وقتی میخوای یه چیز رو فراموش کنی باید رهاش کنی به امان خدا
نه اینکه بگی من تصمیم دارم، فراموشش کنم
چون اونوقت به خاطر تصمیمت مجبوری هی بهش رجوع کنی
این پست مخاطب مخصوص داره گفته باشم
امیدوارم که یه روزی اینجا رو بخونی.
نمیدونم چه حسی داری,دیوانه ای یا هر چیز دیگه ولی حق نداری با زندگی یه نفر دیگه بازی کنی
نمیدونم چرا ازدواج کردی ولی میدونم هرچی بوده به زور نبوده و همسرت کسی نیست که واست کم گذاشته باشه که کاش کم گذاشته بود, ادم ساده و گلابی هم نیست که بگیم اون دل...رو زده, ولی چرا در عرض 3 سال زندگی الان باید به این فکر کنه که چطوری سومین نفر رو از زندگیش بندازه بیرون و در برابر یه سوال ساده من که دوست جون خوبی؟ چرا گرفته ای ؟وسط حیاط چشمهاش پر از اشک بشه و روزش رو با بغض باز کنه.
نتونستم بهش بگم که فکر طلاقش درسته, نتونستم بگم که ترکت کنه, تنها بهت زده بهش نگاه کردم و گفتم جات رو نده به کس دیگه ولی خودتم از بین نبر.
اون هیچی خودت زندگیت رو دوست نداری؟ تو که تا گفت طلاق مثل چی پشیمون شدی چرا کاری کردی که دلش بلرزه وقتی میخواد بره مسافرت.دلش بلرزه وقتی تلفن رو نگاه کنه دلش بلرزه وقتی پات رو از خونه میذاری بیرون.
کاش دوستم بیشعور بود و بی خیال.
انقدر پست نباش.
پ.ن:دکتری چیزی نمیشناسید من این دیدم رو عمل کنم؟فعلا زوم کرده رو بدی ها!
_خودم1:این مانتو باید کوتاه بشه _خودم2: کی حوصله داره بره خیاطی تو این یه هفته
_خودم1:این لباس آبیه رو بردارم ؟هم گرمه و هم خشکل _خودم 2: کوتاهه,بذارش سر جاش و این قرمزه وزرد هم یقشون بازه, فکر بردنش رو از سرت بیرون کن.
_خودم1:یادم نره بگم یه کفش TIM دیگه مثل قبلیه واسم کنار بگذارن _خودم2: آره فکر خوبیه یادمه صبحها همیشه پاهات قندیل میبست
کاپشن مشکیه هم همینطور و شال گردن صورتیه
_خودم1:روسریام چی؟_ خودم2:فقط 4 تاشون بقیه زیادی مهمونی و جینگیلی هستن
_خودم1: شلوارهام زیادن و جا نمیشن که !!!!_خودم 2:نصف بیشترشون شلوارک و تو خونه ای که هر 2 دقیقه یک بار یکی میاد و میره جایی واسشون نیست
_خودم1:این لاک قرمز که دیروز خریدم خشکله ها _خودم 2:آهانننن بعد احیانا که نمیخوای ببریشون؟ خونه کی میتوانی لاک بزنی؟حتی تو خونه خودتونم که زیاد جالب نیست از بس که همشون جیغه و همه نذر دارن بیان برن, حالا شاید بشه یه فکری واسه پوست پیازیه و صورتی بی حاله کرد.
خودم 2:جزوه هات و کتابهات فراموشت نشه خودم :1 باشه
خودم2:یاسی این جینگیل ها رو بر ندار اینها واسه وقتی بود که دوستاتم اونجا بودن
خودم1:آره نه پری هست نه ارزو و نه ندا, من که اونجا دیگه با کسی نمیرفتم بیرون و بقیه رو هم نمیشناختم.باشه این کفشها هم باید برگردن تو کمد چون اونجا از مهمون بازی خبری نیست.
خودم۲:گریه نکن یک سال فقط ،حالا به جهنم که یک سالم فوق میفته عقب و به همراهش کل زندگیت.
من دارم میرم یزد(میبد), البته یک هفته دیگه.
فردا ثبت نام با تاخیر
روزگار مزخرفیه
یک سال بود که عزیز ترین دوستم رو ندیده بودم خیلی سخت بود نبودنش و ندیدنش مثل سختی نبودن و ندیدن ندا.
وقتی مامان رفت کرج و من پای نت بودم و تو آن شدی و سلام علیک کردی خیلی عادی جواب دادم مثل اینکه تو مثل بقیه اد لیستمی که کم میشناسمشون,دقیقا مثل بقیه, ولی وقتی یه ساعت بعد زنگ زدی که میتونم بیام خونتون؟ شکه شدم,یادته اون روزی که گفتی چون به خاطر دانشگاهت میری یه شهر دیگه، پس دوستیمون باید تموم بشه!!!!!، من چقدر شکه شدم که چه دلیلی داره این کار رو بکنیم و مگه من 2 سال نرفتم یزد؟ امروزم همینقدر شکه شدم.
ماشینت رو از بالا دیدم، میخواستم درت رو باز نکنم ولی باز کردم، اومدی بالا دست رو اوردی جلو که دست بدی ولی من دستم رو گرفتم پشتم، حتی مانتو پوشیدم با روسری و حتی میخواستم چادر سرم کنم مثل اینکه تو یه غریبه هستی,حتی یه مرد غریبه.
گفتی چقدر لاغر شدی یاسی ؟و من گفتم زیاد لاغر نشدم ولی دروغ گفتم, مثل همیشه که دنبال هم بودیم اومدی دنبالم تو آشپزخونه,ولی برام نا مانوس بود ,حتی بهت نگاه کردن واسم سخت بود و لرزش دستهام رو وقتی سعی میکردم یخ ها رو بریزم تو لیوان شربت احساس میکردم.
من حتی نفهمیدم که تو تغییر کردی تا اینکه ازم خواستی نگاهت کنم و حتی گفتی عینکت رو بزن؟ ابروهات نصف شده بود ولی این رو هم خودت گفتی!گفتی با تیغ زدیش! لیوان شربت رو یک ضرب نوشیدی و گفتی خونتون خشکل تر شده ها؟ و من سکوت بودم و هنوز دستام میلرزید، وقتی پاهام رو انداختم رو هم احساس کردم اونها هم دارن میلرزن.
مرسی که بهم گفتی میشه دستاتو بگیرم؟ بهشون خیلی نیاز دارم یاسی و مرسی که مجبورم کردی چندین دقیقه در آغوشت بگیرم و بارها بوسیدیم.
من فراموش کردم که شاید یه روز برگردی و تو فراموش کرده بودی تو و ندا نزدیک ترین های من بودید و تو قسمتی از وجود من رو با خودت برده بودی, یک سال خودم رو ساختم که تو نباشی که هر کس خواست بره بگم باشه خدافظ, نیازی به برگشتت نداشتم ولی خوشحالم که برگشتی البته به روش خودت.
تو و ندا تنها کسانی بودید که وقتی پیشم بودید مطمئن بودم بجز من و شاید دلقک بازی هام هیچ چیز شما رو آروم نمیکنه و تو هم برای من همینطور بودی .
امیدوارم دوباره آخر تابستون من رو دق ندی که میخوای دوباره بری و اینا
پ.ن:من هنوز رو هوام! و هنوزززززززززز معلوم نیست کجا این 2 ترمم رو باید بخونم.ثبت نام میبد رو هم انجام ندادم،یه جوری باید شاخ!!!! بودن خودمون رو نشون بدیم یا نه؟هرچی باشه سال اخر!!!!.
پ.ن:دلم برای دریا تنگ شده کسی ازش خبر نداره؟
پ.ن:تا چاقی مانتو سایز 2-3 تولیدش متوقف میشه تا لاغرو میشی سایز 1 یکی در میون هست ولی تا دلت بخواد3-4-5 ریخته.
پ.ن:من اصلا به صورت عادی آدم احساساتی نیستم ولی وجود بعضی ادمها خیلی برام مهم.
خواهر زاده عزیز هم کم کم دارد زبان در میآورد آن هم یک متر و نیم.
میگوید خاله ای موبانت رو بده
میگم نه عزیزم مال بابا رو بردار
میگه چرا آخه؟
میگم دفعه قبل از زیر دندانهایت کشیدم بیرون یادت هست؟
میگه آره ولی جوجو(خودش) گناه دارد هااااااااا بده
وقتی مهمان بیاید و کسی از شدت خستگی به اتاقی پناه ببرد, هی می آید و پیله میکند که زشته عمو اومده بیا سلام کن بعد برو لالااااا و انقدر این کار را ادامه میدهد تا رویت کم شود و دو دستی مهمان را بغل!!!!!! کنی که دست از سرت بر دارد.
یا وقتی مادرش به بابایش میگوید امروز بچه رو میبری یا با من باشد؟
چشمهایش را ریز میکند و میگوید بابا بچه رو با خودت ببر, لطفا, این لطفا گفتنش همه راا کشتهههه
چند روز پیش یه لباس میخرد و روی مارک این لباس نقاشی پر رنگ و لعاب از یک دختر با موهای بلند بوده, در اولین ثانیه که پدرش را میبیند مارک لباس را میگیرد جلو بینی!(که حتما ببیند) پدرش که نگاه کن یاسیههههه, فردایش هم میبینن چیزی زیر دندانهایش در حال جویده شدن است , ازش میپرسن که چیه و اینا ,آقا زاده جواب میدهد یاسی رو خوردم بیا ایناهاش و مارک مچاله شده را دو دستی تقدیم میکند.
1 نصف شب کنارش خوابم میبرد ولی نیم ساعت بعد میروم و سر جایم میخوابم.
3نیمه شب بیدار میشود تا برود برای مراجعه به WC به مامانش میگه یاسی کوش؟ خواهر بیچاره هم, خواب آلود میگوید رفت سر کار!!! صبح تا من را میبیند میگوید خاله ای از کار برگستی؟ فقط شانس اوردم نصفه شبی نپرسیده چه کاری؟
از WC که خارج میشود, حتما اعلام میکند که من چی کار کنم از دست این مامان بابا, خداااااااا
دیروز هم به حالت تهدید از پشت خط تلفن به من میگوید :مامان جون رو بردی پیش خودت؟باشه باشه وایسا ببینمت

بعضی ها! از یک سری مکان ها بدشان می آید,مثلا تا بهشون میگویی بیا بریم فلان پاساژ خرید میگوید عمرا من بیام اونجا, یا وقتی میخواهی آخر هفته بروی درکه ای, جمشیدیه ای یا هر جای دیگه خیلی ها دوست ندارند بیان و یا حتی وقتی خیلی ساده میخواهی با یکی از دوستهات قرار بگذاری که بیاید ازت یک کتاب بگیرد و تو میگویی سید خندان خوبه؟ اون اصلا خوشش نمیاد.همه توی شهر های خودشون جاهایی رو دارن که هیچ دوست ندارن پاشون رو اونجا بگذارن,حالا به هر دلیلی, از دزدین موبایل گران بهاشون! گرفته تا فوت یکی از عزیزانشون در اون محله و یا خاطراتی که با عشق های از دست رفتشون در اون جاها دارن و یا هر کوفت! دیگری.
حالا در نظر بگیرید شما یکی از این دسته ادمها هستید و مجبور شدید حداقل 10 ساعت از وقتتون رو در همون مکان بگذرونید.چه حالی میشید؟
احتمالا با خودتون میگید میزنیم به در بیخیالی و میگذرونیم , یکی 2 ساعت اول خوبه ولی بعدش هی خاطرات هجوم میاره هی به سختی هاش اضافه میشه و دیگه ثانیه شماری میکنید که فقط تموم بشه, فقط تموم بشه.
درکتون میکنم دوستان چون من هم انگار مجبورم که دوباره به اون یزد لعنتی برگردم و شنبه یکشنبه حتمی میشود که 2 ترم باقی مانده قرار است چطور بگذرد
پ.ن:ممنون میشم دعا کنید که به خیر بگذره
با چند نفر از دوستان منزل ندا جمع میشویم تا هم منزل عروس خانم رو که هنوز نصفش مونده رو افتتاح کنیم و هم از اونجا وسایل و هدیه ها رو برداریم و بریم به چندتا از خوابگاه های بچه ها سر بزنیم.
بعد از بحث و گفتگو قرار بر این شد که آقایون برن به خوابگاه آقا پسر هاو ما بریم به خوابگاه دختر خانمها و یکی از خانمها ماشینشون رو دادن به حضرات تا اونها با 206 برن و ما 4 نفر هم با پراید آلبالویی یکی دیگه از دوستان بریم, موقع سوار شدن این دوستمان یه تعارف زد که بیا تو بشین منم به ساعت نگاه کردم و گفتم دیر که نشده هنوز, و دوستان همه حساب کار خودشون رو کردن .
10دقیقه از حرکت نگذشته بود که وارد اختیاریه شدیم و سر دومین چهار راه باریک ،ما سرعت را کم کردی و یک بوق فسقله هم زدیم و پیکانی که عمود به ما داشت می امد,2 متر قبل از ما ایستاد و موتوری که قبل از آن بود هم ایستاد ولی یکدفعه موتوریه مثل ... گاز داد و با مخ اومد تو در ماشین .
بعله آقای موتور سوار با شدت زد به در شاگرد و خودش هم چسبید به شیشه و بینی عقابیشان شکست و خون و خون ریزی راه افتاد. من هم که خون میبینم میفتم ولی یه لحظه فکر کردم از ما 4 نفر اگر به کسی امید باشه من هستم و راننده هم که فعلا شکه بود.
پیاده شدم و رفتم ببینم آقا هه تا چه حد داغونه، ولی دیدیم نه سر گیجه ای داره و نه حالش به هم میخورد و تنها بینیشان شکسته و به رحمت خدا رفته. راننده عزیز پیاده شد و 110 را گرفت و کلی آدرس دادیم تا فهمیدن ما کجاییم,آقای موتوری خونی هم هی داد میزد که زنگ بزنید 110 و من هی داد میزدم که 5 دقیقه پیش زنگ زدیم آقا.چهار راه بند آمده بود و به راحتی کسی نمیتوانست رد شود بخصوص ماشین هایی که گنده تشریف داشتند,امدیم ماشین را جابجا کنیم که نیایند سر اینهم جریمه مان کنن که آقا صداش رو انداخت رو سرش که صحنه رو به هم نزنید و داد و قال؟! منم که اعصاب نداشتم داد زدم که ساکت باش توام و زدم زیر خنده آقاهه میخواست خفم کنه، اون هی داد میزد من میگفتم ساکت،هیس.
تا مدتی که جناب پلیس بیاید کارمون شده بود فرمون دادن که نزنن ته ماشین را هم ببرند ،فقط مانده بود یک عدد تریلی از انجا رد بشه، به قول ساکنان: این کوچه به عمرش این ماشین های گنده را ندیده که امروز دید.
یک ربعی منتظر شدیم که یکدفعه دیدم صاحب های آقاهه امدن نگو که مغازه ای که این اقا اونجا کار میکرد 3 تا کوچه بالاتر بوده و اینطور که فهمیدیم رستوران هم بود.
اول 2 تا آقاهه اومدن غر غر کردن که ما محل نذاشتیم و هی زیر زیر جواب دادیم و بعد هم یه خانمه اومد که چشمتون روز بد نبینه اگر بچه ها منو ننداخته بودن تو ماشین و در رو نبسته بودن الان به جرم قتل تو زندان بودم
زنیکه!!!!!! الاغ!!!!!! اومده بعد بیست دقیقه میگه یهو از ماشین پیاده نشیدا خانم خانما و هی میرفتیم به سمت دعوا و من هی از توی ماشین جواب میدام و پشتشم خندم میگرفت و خانمه هم بدتر قاطی میکرد.
بالا خره از کلانتری قلهک 2 نفر اومدن و هی سعی میکردن مردمی که جمع شده بودن رو بفرستن منزلهاشون ولی مگه میشد؟؟؟؟؟؟؟ پشت سر اونها هم یکی از این سروان؟ سرگرد؟ سرباز؟ با موتور 110 اومد و به ما گفت ماشین رو بزنید کنار و موتور رو کشید انداخت اونور ,آقای بینی شکسته هم هی داد میزد که: من واسه این صحنه زحمت کشیدم ,منم که تازه پرو شده بودم گفتم بعله یکم جیغ جیغ کردید و اون خانمتونم فحش دادن که جوابم گرفتن.یه موضوعی که این وسط نظر من رو جلب کرد این بود که چرا تا پلیس میومد اون خانم که هی شوهرم شوهرم میکرد میپرید پشت بوته ها و قایم میشد؟ زیاد به درد گشت ارشادم نمیخوردا !خدا عالم
به هر حال ,پشت سرش پلیس اصلی با موتورش اومد ولی رفت 2 تا خونه اونور تر پارک کرد و من داشتم میگفتم اوا این که رفت خونشون که دیدم بغل دستم وایساده داره میخندید
دوباره یه دعوا بین من و اونه آقای مضروب اتفاق افتاد که پلیس به آقاهه گفت ساکت باش لطفا.
داشتیم با پلیس ها تخمین میزدیم که خرج درست کردن ماشین چقدره اونها میگفتن 20-30 تومن منو راننده هم میگفتیم عمرا که سرباز گفت ما همین دیروز این ماشین رو دادین صافکاری 2 تا تقه زدن و در اومد! هیچی هم نگرفت, منم گفتم بعله این پیکان شما ماشین پلیس هست اگر دقت کنید, منم بودم پول نمیگرفتم تازه شاید با لگد درش اورده باشن,از کجا معلوم؟ که دیگه آقای پلیس اصلی موتور سوار که داشت چپ چپ نگام میکرد زد زیر خنده و سرش رو انداخت پایین ما هم این طرف مرده بودیم از خنده.
رئیس مضروب اومده بود و میگفت که میخوایم رضایت بدیم که موتور 3-4 رو تعطیلی نخوابه و البته طرف گواهینامه همراش نبود شایدم اصلا نداشت ,حالا ما تقصیر کار شناخته شده بودیم و این راننده ما هی گیر داده بود به فرعی به اصلی و میگفت به خاطر اینکه مقصر و هی توضیح میداد و پلیس هم هی من رو نگاه میکرد و میخندید و با ایما اشاره میگفت این چی میگه تا اینکه من خیلی جدی به دوستم گفتم عزیزم زمان پاسخ کی تا کی هست که جواب بدن؟دوستمان قاطی کرده بود و تازه متوجه شده بود 5 دقیقه بی وقفه غر غر کرده و با اولین سکوتش پلیس بیچاره برگشت گفت چون دست راست اون خالی بود حق تقدم با اون بوده و نه به خاطر فرعی به اصلی , بعد داشت توی برگه هاش مشخصات راننده ماشین ما رو مینوشت تا رسید به سن که اونم نوشت 22 حالا این دوست ما گیر داده بود نه من وسطهای شهریور میرم 22 الان 21 هستم جاتون خالی فیلم کمدی بود پلیسم با قهقهه میگفت نیومدیم خواستگاری که ول کنید تو رو خدا.
رئیس مضروب اومد و گفت میخوان رضایت بدن ولی دوست ما پرو پرو میگفت نه نمیخوام جفتشون(موتور و ماشین) باید برن پارکینگ و البته پلیس اصلی هم میگفت امکان داره بعدا بزنه زیر حرفش و مثلا برای عمل بینیش یکی دو ملیون بگیره اون وسط بین ما و پلیسها بحث شده بود که اومدیم و خواست عمل زیبایی انجام بده به اندازه 4-5 تا پسته باید از روی بینیش برداره شما میدونید چقدر میشه!!!!! پلیسه کلی خندید ولی دوستمان سوزنش روی پارکینگ گیر کرده بود هنوز,
حالا من دارم با برادر جان حرف میزنم که چی کار کنیم که اونطرف خط میگه یاسی تو پشت رول بودی؟میگم نه؟میگه خوب شانس اورده وگرنه مرده بود و گفت چون مقصرید اگر خودش بنویسه هم امضا کنه و انگشت بزنه همه چیز درسته و مشکلی نیست که یهو مسئول کلانتری اومد جیغ و داد که بیجا کرده رضایت میده !!!!!!!!!!!!نگو که آقای مضروب سر خود به وانت پاسگاه گفته بره و آبروی این آقا رو تو کلانتری برده,بعد از 1 ساعت شوهر ندا با 206 و کروات اومد.دست چهار تامون رفت طرف یقه مون ولی آقا مگه متوجه میشد پس ما دست به خشونت زدیم و از پنجره ماشین کروات را کشیدیم تا آقا متوجه شد.
صحنه دیدنی بود گفتگو شوهر ندا و آقای مضروب و بستگانش!!! آنها تند تند حرف میزدند ولی شوهر ندا با آرامش و کلمه به کلمه حرف میزد و اعصابشان را پودر کرد من هم که دیگه خسته شده بویم و حتی حوصله نداشتم سر به سر خانم پاچه گیر آقای مضروب بگذارم .
دقیقا بعد از یک ساعت و نیم اورژانس رسید!! حالا معلوم نبود کدوم احمقی زنگ زده بود به اورژانس منم که دیدم پروها بعد از اینهمه وقت آمدن غر هم میزند شاکی شدم گفتم اینطوری که شما و دوستتان امدید اگر وضعیت وخیم بود باید زنگ میزدیم بنز های بهشت زهرا بیایند که دیگه همه وسط کوچه زدیم زیر خنده و روی اون دو نفر هم کم شد.
اخر سر اینکه هر دو رفتن پارکینگ و راننده ما و شوهر ندا هم رفته بودن به کلانتری و تا ساعت 10 تو کلانتری بودن ولی آقای مضروب نیامده بوده و آنها هم ساعت 11 میرن بیمارستان و رضایت میگیرن وهمه چیز مثلا تمام شدولی تا شنبه ماشین در پارکینگ است
ما هم سوار اون یکی ماشین شدیم و رفتیم که با 1.5 دیر کرد به کارمان برسیم ولی در طول راه هر موتوری میدیدم میچسبیدیم به دیوار!مردیم تا رسیدیم.
فردایش قرار بود من راننده باشم تا ببینم میتوانم 206 چپ کنم یا نه؟ولی قسمت دوستان نشد و به راننده نیاز نشد.
.نتیجه1: من غلط بکنم دیگه کفش پاشنه 7 سانتی بپوشم ,پدر پام در اومد از بس رفتم اینور خیابون اونور خیابون
نتیجه2:وقتی سوار ماشین شدید، ببینید همراهانتون چطورین و میشه روشون حساب کرد یا سکوت محض هستن؟
نتیجه 3:اصلا با پلیس دعوا نکنید,همیشه اون راست میگه
نتیجه 4:سر شونه ها ی پلیس ها رو حفظ کنید که هی نمونید طرف رو چی صدا بزنید
نتیجه 5:دعوا که شد شما لبخند بزنید ،اون طرف دعوا خودش دق میکنه
نتیجه6:اتفاق توی یک لحظه میفته
نتیجه 7:ضرر به مال بخوره بهتره تا به جون بخوره
ما بدهکاریم
به کسانی صمیمانه ز ما پرسیدند
معذرت می خواهم چندم مرداد است
و نگفتیم
چون که مرداد گور عشق گل خون رنگ دل ما بود
پ.ن:شهریور است که باشد
هوم؟
ندیدید؟
ندارید؟
خودتون رو تو اینه نگاه نمیکنید؟
یادتون نمیاد؟
ولی من اموز اولین موی سفیدم رو دیدم! نمیدونم چجوریاس ولی اولش کلی خندیدم بعد که دیدم مامانم اصلا نمیخنده نیش عزیزمان را جمع کردم گذاشتم تو جیبم واسه بعدن.
فقط سلام موی سفید ۱۰ سانتی جلوی سر بنده،خوشوقتم از دیدنتان.
داشتم یه پست در مورد خواهر زاده کوچولوم مینوشتم و همراهش با خودم فکر میکردم که این فسقلی در عرض 2 سال چقدر تغییر کرده, همون لحظه به خودم و تغییراتی که توی 2-3 سال قبل داشتم فکر میکردم و همینطور ذهنم پیش رفت تا رسید به این نتیجه که بهتر ِ هر چند سال یک بار دید و نگاه و بهتر بگم ذهنیتم رو در مورد دیگران, هرچقدم که میخواد خوب باشه یا بد به حافظه بلند مدتم بسپرم و آدمها رو اونطوری که الان هستن بپذیرم.البته توی ذهنم بود که خوب ادمها انقدر هم تند تند تغییر نمیکنن و بهتر به موضوع پیله نکنم تا دیشب که داشتم بعد از یه مدتی, دوباره با یکی از دوستام صحبت میکردم, برای اون سالها دوست خوبی بود یا بهتر بگم آشنای خوبی بود فقط کمی ترسو بود و همه چیز رو پول میدید البته با اینکه وضع مالی عالی داشتن, یادم یه مدت از دست بعضی ادمها مینالید وحتی شبها تا صبح نمیخوابید و ساعتها حرف میزد حتی به حد گریه هم میرسید که چرا همکاراش انچنان هستن و اینچنین , دیشب فهمیدم خودش مثل اون آدمهایی شده که قبلا ازشون نفرت داشت البته با شدت خیلی کمتر, انقدر شکه بودم وقاطی که تمام شب رو کابوس دیدم و تمام تنم عرق سرد داشت,هرچی بخودم میگم که آدمها تغییر میکنن و تو باید همینطوری که هستن بپذیریشون و حتی اگر تو هم در شرایط اون بودی مثل اون میشدی ولی بازم برام سخته و گره خوردم, دلم یه دکمه میخواد تا Del Tempرو به همراه Refresh بزنم و همه چیز تموم بشه.
امیدوارم که قدرت این کار رو داشته باشم و دوستم هم خوشبخت بشه.