احساس ميكنم همه جيز! داره يه جور بدي بيش ميره.
خودم با دستهاي خودم برترين اتفاق زندكيم! رو هل دادم به يه سمت ديكه! و فكر ميكردم دارم كار درستي ميكنم و واقعآ هم كارم محشر بود ولي اصلا فكر نميكردم خودم انقدر عذاب بكشم و هر روز رو از روز قبليش سخت تر سر كنم.
خريت كه ميكن! همينه ديكه!
ب.ن:الان كه توي اتوبوسم تهران_يزدم و دارم با موبايل مينويسم و ميفرستم قدر كي بردم رو بيشتر ميدونم و دلم يه لب تاب ميخواد.موبايل عزيز جي! ميشد اكه به جاي عربي فارسي مينوشتي!
+
نوشته شده در شنبه
1387/03/25ساعت 9:35 بعد از ظهر توسط yas
|