تبليغاتX
WHAT A DAY


















WHAT A DAY

روزها,خانه های زیبای زندگی من

و خوشحالم که هیچ کسی رو ندارم که زندگیش به من وابسته باشه و روی من حساب کنه

چون این یکی هم کمتر از ازدواج کردن نبود و در هر دو حالت باید بهش محبت میکردم ولی یه اتفاق جالب میفتاد, دیگه اونوقت همه چیز برام عادی میشد دیگه حتی اگر یه موضوعی در حالت عادی به حد جنون میرسونتم توی این چند ماه اصلا اهمیت نداشت چون فقط 3 ماه بود دیگه, چه فرقی میکنه که خونه رو بریزه به هم یا مثلا خیلی خوش اخلاق نباشه یا مثلا خوشش بیاد من رو مسخره کنه یا مثلا یادش بره سالگرد وتولد و.... بوده یا اصلا من رو فراموش کنه و دوستهاش و... رو به من ترجیح بده, یا هی بخواد بخوابه,اصلا به من چه بذار خوش باشه, بذار من رو بپیچونه, بذار راحت تر من رو فراموش کنه, منم به درک میمیرم دیگه چه اهمیتی داره میمیرم دیگه

میدونید به یه چیز دیگم فکر کردم و خدا رو شکر کردم که این یکی رو هم ندارم!

 اونم بچه هست(ها ها ها) خدا وکیلی فکر کنید من بخوام بمیرم ولی یه بچه داشته باشم , نگران نباشید من 40 سالم نیست ولی اگر زود ازدواج میکردم تا الان حداقل!!! یه بچه رو داشتم اونوقت با اجازتون همه حرفهای بالا میشد حرف مفت, چرا؟ چون دیگه من غلط میکردم خودم رو میکشیدم کنار و میذاشتم بقیه من رو فراموش کنن, اصلا بیجا کردن من رو فراموش کنن, اونوقت بچم چی میشد؟ هان؟(چه جو گیر که میگن منما) اگر بچه داشتم جونم در میومد چون باید بچه رو یطوری تو محبت خفه میکردم در حالی که وقتی مردم بچه اذیت نشه,مطمئنا خیلی از شبها نمیخوابیدم تا بتونم بیشتر از سه ماه نگاش کنم

 باید برای هر سال تولدش کادوهای کوچولو و گنده درست میکردم که فکر نکنه مادرش به فکرش نبود و همچنین برای دیپلم گرفتنش برای دانشگاه رفتنش و حتی ازدواجش و همه و همه کادو تهیه میکردم و میدادم یکی براش نگه داره ,تازه  باید براش کلی نامه مینوشتم اونم نه تایپی بلکه دستی برای هر سالش که  تا مثلا بدونه من یادمه که میخواد بره کلاس چهارم و کلاس چهارم یکم سخت تره بهش بگم منم با جدول ضرب مشکل داشتم و اگر دختر بود بدونه که اگر بودم میخواستم که خیلی پسرها رو تحویل نگیره و اونی که بخواد بیاد خودش میاد و احتیاج نداره از خودش مایه بگذاره تا کسی بیاد یا نیاد بمونه یا نمونه و بهش میگم اگر دختر تپلی شده من اول از همه عاشقشم بقیه هم غلط کردن بهش میگن چاق اصلا بزنه تو دهنشون و اگر پسر بود میگم که اگر دختری رو دوست داشت ولی میدونست که به هر دلیلی سرانجامی نداره سعی کنه مواظب دختر مردم باشه و رسما بیخیال یه دوستی عادی هم بشه البته اگر دختره رو دوست نداره امیدوارم یه جور توپی  دختره حالش رو بگیره تا بفهمه داره چی کار میکنه اصلا چه معنی داره

 باید براش لباسهای گوگولی میخریدم که بچه لباسهاش به انتخاب خودم باشه باید براش کلی کتاب میخریدم و کلی اسباب بازی که دوست دارم باهاشون بازی کنه , باید کتابهای که خودم میخوندم رو براش دسته بندی میکردم تا اگر یه وقت خواست بدونه من چیا دوست داشتم گیج نشه و از همه مهمتر اینکه شک نکنید مخ باباش رو میترکوندم از بس که حرف میزدم و نظریه پردازی میکردم ,خوب خدا رو شکر که ندارمش. وگرنه خیلی سخت میمردم

اگر قرار بود بمیرم یکم بیشتر راه میرفتم به چند تا شهر که دوست دارم ببینم سر میزدم مثلا حتما به یه جزیره میرفتم حالا مهم نیست کدوم جزیره حتما به اصفهان میرفتم به بوشهر میرفتم به تبریز میرفتم به ماسوله به سرعین و......موزه فرشم میرفتم, کتاب خوندن هام رو  زیاد میکردم و فیلم دیدن هام رو کم و بیشتر از همه قرآن میخوندم نه چون خدا ببخشتم چون اگر کسی بدونه کی میمیره و دعا کنه که بخشیده بشه اصلا به حساب نمیاد, پس فقط میخونم که بفهمم خدای من چی رو میخواست به من بفهمونه ولی من از کنارش به راحتی گذشتم و تا حالا نفهمیدم.

شاید فقط مجبور باشم بجز مامانم به یه نفر زنگ بزنم و بگم که بهت دروغ گفتم ولی اگر بازم قرار باشه همون دروغ رو تکرار میکنم.

از مردن نمیترسم شایدم مثل سگ میترسم ولی چاره ای ندارم به هر حال باید جواب کارهایی که کردم رو پس بدم خوشحالم که بجز خدا هیچ کس دیگه اعترافات من رو نمیشنوه

 پ.ن: این پست رو شومپخ روز قبل نوشتم الان اومدم  تصحیحش کنم میبینم وای خدایا من چقده ناراحن بودم وقتی اینو مینوشتم. دلم واسه خودم سوزید

پ.ن۲: باز من خواستم برم دوستامو ببینم از زمین و زمان خر مگس داره میباره به چه گندگی

+نوشته شده در دوشنبه 1388/02/28ساعت3:29 بعد از ظهرتوسط mahboub | |

یک عدد انگشتر خریدم که نگینش عوض میشه و من هم هر چند وقت یک بار دنبال خرید نگین جدید براش هستم

آخرین بار که کلی نگین جدید خریدم, بستش رو جلوی خواهر زاده کوچولوم باز کردم و هی داشتم امتحان میکردم ببینم با هر کدوم چه شکلی میشه

امروز خواهر جان تماس گرفتن که میشه با فرزند ما یه صحبتی بکنی که بیخیال انگشتر تو بشه میگم وا یعنی چی؟

میگه رفته از روی روتختی وهر جایی که مروارید یا نگین های گرد داره یکی میکنه و میاد میذاره لای انگشتهای فینگیلیش و میگه مامان به نظرت خشکله؟ شبیه انگشتر خاله هست؟ به نظرت این یکی بهش میاد یا اون یکی؟دختر شدم؟

 

 تا حالا فکر کرده بودید که بوس هم پس دادن دارد؟

وارد اتاقش که میشم دستهاش رو باز میکنه و بغلم میکنه و میگه صورتت رو بیار بوست کنم بعد که بوسم میکنه قلقلکش میدم ولی تا میام برم کنار با عصبانیت میگه بوسم رو پس بده؟ یعنی چی که بوسم نکردی رفتی؟ مگه الکیه؟

+نوشته شده در شنبه 1388/02/19ساعت9:56 بعد از ظهرتوسط mahboub | |

انسان جوگیر شاخ و دم ندارد که

مثلا من و ببین! ندارم که؟ دارم؟

یک حالی داد که خیلی الکی و بیخود و بی جهت رفتم مقداری موجود شبه انسان رو از 360پاک کردم

آی حال داد آی حال داد که نگو بعد جو گیر شدم ومثل ملخ افتادم به جون کامنت های 360  و باز از هرکی  سر و گوشش میجنبید هر چی بود پاک کردم کار به جایی رسید که 360 شک کرده بود هی فرط! فرت! میومد از من پسورد میگرفت ببینه خودمم یا یکی اومده هکم کرده

 

ای این دانشجوهای قدیم و جدید چه کرده اند در یونی ما!!!!!!

یک استاد داریم در حد هاپو به هیچ صراطی مستقیم نیست حتی چپ و راستم نیست

این استاد هاپو که موجود شریفی به نظر میامد, میاید مثلا کلاس کاری بگذارد و میرود از روی سادگی  میگوید بچه ها این............. ادرس سایت من است سوالات و بقیه کوفتهایی که میخواین اونجاست برید و از اینجا بگیرید.

فرزندان برومند از خدا بی خبر دلقک  دل استاد خون کن هم که ماندم بگویم دستشان بشکند یا درد نکند سایت بی فیلتر و تر و تازه  استاد را هک کرده و چه عکسهایی که نگذاشته بودن

سایت استاد کاملا الان چیز شده!

بسی خندیدیم ولی خدا همگیشان را بیامورزد چون توفیق اجباری شامل حالشان خواهد شد و ترم بعد در خدمتند

 

+نوشته شده در جمعه 1388/02/18ساعت8:1 بعد از ظهرتوسط mahboub | |

برای دنبال کردن کارهای دانشگاهم فقط برای یک هفته تصمیم گرفتم برم یزد ولی با چندین اتفاق مثل فوت عمه بزرگم مجبور شدم برای یک ماه اونجا بمونم.

تمام سعیم رو کردم که روزهام رو پیش دوستام بگذرونم شاید  برای فرار از همه,با کلی دوز و کلک رفتم خونه یکی از دوستام در میبد که کلا از بودن باهاش لذت میبرم البته اینطور که به نظر میاد احساس دو طرفه ای هست. سه ماه بود ندیده بودمش با اینکه از همه بیشتر به من نزدیکه و حاضر نیستم با کسی عوضش کنم ولی مسخره ترین قسمتش اینکه برای هر بار دیدنش انگار باید بجنگم چون برای دیگران بی معنیه که برای دیدن دوستت کیلومترها راه بری.

 موندم وقتی درسش تموم بشه و بره شهر خودشون باید چه کنیم ، راستی من اولین قرمه سبزی و باقالی پلو عمرم رو درست کردم و  شانس اوردم که زیاد بدک نشد.

بعد از برگشت به خونه خیلی دوست داشتم فقط بهم اجازه میدادن برای یک ماه بدون اینکه کسی بهم زنگ یا دنبالم بگرده یا حالم رو بپرسه یا اصلا بدونن من کجام یه زندگی دانشجویی برای خودم داشته باشم.

واقعیته اگر بگم که بجز دوست داشتن به یه همچین زندگی شدید احتیاج دارم

آخرش با هم رفتیم خرید و چندتا دیزی خوری سفالی خریدم و کلی توی خاکهایی که از بارون گل شده بود راه رفتیم تا مدل لیوان قدیمی من رو پیدا کنیم ولی انگار سلیقه مردم از رنگ سرمه ای روی سفالینه های میبد به رنگ سبز و زرد و نارنجی تغییر کرده

یه سر سریع هم به نارین قلعه زدیم و منم که کلا عاشق جاهای قدیمی و خاک و..... کلی عشق کردم

روزهای خوبی بود

 

 

پ.ن: خدایا کمکم کن من توانم خیلی پایینه, نگاه نکن که بقیه چطور بهم نگاه میکنن و خودم چه قولهایی میدم خدایا کمکم کن هرکس ندونه تو که میدونی< دوستت دارم>

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/16ساعت1:34 بعد از ظهرتوسط mahboub | |