تبليغاتX
WHAT A DAY


















WHAT A DAY

روزها,خانه های زیبای زندگی من

 

فردا و پس فردا هم که داری میری ول گردی؟

- ول گردی؟

آره دیگه میری امتحان فوق!!!!!!!!!

 -

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/11/24ساعت9:51 بعد از ظهرتوسط mahboub |

مثلا دوست صمیمیم است

کلا نمیدانم چه اصراری دارد بدون فکر,بقیه را به باد انتقاد بگیرد(دقیقا برعکس من که اصلا انتقاد ندارم)

اصلا طرف سادیسم دارد میخواهد هم اول زمستان خرید کند هم اخر زمستان,اصلا تو چی کار داری که اون واسه چی میره خرید؟تو میری خرید کسی چیزی گفت؟

هرچه سعی میکنم  مودب بهش بفهمانم که به تو چه؟ مگه میفهمد

 

تمام دیشب را با کارتون ماداگاسکار شونصد!! سر کرده و قاه قاه خندیده

حالا جالبش آنجاست که در جواب اینکه چه میکنی تنها جواب دادم دارم پنگول میبینم و تعریف کردم که پنگول ترک تحصیل کرده و داشتم میخندیدم که برگشته صاف صاف تو چشم(شما فرض کن) من نگاه میکنه و جدی میگه خجالت بکش برو یه نگاه به کارت ملیت بنداز, چند سالته؟

هنوز اثرات حرفش تو فضاست که میگه میای یه کاری کنیم؟ قول بده؟ میگم مشکوکی بگو میخوای چه کنی؟ افاضات میفرمایند بیا 9 صبح بریم سینما فرهنگ یا ایران!!! مدرسه موشها ببینیم

یعنی با تعجب  محض خندم میگیره میگم خل شدی؟ روت میشه؟ برو خودتو با بچه های یه مهد بنداز که ضایع نشه, برو فیلمشو بگیر تو خونه ببین, حیف که همه را بر فرض شوخی نبوده!! میگذارم

یعنی میخواستم برم اون کارت ملیشو بگیرم جلو چشش بگم قشنگ یه نگاه بندازی میبینی از منم بزرگ تری

انشالا که به عمد نبوده

+نوشته شده در دوشنبه 1387/11/21ساعت12:35 بعد از ظهرتوسط mahboub | |

 

یک بار دیگه، فقط یک بار دیگه، بیای بگی تو چرا لاغری؟ چاق شو

خودم  شخصا پا میشم میام اونجا و یدونه از اون کوکو سیب زمینی ها که وا میره و تازه مزه کیک هم میده رو میدم بخوری که روحیت قشنگ بشه

 امضا من!

+نوشته شده در جمعه 1387/11/18ساعت5:51 بعد از ظهرتوسط mahboub | |

میپرسم خونه الان چطوریه؟

یکم سکوت که معلومه داره به خونه نگاه میکنه بعد مثل بچه های گناه کار میگه خونه یطوریه که اگه اینجا بودی فقط غر میزدی

جا داشت قاه قاه بخندم

خوشحالم که اتاق من را نمیدید

+نوشته شده در جمعه 1387/11/18ساعت0:50 قبل از ظهرتوسط mahboub |

گاهی خوشم میاید همه را بپیچانم

یک سالی هست که این درد را گرفتم و هیچ دوا درمانی هم ندارد

پس گوشی های موبایل را به سلامتی پیچش همگان خاموش میکنم و صبح وقتی حال کردم روشن میکنم تاببینم چه کسی بیشتر قاطی کرده که البته در بیشتر مواقع تا قاطی میکنن میزنگن به منزل تا مطمئن بشن من به سلامتی نمردم

چند شب قیلم این غلط اضافه رو انجام دادم و ظهر فرداشم که روشن کردم اصلا در دسترس نبودم تا غروب که

دوستم زنگ زد و با حالت غم انگیزناک گفت تو کجایی؟ و وقتی شنید خونه ام با حالت غریبی گفت دیشب 6 تا اس ام اس دادم ولی نرسید و تا صبح هم بیدار بودم و بعد هم خوابیدم تا الان, اوضاع خیلی بده الان همه رو میفرستم, ارتباط قطع شد و هفت هشت ده تا sms با هم رسید

که من به ...خوردن افتادم که گوشی رو دیشب خاموش کردم

باورتون نمیشه ولی باید بشه که دوست من فیزیک 2 رو افتاده بود اونم با 9.5 در حالی که هر وقت من میگفتم داری چی میخونی؟ میگفت فیزیک, میان ترم رو عالی داده بود

تمرین های اضافه رو حل کرده بود و 7 نمره رو داشت و حالا معلوم نیست چطوری افتاده

توی یکی از sms ها حتی نوشته بود میخوام برم قرص بگیرم و خود کشی کنم

بعد از خوندن  همه ی اونها فهمیدم چرا صداش انقدر غمگین بود و خودش پر از غم

استاد کثافت پست یه ترم به درسهای دوست عزیزم اضافه کرد و وقتی یه کله گنده! که من به شدت ارادت دارم خدمتشون رفته یقه استاد رو گرفته!!! استاد پست گفته با سری دوم میان ترم داده و تو ذهن معلول این استاد با سری دوم بچه ها امتحان دادن یعنی تو نخوندی و باید بیفتی

میخوام بکشمش, چون استاد فلان!  چهار روز قبل از میان ترم اعلام میکنه میخواد امتحان بگیره در حالی که همون روز دوستم بلیط خونه گرفته بوده و میره به استاد میگه و استاد پست میگه اشکال نداره برو هفته دیگه امتحان بده

هر کسی که من رو بشناسه میدونه که من نمیتونم فحش بدم و هیچ وقتم از این موضوع ناراحت نیستم ولی الان متاسفم که نمیتونم به این آدم کثیف فحشهای آبدار بدم

 

پ.ن:واسه کسی که داره برای فوق درس میخونه و نامزد داره و هزار تا کوفت دیگه !!!خیلی سخته که یه ترم به درسش اضافه بشه و یه سال زندگیش به گند کشیده بشه

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/11/17ساعت10:57 بعد از ظهرتوسط mahboub |

تو این شش سال که گذشت

مامان پیر شده

علی که اونوقت فقط میدونستی داره به خونه ما اضافه میشه ۵ سالشه و شدیدا دوست داشتنیه

محمد سجاد الان ۳ سالشه و امروز از مهم کودک به خاطر شیطنت اخراج شده

امیر محمد که اون سال تازه برای باباش میرفتیم خواستگاری داره راه میفته

من ۲۴ سالمه و توی این شش سال یاد گرفتم یه طور دیگه باشم

مثلا مهندس شدم و میدونم هرچی دارم از تو دارم

روم نمیشه بهت نگاه کنم و برات توضیح بدم که چطوری شدم ولی هنوز میتونم تو اینه نگاه کنم و از ادم توی آیینه نترسم

 

برای دستهات و برای لبخندت و ردیف دندونهای سفیدت دلتنگم، شاید باورت نشه ولی انگشتهات یه طور واقعی توی ذهنمه انگار که باز من بیام و با کرم هام دستت رو کرم مالی کنم و تو بگی بابایی بوی کرمهات چه تندن

یک ماه قبل وقتی دست برادر بزرگت رو تو دستم گرفتم و خشکی دستهای پیرش رو با کرمهام از بین میبردم خیلی دلم میخواست که ایکاش اونها دستهای تو بودن و من میتونستم فقط ماهی یکبار از دور ببینمت.

دلم برای روزهایی که بی تو گذشت میسوزه، روزهایی که با  فراموشی عمدیم گذشت ولی بازم نگاه پر از عشقت و نگرانیهای پدرانت و شنیدن اینکه بابایی مواظب خودت باشیا رو کم داشتن

دوستت دارم بابا

پ.ن: پارسال

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/11/17ساعت8:2 بعد از ظهرتوسط mahboub |

سومین جوجویمان را یادتان هست؟

الان یک سال و فسقلی از تولدش میگذره

به راحتی راه میره ولی شدیدا تنبل و خود بچسبانه!! همچین که میاد خونه ما مثل کوالا میچسبه به من و اگر بگذاریش زمین جیغ و ویق و گریه و فحش و اینا از قیافش میباره و یکی ندونه فکر میکنه خدای نکرده فلجه

همون جا که گذاشتیش میشینه و نشسته سر مبارک رو میگذاره رو زمین و از خودش صدا در میاره

دیشب که رفتم خونشون تا از پشت در حمام با برادر جان کلک!! کمی بحث کنم و یکمم درشت جوابشو بدم و بخندم که نمیتونه بیاد بیرون و کلید ماشینش رو کش برم دیدم یکی مثل جت رد شد و رفت زیر میز ناهار خوری

فکر کردم گربه ای چیزی اومده تو که یهو دیدم جوجه شماره سه خونه داره تو خونه میدوه

 یعنی فکر کن را ه نمیرفت که؛ از این طرف به اونطرف میدوید

من با چشمهای گرد نگاش میکردم و دنبالش میدویدم که ببینم این همون بچه ای که تو خونه  ما دریغ از 2 سانت حرکت باسن که فقط رو سنگ سر سره بره؟ که با صدای برادر جان که از  حمام داشت جیغ میزد که مورچه!!!!!!!؟مردی؟ کوشی ؟ نری سر کامپیوترا, به خودم اومدم

اصلا فکر نکنید از این تریپاست که من هی بغلش کنم, یعنی بشینه خودشو بکشه هم من وایمیسم نگاش میکنم میگم جیغ بزن صدات باز بشه  تا جایی که مامانم میاد از دست من نجاتش بده و خم میشه ولی دیگه راست نمیشه و من بچه رو ول میکنم میرم مامانمو برسونم اون طرف

تو این حرکت بچه موندم

 

یه حرکت خدای دیگم داره, فرض کنید ساعت 12 ظهر بیدار میشه من 12.5 میرم میارمش بالا(خونه ما) میچسبه به من بعدشم که دید محلش نمیذارم با گریه و سر پایین دنبالم میاد و تا من یه جا میشینم خودش رو میندازه تو بغلم

5 دقیقه بعد یه بچه خواب در خدمت شماست

کار بجایی رسیده که بچه رو تا میدن به من اول ازم قول میکرن بچه رو 2 دقیقه هم بغل نکنم, اگه بغل کردم و خوابید!!! شب تا صبح خودم باید نگهش دارم

 

پی نوشت: دارم واسه دوستم تعریف میکنم, میگه منم این حس رو دارم

 حیف که روم نشد یه چیزی بهش بگم

+نوشته شده در سه شنبه 1387/11/15ساعت7:45 بعد از ظهرتوسط mahboub | |

مردم همه گوسفندن و این وسط چهار نفر شدن صلاح بدون و ادم و عاقل

در طی هفته گذشته هر سایتی رو خواستم باز کنم فیلتر بوده

اصلا سایتهایی که ربطی نداره، نه عکسش فلانه نه حرف زدن  که به مذاق!!! بعضیا نمیسازه

یکی از جالب ترین هاش وردپرس فارسی و از اون جالب تر  tinypic که خود سایت باز میشه ولی همه عکسهاش فیلتره

بیشعور های نفهم

+نوشته شده در دوشنبه 1387/11/14ساعت12:29 بعد از ظهرتوسط mahboub | |

 

حس هام خیلی وقت بود که باهام همکاری نمیکرن

منظورم از خیلی وقت یعنی از وقتی یادم میاد

به هر موضوعی فکر میکردم برعکس میشد, هیچ تله پاتی هم نمیتونستم داشته باشم

حالا نمیدونم آدم خوبی دارم میشم یا بد هرچی هست حسهام دیگه بهم دروغ نمیگن

 

از 3-4 سال قبل هر وقت دلم گرفته بود  و اعصابم گره خورده بود یه دوست قدیمی که من دوستش نداشتم!! سه سوته سر و کلش پیدا میشد و من  هم  نمیدونم به کی!! فحش میدادم که آخه چرا اون باید یاد من بیفته؟

هفته قبل دوباره انگار گیج و منگ بودم که همین دوستم یه sms  خیلی شاکی داد منم هی جواب دادم تا تقریبا تبدیل شد به دعوا ، بعد هم  لنگ همه چیز رو کشیدیم وسط

نمیفهمیدم چرا انقدر قاطیه, رسما داشت نفرینم میکرد منم خندم گرفته بود که اخه به من چه؟ من که بهت گفته بودم ....... بعدم من یه نصفه دروغ گفتم  همچین که من نصفه دروغ رو گفتم که ایکاش زودتر گفته بودم ,زبون باز کرد و گفت پنج شنبه میره مکه و با هام خداحافظی کرد

دیگه تقریبا مطمئنم که اگر دلمم بگیره حتی این دوستمم یادم نمیفته

 

چند روز تو فکر یکی از دوستام بودم که اصلا هم باهاش راحت نیستم, خیلی الکی اومدم بهش زنگ بزنم که دیدم ساعت 2 نصفه شبه ,پس خیلی متشخص!! یه sms  دادم , جواب داد بیداری؟ شکه شدم, (ساعت 2!! عمرا اگر خودش باشه,ساعت 10 به زور بیدار میموند) ازم پرسید دیروز ازش mis call داشتم؟ گفتم نه چطور ؟ گفت دیروز خیلی به یادت بودم حتی دوبار شماره گرفتم ولی قبل از بوق قطع کردم ,برام خیلی جالب بود

 

بیرون بودم و هی تو ذهنم میومد که من امروز یکی رو میبینم , هر وقت این فکر رو دارم این اتفاق نمیفته, حتی به فرم دیدن یه آشنا هم فکر کردم و خیلی الکی توی ذهنم یه ادم مشخص رو گذاشتم

تو خودم بودم که حس کردم یه آشنا دورو برمه کمی دقت کردم خودش بود همونکه من تو ذهنم دیدم

تا خود خونه خندیدم

پی نوشت:داره بارون تندی میاد خیلی تند، صدای آب برام آرامشه

 

+نوشته شده در یکشنبه 1387/11/13ساعت4:24 بعد از ظهرتوسط mahboub | |

دنیا به طور عجیبی کوچیکه

منم باورم نمیشد

ولی امشب شد:)

+نوشته شده در یکشنبه 1387/11/13ساعت0:29 قبل از ظهرتوسط mahboub | |

تقریبا هر شب زنگ میزنه, صبح ۸ میره سر کار و شب 9 دیگه رسیده خونه

حتی وقتی من برای یکی دو هفته میرم یزد و میبد بازم زنگ میزنه،هیچ وقت SMS بازی نداریم ولی هر شب حداقل یک ربع بیست دقیقه حرف میزنیم، بعد سلام و علیک شروع میکنه کل روز رو برام تعریف کردن منم یا تشویق میکنم یا نظر میدم، ولی هیچووقت حرفی نمیزنم یعنی اصلا پیش نمیاد.

من و صمیمی ترین دوستم اگر یکی دو هفته با هم حرف نزنیم اتفاق خاصی نمیفته ولی 2 روز حرف نزدن با اون انگار خیلی مهمه

از همه چیز صحبت میکنه منم میشم پایه شنیدن از اینکه صبح چی شد، شب چی شد، تصادف کرده، رفته خرید، میام بریم خرید؟ قرار کوه، مشغله کاری، موضوعات خانوادگی همه و همه

دیروز گفت: کنکورت کیه جوجه:)

گفتم یکی دو هفته دیگه

(من * ؛ اون -)

        -     به به دختر گلم تو حتما قبول میشی

       *    آخی ولی من هیچی نخوندم

       -    هان؟ برو مسخره

      *   وا, راست میگم من حتی یه صفحم نخوندم

       -    مگه تابستون نمیرفتی کلاس؟

      *   چرا رفتم ولی بعدش نخواندم

      -    چرا آخه؟

      *   نشد دیگه, حوصلشو نداشتم

     -    پس این چند وقت تو خونه چی کار میکنی, تو که حتی بیرونم نمیای؟

     *   کامل بخوام برات بگم........ هیچی

 چند ثانیه سکوت

     *  کوشی؟

    -    هیچی!!برو دختر گلم ناراحتم کردی

 

حس میکنم تو اون چند لحظه تازه فهمید که حد اقل یک ساله که فقط اون حرف میزنه و تقریبا من واسش یه نا شناسم که اون رو خوب میشناسه

 

+نوشته شده در جمعه 1387/11/11ساعت2:10 بعد از ظهرتوسط mahboub | |

مشکلات خیلی زیاده ولی یکی از مشکلاتی که شاید تا حالا به گوش و ذهن کسی نرسیده باشه اینه که:

تو خانواده ای باشی که همه یک دست یک دست باشن نه فقط خودت و خواهر برادر و اینا یلکه کل فامیل, و اگر توی 100 نفر یک نفرم باشه که بر خلاف بقیه فکر میکنه از اون آدمهایی باشه که اصلا اهمیتی نداشته باشه و آدم حسابش نمیکنید وقتی تو همچین وضاعی باشی و دوستاتم بدتر از خودت و مخصوصا از لحاظ سیاسی حتی یکبارم نشده باشه که بعد از 10 سال دوستی در اسن موارد با هم صحبت کرده باشی میشی یه آدمی مثل من

باور نکردنیه ولی دیگه به هیچی فکر نمیکنی و حتی به چیزی شک نمیکنی تنها خوبی که دارم اینه که گاهی برای بعضی چیزا ذهنم تحلیل میکنه و با قاطعیت میتونم جواب بدم  البته نه اینکه فقط یه جواب باشه بلکه یه عنوان یه باور واسم میمونه

ولی من به هیچی شک نمیکنم اصلا سوال واسم پیش نمیاد و نمیدونم چرا بعضی ها فکر میکنن من میدونم اوضاع از چه قراره کدوم اخبار قابل اعتماده که راست میگه و کی دروغ

حالا به زمین و زمان شک دارم از بس ازم سوال پرسید و من هی گفتم ول کن من از کجا بدونم و از این به بعد میخوام که به همه چیز شک کنم به هر چیزی که میبینم به هرچی که میشنوم شاید بقیه درست بگن ولی یه مشکلی هست مرزها با هم قاطی شده مرز همه چیز,همه اعتقاداتم همه و همه حتی گاهی به اصلی ترین های اعتقاداتم هم شک میکنم

فقط دارم ادامه میدم

سوالهام انقدر عمق و سطحشون قاطی شده که حتی نمیتونم برم از کسی بپرسم

دیروز به زور رفتم توی وبلاگ جناب نیک آهنگ کوثر, خیلی وقت بود که نخونده بودم, از تحلیلهاش خیلی خیلی خوشم میاد میخواستم بدونم نظر و نوشته هاش در مورد این چیزی که من توش گیر کردم چیه ولی بر خلاف انتظارم از اون موضوع هیچی ننوشته بودن ولی این چند خط از نوشتشون انگار حرف من بود ولی نه مثل حرفهای من قاطی

"اما دیگر نمی‌توانم هرچیزی را که به عنوان مقدسات به خوردم داده‌اند را بدون اندیشه قبول کنم. تازه اگر قائل به تکامل فکر باشیم، شاید هنوز در اول وصف ماجرا مانده باشم.

---

آنقدر از سوال کردن ما را ترسانده‌اند و از شک، که با کوچک‌ترین تردیدی، احساس گناه می‌کنیم.

اگر هر چیزی را باور نکنی، لابد کافری. 

کافری مگر آن نیست که پرده روی عقلت کشیده باشی؟ حالا اگر آن پرده تعصبات مذهبی و ساخته‌های بشری باشد که رنگ تقدس به آن داده باشند تا نه نگویی، تکلیف چیست؟"

سخت ترین کاری این چند وقته زجرم میده و البته بهش احتیاج دارم بحث کردن با یه ایرانی که سنیه

نمیدونم خانوادش چطوری تربیتش کردن ولی از نوع فکر کردنش لذت میبرم حتی با اینکه حرفهاش میتونه به راحتی زجرم بده انگار دچار خود آزاری شدم

پی نوشت:قسمت های آبی رنگ از وبلاگ یادداشتهای یک تبعیدی عصبانی

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/11/02ساعت2:20 بعد از ظهرتوسط mahboub | |