

چند ساعت بعد موفق شدم رییس دانشگاه  رو ببینم  و با هاشون صحبت کنم که البته مثل همیشه به بحث کشید و عصبانیات من و نوشتن چند خط توسط ایشون مبنی بر اینکه با مهمانی من اصلا مخالفتی ندارند. به قول بچه ها یه بار دیگه برم تو اتاقش و بگم من مهمان میخوام همه موهاش رو میکنه.

 

خواب بعد از ظهر روی یه روکش ساده وسط اتاق بچه ها با ندا خیلی کیف داد.

 

قبل از برگشت توی هر کدام از سالنهای خوابگاه که راه میرفتم یکی از بچه ها رو میدیم که  1 سال و نیم  بود ندیده بودمشون,دلم براشون انقدر تنگ شده بود که دست دادن و بوسیدن و در آغوش گرفتنشون برای چند لحظه میتوانست کلی ارام بخش باشد.

 

مسئولان سازمان مرکزی در تهران مثل همیشه احساس میکردن بیش تر از یه بنده خدا هستند و اجازه دارن هرچی که توی اون ذهن لعنتیشون میگذره به زبان بیارن.

من فعلا دو ترم مهمان برای قزوین یا دماوند دارم و  تمام سعیم رو میکنم تا کارام برای تهران درست بشه چون دیگه توان رفت آمد 4 ساعته رو برای هر روز ندارم.

برام دعا کنید.

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/05/15ساعت 11:32 بعد از ظهر توسط yas |

امروز تولدشه نمیخواین تبریک بگید؟

کی؟ چی؟

اوا، شما چه دوستایی هستید که نمیدونید؟

خوب معلومه دیگه امروز تولد وبلاگم

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/05/08ساعت 9:3 بعد از ظهر توسط yas |

توی کوپه  قطار همه هم سن و سال بودیم بجز یه خانم شیرازی که داشت با دخترش برای انجام دادن  کارهای ترم تابستان دخترش میومدن یزد, اولین شیرازی بود که نرفت رو اعصاب من و خیلی هم دوست داشتنی به نظر میومد.

2 ثانیه ای تصمیم گرفتم به جای اینکه برم یزد برم میبد و 5 نفر دیگه که توی کوپه بودن گفتن که خوابهاشون سبک و من رو بیدار میکنن ,نشون به اون نشون که من صبح که داشتم میرفتم همه خواب بودن

تازه جالب ترین قسمتش اونجا بود که من رو مجبور کردن که طبقه پایین تخت ها بخوابم تا  راحت بتونن بیدارم کنن ولی نصفه شب اون خانم که تخت روبرویی من خوابیده بود حالش بد شود و بنده خدا توی خواب به خاطر صدای شدید کشیده شدن دو تا اهن رو ی هم بلند شده بود و لا الله الا الله میگفت  و فکر کرده بود زلزله شدم و بین آهنها گیر کرده و این وسط فقط من و یکی دیگه از دخترها بیدار شدیم و بقیه حرکتم نکردن چه برسه به بیدار شدن.

نصفه شب خیلی حال داد که 6 تا واگن رو رفتم عقب و دکتر بیچاره رو بیدار کردم و چنتا قرص ازش گرفتم

توی راه رفت و بگشت حداقل 6آقا رو ترسوندم و خودم هم سکته کردم  

بامزگیش اونجا بود که من میتونستم یه جیغ فسقلی بزنم ولی اونها که روشون نمیشدJ

صبحم با سلام و  صلوات با یه رنو که تاکسی بود و رانندش تنها راننده ای بود که حق ورود به دانشگاه را داشت رسیدم دانشگاه , تصور کنید 4 صبح برسید دانشگاه در حالی که نمی دونید کجا باید برید, خودم رو کشتم تا ندا رو یافتم, بچه خواب بود.

بعله اصلا تعجب نکنید دانشگاه قشنگمون ترم تابستونی مهمان نداد و بچه ها مجبور هستن برن میبد.

اولین بار بود که میرفتم خوابگاه, بچه ها برای تابستان حتی به خودشون زحمت نداده بودن که تشک بیارن و هر 3 تا شون رو ی زمین روی یه زیر اندازه ساده خوابیده بودن, هر ثانیه ای که من میومدم به بالشت ندا عادت کنم یکی زنگ میزد و میپرسید  رسیدی؟ نرسیدی؟ کی میای یزد؟ خوابگاه  رفتی چرا؟ تا شارژ موبایل من تموم شود  و من شارژر به دست دور اون اتاق فسقلی میگشتم دنبال پیریز تا به مامانم بگم من رسیدم. دیگه جایی نمونده بود که نگشته باشم آخر سر رفتم تو راهرو و با چشمهای بسته زنگولیدم خونه.

بعدم بیهوش شدم تا اینکه یکی پامو له کرد.

فکر کنید با لباس توی خونه توی یه محوطه بزرگ قدم بزنید و کلی آدم دیگه هم اونجا باشن و شما رو ببینن, کلا خوابگاه جای دوست داشتنی نیست, بخصوص برای آدمهایی مثل من که خونه و محل زندگیشون به شدت واسشون مهم و روشون کلی تاثیر میذاره, به هر حال صبح وقتی همه بیدار شدن یعنی ساعت 7:15 من بالشت به بغل   تازه سعی میکردم آدمها رو از هم تشخیص بدم. تا اینکه ندا با یه ماگ کافی میت بزرگ سعی کرد من رو بیدار کنه و این صبحونه من بودJ البته با کمی بیسکوییت.

ادامه دارد......

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/05/07ساعت 11:35 قبل از ظهر توسط yas |

عیدتون مبارک دوستای خوبم

کلی بهتون خوش بگذره


اینبار دلیلش رو خوب میدونم
+ نوشته شده در شنبه 1386/05/06ساعت 0:18 قبل از ظهر توسط yas |