|
خودمم باورم نمیشه خونه توی سکوته صدای چای ریختن و جا به جایی صندلی میاد، مامان سکوته محضه، همه رو بیدار میکنه و بعد حاضر میشن مامان داره میره بیرون با یه دودلی عجیبی میگه درو روی کسی باز نکنی خندم میگرم میگم مامان خوبی؟ خواهرم قاه قاه میخنده، میگه نه دیشب یه خواب دیدم که اعصابم رو خورد کرده باور نکردی بود چیزهایی که تو خواب دیده بود همه حقیقت بود همه چیزهایی بود که مامان ازش هیچی نمیدونه ولی من ازش خیلی چیزها میدونم باور نکردنیه که همه خواب بوده و مهم تر از همه اینکه بابا طرفدار من بوده باور نکردنیه که انقدر واضح یعنی مامانم تو ذهنه منه؟ یا مامانم همه چیزهایی که فکر میکنم نمیدونه میدونه اونم نه از خواب بلکه واقعی باور نکردنیه هنگم البته عجیب نیست چون مامان من از این خوابها قبلا هم دیده که عین واقعیت بوده ولی باورم نمیشه انقدر واضح انقدر واقعی اونم با این همه نشونه؟ مامانها چقدر عجیبن، شایدم فقط مامان من عجیبه؟ مثلا اگر کسی رو برای بار اول ببینه و ازش خوشش نیاد هیچ کس شک نداره که هر کدوم از بچه هاش با اون ادم ارتباط برقرار کنه از همون لحاظی که مامان گفته ضربه خورده یا مثلا بگه فلان اتفاق نمیفته اگر همه فامیل هم خودشون رو بکشن هر چی باشه حتی ازدواج ! بازهم بهم میخوره و همه خدا رو شکر که اون اتفاق نیفتاد یا مثلا اگر بگه من حس میکنم این مشکلات از فلان جا آب میخوره و همه بخندن که امکان نداره آخرش معلوم میشه همونه یا مثلا میری خرید مامان تو خونه میگه امروز نمیتونه خرید کنه توام اصلا نبودی که بدونی نظرش چی بوده ولی هیچ خریدی نمیکنی یعنی اصلا جور نمیشه مامانهای شما هم اینطوری هستن؟ خدایا میشه انقدر من رو جلوی مامانم لو ندی؛ لطفا, نمیخوام آرامش نداشتش بیشتر از این آشفته بشه لطفا تو خواب راحت بذارش
در حال ارسال یه عکس از مدل لباس به دوستمم و همونطور چندتا وبلاگ رو چک میکنم که میرسم به وبلاگ خانم گلناز والا که نزدیک افتتاح نمایشگاه تصویر سازی شون هست , ذهنم میره سمت دختر دایی دوست داشتنیم میام یه sms بزنم و بگم نمایشگاه نزدیکه ماست اگر میتونه دایی جان رو گول بزنه و بیاد تا نمایشگاه رو ببینه؛ چون میدونم عاشق تصویر سازیه میام گوشی رو بردارم که یک دفعه یادم میاد دارم ای میل میفرستم و ای میل هم حاوی عکس مدل لباس وپارچه لباس عروسی که برای عروسی دختر دایی کوچولوم:) دادم بدوزن و تا عروسی کمتر از 20 روز مونده خندم میگیره و از فکر هام شکه شده؛ واقعا شکه, انگار باورم نمیشه که دیگه موزه رفتن های 4-5 ساعته و خرید های دو نفره یک ساعته اونم فقط از یک مغازه و نمایشگاه رفتن ها باهاش تقریبا صفر خواهد شد.
|
About![]()
همگان به دنبال خانه میگردند,من کوچه خلوتی میخواهم بی انتها, تنها برای رفتن. Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 Links
WHAT A DAY
كتابهايي كه بايد پيش از مرگ خواند! |