<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>WHAT A DAY</title>
<link>http://myrules.blogfa.com/</link>
<description>روزها,خانه های زیبای زندگی من</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 25 Aug 2008 19:39:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>زندگی حواسشو جمع میکنه ببینه تو چی دوست داری تا دقیقا همونو ازت بگیره</title>
<link>http://myrules.blogfa.com/post-180.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;بچه ها خونه هانی جمع شدیم و همه منتظر بودیم که شروع کنیم واسه کمک و چیندن وسایل سوم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تا رسیدن وسایل هر کاری کردیم فقط مونده بود جک تعریف کنیم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یادم میاد وقتی بابام فوت کرد من به خرما ها و حلوا ها دستم نمیزدم, حتی بعدشم هرچقدرم که خرما مونده بود و مامان میگفت یکم خرما بخور و جون بگیر من نمیتونستم و واسم تداعی چیزهای بد رو داشت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ولی امروز داشتم واسه بابای هانی خرما ها رو میچیندم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;داشتیم توی ظرف همه چیز رو میچیندیم و گاهی حس میکردم یه دست کمه که بتونه اینا رو کنارهم وایسونه ولی زود کنار هم وایمیسادن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;موقع میوه چیندن کلی سر ظرف ها خودمون رو کشتیم ولی توشون سیبها جا نمیشد همچین که یه سیب کوچولو میدیدیم نیشمون تا بناگوش باز میشد.......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کلا جو خونه به گریه زاری نبود و دایی ها اومده بودن و نمیذاشتن بچه ها ناراحت باشن, سر ناهار داشتیم سر آپارتمانی که دایی هانی میگفت کنار موتور خونه جهنم رزرو کرده دعوا میکردیم  و همه داشتیم ریسه میرفتم از خنده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;الهی بمیرم واسه مامان هانی که تا میدید یه ظرف تموم شده و خشکل شده میگفت ازشون عکس بگیرید که دخترکم فکر نکنه حالا که نبوده مراسم بد بوده بدونه هیجا کم نذاشتیم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دایی ها از سر غذا میخواستن برن دسته گل سفارش بدن هیچکس حواسش به مامان هانی نبود که میگفت یه گل زیبا واسش بگیرید یه گل زیبا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چشمهای پر از غمش از جلوی چشمم کنار نمیره&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اون وسطها هم قرار شد من به هانی و بهار کامپیوتر یاد بدم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هانی زبان به بهار و به منم شنا &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بهارم به جفتمون نقاشی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حالا بحث شناست یهو پسر دایی هانی خودش رو انداخته وسط که منم ببرید, هانی به من نگاه کرد من به پسر داییش  اون بچه گفت منظورم این بود که من استخرمون رو تمیز میکنم شما برید, الهی بچه با 185 قد خیلی با مزه بود به دلم مونده بود یه پسر 17-18ساله متعادل ببینم که کمی شعور داشته باشه, اگر یه برادر کوچولو داشتم خیلی دوست داشتم این شکلی میشد اونوقت من هر روز از داشتنش لذت میبردمJ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن:هانی میگفت:............ نمیتوتم بگم ولش کن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن:اگر ما خود را آفريده دنيا بدانيم قوانين مرگ و كمبودها و رنج بر ما حكومت خواهد داشت .اما اگر خود را آفريده خدا بدانيم آنوقت خود را تحت هيچ قانوني جز قانون خدا نمي بينيم.قدرتي كه كهكشانها را نگه مي داردخيلي راحت مي تواند رويدادهاي كوچك زندگي ما را اداره مي كند. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 25 Aug 2008 19:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myrules&amp;postid=180</comments>
<dc:creator>myrules</dc:creator>
<guid>http://myrules.blogfa.com/post-180.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تنها لحظه ای</title>
<link>http://myrules.blogfa.com/post-179.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;توی دبیرستان 3 تا دوست بودیم که همیشه به هم چسبیده بودیم حتی اون سالی که همه ی دوستها رو از هم جدا کردن من و هانی و بهار همیشه با هم بودیم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;2 تا نیمکت مال ما بود, من یه روز پیش هانی میشستم و یه روز پیش بهار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خیلی وقت بود که چون درگیر بودم و حالم هیچ خوب نبود به دوستام نمیرسیدم, مثلا اس ام اس میدادن ولی خیلی از مواقع بی جواب میموند ولی واقعا دست خودم نبود بلکه در مورد همه این طور شده بودم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پارسال یه ماگ واسه هانی خریدم که سفید بود و یه ماگ سیاه برای بهار ولی هانی نیومدو کادوش موند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امسال کادو رو باز کردم و هی به فکرش بودم که باید برم و بهش بدم ولی خوب به هیچ کاری نمیرسیدم چه برسه به دیدن دوستام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پنج شنبه صبح سر کلاس گسسته یوسفی بود که دیدم بهار و نامزدش یکی در میون دارن بهم میزنگن, با خودم گفتم دوباره این دوتا میخوان محبتشون رو قلمبه به خورد من به بدن و یه اس ام زدم که بچه ها من سر کلاسم بیخیال شید&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;که بهار زد باشه ولی اومدی حتما به من زنگ بزن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;موبایلم شارژ نداشت و حوصله خاموشی وسط حرف زدنش رو نداشتم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اومدم خونه و زنگ زدن خونه بهارو شروع کردم با خواهرش حرف زدن و وقتی گفتم بهار کجاست گفت رفته سر امتحان ولی بیچاره با چه روحیه ای هم رفت و وقتی دید من با استرس دارم میپرسم چی شده گفت بابای هانی دیشب فوت کرده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با دستهای خیس و سرد شماره بهار رو هی گرفتم تا صداش رو شنیدم گفت محبوب تو رو خدا غصه نخوریا حال هانی خوبه و دوتایی فقط گریه کردیم  اون وسط فقط گفتم منم الان راه میفتم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هی گوشی رو چرخوندم که به هانی زنگ بزنم ولی دیدم چی بگم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همه کشوها رو دنبال لباس مشکی گشتم ولی فقط یه تاپ بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یه لباس سرمه ای پوشیدم و داشتم دکمه هاشو میبستم و تو ذهنم هی تداعی میشد که بابام لباس مشکی دوست نداشت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و هی تحلیل میکردم الان خونشون چطوریه و تنم عرق سرد میشست ولی باید میرفتم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هر بار که منتظر ماشین بودم فشار انگشتام رو حس میکردم و سوزش لبهام رو و فقط میخواستم که گریه نکنم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بهار پنج دقیقه زودتر رسیده بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زنگ میزنم در باز میشه پله ها رو رفتم بالا, خونه سکوت محض بود, هانی اومد جلو گفت دوست جونم اومدی و بغلم کرد و صدای های های گریش  پیچید و سرش که رو شونم میلرزید&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هانی من آروم بود ولی وقتی ته چشماش حرفهاش رو میدیدم که داره هی تلنبار میشه و خونه ای که توش فقط دوستای هانی و 2-3 تا دوست خواهر دیگش و سه چهار تا فامیل بود و دل دلای مادرش که نمیدونست به دخترش که تازه دو هفته است رفته سوئیس و نمیتونه برگرده در حالی که بقیه فامیل  دارن میان چی باید بگه و هی دل دل میکرد و صداش در نمیومد و  میگفت هانیم از بین میره و بچه های که هی میگفتن نبودیم خونه, نبودیم که بابا سکته کرد اومدیم دیدیم رو مبل جلو تلویزیونه و دستهاش مشته ,و هانی که میگفت نبضش رو گرفتم ولی نمیزد اورژانس گفت دو ساعت قبل فوت کرده و با هر عکس باباشون  اشک  هر دوشون همه صورتشون رو میگرفت و سکوت میکردن و میگفتن لباس مشکی نداشتیم چون بابامون مشکی دوست نداشت, سعی میکرد به بچه ها فقط یه جور آرام بدم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به دلمون نمیومد که یه لحظه ناراحتشون رو ببینیم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هانی رسما خودش رو حبس کرده بود تو اتاق, پس ما هم جو رو عوض کردیم و جو اتاق یه جو بود و سالن یه جو دیگه؛ گاهی حتی صدای خنده بلند میشد ولی زود خفه میشدیم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمیدونم چطوری بودم ولی فقط این رو درک میکردم که هانی حتی نمیذاشت بچه ها بهش دست بزنن ولی هی میگفت محبوب بیا پیشم, خدایا ازت ممنونم که هانی با نوازش کردنم با گذاشتن سرش روی پاهام حرفهام رو میفهمید&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برای هانیم و پدرش و مادرش و دو خواهرش دعا کنید&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن:امروز تشیع بود ولی من نرفتم  یعنی ازم بر نمیومد &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن: کسی به خواهر دومی نگفت که باباش فوت کرده اونم رفته و برای باباش کلی کادو گرفته و داده به فامیل که دارن میاد بدن به باباش,از فکر اینکه وقتی بفهمه چی میشه دارم دیوانه میشم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 23 Aug 2008 18:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myrules&amp;postid=179</comments>
<dc:creator>myrules</dc:creator>
<guid>http://myrules.blogfa.com/post-179.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شکیبایی</title>
<link>http://myrules.blogfa.com/post-178.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;دارم گزارش کار آموزی رو تایپ میکنم و به خودم غر میزنم که چرا زودتر شروع نکردم که حالا&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;وسط این همه کلاس کنکور باید همش تایپ کنم و برنامه بنویسم تا پروژه و کار آموزی تا آخر مرداد تحویل داده بشه و درسم رسما تمام بشه&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;از توی حال صدای فیلم میاد, یاد ظهرهای جمعه ی 10-12 سال قبل میفتم که خونه از شلوغی و سر و صدای ما 4 تا خواهر برادر و صدای مامان بابا و پسر دایی ها و دایی وزن د ایی همیشه داشت میترکید ولی تا فیلم شروع میشد همه ما 8 تا بچه پر سرو صدا, خفه میشدیم &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;و همینطور کارتون پت و مت ظهرها که به یکی میگفتیم دایی و یکی میگفتیم بابا و 8 تا فسقله بابا هامون رو مسخره میکردیم و غش میکردیم از خنده البته باباهامونم پایه بودن اساسی&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;یهو یه صدا به گوشم خورد و چون کلا از فیلم هافقط به صداها گوش میدم موضوع عادی بود و فیلم ر تشخیص دادمکه کیمیا بود وصدای&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;هم صدای خسرو شکیبایی&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;از وقتی فهمیدم صدا ها چقدر برام مهمه صدای خسرو شکیبایی برام دوست داشتنی بود همینطوری در حال مرور فیلم بودم و تو ذهنم داشتم صدای خنده خسرو شکیبایی رو توی&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;سریال خانه سبز میشنیدم و آهنگ مادر توی اون فیلم دوقلو ها رو مرور میکردم که مامان بلند گفت زیر نویس فیلم نوشته فردا تشیع جنازه یه هنرمنده تو میدونی کیه؟ گفتم: نه والا&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;مامان همینطور زیر نویس رو خواند و گفت خسرو شکیبایی!!!!!!!!!!! &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;شکه شدم با دو اومدم بیرون و دیدم واقعا نوشته خسرو شکیبایی؛ دلم عجیب گرفت.به مامان گفتم یعنی هرکس رو میگفتی غیر از خیلی جوانها قبول میکردم, الا اون&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;خدا بیامرزتش وبه خانوادش و دوستاش صبر بده &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;صدای اون خنده ها و اهنگ داره رو ذهنم میره و میاد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Jul 2008 14:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myrules&amp;postid=178</comments>
<dc:creator>myrules</dc:creator>
<guid>http://myrules.blogfa.com/post-178.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سکوت و خفگی</title>
<link>http://myrules.blogfa.com/post-177.aspx</link>
<description>کاش میتونستم یه طوری یه اتاق خالی گیر بیارم و تا شب بشینم گریه کنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; من هیچ حالم خوب نیست &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درسم و امتحانام تموم شد و دلم از همین الان واسه دوستام لک زده و این بغض 2 روزه داره میکشتم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; برای شب میخوام بلیط بگیرم ولی نشستم به وسایلم زل زدم حتی نیمتونم یکیشو بذارم توی کیف&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; از صبح چشمام و گلوم داره میسوزه ولی جلو مامانم نمیتوانم گریه کنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; اگر میتونستم فقط میرفتم و 5 مین دوستام رو میدیدم آروم میشدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; نمیشه من نرم تهران ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; این کلاسهای فوقم شده قوز بالا قوز لعنتیا دقیقا باید از فردا شروع بشن؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; دارم خفه میشم امیدوارم تا شب دوام بیارم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برام دعا کنید &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Jul 2008 09:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myrules&amp;postid=177</comments>
<dc:creator>myrules</dc:creator>
<guid>http://myrules.blogfa.com/post-177.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>IT</title>
<link>http://myrules.blogfa.com/post-175.aspx</link>
<description>امتحان IT رو امروز ساعت 11 دادیم,IT دوست داشتنیترین درسی بود که این ترم داشتم و از رفتن سر کلاسش لذت میبردم یادش بخیر آخرین جلسه فقط سر کلاس خندیدیم انقدر که با دستمال اشک چشمهامون رو پاک میکردیم, کلاسی پر از حسهای خوب بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تمام دیشب با یکی دو تا از بچه ها تلفنی درس خوندیم و با این حال سر جلسه مسخره ترین سوال ممکن یادم رفت و تازه با پرویی تمام از سوال استاد اشکال گرفتم و زیر برگه نوشتم که استاد به نظرم این سوال با این متد جواب نمیده ولی بعد از یه ربع اومدن گفتن استاد گفته متد رو خودتون بگید بعد دوباره اومدن گفتن استاد گفته همون درسته ولی اگر دوست دارید خودتون متد رو بگیدو جالب اینجا بود که حتی یه نفرم در مورد این سوال سوالی نپرسیده بود ولی خود استاد هی میخواست سوتیش رو ماست مالی کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; دلم برای بعضی دوستام لک زده بود که سر امتحان IT دیدمشون هر چند از بس پشت هم امتحان داده بودن خواب الود بودن و خیلی لاغر شده بودن کلا امتحان رابطه مستقیم با لاغری داره تازگی ها دلم زود بزود واسه دوستام تنگ میشه  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن:تا امتحان کامپایلر تحمل کن فقط 2 روز &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Jun 2008 20:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myrules&amp;postid=175</comments>
<dc:creator>myrules</dc:creator>
<guid>http://myrules.blogfa.com/post-175.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دلداری خودم به خودم</title>
<link>http://myrules.blogfa.com/post-174.aspx</link>
<description>فقط سه هفته است تموم میشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بذار این امتحان IT و کامپایلر هم بدی وبعد تموم میشه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط چند روز دیگه تحمل کن فقط چند روز .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میدونم خیلی سخته &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میدونم داری از فکرش و از این سه هفته طولانی عذاب میکشی و به ترم اخر فحش میدی که چرا اخره و یکی مونده به آخر نیست ولی تحمل کن فقط چند روز دیگه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; چند روز دیگه اون آرامش,اونچه که تو این چند ماهه گمش کردی میاد سرغت میاد و با دستهای باز در اغوشت میگیره و تو میتونی از تمام این بزرگترین آرامشت که با تمام استرس بهش رسیدی لذت ببری.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; میدونی که این آرامش فقط برای چند روزه و تو یه حاشیه ای ونه بیش از این ولی همون هم خوبه فقط چند روز مونده تا این آرامش به سراغت بیاد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; میدونم این آرامش الان داره اتیشت میزنه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; میدونم داره از تو آبت میکنه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; میدونم الان شده همه امیدت ولی باید تحمل کنی چون تو میتونی و خوب میدونی که جات کجاست تحمل کن فقط چند روز مونده تا آرامشت. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Jun 2008 20:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myrules&amp;postid=174</comments>
<dc:creator>myrules</dc:creator>
<guid>http://myrules.blogfa.com/post-174.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ریز پردازنده!!!</title>
<link>http://myrules.blogfa.com/post-176.aspx</link>
<description>یه پسره هست توی دانشگاه ما که تبریزیه و کلا از قیافشم مشخصه که ترکه حالا نه اینکه بگم ترکها فلان و بهمانن فقط چون برای ترک ها و مردم اون نواحی سخته تو یزد بمونن واسم عجیب بود و پسره آخره نمکه و کلی هم با مزه است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ترم قبل یکی دو تا کلاس باهاش داشتم که یکم مسخره بازی در اورده بود و زیاد ندیده بودمش تو دانشگاه ولی این ترم انگار باهاش درس ریزپردازنده داشتم و چون سر جلسه امتحان دقیقا صندلی بغلیم بود و چون سر جلسه این مراقب ها کلا اگر گیر ندن میمیرن اومدن و به این گیر دادن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; حالا امتحان از اون امتحان ها بود که از بس باید مینوشتی دستت یه وقتهایی حس مرگ بهش دست میداد خود من بعد از سوالهای تعریفی دیگه میخواستم جمع کنم برم یعی دستم تو چشم ذل زده بود التماس میکرد که بسه ولی استاده هم نامردی نکرده بود بعد از تشریحی ها 4 تا سوال توپپپپپپپپپپپپپپپپپپ برنامه نویسی داده بود در حد تیم ملی و همیشه هم این استاد وقت برای امتحان کم میده حالا با یه همچین امتحانی پسره نشسته بود در و دیوار نگاه میکرد یعنی رسما هیچی نمینوشتا, بعد یه دمپایی لاانگشتی ابری پوشیده بود اومده بود سر جلسه و چون یکم تپلم هست دمپاییه له میشد زیر پاش, من که تا دمپاییش رو دیدم مردم از خنده نه که فکر کنید نمیفهمه که نباید این رو تو دانشگاه اونم تو دانشگاه گیر ما بپوشه بلکه از سر دلقک بازی پوشیده بود , هیچی دیگه مراقبه هم دیوار کوتاهتر ازدیوار اون پیدا نکرده و با قد نصف قد پسره اومد به پسره گفت اون چیه(اشاره به جعبه عینک) پسره هم گفت جا عینکی, گفت بازش کن ,پسره هم تق زد و در جا عینکیش رو باز کرد حالا جا عینکیش از اینها بود که از بالا باز میشه نه از پهنا, مراقبه برگشت گفت اون دستمال عینک رو از تهش در بیار, پسره هم با خونسردی با خودکار دستش افتاد به جون جا عینکه که دستمال رو در بیاره حالا شما یه مرد قد بلند تپل و با یه کلاه نقاب دار رو سرش و دمپایی ابری رو تصور کنید که داره با بدبختی یه پارچه رو در میاره من که فقط سعی میکردم چشمام رو ببندم و نخندم,پارچه رو کاملا مچاله در همونطوری مچاله گرفت جلو مراقبه که زن بود, زنه هم گفت بازش کن, جاعینکی رو گذاشت صندلی بغلی بعد دستمالی که اندازه کف دستش بود رو با دو دست گرفت و مثل شعبده بازها تکون داد و تو چش زنه نگاه کرد گفت تق از توش خرگوش در نمیاد یعنی من مردم از خنده سرم رو چرخوندم و گذاشتم رو میز به مدت 5 دقیقه شونه هام میلرزید از بس خندیدم بعد سرم رو اوردم بالا دیدم مراقبه خودش داره میمیره از خنده ولی جلو خودش رو گرفته بود و به خنده من نگاه میکرد,خدایی اگر پرتم نمیکردن بیرون سر جلسه قهقهه میزدم تا اخر جلسه مراقب تو دهنم وایساده بود ولی خدایی روحیه ای بود برای من که هم اون روز وصایا داشتم  و بعدش برای اون امتحان سنگین که داشتم میدادم &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Jun 2008 19:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myrules&amp;postid=176</comments>
<dc:creator>myrules</dc:creator>
<guid>http://myrules.blogfa.com/post-176.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> فرجه ترم 8</title>
<link>http://myrules.blogfa.com/post-173.aspx</link>
<description>توی فرجه ها همش دنبال کادو واسه عزیز ترین هام و کلاس های کنکور و دیدن ندای عزیز دلم(قد) که از مکه میومد و شده حاج خانم و ........ بودم در حدی که به هیچ کاری که باید میرسیدم نرسیدم .
هیچ وقت برای کادو خریدن به مرز جنون نرسیده بودم. میخواستم برای مادر یکی از دوستام کادو بخرم ولی حتی نمیدونستم چی بگیرو و دوست گرامم واسه اینکه نکنه به من تحمیل بشه نمیگفت که مادرش چی دوست داره و جون من در اومد تا گفت والبته منم رفتم رو اعصابش, مادر این دوستم رو خیلی دوست دارم با اینکه کاملا نوع زندگیشون و فرهنگشون با ما و خانوادمون فرق داره در حدی که حتی نمیتونستم واسشون پارچه یا لباس یا کیف یا ... بگیرم و من فقط یک بار با هاشون صحبت کردم ولی رسما دارم لحظه شماری میکنم که مادرش رو ببینم,برای خودم هم جالبه که من انقدر از مادر یه نفر دیگه خوشم بیاد ولی هرچه که هست میدونم که احتمالا هیچ وقت نخواهم دیدش و شاید حتی دیگه صداشونم نشنوم ولی با همه اینها دوسشون دارم.
برای کلاس کنکور دنبال 3 تا موسسه بودم 1.پارسه  2.نصیر 3.پوران پژوهش
پارسه برترین استاد ها رو میاره ولی با قیمت های بالا در حالی که همون استاد با همون تعداد ساعت با نصف اون قیمت داره درس میده ولی بعضی استادهاشم هیچ جا نیستن و دست نیافتنین!!!!
نصیر که مربوط به داشگاه خواجه نصیره هم از لحاظ قیمت خیلی مناسب بود و هم استاد های متوسط و خوبی داره و قیمتش هم واقعا با بقیه جا ها قابل مقایسه نیست مثلا اساتید پارسه و پوران پژوهش(مهستان) توی نصیر با نصف و حتی کمتر  دارن درس میدن.
پوران پژو هشم که با استاد هایی که به نظر خوب و یا عادی میومدن و با قیمت کمی کمتر از پارسه
در کل الان 3 درس پارسه و5 درس نصیر رو تصمیم دارم بنویسم
 پ.ن:دارم لحجه بندری رو یاد میگیرم البته بهتره بگم زبان بندری رو از بس که کلما ت جدید دارم ولی در کل خیلی خوشم میاد ازش:D
پ.ن:کادو یه ادکلن خریدم البته خیلی دنبال عطر گشتم ولی واقعا عطری که دوست داشته باشن هیچ جا نداشت:(</description>
<pubDate>Mon, 16 Jun 2008 19:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myrules&amp;postid=173</comments>
<dc:creator>myrules</dc:creator>
<guid>http://myrules.blogfa.com/post-173.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به كجا?</title>
<link>http://myrules.blogfa.com/post-171.aspx</link>
<description>احساس ميكنم همه جيز! داره يه جور بدي بيش ميره.
خودم با دستهاي خودم برترين اتفاق زندكيم! رو هل دادم به يه سمت ديكه! و فكر ميكردم دارم كار درستي ميكنم و واقعآ هم كارم محشر بود ولي اصلا فكر نميكردم خودم انقدر عذاب بكشم و هر روز رو از روز قبليش سخت تر سر كنم.
خريت كه ميكن! همينه ديكه!
ب.ن:الان كه توي اتوبوسم تهران_يزدم و دارم با موبايل مينويسم و ميفرستم قدر كي بردم رو بيشتر ميدونم و دلم يه لب تاب ميخواد.موبايل عزيز جي! ميشد اكه به جاي عربي فارسي مينوشتي!</description>
<pubDate>Sat, 14 Jun 2008 18:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myrules&amp;postid=171</comments>
<dc:creator>myrules</dc:creator>
<guid>http://myrules.blogfa.com/post-171.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آخرین کلاس</title>
<link>http://myrules.blogfa.com/post-172.aspx</link>
<description>امروز روز آخر دانشگاه بود,یعنی آخرین روزی بود که من میرفتم دانشگاه تا سر یه کلاس بشینم و حضوری بزنم و جزوه بنویسم و از پروژم دفاع کنم.
روز قبلش  انقدر از بابت این موضوع ناراحت و داغ و قاطی بودم که خیلی بیخود و بی جهت از خونه  زدم بیرون.
این حرکت رو تقریبا در 10 سال گذشته نداشتم یعنی نشده بود که من بخوام فقط توی خونه نباشم حالا هر جای دیگه بودم بودم!!! و چون هیجا نداشتم برم و همه دوستام میبد بودن و من یزدم مثل بچه ادم رفتم خونه داییم, انقدر حالم بد بود که رسما توی راه هر آن حس میکردم میتونم گریه کنم!!! و یه تیکه راه رو که تقریبا یه ربع پیاده بود رو با اینکه همه جور وسیله نقلیه ای هم داشت نیم ساعت پیاده رفتم و به ندا فحش دادم که چرا اینجا نیست  البته نه زیاد چون ندای عزیز دلمم الان مکه است و من الان رسما بجز اون هیچکس رو ندارم که چسبیده به کعبه برام دعا کنه که نکنه خدا افتضاحاتی که داشتم رو ببخشه.
خلاصه با سرعت مورچه خودم رو رسوندم خونه دایی جان و سعی کردم با کلی کلیپ و تیکه فیلم سر بچه ها رو گرم کنم که به من گیر ندن ولی خوب مگه میشه دختر دایی های عزیز چسبیده به من باشن و به من گیر ندن.
انقدر به در و دیوار زل زدم که همه رو دپرس کردم
صبحم مثل آدم ساعت 6 بلند شدم و پیاده رفتم تا محل سرویس ها ؛ توی این ترم برای اولین بار به سرویس اول رسیدم و مثل همیشه نفر آخر نپریدم بالا و یا اینکه جا نموندم و مسئول سرویس با ماشین خودش منو دنبال سرویس نبرد تا برسیم بهش
اول صبح و کلاس کامپایلر ودرسی که فقط سعی کردم گوش بدم و خیلی راضی نبودم که مجبور شدم بنویسمش و در هر دقیقه که میشد از کلاس میومدم بیرون برای رسیدن به دفاع پروژه مالتی مدیا و توضیح نکات مخفی پروژه بقیه بچه ها که اخرشم دقیقه آخر رسیدم و انقدر موقع دفاع بقیه نکات جالب سایتشون رو به استاد نشون دادم  و پریدم تو حرف استاد تا بچه ها یادشون بیاد و جواب بدن که موقع دفاع من 20 تا سر تو مونیتور بود و همه منتظر بودن استاد پوستم رو بکنه ولی استاد با آرامش 2 تا دونه سوال بیشتر نپرسید ولی  وقتی استاد داشت نمره میداد کلی جلو اسمم انگلیسی نوشت البته واسه بقیه هم مینوشت ولی نه انقدر, بهش میگم استاد هرچی طولانی تر باشه به 20 نزدیکه یا صفر  بهم قاه قاه خندید!!,بعد که دید من جدی دارم میگم خودش رو جمع کرد گفت نگران نباش!!!!!!!
روز اخره بازم تا دم رفتن داشتیم توی فتوکپی دانشگاه توسر هم میزدیم تا جزوه های نداشته کپی بشه,به هر حال روز خوبی بود ولی پر ازغم و حتی یه نفر نبود که کمی درکم کنه  
خدا رو شکر میکنم که من خیلی این 4 سال رو دانشجویی نگذروندم وگرنه تا حالا از بابت تموم شدنش دق کرده بودم
الان و این روزها یزد و میبدی که همیشه در حال فرار بودم ازش و تا 1 روز تعطیل میشدم خودم رو مینداختن تهران و هر کس ندونه شما ها میدونید سر این که یزد نباشم و مهمان بگیرم چقدر مکافت کشیدم ولی الان حاضرم درسام رو بیفتم تا فقط یک ترم دیگه توی دانشگاه باشم حتی اگر ازم بخوان الکترونیک و ریاضی مهندسی و pl  و پایگاه با ملا حسینی رو پاس کنم
</description>
<pubDate>Mon, 02 Jun 2008 19:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myrules&amp;postid=172</comments>
<dc:creator>myrules</dc:creator>
<guid>http://myrules.blogfa.com/post-172.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
