به تقویم نگاه میکنم مثل پارسال,مثل تمام ۵ سال گذشته،.....
پدر بزرگ ندا یه کتاب خونه گرانبها داشت که بعد از فوتش قصد داشتن هدیه بدن به کتابخانه دانشکده ادبیات.کتابهایی که شاید بتونی توی هر کتابخونه ای پیداشون کنی ولیمهم این بود که ایشون چاپ اول همه این کتابهایی که، بسیاری از ما الخصوص خودم که خیلی دنبال کتاب نیستم و فقط به چهار تا کتابی که گاهی به دستم میرسه اکتفا میکنم، فقط توی کتابهای درسی اسمشون رو شنیدم رو داشتن.
ندا یه سری از کتابها رو اورده بود خونشون و میخواستیم یه کتابخونه بزنیم که فقط این کتابها رو به فامیل و دوستان بدیم که البته تنها کاری که نکردیم همین تصمیم بود.
با هم کارتون فصل موج سواری رو دیدیم و کلی از زندگی لذت بردیم و اخرش یادمون اومد که ای دل غافل کتابها چی شد؟؟؟؟؟؟؟
من کلا وقتی کتاب میبینم احساس میکنم دیگه هیچ چیز بر کتابها اهمیت نداره، مثلا وقتی میرم کتابخونه ای که کتابهای درست حسابی داشته باشه همیشه به زور میام بیرون.
خلاصه اینکه من به عنوان افتتاحیه یه سری 4-5 تا دونه از کتابها رو اوردم تا بخونم.
سر و ته یه کرباس؛ جمال زاده( چاپ اول)
زن زیادی؛ جلال آل احمد(چاپ سوم)
کیمیای سعادت جلد اول؛ امام ابومحمد محمد غزالی طوسی به کوشش حسین خدیور جم(چاپ اول)
جان شیفته,جلد اول و دوم؛رومن رولان ترجمه م.ا.به آذین (چاپ اول)
ویک کتابم خریدم به اسم:قلندر و قلعه,داستانی براساس زندگی شیخ شهاب الدین سهروردی
نویسنده:سید یحیی یثربی
کتاب عالی بود و از خوندن هر برگش لذت بردم
چندی پیش در خواب دیدم که می خواهم پرواز کنم, بعد از آن هر شب که می خوابم همان خواب را می بینم.
توجه همه جلب شده بود.بچه ها با کنجکاوی به صحبت های یحیی گوش می دادند.
-حالا درست شد.خب بگو ببینم چطور پرواز می کنی؟
-آقا!پرواز نمی کنم, اما در خواب میبینم که بر بام خانه مان ایستاده ام و آسمان را نگاه می کنم. شکوه و عظمت آسمان وسوسه ام میکند. دلم می خواهد پرواز کنم، ناگهان می بینم که بالی بر شانه راستم دارم.بال می زنم که پرواز کنم، اما نمی شود, برای این که با یک بال پرواز ممکن نیست
.دلم لبریز از احساس نیاز می شود. نیاز به بالی دیگر تا بتوانم پرواز کنم.
بی اختیار فریاد میزنم:" بال دیگرم کو؟! پیرمردی از دور به نقطه ای اشاره میکند که آنجاست!!
مردی را می بینم، در دوردست که بالی در دست دارد، عین بالی که بر شانه من است. انگار لنگه دیگر این بال است. به آن طرف می دوم، اما پیش از آن که به آن جا برسم، بیدار می شوم!
..................
ْ¤ بحث طلاق ندا و شوهرش شدت گرفته
وسط امتحانها در طول 2-3 روز بیش از 16 ساعت با شوهر ندا صحبت کردم
, که البته 15 ساعتش اون حرف زد!!!! همیشه از وسط ماجراهای اینطوری قرار گرفتن ترس داشتم, چون همیشه به چشم دیدم که آخرش میشه مصداق عینی این جمله که اومدیم ثواب کنیم کباب شدیم
.
ترس از اینکه اگر ندا بفهمه که شوهرش شماره من رو پیدا کرده و داره تک تک لحظه ها و ریز و درشت زندگی شش ماهشون رو برام تعریف میکنه تمام تنم رو میلرزوند ولی هیچ راه فراری هم نبود, باید وایمیسادم و گوش میدام, گوشیم توی روز اول 4 بار شارژ خالی کرد,رکوردی بود!!!
نمیدونید وقتی به ندا گفتم که با شوهرش صحبت کردم چقدر راحت شدم ولی بعدش فقط بحث بود, خیلی بد بود لحظه ای که ندا بهم گفت من برای ادامه این زندگی هیچ دلیلی ندارم و دستم رو به هیچ کجای این زندگی نمیتوانم بگیرم و بلند شم,و سخت تر وقتی بود که ندا از من میخواست عین این حرفها رو به شوهرش بگم, اونقدر حرفهای متفاوت و نگاه های متفاوت تر به یک موضوع رو به چشم دیدم که حد نداشت.
آخرشم رفتن دادگاه تا ندا نمیدونم چی چی رو پس بگیره و اون یکی هم طلاق توافقی رو امضا کنه، ولی نتونستن حتی برای 2 دقیقه به هم اعتماد کنن و دوباره دست خالی برگشتن خونه، البته خونه ای که فقط اسمش خونه است و دل خوشی توش نیست نه خونه ندا نه خونه اونها.
¤ معدل این ترمم رکورد زده
,خیلی جالب بود یه درس رو تا نیمه های شب امتحان به دوستم یاد دادم و تمام سعیم رو کردم که اون دقیقا اندازه ای که من بلدم بلد باشه ولی حالا که نمره ها اومده دیدیم من شدم 20 اون شد 10
, الان من هی بهش اصرار میکنم بیا من بهت واسه فوق یاد میدم اون میگه فکر خوبیه ولی مشکل اینجاست که تو فقط قبول میشی
ولی بی شوخی دعا کنید من یه چیزی بلد باشم تا بتونم یکی رو پیدا کنم تا بهش یاد بدم
¤ یک هفته قبل موبایلم و سیم کارت قدیمیم من و رو به حد جنون رسوند، که من سیم کارت رو در اوردم و دادم دست برادر گرام و گفتم برو بده عوضش کنن تا جلو چشم من نباشه
و بتونم یه موبایل جدید بگیرم، فقط سوتی ندی که مال خودت نیست؛ اونم خوشحال رفت سیم کارت رو داد وسوزوندن و سیم جدید رو که اومدن بهش بدن ,تا بهش گفتن کارت شناساییتون لطفا..., به جای کارت برادر بزرگه که سیم کارت من به نامشه گواهینامه خودش رو گذاشت رو میز
!!!!!!!!
وای خدایا یعنی من بی سیم کارت موندم، الان یه هفته است اعصابم رفته تعطیلات، صبح به صبح به جفت برادرها زنگ میزنم که لطفا یه آجر نپخته ای چیزی بزنید تو سر من تا من جفتتون رو نکشتم!!! بساطی داریم؛ صاحب سیم کارتم(برادر بزرگه) نمیکنه بیاد تهران سیم کارت من رو بگیره.یک هفته است ایرانسل دارم که به لعنت خدا نمی ارزه؛در انتهای هر اس ام اس یه بدو بیراهم به ایرانسل عزیز میگم.
این چند روزه هر کس زنگه میزنه یه تیکه ای بهم میندازه
, یکی میگه باید شام بدی، یکی میگه بریم جشن بگیریم، یکی میگه وای چه کلاسی داره این ایرانسل،یکی میگه بعد از اون همه کلاس نگا به کجا رسیدی، یکی میگه عذاب خداست که گرفتت.
این دو خط شده وصف حال و روز الان من:
یک بوم دو هوا,خستم به خدا.
یه دل میگه بگم و یه دل میگه....