بعضی ها میان و میمونن،ولی بود و نبودشون هیچ فرقی با هم نداره
بعضی ها میان و میرن و وقتی هم میرن هیچ اتفاقی نمیفته
بعضی ها میان ولی به بدترن نحو ممکن به زندگیت گند میزنن و ترجیح میدی بندازیشون بیرون تا اینکه برن
بعضی هامیان و تو مدتی که هستن دوست خوبین و فقط همون یه دوست خوب میمونن اونم فقط برای ماهی سالی یکبار
بعضی ها میان و میشن دوست عزیزت و رفیق شفیقت و هروقت که نباشن تو دلتنگشون میشی و تو ذهنت میگی چه دوست خوبیه .ولی به هر حال دوستی قانونمندی خواهید داشت عین جمله ی یکی تو یکی من!!! یه همچین دوستی جز عذاب هیچی نداره
بعضی میان و میشن برترین آدم های زندگی و تو نمیدونی چی میشه که فقط تو از خودت هی مایه میذاری و وقتی که نیستن احساس میکنی یه چیزی کمه ولی به هر حال وقتی نیست با نبودنش کنار میای چون همش فکر میکنی اون شایدی این دوستی رو نخواد.
بعضی وقتها هم که شاید خیلی کم پیش بیاد یکی میاد تو زندگیت که مثل خودته، بودنش با نبودنش زمین تا آسمون فرق میکنه، تمام بهترین هایی که تو براش میخوای اونم برای تو میخواد و کاملا بی توقع چیزی که برای خیلی ها مسخره شده ولی برای تو هنوز هست،ولی یه موقعیتی پیش میاد که مجبور میشید از هم دور باشید،یکی این سر، یکی اون سر،میدونی که شاید سالی یکبارم نشه که ببینیش میدونی قرار نیست به آدمهای قدیمی خاک گرفته تو ذهنش تبدیل بشی،میدونی که همونقدر که دوستش داری دوستت داره و میدونی که بهترین لحظه های زندگیتون رو با هم گذروندید و میدونی که همه ذهنت رو گرفته ولی اینم میدونی که مجبوره بره و تو هیچ قدرتی نداری برای اینکه حتی باهاش دوست باشی.دلت خیلی کم!!!!!شاید به اندازه تمام دنیا!!!!!!!!برای خودت میسوزه ولی مجبوری، مجبور، اینو باید بفهمی
اونقدر این روزها دلتنگم که حد نداره،کاش کمی ندای عزیزم رو داشتم،و کاش یه دکمه داشتم که میزدم و ذهنم رو غیر فعال میکردم،و کاش کمی خدا باهام بازی نمیکرد، کی میتونه باور کنه که خدا داره باهام چی کار میکنه.
پ.ن:خوبم مثل حال گل سرخ توی یک کویر خشک*
پ.ن۲:یه سر حتما به وبلاگ رستگاری در 8:20 بزنید
*(خوبم،مثل حال گل سرخ در دستان چنگیز مغول، قیصر امین پور)
گاهی پیش میاد که دل تنگ میشه
نمیدونی چیه پس میذاری به حساب دلتنگی های الکی واسه زمین و زمان
میدویی دنبال بدست اوردن هر انچه که فکر میکنی دلت واسشون تنگ شده و همه رو بدست میاری
هرچه که هست ونیست
بد یا خوب
درست یا نادرست
کارهایی میکنی که هنوزم باور نداری که میتوانستی انجام بدی
همه و همه فقط واسه اینکه که آروم بشی
همه چی به انتهاش میرسه
ولی تو باز میبینی که بازم دلت تنگه
دلت تنگ یه چیزیه که هیچ وقت هیچ جا و با هیچ کس نمیتوانی بهش برسی
دلت تنگه واسه کسی که حتی نگاش آرومت میکرد و صداش لالایی شبهات بوده
دلت تنگه ولی هیچ راهی نیست برای آرامش
خیلیا میان و میگن خدا بهتون صبر بده
خیلیا میگن خاک سرده
خیلیا میگن حیف شد
خیلیا میگن از چهلم که گذشت آروم میشید
ولی الان 5 سال میگذره و من هنوز لحظه ای آروم نشدم
دلم تنگ شده برای اینکه حتی لحظه ای بتونم دستات رو بگیرم و صدای خودت رو بشنوم نه صدایی که روی کاست ضبط شده
دلم تنگ شده برای اینکه بدونم هستی
دلم برای جای پرت سر میز غذا تنگ شده.
دلم واسه نماز صبحات
دلم واسه مربع های تو در تویی که موقع صحبت میکشیدی
واسه آواز خوندت
واسه طرفداریات
واسه قهقهه هات
واسه ته ریشات که هروقت میبوسیدیم میرفت تو صورتم و تو خوشت میومد از اینکه من فرار میکردم
واسه اینکه بعد از دو روز ندیدنم بیای بگی بابایی توام دلت واسم تنگ میشه بابا؟
واسه اینکه بخندی و بگی محبوب بابا تنهام نذاری یوقت
ولی الان 5 سال تو منو تنها گذاشتی
اصلا یادت میاد من هستم
5 سال گذشت
5 سال لعنتی گذشت
وقتی رفتی
همه چی رفت
پ.ن:دیشب یک ساعت زیر دوش آب داغ بودم انقدر داغ که نفسهام جلوش سرد سرد بود
ولی هنوز زندم:دی


فیلی در مورد آخرين روزهای تمدن مايايی در قاره آمريکا
از فیلم هایی بود که وقتی ابتداش رو دیدیم از لیست فیلمهایی که با میل نگاه خواهم کرد پاکش کردم!!،ولی امروز به اسرار دوستم فیلم رو تا انتها دیدم حتی با اینکه فیلم رو بیش از ۵ بار کانورت کردم تا مشکلی که داشت برطرف بشه و بتونم ببینمش،
از اون دسته فیلم هایی هست که تمام مدت فیلم از جاتون تکون نمیخورید و گاهی خودتون شکه میشید که چرا دارید انقدر احساسات به خرج میدید
تمام زندگی یک قوم از شادی و خنده و زندگی تا حمله قبیله ای دیگر و اسیری و رنج و عذاب و مرگ و آزادی رو به تصویر کشیده.فیلم محشری بود توصیه میکنم حتما ببینید
بخصوص وقتی پیرمرد قبیله داستان!(عقیده)رو تعریف میکرد وقتی پدر تمام سعیش رو برای دور کردن ترس از پسرش میکرد وقتی میگه که خودش به همرا پدر توی این جنگل شکار کردن حالا با پسرش به شکار میاد و در آینده پسرش و نوش در این جنگل شکار خواهند کرد و............ انقدر زیبا بود که دوست دارم تا انتهاش رو تعریف کنم
پی نوشت:این سری کامل توضیحات رو از این سایت برداشتم
نگاهی به فيلم آپوکاليپتو، تازه ترین ساخته مل گیبسون
"آپوکاليپتو" اهميت و اعتبارش را از خلق جهان آخرالزمانی ای می يابد که به راحتی تماشاگر – عام و خاص – را در طول بيش از دو ساعت جذب می کند و پيش می برد.
خلاصه داستان:
آخرين روزهای تمدن مايايی در قاره آمريکا
عده ای سرخپوست که در جنگل به زندگی خود ادامه می دهند و با شکار روزگار می گذرانند، ناگهان مورد حمله قرار می گيرند و بازماندگانی که جان سالم به در برده اند، از جمله "جاگوار" پسر قوی و زبده يکی از بزرگان قوم، به اسارت یورشگران در می آيند تا در مراسمی قربانی خدايان شوند.
جاگوار پيش از دستگيری اين فرصت را می يابد تا فرزند و همسرباردارش را در گودالی پنهان کند، اما پدرش را که از بزرگان قوم است، جلوی اومی کشند. او با آرامش می ميرد، همچنان که هميشه از پسرش می خواست ترس را از خود دور کند و به آرامش برسد.
اسرا راه طولانی ای را طی می کنند تا به قتلگاه خويش برسند. نوبت به جاگوار که می رسد، کسوف اتفاق می افتد و به نشانه رضايت خدا از قربانيان، بقيه کشته نمی شوند، اما رئيس خون آشام قبیله، از آنها می خواهد که در زير نيزه ها و شليک کمان ها بگريزند و اگر زنده ماندند، می توانند باز به جنگل بازگردند.
جاگوار از شليک نيزه ها می گريزد و در حالی که زخم برداشته، آخرين مانع يعنی پسر فرمانده سپاه را می کشد و به جنگل می گريزد، اما فرمانده که از مرگ فرزندش زخم خورده، برخلاف قرار با چند تن از زبده ترين افرادش به تعقيب او می پردازد....
حواشی:
مل گيبسون(متولد ۱۹۵۶) که بيشتر به عنوان بازيگر شهرت دارد، کار خود را با بازی در سريال ساليوان ها در سال ۱۹۷۶ آغاز کرد و بعدتر با بازی در فيلم هايی چون سال زيستن پر مخاطره (۱۹۸۲) به شهرت رسيد.
اولين فيلمش به عنوان کارگردان، مرد بدون چهره (۱۹۹۳) فيلم چندان موفقی نبود، اما فيلم بعدی، شجاع دل (۱۹۹۵) به يک فيلم اسکاری بدل شد و فيلم سومش، مصائب مسيح (۲۰۰۴) با طرح مساله به صليب کشيده شدن مسيح، جنجال به راه انداخت.
آپوکاليپتو چهارمين فيلم اوست که به گمان بسياری بهترين فيلمش است. فيلم به زبان مايايی تهيه شده و توانسته نظر مساعد منتقدان را به خود جلب کند و نامزد جايزه بهترين فيلم خارجی زبان در جوايز گلدن گلاب و بفتا شده است.
از نکات جالب توجه در فيلم اين که همکار مل گيبسون در نوشتن فيلمنامه و تهيه فيلم، يک ايرانی به نام "فرهاد صفی نيا" ست.
تحليل فيلم:
آپوکاليپتو اهميت و اعتبارش را از خلق جهان آخرالزمانی ای می يابد که به راحتی تماشاگر – عام و خاص – را در طول بيش از دو ساعت جذب می کند و پيش می برد.
آپوکاليپتو بازگشتی است به اصل اول موفقيت هاليوود يعنی قصه گويی . فيلم بدون اتلاف وقت قصه می گويد و با فيلمنامه ای قابل ستايش، می تواند با کمترين ديالوگ، شخصيت هايی ملموس و باور پذير را رو در روی تماشاگرش قرار دهد.
همه وقايع و مکان ها برای تماشاگر نا آشناست (به ويژه سبعيت شخصيت ها که فيلم در پرداخت آن مطلقاً از محافظه کاری مرسوم هاليوود پيروی نمی کند و به طرزی غير قابل باور خشونت ذاتی شخصيت هايش را به نمايش می گذارد)، اما همه چيزهايی که تماشاگر شايد پيش تر مشابه آن را نديده، اين جا بسيار آشنا و ملموس به نظر می رسد.
اين ميسر نمی شود مگر با خلق فضايی که به شدت واقعی است. ما خشونت بيش از حد شخصيت ها را باور می کنيم، همان طور که اعتقادات آنها به جبر، طالع و طبيعت برای ما باور پذير جلوه می کند.
هيچ صحنه يا اتفاقی بی دليل و خارج از چارچوب قصه نيست. فيلم از همان ابتدا قصه جذابش را آغاز می کند و تا انتها بدون حشو و زوائد پيش می رود.
از همان آغاز حرف های پير قوم درباره اين که 'پدرانش در اين جنگل شکار می کرده اند، او هم شکار می کند و نيز پسرش و فرزندان او' ، به دل می نشيند و فضا را برای روح معنوی فيلم آماده می کند.
در همان صحنه شکار ابتدايی روی ديگر فيلم را هم می توان ديد: خشونت.
فيلم از همان آغاز دو جهان متفاوت را ترسيم می کند: جهانی آرام و روحانی و جهانی پر از خشونت که به تقابل با جهان امن می رسد و دنيای آپوکاليپتيکی بنا می کند که در آن رسيدن به مرگ ، خود نوعی آرامش است ( تقريباً غالب مرگ های از پيش مشخص در فيلم، با طلب آمرزش و آسايش همراه است؛ با جمله "سفر بخير").
در نتيجه اين نوع نگاه، فيلم تاويل پذير است و در عين قصه ساده اش، از جهان پر از خشونت و جنگ امروز ما حرف می زند و با اشاره به قربانی کردن برای خدا، از حقيقتی سخن می گويد که همه گمانشان بر اين است که نزد آنهاست و بس.
همه اين ها به چشم نمی آيد مگر با تکنيکی قوی و چشمگير که حضور نرم و مسلطش را در غالب صحنه ها به تماشاگر حرفه ای يادآوری می کند.
دوربين در بيشتر صحنه ها متحرک است و می تواند بخش عمده ای از هيجان صحنه را به دوش بکشد.
قطع ها درست و به موقع اند و زاويه های دوربين دقيق و بجا. مثلاً نگاه کنيد که در صحنه قربانی کردن، چطور دوربين با شخصيتی که به زير تيغ می رود همراه می شود و حتی از زاويه ديد او چطور نماهای چرخان و برعکس نامانوس اما درست، تماشاگر را در احوال شخصيت دخيل می کند و تماشاگر می تواند گوشه ای از حس مرگی چنين دلخراش را تجربه کند.
فيلم آرامش تماشاگر را سلب می کند تا در پايانی اندکی شعاری، آرامشی پايدارتر به او بدهد؛ که ای کاش نمی داد و پيش تر – قبل از رسيدن ناجی ها از جهان متمدن، که آشکارا در تضاد با وجه تاويل پذير فيلم است؛ وجهی که اساساً وجود جهان متمدن را زير سوال می برد- به پايان می رسيد و ما را در رويای جست و جوی آرامش ابدی باقی می گذاشت.
شناسنامه فيلم:
کارگردان: مل گيبسون
فيلمنامه: گيبسون و فرهاد صفی نيا
بازيگران:رودی يانگ بلاد،جراردو تاراسنا،رائول تريجيلو، داليا هرناندز
محصول ۲۰۰۶، آمريکا،۱۳۹ دقيقه.
خیلی وقته که که حس نوشتنم خشک شده! البته هیچ دلیلی هم براش ندارم.
تو این چند وقته یه سر اتفاق افتاده مثلا طلاق ندا عزیز دلم که دوست ندارم یه لحظه ناراحتیش رو ببینم
وتمایل من به کتاب خواندن و فیلم دیدن,مثلا اینا رو دیدیم:
تاوان(اسکار 2007)
رایحه یک زن(al pacino)
Crash(اسکار 2005)
War 2007
قلب فرشته(دنیرو)
هکرها و ...........
دوست دارم در مورد همشون بنویسم ولی چون سوادم کلا نم کشیدست ترجیح میدم آبرو داری کنم و ساکت بشینم.
البته فکر نکنید خیلی غرب زده شدم, دو تا فیلم ایرانی هم دیدم یکی کافه ستاره و یکی هم رفتم سینما اونم وقتی یزد بودم و فیلم غیر منتظره رو دیدم که کلا خوبه که در این مواقع ساکت باشم.
یکی از خوبی های این سال نو این بود که خیلی!!!! تنها نبودیم بلکه با یه سری تعارفات و اینکه تهران الان جون میده واسه مسافرت دایی عزیز جان و بچه های عزیز ترش اومدن پیشمون, خیلی خوبه این حس که وقتی از خواب بیدار میشی اونم بعد از گذروندن شبی بدون تخت خواب خودت و روی زمین!!! و حداکثر 4 ساعت خواب, کلی توی خونه همهمه باشه و همه بریزن سرت و همیشه نفر آخر باشی که صبحانه میخوری البته تند تند اونم با نون بربری هایی که برادر جان 6 صبح میگرفت و برامون میورد و بعد با سرعت نور حاضر میشدی تا بری بیرون.
روز اول که بسی!!! آبرو ریزی شد چون هر 2 تا موزه ای که رفتیم بسته بود و موندیم پشت در, ولی فرداش جبران کردیم, اونم با امامزاده داوودی که به زور بردنم و هوای پاک اونجا و دیدن برفها و رودخانه ها و کوههایی که سنگهاش رو انگار خدا تک تک روی هم چیده و آبشارهای کوچیک انگار که روح مرده ای رو توم زنده کرد
بسیار زیبا و آرامش بخش بود بودن توی جاده ای که یک طرفت کوهه یک طرف مثل دره و اون پایین رودخونه پر خوروشش رو میبینی و کنار رودخونش کوههایی که از برف هنوز سفید سفید موندن. به هر حال خوش گذشت
یکی دیگه از هدیه های امسال دیدن عمو جان بعد از چهار سال و لحظه ای که سعی میکرد محکم توی بغلش جات بده و سعی میکرد تند تند به جای همه روزها ببوستت ولی حیف که دیر بود.
راستی یه موزه هم رفتیم ,موزه آبگینه, توی خیابان امام خمینی, خیابان 30 تیر البته حواستون باشه 30 تیر از پایین به سمت شمال یک طرفه است!! اینم گفتم مثل ما نباشید که میخواستیم بریم موزه ایران باستان بعد چون خیابون یه طرفه بود و حس دور زدن نبود موزه آبگینه واستون توفیق اجباری شد, درسته ما بر حسب اتفاق و مقدار زیادی تنبلی رفتیم اون موزه ولی از دیدن شیشه ها و ظروف قدیمی و هنر مردممون کلی لذت بردیم و چون دوربین مثل همیشه تو خونه جا مونده بود یکبار دیگم خواهم رفت تا از اون شیشه های عطر بد انگشتی و کاسه هایی که با طلا کار شده بود و گردنبند هایی که همه از شیشه بود بتونم حداقل عکس داشته باشم.
و در انتها از خداوند متعال خوتاستارم شرکت مخابرات رو لعنت کنه!! بگید دریغ از یک دونه اس ام اس که من بتونم واسه تبریک بفرستم,آخه من فردا پس فردا چطوری تو روی دوستام نگاه کنم,خوب نگید زنگ میزدی که دیگه این یکی برای همه خیلی زیادی بود!!!!
این روزها رو دوست دارم چون برام خاطرات خوبی رو بهمراه داره, با اینکه از فروردین هیچ خوشم نمیاد و اگر به من باشه از تقویم حذفش میکینم.
پی نوشت1:دوست گلم نمیدونم چرا جوابم رو نمیدی ولی امیدوارم همیشه شاد باشی و بیشتر امیدوارم من از اون سری چیزهایی نباشم که باید پاک بشن تا سال بعد شروع بشه.
پی نوشت 2:جات توی تک تک روزهای عید خالی بود بخصوص وقتی هی به چشمت میاد که بابات نیست.