من امشب دارم برمیگردم تهران و یه هفته به همه درسها تعطیلات دادم!
اون درس قشنگ رو که بی تعارف خیلی دوست داشتم بگذرونم , حذف کردم, چون رفتم سر کلاس و بین اون 7-8 تا دختر و 10-20 تا پسر در برابر استاد که گفت اگر دوست دارید برید حذف کنید چون اگر پروژه ندید و خیلی دانشجو تاپی هم باشید عمرا بتونید از من 14 بگیرید![]()
منم دیدم اصلا حوصله استاد زبون نفهم ندارم رفتم و با اون مسئول اموزشی که همه ازش میترسن حرف زدم و اون خیلی راحت(برخلاف انتظار همه) حرفم رو قبول کرد و من جلوی چشمهای بچه های کلاس و بعد از گذشت 18 روز از حذف و اضافه با خیال راحت این درس رو حذف کردم و یه درس دیگه گرفتم, البته ناگفته نمونه که 175 تومن بدهی داشتم و یه آن قلبم اومد تو دهنم!چون کارتم فقط به من 160 میداد و باز من مونده بودم که این 15 تا رو چی کار کنم که رفتم به مسئول بانک گفتم و ازش شماره کارتش رو گرفتم و ریختم به حسابش!آی حال داد آی حال داد که در عرض سیم ثانیه همه کارها دست شد.
ولی الان حالم گرفتس چرا؟چونکه کلاسم ساعت 11.5 تشکیل میشه و من برای اینکه به اخرین سرویس برسم, دیر بیدار شدم و یا خیال راحت صبحونه خوردم و داشتم خوش خوشان حاضر میشدم و فکر میکردم که همه راه رو با اتوبوس میرم که دیر برسم که دیدم یکی زنگ میزنه,با یه استکان چای شیرین ودویدم تو حیات و در رو باز کردم که دیدم دایی جان با 2 شونه تخم مرغ جلوم وایساده میخنده!میگم به چی میخندی دایی میگه میدونستم کلاس داری اومدم دنبالت,اینارم بذار تو یخچال و بدو!!!!!میخواستم سرم رو بکوبم تو دیوار
.
سرویس آخر که چه عرض کنم از سرویس اول هم که ساعت 10 میرسید دانشگاه، زودتر رسیدم و ساعت 9.5 دانشگاه بودم
.
یه چیز دیگم هست دیشب رفتم مرغداری!کلی جوجه کوچولو دیدم ازشون عکسم گرفتم! بیام تهران حتما یه سری عکس ازشون میذارم!انقده گوگولی بودن,دلم الان جوجه خواست
!
پ.ن:حال روحی ندا خوب نیست یعنی افتضاحه فکر میکنم بیشتر به خاطر اونه که دارم برمیگردم
پ.ن۲:عروسی یکی از بهترین دوستام جمعه بود ولی من نتونستم برم!کلی به دانشگاه فحش دادم و بخصوص به کلاس زبان!
خیلی خوش خوشان رفتم یه درس گرفتم به اسم امنیت شبکه که به خیالم یه اختیاری مسخره پاس بشه بره پی کارش بعد که رفتیم سر کلاس استاده از اینا بود که فکر میکرد چه خبره !!!!!!، همچین مارو نگاه میکرد که انگار ما یه سری پروفسوریم!!!!!!1 اینم سر دستمونه!!!!بعد یکم خط و نشون کشید و در نهایت یه پروژه گوگولی داد که گفت بیاین در مورد یه موضوعی کار کنید و اینا.......... حالا این موضوعاتی که میگفت رو هیشکی نمیفهمید چیه؟؟؟؟بچه یکم زیر آفتاب زیاد مونده بود.
حالا خیر سرمون میگیم درس 3 واحدیه که این همه خودش رو لوس کرد؛ استاده اون یکی واسه آز مدار همچین برخورد کرد که یکی ندونه فکر میکنه واسه خودش درس80 واحدیه
اینها که منو کشتن و دیگه جای بحث نداره,اگر اینا قرار بود ادم بشن و یا من قرار بود میبد درس خوان بشم همون 2 سال اول درس میخواندم.
اینطور که معلومه تا پایان ترم اینجا در خدمت یزد هستم و چون به شدت خوشکل برخورد کردم و در اتاقم رو قفل کردم و اومدم!!!!!!!1 کسی نمیتوانه بره تو اتاق واسه من کامپیوتر بیاره در نتیجه تا وقتی من حس پیدا کنم و کلید رو بفرستم تهران, کامی ندارم.
اوضاع روحیم همچینی بهتر شده یعنی انگار داره اتفاقهایی میفته ولی خوب و بدش دست خداس.
راستی از عجایب یزدم بگم که یه موسسه آموزش زبان, جمعه قبل, که شب قدر بود و روز قدس ساعت 8 صبح کلاس برگذار کرد.کلا من سعی میکنم تو یزد هرچی میبینم به روی خودم نیارم البته اگر بشه!!!!!!
تازه قسمت قشنگ متجرا اونجاست که احتمالا بعد از ماه رمضان من زندگی دو نفره تا 10 نفره ای رو با خاله جان بزرگه شروع میکنم که یهو تحول زندگیم کم نشه.
خوش و خرم باشید
من میگم عشق
تو میگی هوس
تو میگی اعتماد
من میگم شک
حست کدوم رو میگه؟
من میگم عشق تو رو نمیدونم؟
میخوای نصفش رو بدم به تو که توام داشته باشی؟
اوضاع خوبه روز اول واسه یه درس مسخره مثل گرافیک میرم یونی جان تا از خونه خارج شده باشم.
پام رو که میگذارم تو فنی 5-6 نفر دورم رو میگیرن و سلام علیک چطوری؟حس خوبیه که هر طرف میچرخی یکی بگه دلم واست تنگ شده ولی همه اینا تا یک ربع خوبه، بدش مسخرست و فقط یک لبخند تسنعی!!!! رو به لبهات میاره.
فکر میکنم این استاد به جای گرافیک کامپیوتری باید میرفت اندیشه میگرفت چون بعد از یک ساعت هنوز بالای منبرش بود و همه داشتیم فکر میکردیم نکنه اشتباهی اومدیم سر اخلاق یا اندیشه.
واسه خودم کلی تصمیم دارم که یه روز که کامی رو اوردم یا یه وقت خوب همه رو اینجا میگم.
پ.ن:من نه عاشق شدم نه چیز دیگه،حتی دیگه واسم مهم نیست بقیه در موردم چه فکری میکنن و دیگم هیچ ادعایی ندارم! همون ادمم با همون حسهای قبلیم! فقط دیگه قرار نیست وایسم که کسی برام تصمیم بگیره فقط چون دوسش دارم، حالا هر کس که باشه.
پ.ن۲:پست از خونه دایی کوچیکه
بالاخره آدرس اینجا رو بهت دادم
ببین دوست سابق من!!! زندگی خیلی ساده تر از اونی که تو بهش نگاه میکنی، خودت ۴ روز قبل میگفتی "خیلی ساده تر اونچه بتونی فکرش رو بکنی میتوانی از زندگی لذت ببری"
من هنوز چهار شاخ!!!!!!!موندم که ما چه مرگمون که مثل آدم نمیتوانیم زندگی کنیم
این دومین سالیه که اول مهر من پر از بدیه و پر از عصبانیت،دیگه با خودت و من این کار رو نکن که البته کردی و گذشت، ولی نمیدون کی میتوانه اونچه دیشب و امروز و فردا به من میگذره رو التیام ببخشه نمیدونم تو راحت بودی یا یه دکمه DELداری و زدیش و تمام. از دیگران هم تقلید نکن چون تو ادمش نیستی
یه کتاب نباید بتونه روی تو انقدر تاثیر بذاره که واقعیت زندگی که من باشم یا تو باشی رو تحت تاثیر قرار بده و روان نابود کنه!ما آدمیم و اون قصه
خودت باش خود خودت، ادم یک سال قبل.
زندگی بازی نیست که یه ان واسش تصمیم بگیری،خوب زندگی کن.
خدا نگهدارت
پ.ن:من امشب دارم میرم و چشمهام به قول ندا انگار غم ناک شده