تبليغاتX
WHAT A DAY - ریز پردازنده!!!
یه پسره هست توی دانشگاه ما که تبریزیه و کلا از قیافشم مشخصه که ترکه حالا نه اینکه بگم ترکها فلان و بهمانن فقط چون برای ترک ها و مردم اون نواحی سخته تو یزد بمونن واسم عجیب بود و پسره آخره نمکه و کلی هم با مزه است.

 ترم قبل یکی دو تا کلاس باهاش داشتم که یکم مسخره بازی در اورده بود و زیاد ندیده بودمش تو دانشگاه ولی این ترم انگار باهاش درس ریزپردازنده داشتم و چون سر جلسه امتحان دقیقا صندلی بغلیم بود و چون سر جلسه این مراقب ها کلا اگر گیر ندن میمیرن اومدن و به این گیر دادن.

 حالا امتحان از اون امتحان ها بود که از بس باید مینوشتی دستت یه وقتهایی حس مرگ بهش دست میداد خود من بعد از سوالهای تعریفی دیگه میخواستم جمع کنم برم یعی دستم تو چشم ذل زده بود التماس میکرد که بسه ولی استاده هم نامردی نکرده بود بعد از تشریحی ها 4 تا سوال توپپپپپپپپپپپپپپپپپپ برنامه نویسی داده بود در حد تیم ملی و همیشه هم این استاد وقت برای امتحان کم میده حالا با یه همچین امتحانی پسره نشسته بود در و دیوار نگاه میکرد یعنی رسما هیچی نمینوشتا, بعد یه دمپایی لاانگشتی ابری پوشیده بود اومده بود سر جلسه و چون یکم تپلم هست دمپاییه له میشد زیر پاش, من که تا دمپاییش رو دیدم مردم از خنده نه که فکر کنید نمیفهمه که نباید این رو تو دانشگاه اونم تو دانشگاه گیر ما بپوشه بلکه از سر دلقک بازی پوشیده بود , هیچی دیگه مراقبه هم دیوار کوتاهتر ازدیوار اون پیدا نکرده و با قد نصف قد پسره اومد به پسره گفت اون چیه(اشاره به جعبه عینک) پسره هم گفت جا عینکی, گفت بازش کن ,پسره هم تق زد و در جا عینکیش رو باز کرد حالا جا عینکیش از اینها بود که از بالا باز میشه نه از پهنا, مراقبه برگشت گفت اون دستمال عینک رو از تهش در بیار, پسره هم با خونسردی با خودکار دستش افتاد به جون جا عینکه که دستمال رو در بیاره حالا شما یه مرد قد بلند تپل و با یه کلاه نقاب دار رو سرش و دمپایی ابری رو تصور کنید که داره با بدبختی یه پارچه رو در میاره من که فقط سعی میکردم چشمام رو ببندم و نخندم,پارچه رو کاملا مچاله در همونطوری مچاله گرفت جلو مراقبه که زن بود, زنه هم گفت بازش کن, جاعینکی رو گذاشت صندلی بغلی بعد دستمالی که اندازه کف دستش بود رو با دو دست گرفت و مثل شعبده بازها تکون داد و تو چش زنه نگاه کرد گفت تق از توش خرگوش در نمیاد یعنی من مردم از خنده سرم رو چرخوندم و گذاشتم رو میز به مدت 5 دقیقه شونه هام میلرزید از بس خندیدم بعد سرم رو اوردم بالا دیدم مراقبه خودش داره میمیره از خنده ولی جلو خودش رو گرفته بود و به خنده من نگاه میکرد,خدایی اگر پرتم نمیکردن بیرون سر جلسه قهقهه میزدم تا اخر جلسه مراقب تو دهنم وایساده بود ولی خدایی روحیه ای بود برای من که هم اون روز وصایا داشتم  و بعدش برای اون امتحان سنگین که داشتم میدادم

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/04/03ساعت 11:10 بعد از ظهر توسط yas |