تبليغاتX
WHAT A DAY - مجنون شدم:)
*یادم میاد دبیرستان که بودم گاهی پیش میومد که با خودم حرف بزنم ولی همیشه حواسم بود, تازگی ها با خودم فکر میکنم فکر میکنم ویهو میبینم که دارم حرف میزنم, خودم خیلی خندم میگیره دیروز دیدم خیلی راحت لبخند میزنم بدون اینکه حواسم باشه که چی رو دیدم امروز همه حواسم به این بود که هر لحظه که لبخندم رو حس کردم یه سرچ کنم و ببینم آخرین تصویری که دیدم چی بوده. بامزه بود وقتی دیدم یه بار به شیرین زبونی یه بچه داشتم لبخند میزدم ویه بار هم به پیرمرد70-80ساله ای که از اتوبوس پیاده شد و وقتی دید که هوا طوفانی شده و از شدت خاک چشم چشم رو نمیبینه دوید و از خانمی که توی ایستگاه بود بلیط رو گرفت و با کمر خم دو باره دوید و دادش به راننده تا اون خانم 2-3 قدم نیاد و زود سوار بشه. یه بارم داشتم به اینکه راننده اتوبوس صبر کرد تا خانمی که بچه کوچیکی توی بغلش بود کاملا بشینه روی صندلی و بعد حرکت کنه:دی و تازه متوجه شدم به همه اینها با فکر لبخند میزدم ولی بهشون توجه نمیکردم و ذهنم رو بهشون مشغول نمیکردم.

*یه آقایی امروز اومد دم در و با یه نفر دیگه از فامیل ما کار داشت و وقتی گفتم اینجا نیستن گفت پس به لحظه شما بیاین دم در,منم همچین خوشحال رفتم دم در, بعد یه دختر خانم خوش رو باهام سلام علیک کرد و پشت سرش اون آقایی که اصلا به ذهنم آشنا نبود شروع کرد به احوال پرسی البته یطوری انگار شکست و من رو یهو دیده وخجالت میکشه ببینتم و من داشتم میگفتم چه زود صمیمی شد!!!! و یه کارت عروسی دادن دستم, منم به گفتن اینکه چشم حتما میدم خدمتشون و انشالا خوشبخت باشید اکتفا کردم و اونها هم از خودمم دعوت کردن. بعد از یک ربع دیدم همین فامیل که آقای داماد اومده بود و خونه ما دنبالش میگشت خیلی نگران اومد و با خجالت کارت رو گرفت و من داشتم با خودم فکر میکردم این چقدر غر میزد که دوستش واسه عروسی دعوتش نکرده و اینا ,بدبخت با عروس پاشده بود اومده بود دنبالش واسه دعوت عجب آدمیه!!!! گذشت و گذشت تا دیدم مامانم با کارت اومد خونه میگم به به چه خبره امروز؟ بعد مامانم میگه شناختیش؟میگم نه والا!!!بعد مامان جان با چشمای گرد بهم زل زد که واقع حالت خوبه؟ خندم گرفت وقتی مامان توضیح داد که من فقط به یه نفر اجازه دادم بیاد خواستگاری اونم با کلک سوار کردن خالم و انداختنم وسط مجلس خواستگاری و آخرشم با یه نه خالی خال خالی تموم شد و جناب داماد امروز ما دقیقا همون آقا بود و من واقعا نشناختمش و اون بیچاره هم از اینکه من یزدم چقدر شکه شده بود.همه به عقلم شک کردن خودم بیشتر, ناسلامتی من حافظم محشر بود . ولی خدایی خودش نبودا خالی میبندن, اصلا شبیه اون آدم قبلی نبود,به هر حال امیدوارم خوشبخت باشن خیلی به هم میومدن

 پی نوشت:دلم عجیب حافظ میخواد کسی میاد برام حافظ بخونه؟دوست دارم بشنوم

پی نوشت:خدا ایران سل را لعنت بفرماید:) البته کمی:)

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/02/17ساعت 11:25 بعد از ظهر توسط yas |