هشت سال شایدم ده سال با یه مدادنکی سفید رترینگ نوشتم، باهاش رفته بودم دبیرستان و بعدش پیش دانشگاهی و بعدش دانشگاه و شاید حتی راهنمایی.
هفته قبل هی بازی در میورد.دیروز افتاد روی زمین و هرکاری کردم دیگه نکش بیرون نیومد,هرچی امروز سعی کردم درست نشد, امروز رفتم یه دونه مشکیش رو خریدم, الان که داشتم باهاش دستورهای sql توی جزوه رو توضیح میدادم احساس بدی داشتم مثل خیانت یا بی وجدانی انگار یه چیزی نیست!
خودم خندم گرفت ولی واقعاانگار تو دستم سخت جا میگیره.
پ.ن:بلاگ رولینگ برام فیلتر شده و لینک دوستام رو ندارم،هر کس یادم میاد رو اضافه میکنم،اگر تو لیست بودید و الان نیستید یه ندا بهم بدید.مرسی
البته اگر سر زدید که تازگیها انگار خیلی کم یادتون میاد منم هستم.
چند شب قبل یکی از بچه های یزد که خیلی هم به من لطف داشت من رو دعوت کرد به یه جشنواره موسیقی و بنده خدا خودشم رفت واسم بلیط رو گرفت، حالا بماند که وقتی من رو واسه بار اول دید تا کارت ورود رو بهم بده کلی ازم ترسید!
و کلا چون نمیشه که من بخوام یه جا برم و یه جای دیگم دعوت نشم پس خاله خانم دقیقا همون شب تقریبا تمام فامیل رو واسه شام دعوت کرد و شخصا زنگ زد که اگر نیای و بامبول در بیاری پوستت کندست! و دختر خاله های عزیزم هم کلی من رو شرمنده کردن و من دیگه روم نشد بگم میخوام برم یه جا دیگه بابااااا پس تصمیم گرفتیم که دیرتر برم
سر ساعت 6خودم رو رسوندم به مراسم،همه اونجا یا 2 نفره بودن یا 10 نفره و من تک و تنها همچینی شاد رفته بودم
, مراسم با هنر نمایی بچه های کوچیک شروع میشد، همشون مثل فرشته های کوچولو بودن که انگشتهاشون رو به خدمت گرفته بودن و تمام سعشون رو میکردن که بهترین کارشون رو ارائه بدن و انصافا خوب هم میزدن.
منم هی همه رو داشتم ضبط میکردم که یهو احساس کردم یه جای کار میلنگه!بعد دیدم به به همه رو خش خش ضبط کرده لعنتی!هیچی دیگه اون وسطها یه سری با سرعت نور MP4 درست کردم و به مهندس بودن خودم کلی پی بردم! جالب اینجا بود که دقیقا سر اجرای دو نفره دوستم و دوستشون وسیله مربوطه به زندگی برگشت! اجراشون خیلی زیبا بود انقدر خوب بود که کلی به داشتن همچین دوستی افتخار کردم
!!!!!!! و بعدش چون این دوستمون فقط گفته بود که اجرای تک داره و یکدفعه این اجرای دو نفره انجام شد من فکر کردم که حتما اشتباه شده و دیگه اجرایی نداره پس با اعمال شاقه؟! کاپشن پوشیدم و همچین شال گردن پیچیده از سالن زدم بیرون که سر ساعت به خونه خاله جان هم برسم که یهو دیدیم دوست گرام جلوم وایساده, داشتم تشکر میکردم و سعی کردم دوستانه باشم که بچه! نترسه که دیدم چشمهاش گرد شد!و گفت اجرای تک بنده بعد از این اجراست هیچی دیگه به شدت ضایع شدم و دوباره برگشتم سر جام و دوباره با اعمال شاقه همه لباس زمستونه ها رو در اوردم و کلی واسه شانسی که اوردم شاد شدم .
تا برسه به نوبتشون که بیکار بودم هی داشتم اینور اونور رو نگاه میکردم بلکه دوستی فامیلی کسی رو ببینم ولی دریغ از یه نفر تا من هی نظرات خودم رو بهش بگم!که دیدم یه خانواده اونور سالن (اینور نه اونور) میخوان فیلم برداری کنن و منم در عرض سه سوت پی بردم اینا خوانواده دوستمون هستن,حیف که زیاد نمیشناختمشون وگرنه میرفتم خودم رو مینداختم وسطشون!(چقدرم بهم میاد که زود برم دوست بشم)
گذشت تا این دوست ما رفت واسه اجرا,محشر بود، دقیقا احساس میکردم وقتی دارن گیتار میزنن اصلا توی سالن نیستن,انگار تو یه دنیای دیگه بودن, انقدر عالی بود که احساس میکردم دیگه کسی نفسم نمیکشه و همه مجذوب شده بودن, انقدر قشنگ اجرا کردن, انقدر قشنگ اجرا کردن و خواندن که حد نداشت وکلی دهان همگان باز موند و فک همه چسبید به زمین! اللخصوص شخص خودم!
وقتی داشتن میخواندن من از سن و سال خانمهای اونطرف مامانشون رو حدس زدم!از بس که نگاهشون عشقولانه بودو کلی خوشحال بودن از اینکه بچشون اینقدر عالی داره هنر نمایی میکنه!منم هی تو ذهنم از نگاهشون عکس گرفتم!که اگر بعدا خواستم بگم یادم نره.
اجراشون که تموم شد ,همه داشتن تشویق میکردن و دوستای صمیمیشون هم همه بلند شدن و تشویقشون میکردن واقعا کارشون عالی بود.
خیلی جالب بود تا اجراشون تموم شد باطریMP4 منم تموم شد.
نفر بعدی که رفت رو سکو من اومدم بیرون تا منتظر تاکسی بشم!جلوی من یه خانواده هم اومدن بیرون, بعد آقای خانواده که من اونوقت هنوز نمیدونستم کی هستن در رو برای منم نگه داشتن، بعد یهو دیدم که اوا این بچشون چقده آشناست بعد یادم اومد این بچه که برادرزاده دوستم کههههههه, اینا روگفتم که بدونید فک و فامیل بنده خدا رو در عرض سه سوت در حالی که فقط عکس این نیم وجبی خوشگل بامزه رو دیده بودم پیداشون کردم, خودم که کفم برید.
حالا از دانشکده پیرا پزشکی که محل برگزاری جشنواره بود اومدم بیرون هلک هلک رفتم تا مرکز اموزش....بعد به تاکسی 133میگم بیا جلوی در مرکز آموزش فنی(فکر کنم)تاکسی میگه نه شما
جلو دانشکده پیرا پزشکی وایسا، بعد دوباره مثل خلا برگشتم سر جام.
خیلی خوب بود و حتی با اینکه تنها بودم اصلا هم حوصلم سر نرفت وبه نظرم واقعا می ارزید حتی فقط واسه اجرای دوستم برم چون واقعا از کارش لذت بردم، در اصل هم فقط به خاطر همون اجرا رفته بودم.
حالا اومدم خونه وسط مهمونی خاله جان بزرگه میبینم کارد بزنی خون دختر دائیم در نمیاد,میگم چی شده چرا قاطی تو؟میگه این همه گفتی بیام باهات منم ناز کردم که میان ترم دارم نمیام حالا مجبور شدم بیام شام اینجا
تازه خبر نداری دیشب یه اجرا هم پسر خالم(8-9 سالشه) داشته به اونم گفتم نمیام.
تا وقتی رفتن من 2 دقیقه یک بار گفتم که وای جات خالی انقده کیف داد بچه دیگه داشت تک تک موهاشو میکند.![]()
اینا رو نوشتم که بازم از دوستم تشکر کنم,نمیدونم که دوست داره اسمش رو بگم یا نه واسه همین نمیگم کیه ولی کارش خیلی خوب بود.
پ.ن: ییهو دیدید جو گیر شدم ادرس وبلاگشو گذاشتم![]()
حتا بعدها, در سیزده شبی که به دنبال آن شب امدند آنها به طور غریزی خود را به چیزهای کوچک مشغول کردند.چیزهای بزرگ همیشه در درون پنهان بودند. می دانستند به هیچ کجا نمیتوانند بروند.
ان ها هیچ چیز نداشتند.آینده ای نداشتند.پس به چیزهای کوچک خود را دلخوش می کردند.
آن ها به جای گاز مورچه ای بر تن هم می خندیدند.به کرم های پروانه دست و پا چلفتی که از انتهای برگ ها پایین میلغزیدند.به یک جفت ماهی کوچک که همیشه "ولوتا" را در رودخانه دنبال می کردند و گاز می گرفتند.
هر بار که از هم جدا می شدند تنها به یکدیگر یک قول کوچک میدادند.
:"فردا"
:"فردا"
"آمو" بر چشم های بسته او بوسه زد و از جا برخاست.ولوتا که پشتش را به درخت جوز تکیه داده بود رفتن او را مینگریست.
او گل سرخ خشکی بر موهایش داشت.
آمو برگشت تا یکبار دیگر بگوید:"نالی Naeley!" فردا
فردا
درباره این کتاب:یک رمان بزرگ باید زبان خود را بیافریند و این رمان در انجام اینکار موفق شده است.(جان آپ دایک"نیویورک کر")
خدای چیزهای کوچک/نویسنده:آروانداتی روی/ترجمه:گیتا گرگانی
این ها رو دیدید که وقتی توی یه رابطه ای شکست میخورن سعی میکنن زیاد موضوع رو بزرگ جلوه ندن و یه رابطه رسمی رو با همون طرف از سر میگیرن (تا اینجا درست) ولی تا از سر تنهایی نفر دومی رو میارن تو زندگیشون مثل موریانه میفتن به جون زندگیشون تا خدای نکرده تو سوراخ موش خونشون یه نشونی از نفر قبلی نباشه، از عکسهای دونفره رو دیوار اتاق و کادو ها گرفته تا ای میل ها و حتی آرشیو یاهوشون رو هم چک میکنن تا نشونی از طرف نباشه بعد دوباره فرداش همون رفتار رسمی رو با نفر اول ادامه میده
خوب این یعنی چی؟ اگر نباید حتی تو جزئی ترینهای زندگیت باشه دیگه این سلام چطوری ها چیه که ادامه داره؟
بسی جای فکر دارد!
آنكس كه نداند و نداند كه نداند در جهل مركب ابدالدهر بماند
آنكس كه نداند و بداند كه نداند لنگان خرك خويش به مقصد برساند
آنكس كه بداند و نداند كه بداند او را ، خبرش كن كه در جهل نماند
آنكس كه بداند و بداند كه بداند اسب خرد از گنبد مينا بدواند
استاد "مهندسی نرم دو" غیر قابل اطمینان ترین استاد دانشگاه ماست و همینطور تنبل ترین؛
البته نا گفته نمونه که چون میدونه ما اگر قرار بود چیزی بشیم تا حالا شده بودیم اینطوریه،
حالا تصور کنید که ما هفته قبل میان ترم نرم 2 داشتیم و همه قلبهامون تو دهنمون بود!
این استاد 4 سال با یه سری سوال میان ترم میگرفت تا جایی که ترم قبل نصف کلاس، سوالات رو داشتن و نصفی نداشتن و به خاطر همین موضوع کلی مشکل پیش اومد و استادم لج کرد و تقریبا 70-80 در صد رو انداخت!
صبح همه استرسی بودن ولی من نمیدونم چرا نه استرس داشتم نه میترسیدم نه هیچی! و وقتی من اینطوریم یعنی رسما امیدی بهم نیست البته من عمرا به روی خودم بیارم بلکه با اعتماد به نفس میرم سر جلسه، تازه برای همه هم درس توضیح میدم ولی سر جلسه احتمال چرند نوشتن بالاست، دستور پخت قرمه سبزیم که بلد نیستم بنویسم پس همون چرت مینویسم و میره پی کارش.
داشتم فکر میکردم که خوبه امتحان تستیه که یهو یکی از بچه ها پرید جلوم که دختر خاله استاد! اس ام اس زده که استاد سوال در نیورده پس امتحان مالیده!
این تنبلی استاد که خیلی به من حال داد ولی بقیه میخواستن استاد رو خفه کنن چون یه میان ترم دیگه هم داشتن.
مرگ او بود،با ردای توبه از جنس پارچه ی الیاف درختی لباس پوشیده بود و گل های زمین در شکاف های استخوانهایش و چشم های قدیمی و لرزان,در حدقه های درون تهی.
مرگ در زمانی روی داده بود که او کم تر از همیشه آن را می خواست؛ همان زمان که که پس از چنان سالهای بسیار زیاد از خیال های بیهوده، تازه داشت می فهمید که انسان زندگی نمیکند، بلکه زندگی خود را به سر میرساند.(( خدا لعنت کند.انسان، فقط زنده است.انسان خیلی دیر یاد می گیرد که حتا مجلل ترین و به درد بخورترین زندگی ها هم فقط به نقطه ای می رسند که یاد می دهند چه گونه باید زندگی کرد.
ما زندگی را از طرفی میدیدیم که زندگی ژنرال نبود.طرف تهیدست ها با دنباله ای از برگ های زرد بی شمار بدبختی؛ ما و لحظه های دست نیافتنی خوشبختی که تخم های مرگ در آن،عشق را آلوده کرده بودند... اما همه اش عشق باقی می ماند،جناب ژنرال.
تازه گی ها من شدم زبون بقیه
یادم اومده دیروز تولد بوده و باید تبریک میگفتم و یادم رفته, زنگ زدم بعد کلی تعریف و حال احوال پرسی از نی نی جدید خونه، که همه منتظرشن ،میگم ناهار بریم هایدا! یا بریم کندو یا پیتزا چی؟
میگه نه اینا واسه وقتیه که بیای تهران الان کیک میخوام و هیشکی! من رو دوست نداره هیشکی! واسم کیک نخرید!
منم مجبور شدم قول شرف بدم که تارسیدم تهران کیک بخرم و 2نفرو نصف !تایی با هم تولد بگیریم و حتی یه تیکه کیکم به بقیه ندیم!
بعد به برادر گرام زنگولیدم که کیک خریدی ؟میگه تولد دیروز بود.
میگم جون من انقده حال میده امروز کیک بگیری، اگه نگیری.......... اونم یه چششششششششششم به همین طولانی گفت.
من اینجا شدم خواهر شوهر برادرام, نمیکنن خودشون به هم بگن.خوب عزیز من وقتی میدونی اون از کیک خوشش نمیاد بهش بگو که کیک دوست داری و باید واسه تولدت کیک بگیره.
مامانم از همه بدتر, سر موضوعات عظیم من رو میندازه وسط ,منم مجبور میشم از چیزهایی که نمیدونم قضیشون چیه دفاع کنم؟! خوب من چه میدونم زمین رعیتی چیه یا سبو چیه یا مالک ودسترنج چیه یا این قضیه اب ساعتی چیه اصلا؟
خوب من چه میدونم بابا بزرگم ۵۰ سال قبل چی کار کرده ؟ یا نکرده؟
البته اکثرا خوب تموم میشه ولی جون من هم گرفته میشه.
احساس میکنم مامانم داره من رو جایگزین خودش میکنه
حالا چرا من رو داره جای خودش با اون همه حس ششم و حدس های درستش قالب میکنه معلوم نیست؟
پ.ن: "پاییز پدر سالار" و همینطور "خاطره دلبرکان غمگین من "رو خواندم و اگر حوصله و میانترم نرم ۲ اجازه بدن کتاب"خدای چیزهای کوچک" اثر آرونداتی روی تصمیم دارم شروع کنم.
پ.ن۲:این لینک رو در مورد کتاب خاطره دلبرکان.... بخوانید
اگر براي لحظه اي خداوند فراموش مي كرد كه من پير شده ام و به من كمي ديگر زندگي ارزاني مي داشت، شايد تمام آنچه را كه فكر مي كنم بازگو نمي كردم ، بلكه تأمل مي كردم بر تمام آنچه كه بازگو مي كنم.
چيزها را نه بر مبناي ارزش آنها كه بر مبناي معناي آنها ارزش گذاري مي كردم. كم مي خوابيدم. بيشتر رؤياپردازي مي كردم، در حاليكه مي دانستم كه هر دقيقه اي كه چشمانمان را مي بنديم، 60 ثانيه نور را از دست مي دهيم.به رفتن ادامه مي دادم آن هنگام كه ديگران مانع مي شوند. بيدار مي ماندم آن هنگام كه ديگران مي خوابند. گوش مي دادم هنگامي كه ديگران سخن مي گويند و با تمام وجود از بستني شكلاتي لذت مي بردم.
اگر خداوند به من كمي زندگي مي داد، به سادگي لباس مي پوشيدم، صورتم را به سوي خورشيد مي كردم و نه تنها جسم كه روحم را نيز عريان مي كردم.
خداي من، اگر قلبي داشتم نفرتم را بر يخ مي نوشتم و منتظر طلوع خورشيد مي شدم. با اشك هايم گل هاي رز را آب مي دادم تا درد خارها و بوسه ي گلبرگهايشان را احساس كنم.
خداي من، اگر كمي ديگر زنده بودم نمي گذاشتم روزي بگذرد بي آنكه به مردم بگويم كه چقدرعاشق آنم كه عاشقشان باشم.
هر مرد و زني را متقاعد مي كردم كه محبوبان منند و همواره عاشق عشق زندگي مي كردم.
به كودكان بال مي دادم امَا به آنها اجازه مي دادم كه خودشان پرواز كنند. به سلخوردگان مي آموختم كه مرگ نه در اثر پيري كه در اثر فراموشي فرا مي رسد.
آه انسان ها، من اين همه را از شما آموخته ام. من آموخته ام كه هر انساني مي خواهد بر قلَه كوه زندگي كند بي آنكه بداند كه شادي واقعي ، دركِ عظمت كوه است. من آموخته ام زماني كه كودكي نوزاد براي اولين بار انگشت پدرش را در مشت ظريفش مي گيرد، براي هميشه او را به دام مي اندازد.
من ياد گرفته ام كه انسان فقط زماني حق دارد به همنوع خود از بالا نگاه كند كه بايد به او كمك كند تا بر روي پاهايش بايستد. از شما من جيزهاي بسيار آموخته ام كه شايد ديگر استفاده ي زيادي نداشته باشند چرا كه زماني كه آنها را در اين چمدان جاي مي دهم، با تلخ كامي بايد بميرم .
پی نوشت:گیر دادم ،زیاد سخت نگیرید!
من تا تهرانم با برادر دومیم یا داریم دلقک بازی در میاریم ،یا داریم تو کامی من میچرخیم، یا اون داره هارد خودش رو تو درایو های من خالی میکنه(یادم باشه ازش بابت 20 گیگ فضا اجاره بگیرم
) ،
یا داریم کامپیوترهامون رو با هم قاطی میکنیم، یا داریم به هم تیکه میندازیم، یا داریم با هم فیلم میبینیم که در اینصورت بقیه هیچی نمیفهمن و ما, 3 تا فیلم با هم دیدیم (به کمک کنترل) یا جفتمون ساکت یه جا نشستیم چون مامی جان گفته ساکت شید لطفا! یای دیگه ای وجود نداره!
در هر حال ما با هم زیاد حرف نمیزنیم!
بعد تا من پام رو از شهر میگذارم بیرون تلفن پشت تلفن! که از جانب ایشون به من میشه
دیروز زنگ زده، میگه چرا نمیای؟ میگم چی کار داری؟
میگه این بچه من به دنیا میاد عمش رو نمیبینه ها میگم اصلش رو بگو! میگه جون من بیا و شب پیش این مادر ِمنزل ما بمون, من باید شبها اداره بمونم, اونم تنها میترسه .
میگم بیخیال من حوصله ندارم!
میگه ای خواهر شوهر کثیف! ببینم هنوزم شبها غلت میزنی؟ میگم یکی ب غ ل دستم خ وابیده باشه نه
یکم سکوت کرده بعد میگه والا تا جایی که من یادم میاد تا یکی به تو دست بزنه، حالا میخواد من باشم یا مامان همچین خودتی میکشی کنار که اگر حواست نباشه رفتی تو دیوار، احیانا کی جرات کرده بغل دست بخوابه؟
میگم اون روز صبح خوابم میومد مامان میخواست بیدارم کنه بعد اومد تو تختم خوابید که هی حرف بزنه من بیدار بشم بعد من اصلا غلت نزدم! دوباره سکوت میکنه میگه تخت تو که یه نفرست بچه! میگم خوب آره !
میگه داری از دست میریااا خوب قشنگ! تو که اندازه یه نصفه ادمی وقتی مامان پیشت خوابیده یعنی تختت دیگه جا نداشته و تو تو دیوار بودی وگرنه غلت میزدی اصلا بیخیال حوصله ندارم ماه اخری بزنی زن و بچه من رو بکشی! تا یه ماه دیگه نیا که یهو تو رو در وایسی نمونم بگم بیای پیششون بعد خدافظی کرده دو دقیقه بعد خانمش SMSزده پاشو بیا من شبها تنها میمونم ! من یادم هست که تو اصلا غلت نمیزنی.سرعت رو دارید؟ استفاده ابزاری هم به نظرم یعنی نگاه برادرم به من!
ـ کتاب پاییز پدر سالار یا پاییز پیشوا گابریل گارسیا مارکز رو دارم میخوانم یعنی به معنای کامل کلمه یه کتاب پر از سیاهی! و تنهایی موقع خوندش انقدر توی تاریکی و ظلمتش میتوانی غرق بشی که وقتی سرت رو از خطوط کتاب بر میداری احساس میکنی که تو تا الان توی سیاه چال بودی و الان تازه میتوانی اطرافت رو و نور های دور و برت رو ببینی.
چند روز پیش این حس بهم دست داد که من با خصلت سیریش! بودنم, که از اون ظهرهای جمعه ای که به بابای علی(برادر گرام شماره 1!)گیر میدام که باید بریم من ورق A4 میخوام یا پاک کن ,یافتمش! میتوانم برم واسه ترم آخر مهمان بگیرم به یه قبرستون! دیگه .
رفتم از مسئولین اموزش بپرسم که میشه پروژه اخر رو مهمان شد یا نه؟ که بعد از گفتگو با تعدادی مسئول عسل! فهمیدیم هیچ منع قانونی نداره این وسطها یه سرم رفتم پیش مسئول اموزش بعد به من ذل زده میگه اسمت رو برد هست؟میگم والا نمیدونم!گفت نه تو برو ببین!!!!بیا.
رفتم وسط فنی وایسادم و بُرد میخواندم و هی جای ندا رو خالی میکردم که کجایی ببینی من دیگه عادت بُرد خونی رو از دست دادم! یهو دیدم برد اول اسم اول فامیلی منه!
بعد مسئول اموزش میگه کلی دنبالت گشتم! تو پروندتم شماره تلفن نداشتی, اومدم بگم خوب نامه مینوشتید که تا گفت 17 تا واحدت حذف میشه بنده ترجیح دادم لال بشم!
چشهام اندازه شیشه عینک اقاهه شد! بعد دید الان میکشمش گفت خوب نمره هات نیومده منم که حذفت نکردم, هنوز! منم گفتم خسته نباشید.
هیچی دیگه معلوم شد از اونجا که هر دانشگاه آزاد یه قانونی داره, واحد دماوندم برای اینکه نمرات رو بفرسته باید 300 نفر نمره هام رو امضا میکردن و من خیلی شاد بعد از امتحانا حتی واسه دفاع پام رو نذاشتم اونجا! هیچی دیگه صبح به صبح, یه زنگ به بچه های دماوند میزنم یه سر به آقاهه که ما وقع رو واسش توضییییییییح بدم!
تازه اینکه هنوز خوب! یکی از بچه های ورودی 82 که "مهندسی نرم 1 "رو سه ترم قبل پاس کرده بوده و الان " مهندسی نرم2 " با من داشت به خاطر اینکه "ذخیره و بازیابی" که پیش نیاز مهندسی نرم1 هست رو پاس نکرده الان نرم یک و دوش رو حذف کردن با چنتا درس دیگه و چندتاشم تو کمسیون تشریف دارن!واقعا من از خدا کمال تشکر رو دارم که چشمهای کور مسئو لان را بعد از 3 ترم شفا داده است! من موندم این مدیر گروه تو اون دفترش چه نوع غلطی انجام میده!یکی بیاد جواب بده