تبليغاتX
WHAT A DAY
- یکی از فرق های ما بچه ها توی این که ما ها موقع انتخاب باید کمی آینده نگر باشم و فقط یه شادی ,لذت و یا یه سود لحظه ای رو نبینیم, هر چقدرم که توی لحظه برتری زیادی داشته باشه, مثلا وقتی از یه بچه بپرسی مامان یا بابا رو بیشتر دوست داری یا یخمک؟ شک نکنید که اگر حتی ذره ای دلش یخمک بخواد میگه یخمک!! و هر چند بارم که تکرار کنید نمیتوانه انتخاب دیگه ای رو داشته باشه. ولی همین بچه وقتی 7-8 سالش شد کمی بهتر نگاه میکنه و دقت میکنه که در کل کدوم رو دوست داشتنی تره نه فقط در آن,حالا یه سوال!!ما در مقابل یه بچه 7-8 ساله و دنیاش, به اندازه سنمون و دنیامون بزرگ فکر میکنیم؟

 خودم از همه بدتر.

- برای درس کامپایلر استاد آروم و با مزه ای داریم که یکم تپلیم هست سوال های میان ترمش رو کمی سخت داده بود! امروز داشت نمره ها رو میخواند و تا رسید به اسمم برگشت گفت ایشون اومده؟ دستم رو بلند کردم, برگشته میگه تو کار و زندگی نداری انقدر درس میخوانی؟بچه زندگی کن!کلاس رفت رو هوا خودمم مردم از خنده, چپ میرفت راست میومد یه تذکر بهم میداد که انقدر درس نخوان زندگی کن,اولین بار بود که یه استاد بهم میگفت درس نخوان و خودش میخندید.

 امروزم به تیکه های بچه ها که استادم ازت شاکیه و کم اورد گذشت.روز خوبی بود

 - توی جا کفشی میبینم یه کفش مشکی داره بهم نگاه میکنه واقعا خوشحال شدم از اینکه دیدمش, این کفش رو برای دانشگاه خریده بودم و مجبور شدم جنس چرمش رو هم بخرم چون اینجا همیشه خاکیه و امروز توی ترم 8 با کفشی که روز اول دانشگاه باهاش رفتم سر کلاس اومدم دانشگاه,حس با مزه ای بود

 پ.ن:دلم عجیب گرفته,امروز خیلی خندیدم تا شاید یکم روحیم عوض بشه وکلی هم سر به سر دوستام گذاشتم ولی باز الان  حوصله هیچی رو ندارم و اگر میشد بازهم برای ساعتها میخوابیدم تا فردا و کلاس بعدی....

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/02/23ساعت 4:41 بعد از ظهر توسط yas |

*یادم میاد دبیرستان که بودم گاهی پیش میومد که با خودم حرف بزنم ولی همیشه حواسم بود, تازگی ها با خودم فکر میکنم فکر میکنم ویهو میبینم که دارم حرف میزنم, خودم خیلی خندم میگیره دیروز دیدم خیلی راحت لبخند میزنم بدون اینکه حواسم باشه که چی رو دیدم امروز همه حواسم به این بود که هر لحظه که لبخندم رو حس کردم یه سرچ کنم و ببینم آخرین تصویری که دیدم چی بوده. بامزه بود وقتی دیدم یه بار به شیرین زبونی یه بچه داشتم لبخند میزدم ویه بار هم به پیرمرد70-80ساله ای که از اتوبوس پیاده شد و وقتی دید که هوا طوفانی شده و از شدت خاک چشم چشم رو نمیبینه دوید و از خانمی که توی ایستگاه بود بلیط رو گرفت و با کمر خم دو باره دوید و دادش به راننده تا اون خانم 2-3 قدم نیاد و زود سوار بشه. یه بارم داشتم به اینکه راننده اتوبوس صبر کرد تا خانمی که بچه کوچیکی توی بغلش بود کاملا بشینه روی صندلی و بعد حرکت کنه:دی و تازه متوجه شدم به همه اینها با فکر لبخند میزدم ولی بهشون توجه نمیکردم و ذهنم رو بهشون مشغول نمیکردم.

*یه آقایی امروز اومد دم در و با یه نفر دیگه از فامیل ما کار داشت و وقتی گفتم اینجا نیستن گفت پس به لحظه شما بیاین دم در,منم همچین خوشحال رفتم دم در, بعد یه دختر خانم خوش رو باهام سلام علیک کرد و پشت سرش اون آقایی که اصلا به ذهنم آشنا نبود شروع کرد به احوال پرسی البته یطوری انگار شکست و من رو یهو دیده وخجالت میکشه ببینتم و من داشتم میگفتم چه زود صمیمی شد!!!! و یه کارت عروسی دادن دستم, منم به گفتن اینکه چشم حتما میدم خدمتشون و انشالا خوشبخت باشید اکتفا کردم و اونها هم از خودمم دعوت کردن. بعد از یک ربع دیدم همین فامیل که آقای داماد اومده بود و خونه ما دنبالش میگشت خیلی نگران اومد و با خجالت کارت رو گرفت و من داشتم با خودم فکر میکردم این چقدر غر میزد که دوستش واسه عروسی دعوتش نکرده و اینا ,بدبخت با عروس پاشده بود اومده بود دنبالش واسه دعوت عجب آدمیه!!!! گذشت و گذشت تا دیدم مامانم با کارت اومد خونه میگم به به چه خبره امروز؟ بعد مامانم میگه شناختیش؟میگم نه والا!!!بعد مامان جان با چشمای گرد بهم زل زد که واقع حالت خوبه؟ خندم گرفت وقتی مامان توضیح داد که من فقط به یه نفر اجازه دادم بیاد خواستگاری اونم با کلک سوار کردن خالم و انداختنم وسط مجلس خواستگاری و آخرشم با یه نه خالی خال خالی تموم شد و جناب داماد امروز ما دقیقا همون آقا بود و من واقعا نشناختمش و اون بیچاره هم از اینکه من یزدم چقدر شکه شده بود.همه به عقلم شک کردن خودم بیشتر, ناسلامتی من حافظم محشر بود . ولی خدایی خودش نبودا خالی میبندن, اصلا شبیه اون آدم قبلی نبود,به هر حال امیدوارم خوشبخت باشن خیلی به هم میومدن

 پی نوشت:دلم عجیب حافظ میخواد کسی میاد برام حافظ بخونه؟دوست دارم بشنوم

پی نوشت:خدا ایران سل را لعنت بفرماید:) البته کمی:)

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/02/17ساعت 11:25 بعد از ظهر توسط yas |

ساعت 8 صبح توی میدان تازه گل کاری شده جلو دانشکده کشاورزی یه پسرک 9-10 ساله رو دیدم که نشسته کنار یه گل و یه شلنگ سبز دستشه و بی حال داره به گل رز قرمز, آب میده با خودم فکر میکنم خیلی زشت و دور از تصور که یه بچه  کوچیک کار کنه بخصوص توی دانشگاه اونم 8 صبح,ساعتی که بچه های کوچیک دیگه با نوازش مادرهاشون دارن راهی مدرسه میشن, پسرک انقدر خسته بود که نشسته بود و به گلها آب میداد و چشمهاش هنوز خواب آلود بود, فکر اینکه دیشب کجا خوابیده و پدر یا مادری داره تمام ذهنم رو گرفته بود. یک ربع بعد که داشتم باز کنارش رد میشم, میبینم که داره با شلنگ آب بازی میکنه و دور خودش میچرخونتش و به گلها آب میده خیلی میخواستم بدونم کدوم مسئول اجازه داده که یه بچه توی دانشگاه کار کنه اونم ساعتی که باید مدرسه باشه,دو هفته است که این فکر و تصویر پسرک که نشسته کنار گل داره اذیتم میکنه.

 

پسرک رو دیگه توی دانشگاه ندیدم جای اون رو لوله های آبیاری قطره ای گرفته نمیدونم باید خوشحال بود یا ناراحت حداقل اینجا کسی اذیتش نمیکرد.امیدوارم اگر جای دیگه ای برای کار میره اذیتش نکنن و بهش برسن.

 

پی نوشت۱:اگر به خدا بگیم برامون دعا میکنه؟دیگه فکر نمیکنم بجر خدا کسی بتونه کاری بکنه حتی دعا

پی نوشت۲:من بعد از چند سال موفق شدم و موبایلم رو عوض کردم البته  همه رو هم روانی کردم تا خریدمش,واقعا به تشویق نیاز دارم:دی

+ نوشته شده در جمعه 1387/02/13ساعت 3:8 بعد از ظهر توسط yas |