تبليغاتX
WHAT A DAY


















WHAT A DAY

روزها,خانه های زیبای زندگی من

خودمم باورم نمیشه

خونه توی سکوته صدای چای ریختن و جا به جایی صندلی میاد، مامان سکوته محضه، همه رو بیدار میکنه و بعد حاضر میشن

مامان داره میره بیرون با یه دودلی عجیبی میگه درو روی کسی باز نکنی

خندم میگرم میگم مامان خوبی؟ خواهرم قاه قاه میخنده، میگه نه دیشب یه خواب دیدم که اعصابم رو خورد کرده

باور نکردی بود چیزهایی که تو خواب دیده بود همه حقیقت بود همه چیزهایی بود که مامان ازش هیچی نمیدونه ولی من ازش خیلی چیزها میدونم

باور نکردنیه که همه خواب بوده و مهم تر از همه اینکه بابا طرفدار من بوده

باور نکردنیه که انقدر واضح

یعنی مامانم تو ذهنه منه؟

یا مامانم همه چیزهایی که فکر میکنم نمیدونه میدونه اونم نه از خواب بلکه واقعی

باور نکردنیه

هنگم

البته عجیب نیست چون مامان من از این خوابها قبلا هم دیده که عین واقعیت بوده ولی باورم نمیشه انقدر واضح انقدر واقعی اونم با این همه نشونه؟

مامانها چقدر عجیبن، شایدم فقط مامان من عجیبه؟

مثلا اگر کسی رو برای بار اول ببینه و ازش خوشش نیاد هیچ کس شک نداره که هر کدوم از بچه هاش با اون ادم ارتباط برقرار کنه از همون لحاظی که مامان گفته ضربه خورده

یا مثلا بگه فلان اتفاق نمیفته اگر همه فامیل هم خودشون رو بکشن هر چی باشه حتی ازدواج ! بازهم بهم میخوره و همه خدا رو شکر که اون اتفاق نیفتاد

یا مثلا اگر بگه من حس میکنم این مشکلات از فلان جا آب میخوره و همه بخندن که امکان نداره آخرش معلوم میشه همونه

یا مثلا میری خرید مامان تو خونه میگه امروز نمیتونه خرید کنه توام اصلا نبودی که بدونی نظرش چی بوده ولی هیچ خریدی نمیکنی یعنی اصلا جور نمیشه

مامانهای شما هم اینطوری هستن؟

خدایا میشه انقدر من رو جلوی مامانم لو ندی؛ لطفا, نمیخوام آرامش نداشتش بیشتر از این آشفته بشه

لطفا تو خواب راحت بذارش

+نوشته شده در یکشنبه 1387/12/04ساعت11:5 بعد از ظهرتوسط mahboub | |

در حال ارسال یه عکس از مدل لباس به دوستمم و همونطور چندتا وبلاگ رو چک میکنم که میرسم به وبلاگ خانم گلناز والا که نزدیک افتتاح نمایشگاه تصویر سازی شون هست , ذهنم میره سمت دختر دایی دوست داشتنیم میام یه sms بزنم و بگم نمایشگاه نزدیکه ماست اگر میتونه دایی جان رو گول بزنه و بیاد تا نمایشگاه رو ببینه؛ چون میدونم عاشق تصویر سازیه میام گوشی رو بردارم که یک دفعه یادم میاد دارم ای میل میفرستم و ای میل هم حاوی عکس مدل لباس وپارچه لباس عروسی  که برای  عروسی دختر دایی کوچولوم:) دادم بدوزن و تا عروسی کمتر از 20 روز مونده

خندم میگیره و از فکر هام شکه شده؛ واقعا شکه, انگار باورم نمیشه که دیگه موزه رفتن های 4-5 ساعته و خرید های دو نفره یک ساعته اونم فقط از یک مغازه  و نمایشگاه رفتن ها باهاش تقریبا صفر خواهد شد.

+نوشته شده در یکشنبه 1387/12/04ساعت10:44 بعد از ظهرتوسط mahboub | |