دارم گزارش کار آموزی رو تایپ میکنم و به خودم غر میزنم که چرا زودتر شروع نکردم که حالا وسط این همه کلاس کنکور باید همش تایپ کنم و برنامه بنویسم تا پروژه و کار آموزی تا آخر مرداد تحویل داده بشه و درسم رسما تمام بشه
از توی حال صدای فیلم میاد, یاد ظهرهای جمعه ی 10-12 سال قبل میفتم که خونه از شلوغی و سر و صدای ما 4 تا خواهر برادر و صدای مامان بابا و پسر دایی ها و دایی وزن د ایی همیشه داشت میترکید ولی تا فیلم شروع میشد همه ما 8 تا بچه پر سرو صدا, خفه میشدیم
و همینطور کارتون پت و مت ظهرها که به یکی میگفتیم دایی و یکی میگفتیم بابا و 8 تا فسقله بابا هامون رو مسخره میکردیم و غش میکردیم از خنده البته باباهامونم پایه بودن اساسی
یهو یه صدا به گوشم خورد و چون کلا از فیلم هافقط به صداها گوش میدم موضوع عادی بود و فیلم ر تشخیص دادمکه کیمیا بود وصدای هم صدای خسرو شکیبایی
از وقتی فهمیدم صدا ها چقدر برام مهمه صدای خسرو شکیبایی برام دوست داشتنی بود همینطوری در حال مرور فیلم بودم و تو ذهنم داشتم صدای خنده خسرو شکیبایی رو توی سریال خانه سبز میشنیدم و آهنگ مادر توی اون فیلم دوقلو ها رو مرور میکردم که مامان بلند گفت زیر نویس فیلم نوشته فردا تشیع جنازه یه هنرمنده تو میدونی کیه؟ گفتم: نه والا
مامان همینطور زیر نویس رو خواند و گفت خسرو شکیبایی!!!!!!!!!!!
شکه شدم با دو اومدم بیرون و دیدم واقعا نوشته خسرو شکیبایی؛ دلم عجیب گرفت.به مامان گفتم یعنی هرکس رو میگفتی غیر از خیلی جوانها قبول میکردم, الا اون
خدا بیامرزتش وبه خانوادش و دوستاش صبر بده
صدای اون خنده ها و اهنگ داره رو ذهنم میره و میاد
من هیچ حالم خوب نیست
درسم و امتحانام تموم شد و دلم از همین الان واسه دوستام لک زده و این بغض 2 روزه داره میکشتم
برای شب میخوام بلیط بگیرم ولی نشستم به وسایلم زل زدم حتی نیمتونم یکیشو بذارم توی کیف
از صبح چشمام و گلوم داره میسوزه ولی جلو مامانم نمیتوانم گریه کنم
اگر میتونستم فقط میرفتم و 5 مین دوستام رو میدیدم آروم میشدم
نمیشه من نرم تهران ؟
این کلاسهای فوقم شده قوز بالا قوز لعنتیا دقیقا باید از فردا شروع بشن؟
دارم خفه میشم امیدوارم تا شب دوام بیارم
برام دعا کنید
تمام دیشب با یکی دو تا از بچه ها تلفنی درس خوندیم و با این حال سر جلسه مسخره ترین سوال ممکن یادم رفت و تازه با پرویی تمام از سوال استاد اشکال گرفتم و زیر برگه نوشتم که استاد به نظرم این سوال با این متد جواب نمیده ولی بعد از یه ربع اومدن گفتن استاد گفته متد رو خودتون بگید بعد دوباره اومدن گفتن استاد گفته همون درسته ولی اگر دوست دارید خودتون متد رو بگیدو جالب اینجا بود که حتی یه نفرم در مورد این سوال سوالی نپرسیده بود ولی خود استاد هی میخواست سوتیش رو ماست مالی کنه.
دلم برای بعضی دوستام لک زده بود که سر امتحان IT دیدمشون هر چند از بس پشت هم امتحان داده بودن خواب الود بودن و خیلی لاغر شده بودن کلا امتحان رابطه مستقیم با لاغری داره تازگی ها دلم زود بزود واسه دوستام تنگ میشه
پ.ن:تا امتحان کامپایلر تحمل کن فقط 2 روز
بذار این امتحان IT و کامپایلر هم بدی وبعد تموم میشه
فقط چند روز دیگه تحمل کن فقط چند روز .
میدونم خیلی سخته
میدونم داری از فکرش و از این سه هفته طولانی عذاب میکشی و به ترم اخر فحش میدی که چرا اخره و یکی مونده به آخر نیست ولی تحمل کن فقط چند روز دیگه
چند روز دیگه اون آرامش,اونچه که تو این چند ماهه گمش کردی میاد سرغت میاد و با دستهای باز در اغوشت میگیره و تو میتونی از تمام این بزرگترین آرامشت که با تمام استرس بهش رسیدی لذت ببری.
میدونی که این آرامش فقط برای چند روزه و تو یه حاشیه ای ونه بیش از این ولی همون هم خوبه فقط چند روز مونده تا این آرامش به سراغت بیاد.
میدونم این آرامش الان داره اتیشت میزنه
میدونم داره از تو آبت میکنه
میدونم الان شده همه امیدت ولی باید تحمل کنی چون تو میتونی و خوب میدونی که جات کجاست تحمل کن فقط چند روز مونده تا آرامشت.
ترم قبل یکی دو تا کلاس باهاش داشتم که یکم مسخره بازی در اورده بود و زیاد ندیده بودمش تو دانشگاه ولی این ترم انگار باهاش درس ریزپردازنده داشتم و چون سر جلسه امتحان دقیقا صندلی بغلیم بود و چون سر جلسه این مراقب ها کلا اگر گیر ندن میمیرن اومدن و به این گیر دادن.
حالا امتحان از اون امتحان ها بود که از بس باید مینوشتی دستت یه وقتهایی حس مرگ بهش دست میداد خود من بعد از سوالهای تعریفی دیگه میخواستم جمع کنم برم یعی دستم تو چشم ذل زده بود التماس میکرد که بسه ولی استاده هم نامردی نکرده بود بعد از تشریحی ها 4 تا سوال توپپپپپپپپپپپپپپپپپپ برنامه نویسی داده بود در حد تیم ملی و همیشه هم این استاد وقت برای امتحان کم میده حالا با یه همچین امتحانی پسره نشسته بود در و دیوار نگاه میکرد یعنی رسما هیچی نمینوشتا, بعد یه دمپایی لاانگشتی ابری پوشیده بود اومده بود سر جلسه و چون یکم تپلم هست دمپاییه له میشد زیر پاش, من که تا دمپاییش رو دیدم مردم از خنده نه که فکر کنید نمیفهمه که نباید این رو تو دانشگاه اونم تو دانشگاه گیر ما بپوشه بلکه از سر دلقک بازی پوشیده بود , هیچی دیگه مراقبه هم دیوار کوتاهتر ازدیوار اون پیدا نکرده و با قد نصف قد پسره اومد به پسره گفت اون چیه(اشاره به جعبه عینک) پسره هم گفت جا عینکی, گفت بازش کن ,پسره هم تق زد و در جا عینکیش رو باز کرد حالا جا عینکیش از اینها بود که از بالا باز میشه نه از پهنا, مراقبه برگشت گفت اون دستمال عینک رو از تهش در بیار, پسره هم با خونسردی با خودکار دستش افتاد به جون جا عینکه که دستمال رو در بیاره حالا شما یه مرد قد بلند تپل و با یه کلاه نقاب دار رو سرش و دمپایی ابری رو تصور کنید که داره با بدبختی یه پارچه رو در میاره من که فقط سعی میکردم چشمام رو ببندم و نخندم,پارچه رو کاملا مچاله در همونطوری مچاله گرفت جلو مراقبه که زن بود, زنه هم گفت بازش کن, جاعینکی رو گذاشت صندلی بغلی بعد دستمالی که اندازه کف دستش بود رو با دو دست گرفت و مثل شعبده بازها تکون داد و تو چش زنه نگاه کرد گفت تق از توش خرگوش در نمیاد یعنی من مردم از خنده سرم رو چرخوندم و گذاشتم رو میز به مدت 5 دقیقه شونه هام میلرزید از بس خندیدم بعد سرم رو اوردم بالا دیدم مراقبه خودش داره میمیره از خنده ولی جلو خودش رو گرفته بود و به خنده من نگاه میکرد,خدایی اگر پرتم نمیکردن بیرون سر جلسه قهقهه میزدم تا اخر جلسه مراقب تو دهنم وایساده بود ولی خدایی روحیه ای بود برای من که هم اون روز وصایا داشتم و بعدش برای اون امتحان سنگین که داشتم میدادم