|
موقع خواب میشه به چیا فکر کرد؟ خوب من به اونهایی که تو داری فکر میکنی!! فکر نکردم بلکه فکر کردم اگر همین الان بهم میگفتن 3 -۴ یا ۵ ماه دیگه میمیری من چی کار میکردم؟ کلی فکر کردم و بابت خیلی چیزها خدا رو شکر کردم حتی فکر کردم چطوری نبودنم رو واسه بقیه راحت تر کنم مثلا تصمیماتی که در باره ی هر فرد میگرفتم رو تو ذهنم اوردم و خیلی جالب بود که چیزهایی که قبلا میگفتم "اصلابه من چه مربوط؟" با فکر 3 ماه زنده بودن همه برام مهم شد میخوام بنویسم که به چه چیزهایی فکر کردم در مورد مامانم: باید سعی کنم ادم تر باشم بهش دروغ نگم در حالی که میدونم که میدونه دارم دروغ میگم, کمی پر محبت تر برخورد کنم و کمتر تنهاش بگذارم و صد البته هرچی دارم رو به نام مامانم میکردم فقط اون انگشتر که همش گل های پنج پره رو میدادم به خواهرم به برادر بزرگه: بهش بگم که کجای زندگیش داره اشتباه میکنه و اینکه چطوری میتونه به زندگیش کمک کنه و بهش خواهم فهموند که درسته 12 سال از من بزرگتری ولی عمرا بدونی اولویت های زندگی چیه! تو همیشه یه بچه مایه دار نمیمونی باور کن, و براش کلی هم کتاب میخردم و یه سری از فیلمام رو هم میدادم به همسرش و به قول علی سیستم کامپیوترش رو میوردم بالا تا همه بازیهاش نصب بشه و دیگه مجبور نباشه مواظب باشه که روی psp آب انار نریزه تا دکمه هاش نچبسه!! و بشه باهاش بازی کرد برادر دومی: مردم خر نیستن این رو بفهم عزیزم؛چیزی که تو میبینی بقیه هم میبینن؛ آدم باش و اگر نمیفهمی ادم بودن چیه برات توضیح میدم که آدم بودن اینکه کاری نکن که بقیه ازت دور بشن چون تو براشون خطرناکی و اصلا قابل اعتماد نیستی و براش توضیح میدم که اگر برادرم نبود چطوری میزدمش زمین که تا عمر داره نتونه از جاش بلند بشه و بگه این خواهرم بود که زدم زمین همین که بهش میگفتم مورچه به خواهرم: انقدر محبت نکن, خوب باش ولی محبتت رو کنترل کن راستی دختر گلم سعی کن با کسانی ارتباط برقرار کنی که با تو تفاوت های وحشتناکی دارن اون وقت میفهمی که شاید بقیه هم یه فکرهایی داشته باشن که اگر به زندگیشون نگاه کنی بهشون حق بدی اونطور فکر کنی.راستی کامپیوترم میشد برای جوجه شماره دو. البته شکی درش نیست که هاردم پیش مامانم میموند به ندا: کتابهای کامپیوترم رو میدادم بهش و یه نامه بلند بالا براش مینوشتم و توش میگفتم که چقدر دوستش دارم و کلی هم دلقک بازی در میوردم که موقع باز کردن نامه های های گریه نکنه بلکه ریسه بره از خنده واسه بچشم مینوشتم که شانس اوردی من رو ندیدی چون دیگه نمیتونستی یه بچه لوس بار بیای, باید یه سری کارها رو هم انجام بدم مثلا از همه فاصله بگیرم یه طوری که وقتی رفتم زندگی کسی مختل نشه, مثلا دوستام رو شدیدا بپیچونم تا حدی که عصبانی بشن و حتی از فون بوک پاکم کنن میدونید از یه بابت هایی خوشحالم مثلا اینکه ازدواج نکردم چون اونطوری باید به یکی دیگه هم کمک میکردم که به زندگی برگرده تازه باید اتاق بغلی رو هم برای یه جای خواب اماده میکردم و اگر خدا قسمت میکرد دنبال زنم واسه اون میگشتم,که خوب هر ابلهی هم میدونه این اخری از هر چی مرگ و میره سخت تره ادامه دارد...............
سال نو مبارک اولین پست هیچ شباهتی به اولین پست سال نویی!! نداره هر چند سال یکبار انگار که دچار کابوس میشم, بخصوص وقتی یه چیزهای مهمی توی زندگی عادیم اذیتم کنه این کابوس ها بیشتر میشه یطوری میشه که انگار توی شب اصلا خواب نیستم, اهر چند دقیقه بیدار میشم از خوابهام هیچی یادم نمیاد ولی یادمه که قبل از لحظه ای که بیهوش بشم چی توی ذهنمه نمیدونم چرا دارم مینویسمش یداشتم فیلم میدیدم، تقریبا 20 دقیقه قبل،فیلم با مزه ای بود ولی از شانس من توش دریا داشت:) و من خیلی دلم دریا خواست توی خیالاتم بودم که یکدفعه یاد یه تیکه کاغذ افتادم سال 78-79 بود یادمه با همه خانوادم دعوام شد ؛ انگار همه خواستن من رو بکوبن به دیوار از رو میزتحریر یه کاغذه یادداشت برداشتم و روش یه سری تصمیم نوشتم و گذاشتم توی جیب کوچیک کیفم جیب کوچیکی بود و کاغذ کوچکتری ولی حرف ها و تصمیمات بزرگی توش بودن یکی دو سال قبل توی اون کیف که دوستش داشتم پیداش کردم و گذاشتم توی جا عینکیم فکر میکنم کار خیلی بزرگی باشه اگر امسال پارش کنم و بریزمش تو سطل آشغال یادمه چطور اشک میریختم و مینوشتمش و چطور توش به خودم تذکر دادم که " به اینکه الان بچه ای توجه نکن و اینها رو وقتی بزرگترم شدی باید یادت بمونه و باید اجراش کنی" الان میخوام بزنم زیرش و پارش کنم چون همون 5-6 خط کوچیک با اون خط ریز من نمیگذاره زندگی عادی رو داشته باشم کاغذه الان دستمه پشتش نوشتم 14 سالگی 24/3/78 و پایینش امضاش کردم نمیخوام بخونمش بازش میکنم ولی نمیخوام بخونمش چقدر کوچیک بودم و چقدر اذیت شده بودم همه اینا که گفتم از اونجا یادم اومد که باز میخواستم به خودم یه قولی بدم شاید به اندازه 10 سال طول نکشه تا بخوام پارش کنم یا بزنم زیرش ولی دیگه نمیخوام وقتی ناراحت بودم یا مثل الان که بعد مدتها دوباره احساس تنهایی داره باهام بازی میکنه ناراحتی هام دلتنگیهام وحتی وقتهایی که احتیاج دارم که بگم ناراحتم دلخورم رنجیدم یا از جور چیزها حتی کلامی به زبون بیارم اینطوری اوضاع خیلی بهتر میشه اطرافیانم هر چقدر هم که بدونن دوستشون دارم و بدونم دوستم دارم هیچ وقت خودشون رو به من نزدیک نمیدونن و قرار نیست این دلخوریهای من به کمکشون رفع بشه و به اندازه ای که من براشون مایه میگذارم اونها هم برای من مایه بگذارن شاد باشن بهتره تا بدونن من چم شده؟ به هر سال امیدورام اوضاع روز به روز بهتر بشه راستی کاغذه رو الان پاره کردم ، بعد از 10 سال
|
About![]()
همگان به دنبال خانه میگردند,من کوچه خلوتی میخواهم بی انتها, تنها برای رفتن. Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 Links
WHAT A DAY
كتابهايي كه بايد پيش از مرگ خواند! |