توی فرجه ها همش دنبال کادو واسه عزیز ترین هام و کلاس های کنکور و دیدن ندای عزیز دلم(قد) که از مکه میومد و شده حاج خانم و ........ بودم در حدی که به هیچ کاری که باید میرسیدم نرسیدم .
هیچ وقت برای کادو خریدن به مرز جنون نرسیده بودم. میخواستم برای مادر یکی از دوستام کادو بخرم ولی حتی نمیدونستم چی بگیرو و دوست گرامم واسه اینکه نکنه به من تحمیل بشه نمیگفت که مادرش چی دوست داره و جون من در اومد تا گفت والبته منم رفتم رو اعصابش, مادر این دوستم رو خیلی دوست دارم با اینکه کاملا نوع زندگیشون و فرهنگشون با ما و خانوادمون فرق داره در حدی که حتی نمیتونستم واسشون پارچه یا لباس یا کیف یا ... بگیرم و من فقط یک بار با هاشون صحبت کردم ولی رسما دارم لحظه شماری میکنم که مادرش رو ببینم,برای خودم هم جالبه که من انقدر از مادر یه نفر دیگه خوشم بیاد ولی هرچه که هست میدونم که احتمالا هیچ وقت نخواهم دیدش و شاید حتی دیگه صداشونم نشنوم ولی با همه اینها دوسشون دارم.
برای کلاس کنکور دنبال 3 تا موسسه بودم 1.پارسه 2.نصیر 3.پوران پژوهش
پارسه برترین استاد ها رو میاره ولی با قیمت های بالا در حالی که همون استاد با همون تعداد ساعت با نصف اون قیمت داره درس میده ولی بعضی استادهاشم هیچ جا نیستن و دست نیافتنین!!!!
نصیر که مربوط به داشگاه خواجه نصیره هم از لحاظ قیمت خیلی مناسب بود و هم استاد های متوسط و خوبی داره و قیمتش هم واقعا با بقیه جا ها قابل مقایسه نیست مثلا اساتید پارسه و پوران پژوهش(مهستان) توی نصیر با نصف و حتی کمتر دارن درس میدن.
پوران پژو هشم که با استاد هایی که به نظر خوب و یا عادی میومدن و با قیمت کمی کمتر از پارسه
در کل الان 3 درس پارسه و5 درس نصیر رو تصمیم دارم بنویسم
پ.ن:دارم لحجه بندری رو یاد میگیرم البته بهتره بگم زبان بندری رو از بس که کلما ت جدید دارم ولی در کل خیلی خوشم میاد ازش:D
پ.ن:کادو یه ادکلن خریدم البته خیلی دنبال عطر گشتم ولی واقعا عطری که دوست داشته باشن هیچ جا نداشت:(
+
نوشته شده در دوشنبه
1387/03/27ساعت 10:45 بعد از ظهر توسط yas
|
احساس ميكنم همه جيز! داره يه جور بدي بيش ميره.
خودم با دستهاي خودم برترين اتفاق زندكيم! رو هل دادم به يه سمت ديكه! و فكر ميكردم دارم كار درستي ميكنم و واقعآ هم كارم محشر بود ولي اصلا فكر نميكردم خودم انقدر عذاب بكشم و هر روز رو از روز قبليش سخت تر سر كنم.
خريت كه ميكن! همينه ديكه!
ب.ن:الان كه توي اتوبوسم تهران_يزدم و دارم با موبايل مينويسم و ميفرستم قدر كي بردم رو بيشتر ميدونم و دلم يه لب تاب ميخواد.موبايل عزيز جي! ميشد اكه به جاي عربي فارسي مينوشتي!
+
نوشته شده در شنبه
1387/03/25ساعت 9:35 بعد از ظهر توسط yas
|
امروز روز آخر دانشگاه بود,یعنی آخرین روزی بود که من میرفتم دانشگاه تا سر یه کلاس بشینم و حضوری بزنم و جزوه بنویسم و از پروژم دفاع کنم.
روز قبلش انقدر از بابت این موضوع ناراحت و داغ و قاطی بودم که خیلی بیخود و بی جهت از خونه زدم بیرون.
این حرکت رو تقریبا در 10 سال گذشته نداشتم یعنی نشده بود که من بخوام فقط توی خونه نباشم حالا هر جای دیگه بودم بودم!!! و چون هیجا نداشتم برم و همه دوستام میبد بودن و من یزدم مثل بچه ادم رفتم خونه داییم, انقدر حالم بد بود که رسما توی راه هر آن حس میکردم میتونم گریه کنم!!! و یه تیکه راه رو که تقریبا یه ربع پیاده بود رو با اینکه همه جور وسیله نقلیه ای هم داشت نیم ساعت پیاده رفتم و به ندا فحش دادم که چرا اینجا نیست البته نه زیاد چون ندای عزیز دلمم الان مکه است و من الان رسما بجز اون هیچکس رو ندارم که چسبیده به کعبه برام دعا کنه که نکنه خدا افتضاحاتی که داشتم رو ببخشه.
خلاصه با سرعت مورچه خودم رو رسوندم خونه دایی جان و سعی کردم با کلی کلیپ و تیکه فیلم سر بچه ها رو گرم کنم که به من گیر ندن ولی خوب مگه میشه دختر دایی های عزیز چسبیده به من باشن و به من گیر ندن.
انقدر به در و دیوار زل زدم که همه رو دپرس کردم
صبحم مثل آدم ساعت 6 بلند شدم و پیاده رفتم تا محل سرویس ها ؛ توی این ترم برای اولین بار به سرویس اول رسیدم و مثل همیشه نفر آخر نپریدم بالا و یا اینکه جا نموندم و مسئول سرویس با ماشین خودش منو دنبال سرویس نبرد تا برسیم بهش
اول صبح و کلاس کامپایلر ودرسی که فقط سعی کردم گوش بدم و خیلی راضی نبودم که مجبور شدم بنویسمش و در هر دقیقه که میشد از کلاس میومدم بیرون برای رسیدن به دفاع پروژه مالتی مدیا و توضیح نکات مخفی پروژه بقیه بچه ها که اخرشم دقیقه آخر رسیدم و انقدر موقع دفاع بقیه نکات جالب سایتشون رو به استاد نشون دادم و پریدم تو حرف استاد تا بچه ها یادشون بیاد و جواب بدن که موقع دفاع من 20 تا سر تو مونیتور بود و همه منتظر بودن استاد پوستم رو بکنه ولی استاد با آرامش 2 تا دونه سوال بیشتر نپرسید ولی وقتی استاد داشت نمره میداد کلی جلو اسمم انگلیسی نوشت البته واسه بقیه هم مینوشت ولی نه انقدر, بهش میگم استاد هرچی طولانی تر باشه به 20 نزدیکه یا صفر بهم قاه قاه خندید!!,بعد که دید من جدی دارم میگم خودش رو جمع کرد گفت نگران نباش!!!!!!!
روز اخره بازم تا دم رفتن داشتیم توی فتوکپی دانشگاه توسر هم میزدیم تا جزوه های نداشته کپی بشه,به هر حال روز خوبی بود ولی پر ازغم و حتی یه نفر نبود که کمی درکم کنه
خدا رو شکر میکنم که من خیلی این 4 سال رو دانشجویی نگذروندم وگرنه تا حالا از بابت تموم شدنش دق کرده بودم
الان و این روزها یزد و میبدی که همیشه در حال فرار بودم ازش و تا 1 روز تعطیل میشدم خودم رو مینداختن تهران و هر کس ندونه شما ها میدونید سر این که یزد نباشم و مهمان بگیرم چقدر مکافت کشیدم ولی الان حاضرم درسام رو بیفتم تا فقط یک ترم دیگه توی دانشگاه باشم حتی اگر ازم بخوان الکترونیک و ریاضی مهندسی و pl و پایگاه با ملا حسینی رو پاس کنم
+
نوشته شده در دوشنبه
1387/03/13ساعت 10:45 بعد از ظهر توسط yas
|
دیدید وقتی یکی داغونه میزنه همه چیز رو میریزه بهم, خودم از همین دسته ادمهام ولی هیچوقت بدتر ازخودم رو ندیده بودم که دیروز سر کلاس IT دیدم و هنوز مغزم هنگه!
کار زیاد دارم ولی حوصله انجام هیچ کدوم رو ندارم در نتیجه امروز شروع کردم به تمیز کردم کیبردم که کلی حال داد ولی اون قسمتش که یه سری دکمه ها گم شد اصلا حال نداد
در عوض الان من با یک عدد کیبرد تمیز دارم کار میکنم که خیلی لذت بخشه:D
اینها دکمه های کیبردم هستن که ریختمشون توی آب که تمیز بشن:ی

اینجا هم که دارم کلیدها رو در میارم!! ببینید چقدر کثیفه خودم شکه شدم از دیدنش

وقتی میخواستم بذارمشون سر جاشون کاملا حس یه پازل رو بهم میداد:دی

خوش باشید
+
نوشته شده در جمعه
1387/03/03ساعت 2:35 بعد از ظهر توسط yas
|