تبليغاتX
WHAT A DAY

 

فردا تاسوعا ی حسینی است

من رو هم دعا بفرمایید.


این برف هم دارد خودش را خنک!(لوس) میکنه ها,دیگه جذابیتی هم ندارد!!!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/10/27ساعت 10:29 بعد از ظهر توسط yas |

همین دیروز ظهر که همه مدارس تهران و کلی شهر دیگه اعلام تعطیلی میکردن ,اینجا یک آفتابی بود که شدیدا من رو یاد آفتاب تیر ماه مینداخت.

بعد الظهر هم خبری نبود ولی همچین که شب شد یک باران شدیدی گرفت دیدنی و پشت سرش تگرگی گرفت دیدنی که من شدیدا زیر اون تگرگ تا رسیدن به خونه یخ زدم و بعدشم برف, در عرض چند دقیقه همه جا سفید شد

.من که کلی خوش خوشانم بود ، با اینکه حتی نشد برم برف بازی و یا ساعتی زیر برف راه برم.

اینم عکس حیاط برف گرفته خونم.

اولین برف زمستانی

فردا و پس فردا ۲ تا امتحان دارم

پ.ن:الان خبر دار شدم امتحان فردا کنسل شده و فردا صبح مشخص میشه امتحان پس فردا هست یا نه؟ من کلا الان اعصاب ندارم!:((((

پ.ن۲:الهی بگم چی بشه اونیکه به فکر دانشجوهاست،اخبار الان اعلام کرد یعنی از دانشگاهها درخواست کرد لطفا ۱۷ دی و ۱ بهمن واسه بچه ها امتحان نگذارید که به عزاداری شون برسن، آخه ابله جانها ۲۷ دی چه ربطی به عزاداری داره؟خوب هر .... بخواد، امتحانشون میده بعدم میره عزاداری.اصلا به شما چه؟ما صدامون در نیومده شما میای افاضات میکنی!!!!!!!!!!!!!!!!!یکی بیاد من بکشه

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/10/17ساعت 11:28 قبل از ظهر توسط yas |

هر آنچه بستنی بود را بستم جز این کیس قدیمی را!

خدایا فتبارک الله احسن الخالقینت درست، ولی اگر حلزون هم می افریدی این کارها را میکردها.

منتظرم ببینم با ترم بعد من چه میکنی خدا جان

امتحانم کردی و من هم افتضاح به بار آوردم، خوب خودت مگر نمیدانی که من جنبه ندارم، خوب یه جوری امتحان میگرفتی که اینطوری نشه،خدایا خوب من هم ادمم مگه نه؟خوب اینطوری نگاه نکن!اینطوری که تو نگاه میکنی یک قدم هم نمیتوانم بردارم چه برسد به راه رفتن در طول زندگی

نمیدانم چرا وقتی نباید همه چیز را درست میکنی،ولی میدانم حکمتش میتواند مرا دیوانه کند،یا زیادی دوستم داری یا دوست داری بهم ثابت کنی که گند میزنم،اگر دومیست که خوب زیاد زحمت نکش چون خودم کاملا به موضوع اشراف دارم!


برایم تعریف کرد چیزهایی را که هیچ وقت فکر نمیکردم کسی برایم تعریف کند،و حتی پرسید تو جای من بودی چه میکردی!حرفها حرفهای غریبی نبود و من هم نا آشنا نبودم ولی....

نمیدانم خدایا من خرم یا انها،من زیادی مثبتم یا انها زیادی منفی،آنها زیادی راحتن یا من زیادی ناراحت!!! نمیدانم خدا ولی یا تو یا این ذهن من دارید کار دستم میدهید،اصلا چه معنی دارد تا من یه غلطی میکنم هی به رویم میاوری که اینطوری کردی و اونطوری کردی و هی مثال بهم نشان میدهی،

اصلا اگر غلط است چرا بوجودش اوردی.حتی همان دروغت را حتی همان غیبتت را که دیگر شده نقل ونبات

همه اینها را گفتم ولی باز میگویم شاید نمیخواهی با مخ برم توی دیوار، بلکه میخواهی پایم فقط به سنگ بگیرد، تا شاید این سکندری خوردن ها عقلم را سر جایش بیاورد، ازت ممنونم چون با همه انها باز دوست ندارم انقدر راحت باشم که حرف این غلط ها را (شایدم درستها را) این همه راحت بزنم، نمیدانم شاید ۳ سال دیگر من هم برای یکی کوچکتر از خودم اینچنین دردل هایی را یکجا بگویم تا قلبش در دهنش بیاید و ساعتها خیره بماند که خدایا چی به چیست! میدانم که من هم مثل اویم با هیچ تفاوتی ولی من رویم نمیشود یک کلام بگویم،خوب یا بدش با تو

امضا:من

باتشکر از خدا و همینطور دوستمان که کلی اینجانب را مورد لطف قرار دادن

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/12ساعت 6:40 بعد از ظهر توسط yas |

امیر محمد(نی نی جدید)زردی داشت!, میریم به سمت بیمارستان تا ببینیم آزمایش جدید چی میگه؟برادرم آزمایش رو که میگیره, میبینه زردی شده 15 و باید برن و بیمارستان بستریش کنن! بعداز گرفتن آزمایش قرار برم کفش بخرم.

 از جلوی بیمارستان خیلی الکی یه خیابون بیخود رو میره تا ته و خیلی بیخود تر دوباره دور میزنه! یکم نگاش میکنم و میگم ببین! همون خیابون بیمارستان رو میومدی بالا الان تو خیابون اصلی بودیما با اجازتون یه 17 سالی اینجا زندگی کردیم,میندازه تو خواجه عبدالله میبینم هیچی نمیگه و هی نفس عمیق میکشه ,میگم بابا چته بیا من میشینم پشت ماشین بعد گل فروشی زنبق رو بهش نشون میدم و با هر و کر واسش تعریف میکنم که سال سوم 10-11 نفر رفتیم توش و فقط یه شاخه گل خریدیم, یکمی میخنده و میگه سردستشون تو بودی؟میگم نه اصلا بهم میاد مگه؟بعد میبینم به جای اینکه از توی ساقدوش بره از یه جا دیگه میپیچه میگم بیخیال این رو از کجا پیدا کردی؟میگه اونجا باید پشت چراغ قرمز میموندیم میگم شرمنده ولی یدونه چراغ چشمک زن داره فقط قرمز اینا نداره.

 با مکافات کفش میخرم و هی دارم غر غر میکنم آخه چرا اون رنگی نداشت!بعد میبینم داغان تر از این صحبتهاست, میرسیم خونه ومن میرم لباس عوض کنم.

یه ربع بعد میرم خونشون میبینم خانمش نشسته لب تخت داره گریه میکنه!!!!!منم فکر کردم داداش گرام برگشته یه چی گفته که اینطوری شده,  هی کنه بازی که چته آخه چی شده و دلقک بازی و قلقلک بازار و این صحبتها.

بعد چند دقیقه مطمئن میشم واسه اینکه دارن میبرنش بیمارستان!همه ناراحت!میگم بابا حالتون بده ها, زردی داره! چیزیش نیست که؛ ولی وضعیت یطوری بود که اگر به داداشم میگفتم تو اونم میزد زیر گریه.

میریم اورژانس لاله همونجا که به دنیا اومده؛ رسما 2 ساعت تنها اون پایین میشینم تا اینا کارهای اتاق و ...درست کنن بعد زنگ میزنم میبینم باز این مادر جدید داره گریه میکنه که چرا بچش رو با آب سرد شستن!

خدایی این حس مادری و پدری عجیب حسیه!هرچیم دلیل و منطق بیاری کوتاه بیا نیست.

 

امیر محمدمون فردا صبح مرخص میشه ولی مامانش هنوزم داره گریه میکنه


پ.ن:نمیدونم به چی احتیاج دارم ولی یه چیزی کمه، یه چیزی شبیه یه اتفاق،فکرم همه جا پخشه و هیچجوری روی درس ثابت نمیشه!خدایا لطفا بهم کمک کن،خودت میدونی که به کس دیگم نمیتوانم درد دل کنم.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/10/09ساعت 1:41 قبل از ظهر توسط yas |

 

باورم نمیشه که یه عکس ساده تو یه جایی که اصلا فکرش رو نمیکردم بتونه پای خاطراتم رو بکشه وسط و با اعصابم انقدر بازی کنه.

احساس میکنم امروز میتوانم احمقانه ترین تصمیم های زندگیم رو بگیرم! و خودم هم متوجه نشم که دارم چه میکنم!

+ نوشته شده در جمعه 1386/10/07ساعت 6:50 بعد از ظهر توسط yas |

با بچه ها ولیعصریم  و من دارم دنبال یه کادو مناسب برای تولد ندا میگردم, یهو میبینم بچه ها خودشون رو میکشن کنار و یه خانمه میاد جلو و ازم میپرسه چادرتون اصله,درست میگم؟!منم یه آن شکه میگم چیش اصله؟؟ بعد یادم میاد چادرم عربیه میگم بعله اصله وخانمه میگه از کجا خریدی؟میگم مکه,خانمه فکر کرد خودم مکه بودم و گفت ایشالا بازم قسمتتون بشه و زبونم لال شد که بگم خودم نرفتم و گفتم ایشالا!بعد میبینم آرزو داره غش میکنه از خنده میگه اگر خوب میخرید میفروختیش! ما رو بگو فکر کردیم چه خبره این همه دنبالت راه افتاده.

 

یه جا میبینم هرکی از بغل دستم رد میشه شترق میخوره به من میگم بچه ها من هیدنم؟احیانا؟ بعد پری میگه واسه چی و خودش گوپیسی میخوره به من و آرزو هم پشت سرش!من که هر هر داشتم میخندیدم اون دوتا هم بدتر از من !میگن اوا چرا اینطوری شد از بس کوچیکی!!!!!ندیدیمت! راستی چی میگفتی؟

 

تو را ه برگشت هی دارم به حرف خانمه فکر میکنم، و حرف بابام که توی عید اون سال میگفتن یکی از خونه ها رو که تا یک ماه دیگه تموم میشه میگذارم واسه خرج کربلا یا سوریه, هممون با هم میریم, دخترها و پسرها و عروس و دامادمون, تازه ما سه تا(بابا,مامان,من) هم با هم میریم مکه که کلی خوش بگذره,به هر حال تو ته تغاری بابایی باید یه فرقی بکنی یا نه؟

آره  خوب راست میگفت  ولی فرق زندگی من با فرق زندگی اونا تو یه سفر اضافه نبود.


پ.ن: واسه چی اسمم واسه حج دانشجویی در نیومد؟

پ.ن: حال امیر محمد کوچیکمون(نی نی جدید) خوبه فقط یه کوچولو زردی داره ولی رو به بهبوده خیلی میخوام ازش عکس بذارم ولی اگر دوربین رو بتونم ازشون پس بگیرم.

 پ.ن:من تا ۲ هفته اعلام میکنم که میتوان کلی خوشحال باشم به خاطر موهام از بس که گوگولی شدن

 

پ.ن:به این پست وبلاگ آچار فرانسه سر بزنید، اطلاعات جالبی در مورد روز تولدتون بهتون میده

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/10/06ساعت 9:6 بعد از ظهر توسط yas |

 

و امروز برای دومین بار عمه شدم و باز مثل دفعه های قبل یه پسر کوچولو به خانواده ما اضافه شد یه لبخند جدید، دو تا چشم سیاه جدید و یه صدای جدید که میتوانه وقتی بزرگ شد از صدای عمه عمه گفتنش لذت ببری و تو چشمهای سیاهش نگاه کنی ولی دلت نیاد دعواش کنی و فقط ببوسیش و بگی جان عمه, تا الان فقط صداش رو شنیدم و از الان عاشق صداش شدم و انگار این فسقلی هم مثل من با چشمهای باز حریصانه دنیا رو نگاه میکرده.

شنیدن صدای گریش به بیدار شدن های لحظه به لحظه با صدای تلفن از 4 صبح تا 8 که هر 5 دقیقه به دقیقه با صداش همه خونه رو در بر میگرفت، می ارزید.

صدای برادرم برای حس پدر شدن و صدای مادرم وقتی قربون صدقش میرفت پر از شوق بود, ولی باز هم جای پدرمون برای دیدن سومین نوش خیلی خالیه احساس میکنم برادرم به حضور پدرم و دستهای کشیدش برای در آغوش گرفتنش نیاز داره.

کوچولو, الان که اینا رو مینویسم دارم حاضر میشم که بیام تو رو ببینم.میبوسمت.

تولدت مبارک

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/10/02ساعت 10:16 قبل از ظهر توسط yas |

به حرفهام یه ساعتی گوش میده، خیلی سخت بود تمام این دو ماه رو براش توضیح دادن,هیچوقت فکر نمیکردم تعریف کردن اتفاقات برای ندا, انقدر سخت باشه. گوش داد و انقدر خندیدیم که هر دو از دل درد  ساکت شدیم و فقط سعی کردیم مسخره بازی در نیاریم که البته هیچوقت نمیشه.

و دو ساعتی هم برام حرف زد, باورم نمیشد ولی بزرگ شده بود حرفهاش چند سال بزرگتر شده بود.

شب یلدا ما هم به باز کردن کادو و تلفن های طولانی با ندا گذشت.

میگفت:

مرز بین احساس و عقل خیلی ناچیزه ـ گاهی نمیفهمی که این احساس که لباس عقل پوشیده.

 

بیشتر توی یه رابطه به نفع خودت فکر کن, تو هر ارتباطی, مهم نیست طرفت بچه است یا دختر یا پسر اگر دیدی برات هیچ سودی نداره و تبدیل میشه به ضرر کاتش کن و گرنه ضررش صد برابر میشه, چون یه جایی به اندازه تک تک ثانیه ها که گذشته کم میاری.

 

از دیگران عبرت بگیر ولی درس عبرت دیگران نشو یاسی!

 صبح میزنم بیرون

از سر پاسداران تا چهار راه رو پیاده میرم هوا سرده انقدر سرد که احساس میکنم نفسهام هم داره سرد میشه,کاپشن تو دست و شال گردن تو کیفم ولی دلم نمیاد جای سرما رو به گرما بدم,همه راه با تلفن حرف زدن گذشت،حرفهای خوب،حرفهای جالبی که به راحتی گیجم کرد .میرسم به سازمان مرکزیو نمیدونم باید دعا کنم کارام درست بشه یا نشه،تو بد مخمصه ای افتادم و گیجم و از سرما یخ کردم، میرم پیش مسئول مربوطه ،بلند میشه و کلی حال و احوال میکنه و میره پرونده رو بیاره,ولی نیست یعنی کلشو فرستادن دفتر خود آقای جاسبی، دیگه به یه جایی رسیدم که سر(بی حس) شدم، وقتی گفتن: شاید درست نشه ناراحت نشدم(یاد بعضی از دوستام میفتم که میگفتن ایشالا درست نشه و تو ذهنم میخندیدمJ), یکم نگام کرد و گفت ترم قبل داشتی سکته میکردی الان چی شده؟میگم دیگه هیچ چیزی رو قرار نیست از دست بدم همه رو ترم قبل از دست دادم میخنده و میگه نترس ده روز دیگه جواب میاد ایشالا درست میشه فقط یه ترم مونده.

تا چهار راه سوالای تلفنی آز پایگاه بچه ها رو جواب میدم(همه امروز امتحان آز داشتن),

یه ربعی معطل میشم تا ندا هم برسه, دلمون به اندازه تک تک ثانیه هایی که بدون هم بودیم تنگ شده بود.صداش در نمیومد و من به عادت همیشگی کلی ادای صدای گرفته و خنده هایی که آخرش میشه سرفه رو در اوردم, میریم دکتر و بعد داروخانه , و بعد با کتک 3 تا آمپول میزنه

به هم میگم مردم بعد 2 ماه همو میبینن میرن پارک و سینما من و تو میریم اورژانس,بساطیه ها.

 

کلی هم غیبت کردیم.

 

پ.ن1:یه روز باید بیام داستان امتحان های آزم رو بگم که کلی بهم انرژی دادن. و شاید یه چیزهای دیگه

پ.ن2:قصد داشتم در مورد چیزهایی که میخواستم بهشون برسم و چند سالیه یادم رفته بنویسم ولی بلکل یادم رفت

+ نوشته شده در شنبه 1386/10/01ساعت 4:39 بعد از ظهر توسط yas |