تبليغاتX
WHAT A DAY


















WHAT A DAY

روزها,خانه های زیبای زندگی من

اون شب یادتونه من قرار بود اون روغن کذائی رو بخورم؟

دو ساعت قبل از تصمیم قطعی(همچین میگم انگار مرگ موش میخواستم بخورم) هی دیدم یه دوستم خودش رو کشته و دو روزه هی زنگ میزنه ولی من کلا نمیدونم چرا هروقت این بیچاره زنگ زده بود موبایل رو جا گذاشته بودم. دیدیم داره خودش رو میکشه یه اس ام دادم که چیه رفیق؟ کلی قربون صدقم رفت بعدم گفت واسه افطار فردا دعوتم .منم که یعنی متخصص پیچش مهمونی.یادمه سر عروسی پسر داییم برای پیچوندن عروسی به همه گفتم امتحان میان ترم دارم و وقتی اومدم خونه دیدیم خاله جان بس نشسته تا با هم بریم منم متشخص قایمکی اومدم تو و کل مدت نشستم تو راه پله و یخ زدم ولی اونها نفهمیدن من اومدم و عروسیم نرفتم, حوصله نداشتم هی هرکی میرسه به من زل بزنه و سلام علیک کنه: )

به عادت همیشگی گفتم دوستی رو من حساب نکن من فردا حالم بد میشه اون بیچاره هم که قلمبه محبته هی جون من جون تو کرد منم گفتم حالا بیخیال شو تا فردا.صبح کله سحر ساعت 12 ظهر زنگ زد که دوستی میای؟ و کلیم توضیح داد که کیا هستن و کیا نیستن و منم اعتراف کردم که روغن خورم و دارم میمیرم هنوزم عکس نگرفتم اونم بیخیال شد و گفت جون من خبر بده.

بعد از عکس حالت گیجش داشتم! همه چا وچرخید و منم وچرخیدم! اومدم خونه دیدم کل زندگیم تو ماشین لباسشوییه و اتو کشی داریم در حد تیم ملی. اتوها که تموم شد هی فکر کردم من چی بپوشم. و هی به مامانم میگفتم من چی بپوشم و هی مامانم میگفت "ولم کن هی این سوال رو نپرس 100 تا لباس داری بیا لباس منو بپوش یعنی اینهو اون دختره تو فیلم ماه رمضون 4 سال قبل میمونی که هر قبرستونی میخواستن برن هی میگفت چی بپوشم"(این صحبت ها من تا سر کوچم بخوام برم تکرار میشه:)

بعد هی تک تک لباسهام رو توضیح میدادم که ای بمیرن که همشون با دامن قشنگن بعد مامانم قاطی کرد در کمد رو باز کر د یه دونه ناقابل از اون اویزها رو در اورد دیدم به به من این لباسها رو از کجا اوردم؟ که دیدم الان مامانم لهم میکنه سکوت کردم و یادم اومد 2 ماه از خریدشون نمیگذره: ) حالا هی لباسها رو با دامن میپوشید و هی  با شلوار احساس کردم مامانم الان به بهار(همون میزبان) زنگ میزنه دو تا حرف بد بهش میزنه!

بعد از لباس زنگ زدم به برادر جان که من رو میبری یا من نمیرم! اونم که مامانم نیست که! گفت خوب نرو گفتم انسان باش خیلی دوره (5 دقیقه با ماشین)من روغن خوردم! من دارم میمیرم! اونم بیچاره گفت خوب میبرمت. منم خچحال به دوستم گفتم من میام اوم کلی ذوق در وکرد.

حالا من این دوست صمیمی رو یک سال و خورده ای ندیدم و این بیچاره این وسطها نامزد کرده و من ته توی زندگی خودش و پسره رو هم میدونم ولی هنوز عکسشم ندیدم و اون یکی دوست صمیمیمم تازه رفته بود یه کشوری و اونم قرار بود بیاد و فحش داده بود اگر محبوب نیاد خودم خفش میکنم ولی من باز داشتم فکر میکردم برم یا نرم؟ میدونم خیلی تنبل و بحث کالیبر و ایناست ولی شما به روم نیارید

کلی حاضر شدم و خوشکل کردم و رفتم برادر جان رو وسط پادشاهی پنجم از خواب کشیدم بیرون که ده دقیقه هم تا افطار نمونده اونم خواب آلود رفت توی پارکینگ .منم رفتم جلوی در هی وایسادم دیدم خبری از ش نیست در باز شد ولی صدایی نمیاد رفتم پایین دیدم بعلههههههههههههههه داره موتور روشن میکنه میگم بیخیال من با چادر و این همه چیز میز نمیتونم!!!!!! آخرین باری که موتور سوار شدم بچه بودم اینم که موتور نیست هم قد شتره اونم دیگه قاطی کرد گفت پس خدافظ من نه حوصله راه بندون دارم نه بنزین: )

مثل خانمهای متشخص همچین پریدم بالای موتور که کفش برید ولی خدای قلبم تو دهنم بود از بس که این موتورش گندس کلا دو وجب از همه موتورها و ماشینهای عادی بالاتر بودم. بعد اونم که ادم نیست مثل ... همش داره از بین ماشینها میپیچه منم کل مدت فقط جیغ زدم و یه جا که احساس کردم زاونم الان میره بعد دیدم نه اگر زانویی بخواد بره اول مال خودش میره اونم الان عیال واره حواسش به زندگیش هست. تا رسیدیم خونه دوستم من 20 تا جیغ زدم و از همه ماشینهای تو راه هم معذرت خواهی کرده بودم.

رسیدم دم خونشون دیدم به به داداش بزرگش جلو دره  با لبخند ژکوند از موتور پیاده شدم البته پریدم پایین بعد هی وایسادم جلو در و هی شمردم دیدم اوا یه زنگ اضافه است چرا؟؟؟؟ زنگ بالا اضافیه یا پایین؟ که بیچاره داداشش خودش اومد زنگ زدو من رو فرستاد بالا.

دیگه بقیش تو پست بعدی

پ.ن: ای بمیرم من که یه شماره از مادمازل ایکس نگرفتم!حالا صبح به صبح به خودم فحش میدم

پ.ن:وای خدایا شکرت.کامنت هاش صفر بود ولی حالا کامنت هاش تایید شده.هوررااااااااااااااااااااااا

+نوشته شده در سه شنبه 1388/06/31ساعت2:33 بعد از ظهرتوسط mahboub | |

عکسها رادیولوژی رو گرفتم.که زیاد هم بود و خانمه هی ازم سوال جواب میکرد و میگفت مگه چته؟ این همه اشعه خیلی مضره ها!! و منم هی سعی کردم بهش بفهمونم که نمیخوام بیست سال دیگه بشم مثل مامانم  و این همه از زانو و کمر عذاب بکشم.

پس فرداشم خیلی متشخص رفتم پیش دکتر و یه یک ساعتی منتظر دکتر جون شدم. یه خانمی نشسته بود کنارم که دستش از مچ شکسته بود و عمل کرده بودن و پین! توی دستش بودو خدا رو شکر دستش توی کاور بود و من نمیدیدم که موضوع چیه و هی هم آخ و اوخش میرفت بالا. همینطوری نشسته بودیم که تا دکتر اومد و مریض اول رفت تو که همون لحظه یه پیرمردی اومد و داشت میرفت توی اتاق که پرستار گفت اینا همه جلوی شمان آقا و خانمه کناریم میخندید که این چقدر باحاله دستش رو انداخته پایین انگار نه انگار منم که نفهمیدم چی میگه؟ نگاه کردم دیدم این آقاهه دستش تو گچه ولی به گردنش نیست.آقاهه هم دقیقا اومد نشست کنار من و از اون پیرمردهایی بود که هی میخواست حرف بزنه. به خانمه گفتم حتما عملش فرق داشته که  خانمه گفت نه اینم 3 تا پین تو دستشه من یک نگاه انداختم به دست آقاهه و احساس کردم حالم داره بد میشه چیزی نبودا فقط سه تا اهن از گچ زده بود بیرون.من وسط نشسته بودم واین خانم و آقا داشتن با هم تبادل اطلاعات میکردن و هی آقاهه دستش رو میگرفت جلو چشمم منم حالم بد میشد دیگه چشام رو بستم. آقاهه هم هی توضیح داد این دکتر پولکیه و اله و بله منم ساکت داشتم گوش میدادم و هی عنوان میکرد 20 ساله میشناستش خانمه که نوبتش شد پیرمرده من و گیر اورد هی شروع کرد از خاطراتش با دکتر تعریف کردن منم کلک بازیم گل کرده بود یک کلام نمیگفتم من بیشتر از تو این دکتر رو میشناسم که دیدم دیگه داره زور میگه میگفت این دکتر کلی خفن پولداره که راستم میگفت ولی واسه پسرش ماشین نمیخره و پسرش بعد 20 سال اومده ایران حالا با موتور اینور اونور میره و یه ماشین واسش نخریده منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم پسر 20 ساله که نیست که بگیم میخواد بچش کم نداشته باشه از دوستاش بلکه مرد 40 ساله است و خیلی زشته از باباش انتظار داشته باشه. پیرمرده اول نفهمید چی شد دوباره حرفش رو تکرار کرد منم دوباره گفتم خوب آقا چه دلیلی داره به پسر 40 ساله کمک کنه؟ پسری که سنش بالاست و نتونسته یه ماشین داشته باشه خیلی زشته تر تا اینکه پدره نخواد به پسرش بده که باز پیر مرده گفت حتما شما هم پدرت همین طوری باهات برخورد کرده گفتم خیر آقا ولی منم بودم به پسری که این سنشه کمک نمیکردم.

مردم چه توقعاتی دارن؟شاید توقع عادیی باشه ولی تو چه از زندگی دیگران خبر داری که به خودت اجازه میدی بیای وسط مریضهای دیگه بشینی و هی تعریف کنی.

 همون لحظه نوبت من شد.

دکترم عکسها رو نگاه کردو یکم قرص نوشت و فیزیوتراپی

دیروزم وسط اون بارون و تاریکی رفتم فیزیوتراپی و حس مامان بزرگی بهم دست داد.نفرت دارم ازاینکه بیشتر از یکبار برم دکتر و تصور اینکه بخوام یکی دو هفته ای برم فیزیوتراپی داره حرصم میده .اه اه اه

+نوشته شده در یکشنبه 1388/06/29ساعت8:44 بعد از ظهرتوسط mahboub | |

عید مبارک

عید رمضان اومده و من انگار یهوو بادم رو خالی کردن و افتادم یه گوشه.

کلی داشتم  دلم رو صابون میزدم که  خواهر جان میاد و مامانم یه 3-4 روزی باهام کار نداره ولی الان میخوام همه رو خفه کنم چون اونها گفتن نمیان و مامانم دوباره عید زده شده هی به من گیر میده و هی به من میرسه

اصلا نمیخوام کسی دور و برم باشه اصلا حوصله ندارم, حتی یه سر سوزن.

میدونم که قرار نیست زنگ بزنه و اس ام اس هم نمیاد و اگر هم بیاد من تیکه میندازم از زمین تا آسمون ولی آزار گرفتم که هی برم دکمه گوشی رو بزنم و صفحه روشن خالیش رو ببینم . دلم برای خودم و زندگی که بهش دل بسته بودم و خونم که دوستش داشتم که همه رو به راحتی ازم گرفتن یه دنیا تنگ شده.

بوهای عطر داره دیوانم میکنه.کاش میتونستم نفس نکشم مثل همه وقتها که میتونم چشمهام رو ببندم و نبینم داره چه به سرم میاد.

خدایا این بود ؟عیدیت به من این بود؟ یه دل خون و دو تا چشم همیشه گریون؟ چرا نگاهم هنوز دنبال اون زندگیه مگه قرار نبود واسم تموم بشه؟ ماه رمضون تموم شد ولی  دل من تغییر نکرد.مرسی از عیدیت هه عید که میشه شادن من کل دلم رو غم گرفته

پی نوشت:ای بمیره این بلاگفا

+نوشته شده در یکشنبه 1388/06/29ساعت1:45 بعد از ظهرتوسط mahboub | |

هیچ وقت دقت کردید که ماه رمضان چقدر کمک میکنه که بعضی کارهای به ظاهر نشدنی رو انجام بدیم؟ تا حالا امتحان کردید؟ پارسالم بهم ثابت شده بود ولی امسال خیلی بیشتر بهم ثابت شد.توی این ماه رمضون عزیز ترین کسی رو که داشتم از دست دادم و چون هیچکس رو نداشتم که بهش بگم خودم تو خودم خورد شدم ولی تقریبا این دوره رو گذروندم. یکدونه مادمازل ایکس رو داشتم که اونم  ازش خبر ندارم و دیگه حتی میترسم برم سراغ وبلاگش و فقط سعی میکنم که به روی خودم ندارم که چرا نمیاد.

امروز دلتنگ شدم. دلتنگ پارسالم .دلتنگ دل دلهای پارسالم. استرس هام. ذوق کردنهام.قاطی کردن هام.

 از تموم شدن ماه رمضون میترسم.بهم انگار که انرژی میداد که شبها بالشتم خیس نباشه یا دستم رو که میزنم زیر جونم اشکم فرتی نچکه.که بتونم شادی بقیه رو ببینم و نرم تو فکر. که دلم چیزی نخواد.

ولی انگار همش برگشته.یه سالی بود که اینجور شرایط برام عوض شده بود ولی الان و انگار باز از امشب داره همش بر میگرده. امشب و امروز شاد بودم گفتم .......خندیدم.سر به سر گذاشتم ولی الان که همینطوری هی اشکام داره میریزه و من حتی جرات ندارم به کسی زنگ بزنم که همراهم باشه که دو کلام باهام حرف بزنه دارم میفهمم که ماه رمضون داره تموم میشه و من داره تحملم تموم میشه.میترسم از روزی که تحمل نداشته باشم با خنده های بقیه بخندمنشنوم که بقیه چی میگن نبینم بقیه رو.نمیدونم

دوست ندارم دلتنگیام برگرده اونم برای الان که هیچ قدرتی ندارم و هیچ کاری نمیتونم بکنم تا شاید بگم مرحمی باشه برام یا بگم من تلاش کردم و نشد.هیچ کاری نمیتونم بکنم هیچی و حتی نمیتون با کسی حرف بزنم.

کاش دلتنگیام شروع نشه و بی خوابیام سر به فلک نزنه.

انگار که به چندتا شب قدر دیگه احتیاج دارم که واسه خودم گریه کنم و کسی نپرسه این دستمالها چیه دور و برت؟

پی نوشت:انگار خیلی گریه آلود نوشتم.قصدم این نبود.

+نوشته شده در شنبه 1388/06/28ساعت1:45 قبل از ظهرتوسط mahboub | |

من واقعا نیمفهمم مردم چشونه؟چرا پاچه هم رو میگیرن؟

خیلی برام جالبه خیلی برام جالبه.من نه طرفدار احمدی نژادم نه موسوی ولی موسوی به هیچ وجه تو کتم نمیره و هیچ وقت قرار نیست بگم چه ادم گل و بلبلیه این رو گفتم که موضع من رو بدونبن.

سر انتخابات من توی یه شهرستان بودم و تقریبا همه مردهای فامیل و بعضی خانم ها هم سرصندوق ها بودن. و شهری که من توش بودم از اون شهرهایی بود که بعدا متهم شد به کم اومدن برگه رای. قبل از انتخابات هی  هرچی اس ام اس توهین بود روانه میشد به من و من وقتی میگفتم من طرف موسوی نیستم اس ام اس ها بدتر میشد در حالی که من به هیچ کس هیچ جوابی نمیدادم که یه شب یکی از یه جا شاکی بود و اومد پاچه من رو گرفت ،یعنی فقط کل مدت یه ربعه تلفن به احمدی نژاد و طرفداراش توهین کرد که اگر خوب دقت کنید میبینید طرفداراش میشن 80% خانواده من و حتی من و اونم میدونست میفهمید که چرا ناراحت میشم و منم اون شب سکوت کردم.چون نه ادم سیاسی هستم نه ادم اهل بحث. و اون گفت و گفت و من گفتم آروم باش . و پشت سرش یه آدمی که اصلا ربطی به من نداشت شروع کرد به من اس ام اس دادن و منم دو تا جواب دادم و این تمام بحث من بود توی قبل از انتخابات.

انتخابات که تموم شد حدود ساعت ۲ و ۳ وقتی مردها خونه ما جمع شدن گفتن که برگه کم اومد ولی بعد نیم ساعت رسیده حتی اسم محل ها رو هم گفتن و همه هم گفتن بجز وسط شهر همه رای با احمدی نژاد بوده با یه تفاوت 5 برابری با موسوی و بقیه نامزدها هم تو هر صندوق 5-تا 7 تا رای داشتن. همون شبم گفتن توی شهر رای با موسوی بوده ولی کل استان احمدی نژاده. زنگ زدیم تهران توی یه حوزه توی منطقه خودمون، اونها هم گفتن احمدی نژاد بیشتره نه با این تفاوت وحشتناک. همه اینها بحث فامیلی بود نه بحث های سیاسی .

شهر اروم بود و فقط ما استرس تهران رو داشتیم.

خیلی برام جالبه که بعد از اون من دارم با یکی از دوستام حرف میزنم و داریم مثلا در مورد برگ درخت حرف میزنیم ربطش میده به انتخابات و میتوپن به من و من هی سکوت کردم .

 با اون یکی دو اتیشه دارم حرف میزنم میگه چرا اگر احمدی نژاد رای اورده ملت شاد نیستن میگم خوب بشر! من و خانوادم وقتی میبینیم تو ناراحتی تو شاکی  هستی نمیایم وشکن بزن و برقصن که؟ من این کار رو کردم؟ و لی تو راست میری چپ میای به من گیر میدی در حالی که حتی نمیدونی من به کی رای دادم؟ از کجا میدونی من رای سفید ندادم؟به رضایی  رای ندادم؟هنوز اینها ادامه داره

 من دو نوبت رای گیری خاتمی یادمه, ما هم شهریشیم ولی ازش خوشمون نمیومد و رای ندادیم ,هر دو بارشم. یادمه بعد از انتخابات ها برادرام وقتی اومدن خونه گریه میکردن. ولی ما یک بار به کسی فحش دادیم؟ هی توهین کردیم؟  جلوی شادیتون رو گرفتیم؟ گفتیم خاتمی فلانه؟ بد گفتیم؟ هر چی بود توی خودمون بود.  حتی کسی میومد که میخواست کل  سخنرانی هاش رو گوش بده ما میذاشتیم همون شبکه

یادمه  وقتی هرکس میگفت آقای رفسنجانی فلانه بهمانه همین خوانواده من خودشون رو میکشتن و میگفتن که بابا این بدبخت خودش مال و منال داره چرا این حرفها رو میزنید؟ و همین کسایی که از صمیمی ترین دوستای من هستن بهش میگفتن ا ک ب ر ش ا ه و من اولین بار از زبون اونها این تعبیر رو شنیدم .حالا چی شده که ایشون که تا دو روز قبل دزد بود و مال مردم خور بود یهو شد فرشته؟ چطور شد که نماز جمعه هایی که ما میرفتیم پشت سر رفسنجانی میخوندیم قبول نبود حالا شدن راستگو؟ 30 سال اخه و بده  بود الان شد فرشته؟ اینا یعنی چی؟ میفهمید حرفم چیه؟ من کی شما رو سیخونک کردم که شما به خودتون حق میدید به من تیکه بندازید؟ امروز وسط حرف خارج رفتن که داشتم با یه دوستم حرف میزدم و عکس هاش رو توی اون کشور میدیدیم یهو برگشته میگه  هنوزم آقا آقا میکنی؟ گفتم هان؟ هرچی به تصویر نگاه کردم نفهمیدم چی میگه؟ که گفت یادته عروسی فلانی گفتی میخوان برن پیش آقا؟ یکم نگاش کردم گفتم من اونوقتم گفتم میخوان برن پیش آقای خامنه ای نه آقا اصلا هم گفته باشم ؟ تو چی میگی میگه جناب خامنه ای؟ فکر کنم کلمه آقا ساده ترین چیزی باشه که به هر کسی میگن؟ گفتم فلانی هم که میخواست بره برای عقد ,مرجع تقلیدش بود و حال میکرد بره پیشش اونم مال 10 سال قبل بود. هنوزم اون ادم جونش براش در میره و این ادم رو دوست داره ولی وحی منزل! نمیدونتش.بعد ادامه میده تو مگه مرجع تقلید داری؟ میگم بعله فلانیه. گفت وقتی رفته بودم اونجا به این نتیجه رسیدم همه اینها بیخوده . دیگه نه نماز میخونم نه روزه میگیرم. منم هیچی نگفتم وبعد ادامه دادم چه منظره زیبایی داره اینجا. خیلی دوست دارم حتما یه سفر به این کشور ها برم  البته نه با تیپ اونجایی چون فرهنگ من و خانوادم باهاش جور نیست و بحث عوض شد.

 موندم چطور مردم جرات میکنن به اعتقادات هم به راحتی توهین کنن.

 من یکبار شادی نکردم  بعد رای اوردن تا یک هفته به سی که طرفدار موسوی بود زنگ نزدم که فکر نکنه دارم کرم میریزم بهش . بعدم نگفتم دروغ میگی فقط چیزی که به چشم دیدم رو بیان کردن گفتی نیست گفتم من دیدم و به تمام حرفهاتون گوش دادم ولی الان دیگه حتی دوست ندارم باهاتون حرف بزنم.

 من هیچ وقت بهتون بد نکردم تو دوره هایی که شما شاد بودید من حرومتون نکردم ولی شما چی کار کردید؟ نمیگم من شاد بودم و وشکن میزدم ولی ناراحتم نبودم. فقط موندم چطور توهین به مردم دیگه میکنید که یکبارم بهتون توهین نکردن.

همه اینها رو نوشتم که بدونید دارید چه میکنید ؟یکم فکر کنید. من به کسی توهین نکردم ولی از در و دیوار توهین شنیدم اونم نه از کسایه که سر و دمشون یه جا بنده از دوستام از همین مردم عادی فقط چون منم انتخاب کردم و انتخابم فرق داشته نظرم فرق داشته. خیلیا مثل منن، خیلی ها.

شاد باشید

 پی نوشت: فکر نکنید من راضیم که همه چیز فیلتره  و میگم کار درسته  و مملکت هی داره گل و بلبل میشه یا هر چیز تو این مایه ها ولی پا نمیزارم رو همه چیز و همه کس.یکم فکر لطفا

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/25ساعت1:43 قبل از ظهرتوسط mahboub | |

میخوام یه چیزی تعریف کنم که یکم  بخندید

کلا من وقتی خم و راست  میشم کل بدنم تق تق صدا میده انگار یکی داره هی از این آدامسهای تق تقی میخوره

  منم از بس که همه بهم غر زدن خیلی انسان وار رفتم بیمارستان پیش دوست بابام اونم هی زانو های من رو گرفت خم و راست کرد و من هی گفتم اوا اینا چرا صدا نمیده که دکتر یکم نگام کرد در حدی که میکشمت و گفت زیر دستم داره صدا میده تو صحبت نکن.

 بعدم اومد رفت پول ویزیت رو پسم داد و گفت خجالت بکش و یه عالمه عکس واسم نوشت تقریبا از کل بدنم .فکر کرده نکنه یه جا بدش بیاد هی نوشت

منم سر خوش بلند شدم پس فرداش رفتم عکس بگیرم که خانمه گفت عکس کمره و باید روغن کرچک بخوری البته مامانم گفت تا بهت گفتن کرچک بگو خوردم ولی من لال گفتم نه نخوردم و خانمه پس فرستادم خونه.

فرداش ساعت چهار صبح با کلی غر به خودم که ای غلط کردم رفتم دکتر یا کاش یه دروغ ناشتا گفته بودم و با کلی پیف پیف سه تا قاشق مربا خوری از روغنه با 40 تا لیمو ترش رو خوردم و هی فکر میکردم که اوه الان حال بد میشه ولی تا ساعت 11 تخت خوابیدم انگار نه انگار.بعد از مراسم بیدار شدن  زنگ زدم به رادیولوژی میگم تا ساعت چند هستید؟ بعد کلی سوال جواب که عکسهات از کجاته؟ میگه نه خانم شما باید 8 صبح میومدی.روغن رو بعد شام میخوری و 8 تا 10 میومدی .میگم خوب خانم من روزه ام بعد سحر خوردم چه فرقی میکنه میگه نه الان معدت گاز داره میگم خانم بعد سحر خوردم گفت نه نمیشه و تق گوشی رو گذاشت یکم به گوشی زل زدم بعد فکر میکنم آخه کدوم ادم باحالی شب قدر روغن کرچک میخوره و صبح ساعت 8 میره رادیولوژی؟که این از من انتظار داشته؟ اصلا این خانمه حالش بده انگار مگه نمیگه بعد از شام حدود ساعت 10و عکس ساعت 8 خوب  یعنی انقده خنگوله؟ من 4 خوردم و ساعت یک و دو مثل 8 صبحه دیگه.

دیدم اعصاب ندارم یکی بهم جیغ بزنه و ممکنه قاطی کنم و طرف مجبور بشه با شلوارک بره خونه در نتیجه خیلی متشخص رفتم همون جایی که قبلا عکس میگرفتیم و اونم هی یادم نمیومد کجاست و یخورده پیاده اومدم تا رسیدم بهش دیدم به به الان ساعت 1 و آقای دکتر زده ساعت 12 میره خونه و 3 میاد دوباره فکر کردم و هی مغزمو فشار دادم و یادم اومد یه جا رفتم 3 سال پیش عکس دندون گرفتم و سونو گرافیم داشت(از بس خانمه و آقاهه چندش بودن یادم مونده)  و گفتم حتما رادیولوزیم داره دیگه حالا چطوری حدس زدم مهم نیست و باز یه 20 دقیقه پیاده اومدم تا رسیدم بهش و دیدم به به  خانم دکتر صبحها افتخار نمیدن و فقط بعدالظهر هستن.دو تا نفس عمیق کشیدم و با اعتماد به نفس اومدم خونه و هی به خودم گفتم من 3 میرم من 3 میرم من 3 میرم.

ساعت 3:15 با رنگی زرد در حدی که برادر قشنگم هر هر بهم میخندید از خونه زدم بیرون و رفتم پیش خانم دکتره  دفترچه رو گذاشتم رو میز یهو دختره گفت اینکه اعتبارش تموم شدهههههههههههههههه.کلا سعی کردم چشمهام رو ببندم خیلی عادی زنگ زدم گفتم مادر جان این دکتر دکتر بشو نیست درسته کلا چهار تا مثل اون تو کشور هستن ولی آخه چرا ندید دفترچم وقت نداره.

و جالب اینکه عمرا خوم رو متهم نکردم که 3 ماه از اعتبار دفترچم میگذره و من حواسم کجاست

 به خانمه میگم  مگه خیلی قیمت هاش فرق میکنه؟ و تو دلم میگم تا 10-15 تومن مهم نیست و خانمه با کلی خل بازی و هی بالا پایین کردن لیست گفت هر کدوم 5-6 تومن فرق داره و با یه حساب سر انگشتی بین 20-30-40 فرقش بود این حساب سر انگشتی انقده دقیقه نه چون انگشتام کج و کولست یا حساب بلد نیستم چون که خانمه خنگ میزد و براش هیچ فرقی بین عکس 6500 با 22500 وجود نداشت همشون 5 تومن فرق داشت خوب حق بدید حساب اینطوری در بیاد و کلا نزدیک 10 تا عکس بود دیگه فقط مونده بود از تو گوشم رادیولوژی  بگیره

بسیار متشخص پرسیدم نزدیک ترین دفتر بیمه کجاست که فردا ش باز گم نشم و بسیار مودب برگشتم خونه اصلا هم به خودم فحش بی ادبی ندادم و اصلا تو دلم نگفتم که اگر گفته بودم فرق 2-3 تومنی رو میدم الان همون 10-15 میشد و من الان داشتم فیگور میگرفتم.

رسیدم خونه مامانم باورش نشد من بازم تصمیم گرفتم اون روغن کذائی رو بخورم ولی من تصمیم گرفتم و اون رگ خساستم چسبیده بود به آسمون.

این بد شانسی برای فردا هم ادامه دارد چون الان بیدارم تا ساعت 3 بشه و سحری با روغن بخورم و بکپم با اجازتون و البته بد شانسی از دو ساعت قبل خودش رو نشون داد.خدا به داد برسه فردا

پی نوشت:روغنه بوی یه نوع شیرینی رو میداد نمیگم چه شیرینی که بازم بتونید بخوریدش ولی من همچین که شیرینیه رو میبینم رنگم سبز میشه

پی نوشت 2:یادم رفت

پی نوشت ۳: صبرم زیاد شده قبلا ها همه رو به خاطر این اتفاقات میکشتم الان میخندم

 

+نوشته شده در سه شنبه 1388/06/24ساعت2:28 قبل از ظهرتوسط mahboub | |

روزهام داره همینطوری میگذره.منتظرم برای مصاحبه بهم زنگ بزنن ولی خبری نیست انگار

یک هفته دیگه صبر میکنم و بعد تصمیم میگیرم یه سری کارها رو انجام بدم.

زبان خوندن

Vb.net  رو ادامه بدم

کلاس تذهیب پیدا کنم و برم

طراحی و نقاشی رو که 10 سالی میشه رهاش کردم ادامه بدم

برم یه نقش تابلو فرش تبریز بخرم و یاد بگیرم و ببافمش

برم مسافرت و........

خیلی برنامه دارم انگار

روزها که خونه بیکارم براردم و خانمش وقتی دیگه از دست بچشون عاصی میشن میارنش خونه ما.اونم میاد کل اتاق من رو میپاشه به هم  مثلا جوراب ها رو میریزه وسط ,لاک ها رو میندازه پایین در همه ادکلن ها رو باز میکنه.سنگ ههای تزئیینی رو حتما از جاشون در میاره.در کمد ها رو باز میکنه و حتما یه حالی هم به کامپیوتر میده و اگر حواسم بهش نباشه حتما کامپیوتر رو از پشت کیس خاموش میکنه ولی تا میبینه من از جام دارم تکون میخورم میزنه از اتاق بیرون و دیگه در رو هم نمیزنه که بیاد تو

من کلا بچه ها رو دوست داشتم ولی از وقتی نوه ها به دنیا اومدن من ارامشم به هم ریخت و الان دیگه کمتر کسیه که ندونه من اصلا حوصله صدای جیغ بچه رو ندارم

مثلا شب نوزدهم برای احیا دقیقا زمان قرآن سر گذاشتن یه دختر بچه شروع کرد به جیغ جیغ کردن و من هی اشک میریختم و هی فکر میکردم اگر این بچه یه رابطه در حد سر انگشت فامیلی باهام داشت دو تا داد میزدم سرش و احتمالا بی نصیب نمیموند از کتک.

مامانه هم انگار نه انگار یعنی اصلا انگار نه انگار این بچشه فکر کنم باید مامانه رو میزدم.بهتر جواب میداد.

و جالب این بود که همراهام اصلا اعصابشون خورد نشده بود ولی منو کارد میزدی خونم در نمیومد از بس قاطی کرده بودم.

دوباره شب 23 داشتم خدا رو شکر میکردم که انگار بجز برادر زاده خودم بچه دیگه ای کنار گوشم نیست که یهو یه بچه شروع کرد به جیغ زدن اونم با صدای بچه گربه اولش داشتمفکر میکردم ی کدوم ظالمی داره گربه رو فشار میده که دیدم به به! یه بچه 3-4 ماهه دقیقا کنارمه و جیغ های بنفش میکشید. و مامانه قربون صدقش میرفت, خیلی برام جالب بود که ابن فسقله داشت با جیغاش هر ور دوست داشت مامانش رو میرقصوند.

این جوجو ما هم کلا تصویریه و خدا رو شکر صدا نداره و تازگی ها دستش اومده من قاطیم. مثلا وقتی همه از دستش شیطنت هاش میبرن  من میرم بغلش میکنم و میام میذارمش رو تختم و در اتاقم میبندم و میگم بخواب اونم میگه ننننننننننه(تنها کلمه ای که بلده) من انگار نه انگار‌،خودمم با فاصله 10 سانتیش میخوابم.اونم یکم با صدای آروم ادای گریه رو در میاره و بعد که میبینه نه جواب نگرفت. گل سرهای کنار تخت رو برمیداه و باهاششون بازی میکنه و دو دقیقه بعدشم خوابه. البته منم خوابم میبره

ولی توی خونه خودشون پروسه خواب حدود 2 ساعت طول میکشه.

احتمالا ۱۰۰ سال دیگه خدابهم یه دختر جیغ جیغو میده که باید بذارمش بیرون از خونه

پی نوشت:کسی از مادمازل ایکس خبرداره؟دارم کم کم استرس میگیرم

+نوشته شده در دوشنبه 1388/06/23ساعت2:42 بعد از ظهرتوسط mahboub | |

 

لا تدرکه الابصار وهو یدرک الابصار وهو اللطیف الخبیر

او را با هیچ چشمی درک ننمایید و حال آنکه او همه بینندگان را مشاهده می کند و او لطیف و نامرئی و به همه چیز خلق عالم آگاهست{سوره انعام آیه 103}

فکر کنم باید خیلی رسمی وایسم و سرم رو بندازم پایین و از خدا به خاطر کارایی که کردم معذرت خواهی کنم

من واقعا شرمنده ام که یه سری چیزها از من دیدی که هیچ دوست نداشتی من عذر میخوام

+نوشته شده در سه شنبه 1388/06/17ساعت5:13 بعد از ظهرتوسط mahboub | |

قسمت اول:ساعت 2 نصفه شبه

کامپیوترم رو از برق میکشم و چراغ رو خاموش میکنم که برم بخوابم ولی همینطوری بیخود میرم سراغ آشپزخونه اونم توی یه خونه تاریک که تنها نورش از چراغ های رنگی خونه روبروییشه.

دعا دعا میکنم پام به میزی یا وسیله بازی جوجو شماره سه که خونه ما مونده نخوره

همیشه از چراغ یخچال خوشم میومده.

دسر بخورم؟ نه شیرینی نیمخوام. پاستیل اونم نه. آب؟ نه اونم توی اتاقه خیلی بیخود یکم خاک شیر از توی لیوان میریزم تو دهنم و با خودم فکر میکنم اگر الان یه سوسک بیاد و من ببینم چطوری با این دهن پر جیغ بزنم؟

صدای خش خش میاد ولی از بیرون از خونه .پنجره رو باز میکنم  بچه گربه های توی خونه دنبال هم از پارکینگ میان بیرون و هی میپرن بالا پائیین و من حس میکنم16-17 سالم شده وهفت صبحه وبابام داره میخنده و میاد در رو باز میکنه تا چادرم که باز لای در مونده رو در بیاره و من غر میزنم این در چرا انقده پائیینه؟ وبعدش  مثل همیشه دارم میدوم تا راننده سرویسم قاطی نکرده و سوپور محل به سلام سریعم لبخند میزنه و با نگاهش بدرقم میکنه انگارو گربم هم دنبالم میدوه تا اونم مطمئن بشه میرسم  به سرویس

مینی بوس سبز رنگ مدرسه هم کنار آب نمای وسط کوچه با در باز منتظرمه

صدای خش خش بازم میومد و من حس میکردم یه پیرمده که داره کوچه رو جارو میکنه ولی انگارجوان بود

دلم واسه تنهایی اون آقا سوخت حتی بیشتر از تنهایی خودم. فکر کنید ساعت دو نصفه شب توی یه کوچه تنها باشی

هرچی هست حس بدیه

قسمت دوم:نمیدونم کدوم کانال تلویزیون ولی همسر یه شهید دارن صحبت میکنن و میگن که حس نمیکنن شوهرشون فوت کرده.مامانم میگن  صبح داشتم با رادیو قرآن میخوندم و هی داشت خوابم میبرد توی همین لحظه های اول خواب که گیج بودم با خودم گفتم ولش کن صبح با باباتون میخونم حتی جایی که توی این خونه قران میخوندیم توی ذهنم اومد ولی یه ان یادم اومد که دیگه نیست و بغض مامانم ترکید.

کاش عادت کرده بودم مهربون باشم.نمیدونم چه کاریه که من اینطور مواقع فقط سکوت میکنم. حتی به مامانم نگاه هم نمیکنم.

نکته: ساعت خوابم به سلامتی داره کم کم نابود میشه من نمیدونم من بخوام برم سر کار(البته 100 سال دیگه)چطوری میتونم 7 صبح بیدار بشم؟واقعا سخته

پی نوشت غرانه!:یکی بره واسم از کتاب فروشی سر کوچه یه دونه از این نوت بوک های خبرنگاری بخره؟میخوام زبان بخونم حالا اصلا مهم نیست که از زبان بدم مادها ولی این قسمت بیرون رفتنش خیلی سخته

فکر کنم از این به بعد باید دعا کنم خدا من رو از تنبلی در بیاره

پ.ن:خوب میشم.زندگی باقیست

+نوشته شده در یکشنبه 1388/06/15ساعت1:13 بعد از ظهرتوسط mahboub | |

میخوام مثلا شاد باشم و یادم بره داره چه اتفاقاتی میفته و افتاده

میخوام برم وبلاک بخوانم بعد میگم نه ولش کن بگذار یه دستی به سر و روی وبلاگ بکشم و در نتیجه این تصمیم میزنم نابودش میکنم با اجازتون و یه وبلاگی که الانم دوسش ندارم از آب در میاد

 اصلا چرا این قالب ها انقده زشته؟

 بعد میام فکر میکنم بیام برم مسافرت .حالا بماند که اگر همه چیز هم درست باشه باید خودم رو بکشم تا مامانم بگذاره من پام رو از خونه بذارم بیرون. در راستای تصمیم مسافرت فکر میکنم کجا برم و میبینم تنها دوست دارم یه جا برم و اونجارو ببینم و این شهر از اون جاهائیه که من پام رو بذارم اونجا خود آزاریم شروع خواهد شد و با اه و ناله و با روحیه بدتر میام بیرون پس با یک عدد پاک کن این فکر مسافرت رو پاک میکنم و میگذارم تو برنامه بلند مدتم

 میرم وبلاگ بخونم، وبلاگ اول که میزنه با اعصاب و خاطراتم بازی میکنه وهی مثل فیلم زندگی از دست رفتم میاد جلوی چشمم نه که فکر کنید از عمد رفتم تا دوباره خود آزاری کنم به جان خودم این بنده خدا همیشه شاد مینوشت.

 میرم وبلاگ های دیگه و میبینم هیچکس نیست وخبری نیست به یه وبلاگ میرسم که نویسندش یه کشور دیگه زندگی میکنه, و همچین که من شروع میکنم به خوندنش یادم میاد میخواستم برم اوونجا زندگی کنم و باز کلی خاطره و رویا میاد تو ذهنم و میگم ولش کن 

 میام میرم سراغ خواندن یه وبلاگ دیگه همچین که صفحش بالا میاد احساس میکنم میخوام با یه چیزی خودم رو بکشم یا مثلا خدا نعوذ بالله جلو دستم بود یکم سرش جیغ میزدم و وسط اون جیغها میگفتم من رو مسخره کردی خودت من رو گذاشتی وسط یه ماجرا بعد خودت به زور کشیدیم بیرون بعد حالا هی عکس نشونم میدی که خل بشم؟

 فکر میکنید تو اون وبلاگ چی بود؟ نمیخواد فکر کنید من میگم بهتون؛ کلی عکس و توضیح و قربون صدقه از همون شهری که من میخواستم برم مسافرت و الان فکر کردن به اسمشم من رو نابود میکنه و قبلا براشش برنامه ها داشتم و همش تبدیل به باد شده و رفته پی کارش.

فکر کنم همون بهتره برم کارتون بخرم ببینم

 پ.ن: بیا ارزو جان من قصد سرگرم شدن داشتم فکر کنم اگر سرم رو بگیرم رو شعله گاز راحت تر گرم بشه

+نوشته شده در شنبه 1388/06/14ساعت5:37 بعد از ظهرتوسط mahboub | |

اجبار هیچ حس خوبی نداره

حس خوب بودن ندارم

ولی خوبم

حتی به زور خوبم

اجبار رو با پوست و استخوانم با تمام احساسم حس میکنم

اگر کسی میاداینجا برام دعا کنه که خوب بشم یا شاید بهتر

+نوشته شده در جمعه 1388/06/06ساعت0:0 قبل از ظهرتوسط mahboub | |