تبليغاتX
WHAT A DAY - آخرین کلاس
امروز روز آخر دانشگاه بود,یعنی آخرین روزی بود که من میرفتم دانشگاه تا سر یه کلاس بشینم و حضوری بزنم و جزوه بنویسم و از پروژم دفاع کنم. روز قبلش انقدر از بابت این موضوع ناراحت و داغ و قاطی بودم که خیلی بیخود و بی جهت از خونه زدم بیرون. این حرکت رو تقریبا در 10 سال گذشته نداشتم یعنی نشده بود که من بخوام فقط توی خونه نباشم حالا هر جای دیگه بودم بودم!!! و چون هیجا نداشتم برم و همه دوستام میبد بودن و من یزدم مثل بچه ادم رفتم خونه داییم, انقدر حالم بد بود که رسما توی راه هر آن حس میکردم میتونم گریه کنم!!! و یه تیکه راه رو که تقریبا یه ربع پیاده بود رو با اینکه همه جور وسیله نقلیه ای هم داشت نیم ساعت پیاده رفتم و به ندا فحش دادم که چرا اینجا نیست البته نه زیاد چون ندای عزیز دلمم الان مکه است و من الان رسما بجز اون هیچکس رو ندارم که چسبیده به کعبه برام دعا کنه که نکنه خدا افتضاحاتی که داشتم رو ببخشه. خلاصه با سرعت مورچه خودم رو رسوندم خونه دایی جان و سعی کردم با کلی کلیپ و تیکه فیلم سر بچه ها رو گرم کنم که به من گیر ندن ولی خوب مگه میشه دختر دایی های عزیز چسبیده به من باشن و به من گیر ندن. انقدر به در و دیوار زل زدم که همه رو دپرس کردم صبحم مثل آدم ساعت 6 بلند شدم و پیاده رفتم تا محل سرویس ها ؛ توی این ترم برای اولین بار به سرویس اول رسیدم و مثل همیشه نفر آخر نپریدم بالا و یا اینکه جا نموندم و مسئول سرویس با ماشین خودش منو دنبال سرویس نبرد تا برسیم بهش اول صبح و کلاس کامپایلر ودرسی که فقط سعی کردم گوش بدم و خیلی راضی نبودم که مجبور شدم بنویسمش و در هر دقیقه که میشد از کلاس میومدم بیرون برای رسیدن به دفاع پروژه مالتی مدیا و توضیح نکات مخفی پروژه بقیه بچه ها که اخرشم دقیقه آخر رسیدم و انقدر موقع دفاع بقیه نکات جالب سایتشون رو به استاد نشون دادم و پریدم تو حرف استاد تا بچه ها یادشون بیاد و جواب بدن که موقع دفاع من 20 تا سر تو مونیتور بود و همه منتظر بودن استاد پوستم رو بکنه ولی استاد با آرامش 2 تا دونه سوال بیشتر نپرسید ولی وقتی استاد داشت نمره میداد کلی جلو اسمم انگلیسی نوشت البته واسه بقیه هم مینوشت ولی نه انقدر, بهش میگم استاد هرچی طولانی تر باشه به 20 نزدیکه یا صفر بهم قاه قاه خندید!!,بعد که دید من جدی دارم میگم خودش رو جمع کرد گفت نگران نباش!!!!!!! روز اخره بازم تا دم رفتن داشتیم توی فتوکپی دانشگاه توسر هم میزدیم تا جزوه های نداشته کپی بشه,به هر حال روز خوبی بود ولی پر ازغم و حتی یه نفر نبود که کمی درکم کنه خدا رو شکر میکنم که من خیلی این 4 سال رو دانشجویی نگذروندم وگرنه تا حالا از بابت تموم شدنش دق کرده بودم الان و این روزها یزد و میبدی که همیشه در حال فرار بودم ازش و تا 1 روز تعطیل میشدم خودم رو مینداختن تهران و هر کس ندونه شما ها میدونید سر این که یزد نباشم و مهمان بگیرم چقدر مکافت کشیدم ولی الان حاضرم درسام رو بیفتم تا فقط یک ترم دیگه توی دانشگاه باشم حتی اگر ازم بخوان الکترونیک و ریاضی مهندسی و pl و پایگاه با ملا حسینی رو پاس کنم
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/03/13ساعت 10:45 بعد از ظهر توسط yas |