تبليغاتX
WHAT A DAY

حس پاکسازی حس جالبیه

یهو آدم هوس میکنه همه چیزو پاک کنه.

بعضی از ادد های یاهو که یه وقتی برام مهم بودن که بدونم هستن یا نه و حالا اصلا برام ذره ای اهمیت ندارن و حتی ایگنور میشن و یا آدمهایی که از لحظه اول چت عزیزم جونم از دهنشون نمیفته و حالم رو بهم میزنن.

یه سری از ای میل ها که قبلا ها! شاید 3-4 سال قبل هی بهشون سر میزدم و توی ذهنم نقش بسته بودن و حالا فراموش شدن.

کامنت های افراد ناشناس توی 360 و کامنتهایی که روی فکرم جا خوش کردن.

یه سری لباسها که یا کادو بودن و یا باهاشون خاطره های گوگولی دارم و خستم کردن

چندتا برگه توی نوت بوک سرمه ای دوست داشتنیم که به زباله دونی!! پرتاب شدن.

 یه سری شماره توی فون بوک موبایلم که برای اینکه یادم بیاد مال کیه؟ باید چند ثانیه فکر کنم.

یا کسانی که اصلا برام مهم نیست که شمارشون رو داشته باشم یا نداشته باشم.

و یا شماره مزاحم هایی که برای مچ گیری سیو (save )شده بودن و الان اصلا برام مهم نیست کی مزاحم شده و کی نشده!!!!!!!

همه اینا میدونی از چه لحظه ای شروع شد؟

از اون لحظه ای که خواستم یه سری sms رو پاک کنم.

sms هایی که از عمرشون چند روزی بیشتر نمیگذشت ولی رو ذهنم رژه میرفتن و 2 تا نوشته توی draftsکه از عمرشون بیش از یک سال و نیم میگذره و من عاشقانه  دوسشون دارم,

چشمهام رو بستن و تمامشون رو پاک کردم  و یه نفس کشیدم یه نفس که تهش غم بود و بقیش شادی

ولی وقتی موبایلم خاموش و روشن شد میخواستم گوشی رو بزنم تو سرم!!!!!!!

چون همشون سر جاشون بودن.

سیم کارت من از نوع اولین سیم کارتهای شرکت مخابرات و نه تا به حال سوخته و نه گم شده و نه هیچ بلای دیگه سرش اومده و چون قدیمیه  از یه سری گوشی بالاتر نیمتوانن بخواننش ومن محکوم به داشتن یه گوشی مسخره ام و گاهی وقتها حافظه سیم کارتش قاطی میکنه و اس ام اس های پاک شده رو بر میگردونه, انگار نه انگار که پاک شدن و از بد روزگار !!!!!!!روز ثبت نامش برادر گرام فقط کارت شناسایی خودش همراهش بوده و سیم کارت خورده به نامش و عمرا وقت نداره بره شرکت مخابرات تا سیم کارت رو عوض کنه و تغییر نام بده.

 همه ی اینا به جهنم! آخه چرا دقیقا امروز که من اینهمه به سختی اونها رو پاک کردم این باید قاطی میکرد.

 

پی نوشت:خوشحالم اون دو تای توی درف پاک نشد

100 سال تنهایی اثر گابریل گارسیا مارکز رو خواندم,به نظرم خوب بود،یه کتاب پر از اتفاق.

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/08/22ساعت 5:1 بعد از ظهر توسط yas |

اوضاع بدک نیست.

میرم دانشکاه میام خونه.

میرم کلاس زبان میام خونه.

میرم خرید لباس و دست خالی میام خونه.

میرم سوپر مارکت ولی فقط چی توز موتوری! چشمم رو میگیره و دست خالی بر میگردم خونه.

میرم رستوران نگاه میکنم و دقیقا برعکس اونی که میخوام سفارش میدم ومیگیرم و میام خونه.

میرم بوفه دانشگاه ولی حتی 2 دقیقه نمیتوانم اونجا وایسم تا ناهارم رو که مثل همه این 3 سال بیسکوییت و آب میوه است بخورم, پس میزنم بیرون.

میخوام برم سینما ولی نمیشه.

احساس میکنم دارم فرار میکنم.

کتاب میخوانم کتاب میخوانم و کتاب میخوانم, 600 صفحه توی روز,اگر دانشگاه برم 45 صفحه رفت 45 صفحه برگشت و بقیه روز.

1 سال تو دو تا دانشگاه مختلف بودم ولی به اندازه الان که دانشگاه خودمم تک نیفتاده بودم, برام جالبه.

بیشتر مواقع صندلی کناریم توی سرویس خالیه اینم برام جالبه.

با کسی بیش از یک دقیقه نمیخوام حرف بزنم,اینم واسه من حراف جالبه.

کل کل با اساتید رو تعطیل کردم که اینم از عجایبه.

دلم میخواد با یکی حرف بزنم و حرف بزنم و حرف بزنم شایدم برم بیرون, ولی فقط یه نفره که ادم این حرفهای توی ذهن  منه,خیلی بد بود وقتی امروز فهمیدم اونم دیگه نباید باشه.حالا شدم

خودم*خودم=خودم => 1*1=1

خیلی مسخره است، مثل اینکه توی کویری هستی که فقط یه درخت داره ،و تو به امیدش بگردی و بگردی و تا درخته رو از دور دیدی و دلت از وجودش گرم شد, ببینی حرکت کرده و با سرعت نور ازت دور شده و تو موندی و خودت و جای اولت و کویر قبلی.

دلم هوای اتاقم رو کرده هوای پتوی صورتی عزیزم و سقف سفید بالای سرم تا بهش ذل بزنم, دلم تنهایی میخواد و  سکوووووووووووووووووووووووووووت و بعدش کلی شور و اشتیاق و...

 


یه وقتهایی

یه دوره هایی

برایت هیچ فرقی نداره

کدوم طرفی بپیچی و بری.

 الان که فکر میکنم میبینم

این وقتها وجود بابام خیلی خوب بود.

دستم رو میگرفت میگفت اینوریه.

 فعلا که علی!!!!مونده و حوضش!!!!!

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/08/18ساعت 8:38 بعد از ظهر توسط yas |

 

سلام ستاره کوچولوی من

امروز 22 ساله میشیم

تولدت مبارک

 

 

پ ن: از عدد 2 خوشم میاد پس احتمالا از 22 سالگی هم لذت خواهم برد

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/16ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط yas |

نمیدونم موضوعی که دو سه ماهه با ذهنم بازی میکنه و شده دغدغم رو چطوری بگم.

من توی یه خانواده مذهبی بزرگ شدن و به نسبت مذهبی هم هستم, قبلا هر وقت کسی ازم در مورد اعتقاداتم  سوال میکرد که مثلا نظرت در مورد فلان موضوع چیه منم نظرم رو رک و پوست کنده میگفتم ولی دیدم اینا واسم شد ه یه سری حرف!نه اینکه بهش عمل نکنما,بلکه کلا یه جوری شده که بقیه فکر میکنن من مثلا مریم مقدسم در حالی که اینطوری نیست و منم ادمم و ممکنه خطا داشته باشم و یا حتی بیفتم در مسیری که بهش میگن گناه, بعضی کارها رو یکی از من بپرسه میگم انجام نمیدم و ال وبل ولی دلیل نمیشه این یه چیز قطعی باشه,

من تو ذهنم 20 رو میگیرم که حداقل قبول بشم!

اگر کاری توی نگاهم گناه پس تا جایی که توان داشته باشم انجامش نمیدم.

 منم آدمم در حالی که خیلی ها فکر میکنن از سنگم و ممکنه همون کار رو که گفتم نه انجامش نمیدم یه جا انجام بدم ,البته خدایی نه هر کاریا منظورم یه سری برخوردهاست که انگار برای بقیه عادی عادی شده.

چند وقتیه که دیگه به کسی سر اعتقاداتم جواب نمیدم!کسی اگر میخواد من رو بشناسه باید ببینه چطوری رفتار میکنم و از رفتارم قضاوت کنه, با این وجود چند وقت پیش از یکی از دوستام شنیدم که گفت با این همه ادعا چرا همه 360 تو پسرن! تا اون موقع خودمم اصلا حواسم به این موضوع نبود چون واقعا دوستای دخترم 360 نداشتن پس لیستم دختر نداشت ولی این دلیل نمیشد که کسی بخواد بهم اینطوری بگه!در حالی که این دوستم با من ارتباط نزدیکی داشت و من هیچ وقت باهاش سر این مسائل بحث نکرده بودم و همیشه به یه آره یا نه اکتفا کرده بودم.

 ولی موندم که چطوری روم قضاوت کرد,یعنی واقعا فکر کرد من میتوانم خیلی راحت با هر پسری که از کنارم رد میشه دوست بشم؟ و ........ کلا از اون روز  شکه شدم.حس بدی بود.

 با این همه قول و قراری که با خودم گذاشتم بازم وقتی یکی بخواد به هر طریقی باهام دوست بشه جبهه میگیرم و مذهبی بودنم رو میگیرم جلوم تا ازم دور بشه,چون واقعا تنها دلیلش همونه, من با پسرهای فامیلمونم  خیلی راحتم! میگم میخندم سر به سرشون میذارم و هزار کوفت و زهر مار دیگه ومشکلی با اونها ندارم ولی نمیدونم چرا واسه بقیه عجیبه که من با اونها راحتم ولی جلو بقیه پسرها جبهه میگیرم !دلیلش خیلی سادست، اونها هیچ وقت پاشون رو از گلیمشون دراز تر نمیکنن ولی  بقیه اینطور نیستن,نگید که هستن که نمیتوانم قبول کنم و باور کنم ادمهایی که سر راه من سبز میشن همه بچه های خوبی هستن و فقط میخوان من واسشون یه دوست عادی باشم.اگر کسی اینطوری باشه و بتونه اعتماد من! رو جلب کنه منم مثل یه دوست عادی باهاش برخورد میکنم و این به نظرم مشکلی نداره.

همه این وراجی ها و این حرفهای تیکه تیکه واسه اینکه میخواستم بگم, به خودم بگم که کلا دیگه در هیچ موضوعی ادعایی ندارم و همه چیز خلاصه میشه با اینکه دلم میخواد یادلم نمیخواد حالا بماند که دلم بر چه اساسی تصمیم میگیره.

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/08/07ساعت 11:23 بعد از ظهر توسط yas |

وقتی یزد بودم فکر میکردم تا دستم به کامپیوترم برسه 200 تا پست مینویسم ولی نمیدونم چرا نمیشه!!!

1.همیشه وقتی میرم آرایشگاه و برمیگردم کلا نیشم تا بناگوشم بازه!!!در نتیجه همه میفهمن من رفتم آرایشگاه ولی این سری که ابروهام رو مقداری داغون نمودم و داشتم از استرس دق میکردم که الان من با این 2 تا ابرو برم خونه چی میشه؟ هیشکی نفهمید که ابروهام نصفش نیست!به نظرتون قضیه چیه؟به هر حال واسه من که خوب شد.الان کلی گوگولی شدم و کلا جلو آینه دارم زندگی میکنم!!!!!!

2.از عروسی زورکی نفرت دارم!منظورم اون سری از عروسی ها که نری یه حرفه! بری یه حرف!, ساده بری یه حرف! جینگیل بری یه حرفه! پوشیده بری یه حرفه! ل خ تی بری یه حرفه!تازه الان با این ابرو ها یه حرف دیگم دارم، شیطونه میگه روز عروسی بذارم برم مسافرت.از بس لباسو پارچه و مدل و کوفت دیدم قدرت انتخابم صفر شده.

 

3.این عکس به نظرتون چیه؟

 

شبی که خریدیم کیک بود یعنی رولت بود که توی خونواده ما با سلیقه همه جوره ولی از اون6 صبحی که جوجو(خواهر زاده گرام)با دستهای خامه ای بیدارمون کرد که دسهام کثیف یکی بشوسته!(بشوره) بیشتر شبیه آجر شده!

 

4.مهمترین موضوع این روزهای زندگی من شده ندا,یادتونه کلی ذوق مرگ بودم که ندا عقد کرده و تعریف کردم با هم رفتیم بیرون واینا,ندا 2 هفته است که تصمیم داره طلاق بگیره و من مثل خودش توی شوک هستم,عجیبه واسم، کسی که روز اولی که من رو دید کلی با من حرف زد که ببینه چطور دوستی هستم واسه همسرش که اگر بین اون و ندا شکر آب شد، من تلاشم رو میکنم واسه حفظ زندگیشون یا نه؟حالا خودش زندگیش رو  ول کرد.

پیش خودم کلی قضاوت میکنم و لی هیچ کدوم رو به ندا نمیگم!با ندا که حرف میزنم تقصیرها رو میندازم گردن ندا و هی بهش میگم ندا صبر کن ندا 1 ماه صبر کن ببین اون چی کار میکنه و........ ولی وقتی حرفها و اتفاقات رو میشنوم میمونم دیگه چی بگم! گاهی اوقات به خودم میگم کاش دوست پسرش بود کاش ادم غیر مذهبی بود کاش خانواده ها مخالف ازدواجشون بودن کاش ...... ولی آخرش میمونم یه جورایی .کلا اوضاع بده و حرفهای من جلوی تصمیم ندا رو نمیگیره و فقط ارومش میکنه تا هر روز 2-3 ساعت گریه نکنه.کلا موضوع اینکه چرا انقدر راحت یه زندگی میتوانه تموم بشه البته انگار از این راحت ترم زندگی ها تموم میشه!به هرحال اگر قرار باشه این اتفاق یک سال دیگه میفتاد همون بهتر که الان اینطوری بشه

 

۵.یکی از دوستای دوران دبیرستان رو نصفه شب تو ۳۶۰ پیدا کردم! خیلی جالب بود که بعد از ۵-۶ سال دوباره با هم داشتیم حرف میزدیم و اصلا هم واسه هم غریبه نبودیم ،نصفه شبی کلی شماره رد و بدل کردیم

 

۶.یادم رفت!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/08/06ساعت 2:38 بعد از ظهر توسط yas |

 

وقتی شنیدم کلی جوجه 2-3 روزه توی مرغداریه و یه تعارف بهم زدن که میای بریم ؟ نشستم تو ماشین !!!!!,حالا ساعت چنده؟ 10 شب و مرغداری هم خارج از شهر بود

آخرین باری که مرغداری رفته بودم 10 سال قبل بود و حدودا 10 برابر اینجا بود ولی اینجا یه مرغداری کوچولو بود و وقتی هم که مارسیدیم جوجه ها خواب بودن ،بهم گفتن که داخل مرغداری گرم و پر از بخار و با خودم لباس بردارم که بعدش سرما نخورم.

چشمتون روز بد نبینه تا وارد شدم دیدم نفسم بالا نمیاد! از بس که هوا مرطوب بود و گرم و بو میداد ،ولی تا جوجه ها رو دیدم یادم رفت البته ناگفته نماند که اولش واسم خط و نشون کشیدن که باید کفشام رو بزنم تو مایع زد عفونی کننده و نرم وسط سالن بین جوجه ها چون هنوز واکسن نزدن و بیماری های عادی رو زود میگیرن, تقریبا به من گفتن میکروب ولی من که به روی خودم نیوردم !!!

همشون خواب بودن و چراغها هم فقط تا یه حدی اونجا رو میتوانست روشن کنه!

طرز خوابیدن جوجه ها انقده بامزه بود که حد نداشت ،هر کدومم که بیدار میشدن زود با ادم دوست میشدن البته قبلا شنیده بودم که جوجه های یک روزه رو وقتی میارن تو سالن تقریبا از ادم جدا نمیشن و پشت سر ادم میان.

دوربین رو که روشن کردم همش بخار بود,عکسها افتضاحه چون هم دوربین من بد بود و هم اونجا تاریک

بود

chikens

 

sleep

 

این نمرده!فقط خوابه و از شدت تنبلی بغل ظرف آب خوابیده که یهو شب آب کم نیاره و کسی هم آب کش نره

 

my friend

 

!my friends

 

این یکی هم با من دوست شده بود

 

makhmal

 

اینا هم که عمرا از جاشون تکون نمیخوردن!دقیقا مثل مخمل نرم ویکدست بودن.

 

قبل از خروج مجبور شدم با حوله کوچولو همرام صورتم رو خشک کنم و سوی شرتم رو هم بپوشم ولی بازم داشتم از سرما میمردم.

تو راه برگشت شدیدا احساس میکردم بو جوجه میدم ولی خیلی زود بوش رفت و اصلا انگار نه انگار که من مرغداری بودم.

 

پی نوشت:میبخشید عکسها این همه افتضاح شدن.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/03ساعت 1:42 بعد از ظهر توسط yas |