تبليغاتX
WHAT A DAY


















WHAT A DAY

روزها,خانه های زیبای زندگی من

 

تولد امسال با سالهای قبل یه فرق گنده داشت

در این حد که از بس گنده است تو مخ خودمم جا نمیشه.

فقط انقدر میدونم که تا عمر دارم تولد 23 سالگیم یادم میمونه.

 

Sms های بچه ها از همه باحالتر بود

پروان:جوجه تولدت مبارکJ

زرزر:تولدت مبارک

 محبوب تو مایه افتخار میبد و میبدی ها هستی هیچ بچه یک روزه ای اندازه تو حرف نمیزنه اون تلفن کوفتیو بذار زمین

ندا:زن جان تبریک من و بپذیر

دختر دایی جان: تولد تولد تولدت مبارک........., بیا یزد کادوتو بگیر تا صاحب پیدا نکرده

پ.ن:مامان از صبح اصرار داره من برم واسه خودم کیک بخرم ولی من هیییییییییچ گونه تمایلی ندارم

میخوام بخوابم و پنج سال دیگه بیدار بشم!!! اصلا این حرفها رو بیخیال تولده دیگه باید شاد بود:)

(خودم خودمو میبوسم که یه حرکتی انجم داده باشم)

به خودم چی کادو بدم خوبه؟هوم؟

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/16ساعت5:46 بعد از ظهرتوسط mahboub | |

 

تولدم مبارک

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/16ساعت3:17 بعد از ظهرتوسط mahboub | |

یه مغازه به همکاری دوستم توی بازار پیدا میکنم که تیله کیلویی میفروشن

یک عالمه تیله و سنگ رنگی خریدم

خیلی ذوق دارم از خریدنشون

امروزم رفتم و با گشتن تمام مغازه آقای فروشنده برای تیله ها دو تا ظرف گوگولی خریدم .

یه ظرف تیله رو میدم به دوستم و یه ظرف سنگ رو که سنگها و شیشه های آبی آروم داره رو واسه خودم نگه میدارم

+نوشته شده در یکشنبه 1387/08/12ساعت5:2 بعد از ظهرتوسط mahboub |

مامانم یه هفته رفت یزد

منم که هر دو هفته میرم یزد و برمیگردم

توی این یک هفته مثل تمام اوقاتی که من تو خونه تنهام دوباره مریض شدم

ولی اینبار با یه سرگیجه توی خواب شروع شد و با سر رفتن توی دیوار و حالت تهوع با معده خالی و نوش جان کردم یه آمپول توپ و یه سرم با چهار تا آمپول و بعد هم به بیهوشی توی دستشویی ختم شد

بیهوش که بودم کسی نفهمید که چی شده ولی مثل این بود که دارم خواب میبینم و میدونستم که افتادم وقتیم اومدم بیرون و روی فرش دوباره افتادم فقط یادمه یه اسم گفتم بعد از اون انقدر ترسیده بودن که تا من میرفتم دستشویی یا میومدم طبقه خودمون برادرم دنبالم راه میوفتادن که نخورم زمین.

نمیدونم چطوری افتاده بودم ولی تا 4 روز بعد درد تمام نقاط بدنم و بخصوص گردنم و ابروم!!! امانم رو بریده بود.

دفعه های قبلی توی بیمارستان همراه مامانم یا توی دندون پزشکی بیهوش شدم البته من هر دو بار همراه بودم نه مریض!!! ولی نمیدونم بدنم چطوری شده بوده که وقتی مامانم و خواهرم بعد از برگشت مامانم فهمیدن که من دوباره بیهوش شدم دوتایی پشت تلفن گریه میکردن منم هر هر میخندیدم .

 

+نوشته شده در شنبه 1387/08/11ساعت10:1 قبل از ظهرتوسط mahboub | |

میلادم!!!:))))

+نوشته شده در سه شنبه 1387/08/07ساعت5:41 بعد از ظهرتوسط mahboub |