تبليغاتX
WHAT A DAY - فروردین همیشه مشکوک


















WHAT A DAY

روزها,خانه های زیبای زندگی من

برای دنبال کردن کارهای دانشگاهم فقط برای یک هفته تصمیم گرفتم برم یزد ولی با چندین اتفاق مثل فوت عمه بزرگم مجبور شدم برای یک ماه اونجا بمونم.

تمام سعیم رو کردم که روزهام رو پیش دوستام بگذرونم شاید  برای فرار از همه,با کلی دوز و کلک رفتم خونه یکی از دوستام در میبد که کلا از بودن باهاش لذت میبرم البته اینطور که به نظر میاد احساس دو طرفه ای هست. سه ماه بود ندیده بودمش با اینکه از همه بیشتر به من نزدیکه و حاضر نیستم با کسی عوضش کنم ولی مسخره ترین قسمتش اینکه برای هر بار دیدنش انگار باید بجنگم چون برای دیگران بی معنیه که برای دیدن دوستت کیلومترها راه بری.

 موندم وقتی درسش تموم بشه و بره شهر خودشون باید چه کنیم ، راستی من اولین قرمه سبزی و باقالی پلو عمرم رو درست کردم و  شانس اوردم که زیاد بدک نشد.

بعد از برگشت به خونه خیلی دوست داشتم فقط بهم اجازه میدادن برای یک ماه بدون اینکه کسی بهم زنگ یا دنبالم بگرده یا حالم رو بپرسه یا اصلا بدونن من کجام یه زندگی دانشجویی برای خودم داشته باشم.

واقعیته اگر بگم که بجز دوست داشتن به یه همچین زندگی شدید احتیاج دارم

آخرش با هم رفتیم خرید و چندتا دیزی خوری سفالی خریدم و کلی توی خاکهایی که از بارون گل شده بود راه رفتیم تا مدل لیوان قدیمی من رو پیدا کنیم ولی انگار سلیقه مردم از رنگ سرمه ای روی سفالینه های میبد به رنگ سبز و زرد و نارنجی تغییر کرده

یه سر سریع هم به نارین قلعه زدیم و منم که کلا عاشق جاهای قدیمی و خاک و..... کلی عشق کردم

روزهای خوبی بود

 

 

پ.ن: خدایا کمکم کن من توانم خیلی پایینه, نگاه نکن که بقیه چطور بهم نگاه میکنن و خودم چه قولهایی میدم خدایا کمکم کن هرکس ندونه تو که میدونی< دوستت دارم>

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/16ساعت1:34 بعد از ظهرتوسط mahboub | |