*یه آقایی امروز اومد دم در و با یه نفر دیگه از فامیل ما کار داشت و وقتی گفتم اینجا نیستن گفت پس به لحظه شما بیاین دم در,منم همچین خوشحال رفتم دم در, بعد یه دختر خانم خوش رو باهام سلام علیک کرد و پشت سرش اون آقایی که اصلا به ذهنم آشنا نبود شروع کرد به احوال پرسی البته یطوری انگار شکست و من رو یهو دیده وخجالت میکشه ببینتم و من داشتم میگفتم چه زود صمیمی شد!!!! و یه کارت عروسی دادن دستم, منم به گفتن اینکه چشم حتما میدم خدمتشون و انشالا خوشبخت باشید اکتفا کردم و اونها هم از خودمم دعوت کردن. بعد از یک ربع دیدم همین فامیل که آقای داماد اومده بود و خونه ما دنبالش میگشت خیلی نگران اومد و با خجالت کارت رو گرفت و من داشتم با خودم فکر میکردم این چقدر غر میزد که دوستش واسه عروسی دعوتش نکرده و اینا ,بدبخت با عروس پاشده بود اومده بود دنبالش واسه دعوت عجب آدمیه!!!! گذشت و گذشت تا دیدم مامانم با کارت اومد خونه میگم به به چه خبره امروز؟ بعد مامانم میگه شناختیش؟میگم نه والا!!!بعد مامان جان با چشمای گرد بهم زل زد که واقع حالت خوبه؟ خندم گرفت وقتی مامان توضیح داد که من فقط به یه نفر اجازه دادم بیاد خواستگاری اونم با کلک سوار کردن خالم و انداختنم وسط مجلس خواستگاری و آخرشم با یه نه خالی خال خالی تموم شد و جناب داماد امروز ما دقیقا همون آقا بود و من واقعا نشناختمش و اون بیچاره هم از اینکه من یزدم چقدر شکه شده بود.همه به عقلم شک کردن خودم بیشتر, ناسلامتی من حافظم محشر بود . ولی خدایی خودش نبودا خالی میبندن, اصلا شبیه اون آدم قبلی نبود,به هر حال امیدوارم خوشبخت باشن خیلی به هم میومدن
پی نوشت:دلم عجیب حافظ میخواد کسی میاد برام حافظ بخونه؟دوست دارم بشنوم
پی نوشت:خدا ایران سل را لعنت بفرماید:) البته کمی:)