<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>WHAT A DAY</title>
<link>http://myrules.blogfa.com/</link>
<description>روزها,خانه های زیبای زندگی من</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 26 Nov 2009 14:59:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>تافل</title>
<link>http://myrules.blogfa.com/post-243.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;برای تافل خوندن خیلی سخته و سخت تر از اون اینکه ندونی از کجا شروع کنی و کسی هم جوابت رو نده حتی اساتید زبان و فکر کنید یه جایی باشید که کلاس زبان هم نداشته باشه و این دیگه نور علی نور میشه.این چند وقته برای خودم و یکی از دوستام خیلی دنبال منابع تافل بودم من میتونم برم سر کلاس ولی اون هیچ کلاسی رو نمیتونه بره و این اوضاع بدی بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من به هر کسی رسیدم ازش در مورد تافل میپرسیدم ولی شما بگو دریغ از یه جواب درست .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; کل توصیه دیگران کتابهای لانگ من بود  و گاهی هم  essential word توصیه میشد ,ولی اینکه بقیه قسمت های آزمون چی میشه رو هیچ کس جواب نمیداد بعد از کلی بررسی یه لیست با 15-20 تا کتاب داشتم که نمیدونستم چی به چیه و داشتم قاطی میکردم دیگه !َ، که این وسطها یاد اولین جایی افتادم که توش کتاب لانگمن معرفی شده بود یعنی خدا خیرشون بده من هی سوال پرسیدم ایشون هی جواب دادن و من الان یه لیست درست و بعدش هم یک سری کتاب درست و به درد بخور دارم که همه قابل استفاده و کاربردی برای تافل هستن اونم در صورتی که خودت بخوای تافل بخونی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; این لیست و این توضیحات و لیست کتابها توی سایت و در قسمت کامنت هاست! و ایشون هم یه سیستم راه اندازی کردن که توش برای اسپیکینگ  میتونید قوی بشید یعنی چیزی که خیلی ها توی کلاسها دنبالش هستن و تنها چیزی که بهشون نمیرسه زمان انگلیسی صحبت کردن &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://netsooz.wordpress.com/2009/11/13/talkshow_is_on/#comment-738&quot; target=_blank&gt;روزنوشت های یک مدرس زبان انگلیسی&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;A href=&quot;http://netsooz.wordpress.com/2009/11/13/talkshow_is_on/#comment-738&quot; target=_blank&gt;&lt;/A&gt; خواستم اینطوری تشکر کنم و بگم تعداد آدمهایی که برای دیگران وقت میگذارن و راهنمایی میکنن خیلی کمه ولی هستن&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; height=18&gt; برای من که یه دنیا جالب بود چون یک هفته رسما به همه استادهای زبانم مراجعه کردم و همه پنج رقیقه زمان برام نگذاشتن&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پی نوشت:این جاها اطلاعات خوبی دارن در مورد تافل&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://www.applyabroad.org/forum/showthread.php?t=5486&quot; target=_blank&gt;IBT یا PBT و توصیه و تجربه دیگران&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://www.zabanamoozan.com/articles/about_toefl.htm&quot; target=_blank&gt;توضیح در مورد تافل PBT ,CBT&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://www.zabanamoozan.com/articles/toefl_ibt.htm&quot; target=_blank&gt;توضیح د رمورد تافل IBT&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Nov 2009 14:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myrules&amp;postid=243</comments>
<dc:creator>myrules</dc:creator>
<guid>http://myrules.blogfa.com/post-243.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سناریوهای مزخرف شبانه</title>
<link>http://myrules.blogfa.com/post-242.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;فکر و خیالهای شبانم هنوز ادامه داره&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;توی خیلی از شبها که ذهنم هنوز کار میکنه کنار بیخابیهام فکر میکنم که مثلا توی فلان شرایط من فلان کار رو میکنم یا اگر اینطوری میشد من اون کار رو میکردم.توی فکرها خیلی چیزهای عذاب آور هم میسازم و این پروسه خیلی از شبها ادامه پیدا میکنه و من انگار که دارم با خدا حرف میزنم الان بر حسب اتفاق یکی از اون تصویر های ذهنی من بهم نشون داده شد فقط خواستم بگم خدایا غلط کردم که فکر کردم و یه ایکاش هم کنار فکرم اوردم،که ایکاش فلان طور میشد تا من فلان کار میکرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; خدایا متشکرم که بهم نشون دادی هر چیزی چقدر میتونه بد باشه و به خاطر دل من هر اتفاقی نباید بیفته حتی توی ذهنم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Nov 2009 18:36:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myrules&amp;postid=242</comments>
<dc:creator>myrules</dc:creator>
<guid>http://myrules.blogfa.com/post-242.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفر قشم پر از تاخیر</title>
<link>http://myrules.blogfa.com/post-241.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;( تا دیروز فکر میکردم این پست رو خیلی قبل گذاشتم ولی الان دیدم نیست پس گذاشتمش )&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حدود 20 ساعت توی راه بودیم تا رسیدیم بندر عباس در طول راه هم تا دلتون بخواد فیلم نصفه و تیکه تیکه برامون  گذاشتن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اولین ایستگاهی که بعد از بیدار شدن از خواب دیدم ایستگاه فین بود و بعدم بندر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حس خوبی بود وارد شدن به بندر عباس اما پنج دقیقه اول من نمیتونستم  در حین راه رفتن راحت نفس بکشم.تا رسیدیم همراهامون که منتظرمون بودم همچین خوشحال اومدن سراغمون فقط دسته گل نداشتنJ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جمع پنج نفره بود مامانم؛ من و یکی از دختر های فامیل و شوهرش و بچه سه ساله بلاشون&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رفتیم اسکله و از اونجا با قایق که البته کابین داشت رفتیم قشم و من برای اولین بار دریای جنوب و قشم رو دیدم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;موقع پیاده شدن دقیقا احساس میکردم الان با مخ میرم رو زمین و همه جا یکم میچرخید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از اونجا هم کلی زیر آفتاب موندیم تا بیان دنبالمون و ببرنمون به جایی که رزرو کرده بودیم و ما در حین رفتن داشتیم با آقای راننده حرف میزدیم که فهمیدیم دنیا چقده کوچیکه چون راننده تقریبا هم فامیل ما رو میشناخت و هم آشنایان همراهمون رو که در قشم داشتن و دقیقا هم میشناختنشون نه اینکه فقط اسم بدونن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اولین خرید ما از قشم فکر میکنید چی بود؟ گلاب به روتون! توالت فرنگی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خونه ی دوست داشتنی گرفته بودیم توی یه شهرک تازه ساز و آروم من برای اولین کار به یه دوش احتیاج داشتم ولی همچین که دوش رو باز کردم مقدار شدیدی آب زرد سرد ریخت پایین و کلی شانس اوردم که زیرش نبودم و بعدش فهمیدم چرا میگن از آب توی لوله کشی نخورید و باید با آب گرم کن برقی آب گرم بشه درنتیجه بیخیال شدم.کمی استراحت کردیم تا عصر و بعد رفتیم درگاهان! چون آشنایان اونجا بودن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من که کلا آدم خرید بکنی نیستم و ادمی هم نیستم که با خرید حالم خوب بشه پس فقط توی این پاساژها راه میرفتم و فقط هی نظر میدادم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تا اینجا خیلی توضیح دادم ولی از این جا به بعد خیلی توضیح نداره فقط یه چیزهای مهم رومیخوام ثبت کنم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;1-بی معرفتی دیدم  از کسی که فکرشم نمیکردم ازش بی معرفتی ببینم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;2-معرفتی دیدم از مردم قشم که از فامیل اونم گاهی انتظارش میره &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;3- ماهی بسیار خوش مزست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;4-ماهی گاریز حتی با شکم پر  که دودی شده برای من ِ بد غذا که خیلی به ماهی گیر میدم خیلی خوب جواب داد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;5- سنی و شیعه خیلی خوب با هم کنار میان هر کسی هم غیر این میگه غلط کرده!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;6- خانم های قشمی اصلا به پاساژها نمیرن(کار خوبم اونها میکنن)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;7-قشمی ها بسیار ادم های آرومی هستن و مردهاشون البته کمی بیکار نه که بد باشن و در کنارشون اذیت بشی.اصلا اینطور نیستن اصلا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;8-مرغ شکم پر با لیمو که توی آب خودش و آبلیمو پخته اساسی جواب میده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;9-خدا پدر اونی که کولر گازی رو ساخت بیامرزه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;10-وقتی تنها هستی و بیرونم نمیخوای بری ؛حتما توی قشم از تنها موندم حتی یه بعد از ظهر میمیری&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;11-کرایه تاکسی برای مسیر های عادی همه جا هزار بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;12-تاکسی تلفنی اونجا اگر برات صبر کنه خودش زنگ بزنه واست بلیط بگیره و... ازت پول اضافه نمیگیره&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;13- احساس نمیکنی توی یه شهر با ادم های زبون نفهم گیر کردی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;14-حتما از مغازه هایی که فروشندش بومی هست خرید کنید چون کلاه نمیذارن سرتون&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;15- همسفر خوب داشتن بسیار معرکه هس که ما داشتیم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;16-زندگی مردم قشم ساده است و بر خلاف ما شیعه های پر ادعا سلطنتی زندگی نمیکنن حتی با این که پولدار باشن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;17-این رو باید توضیح بدم که یه شب رفتیم خونه یه قشمی فقط برای دیدار ولی اونها ما رو برای شام نگه داشتن و دختر 20 ساله خونه برامون ماهی درست کرد-فامیل ما سیب زمینی سرخ کرد و  و هی با قاشق میومد نشون میداد داره کار مینه منم با دخترشون دوست شدم و رفتم توی حیاط تا ببینم داره چی کار میکنه.کلا توی قشم دختر ها و پسر ها که خانواده هاشون دقیق هم رو میشناسن با هم نامزد میشن و چند سال مثلا 3-4 سال این نامزدی طول میکشه بدون اینکه اینها با هم حرف خاص بزنن و جینگیل بازی های ما رو داشته باشن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;18-هوای قشم کاملا به مامان من ساخت و مامان من که کلا خیلی از زانو درد عذاب میکشن اونجا با اینکه راه میرفتن هیچ مشکلی نداشتن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;19- تصمیم گرفتم برم قشم کلی فک و فامیل پیدا کنم و بعد برم یه خونه بخرم بعد ییلاق قشلاق کنیم و ییلاق بریم قشم قشلاق بیایم تهران چون اینطوری مامانم دیگه زانو درد زیادی نخواهد کشید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;20-خانواده محترمی که ما یکی دو بار دیدیمشون اون روزی که من و مامانم اونجا تنها بودیم رسما همه قشم ما رو چرخوندن با اینکه شب بود ولی این معرفتشون رسما من رو کشت و از این همه محبت شدیدا شکه شدم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;21-هر کس تا حالا نرفته قشم حتما بره من که کلی ازش خوشم اومد و عاشقش شدم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۲۲-امیدوارم دوربین ان ۷۳ بمیره که دیوانه شده و نذاشت که بتونم عکس بگیرم و از یه طرف خدا کمی حافظه به من بده که یادم نره توی مسافرت دوربین بردارم:)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۲۳- توی خونه هرکس میخواد تیکه بندازه میگه بیا بریم واسه تو یه شوهر قشمی پیدا کنیم نکنه فرجی شد تو ننداختیش بیرون:))&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Nov 2009 20:58:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myrules&amp;postid=241</comments>
<dc:creator>myrules</dc:creator>
<guid>http://myrules.blogfa.com/post-241.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بعد از تولد</title>
<link>http://myrules.blogfa.com/post-240.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد از نوشتن غر غر هام یکم اتاقم رو تمیز کردم بعدم فکر کردم اینها خل هستن یا سر 4 اینجان یا 7-8 میان  و تا شب میمونن پس رفتم دنبال اسنک درست کردن اونم در حالتی که توی خونه دو نفره من و مامانم وسائل پیتزا و این جینگول بازی ها هیچ جایی نداره منم زدم بیرون و یه خروار چیپس و پفک و ژله خریدم و مقدار فراوانی خانواده ی سوسیس  بعد رفتم دنبال پنیر پیتزا و برای فکر کنم به اندازه 10 وعده پیتزا  و اسنک پنیر خریدم و بعدم دنبال نون تست که شکر خدا هیچ جا نبود و بعد کیک و شمع و ...... اومدم همه رو گذاشتم دوباره رفتم  دنبال نون تست و دوباره کلی راه رفتم یعنی میدویدم تا برسم به یه جایی که نون تست داشته باشن.وقتی رسیدم خونه مامان در حمام, من مثل سگ,  خانم برادرم ژله ها رو درست کرده بود و داشت سوسیس حلقه حلقه میکرد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; همه وسایل رو گرفتم و اومدم خونه خودمون.قارچ ها فریزری رو ریختم توی ماهی تابه تا پخته بشه و مشغول سس درست کردن شدم  و بعد هی دونه دونه فکر میکردم من که متخصص درست کردن غذاهای اینطوری بودم چراالان یادم نمیاد چی اول بود چی آخر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مامان جان که اومدن بیرون یک خروار غر زدم که چرا قبول کردی من اعصاب ندارم و یه دعوای مفصل مامان نوه سوم خونه اومد بالا(خونه ما) و هی فقط به من میگفت اروم باش منم که فقط کافی بود یکی بخنده میخواستم خودم رو بکشم بعد مامان جان که همه اینها تقصیرش بود هی از این اتاق میرفت به اون اتاق و لبخند میزد بعد هی دنبال جورابش میگشت منم قاطی! میگفتم یکی ندونه فکر میکنه تولد شماست! بعد یک ساعت دور خودش میچرخید یعنی میخواستم خودم رو بکشم هی میگفتم مامان بیا یه کمکی بکن دوباره کار خودش رو میکرد! بعد یه لنگه جورابش رو گم کرده بود یدفعه دیدم داره بلند بلند میخنده منم که کارد میزدی خونم در نمیومد میخواستم مامانم یکی بود میتونستم بزنمش خیالم راحت بشه جیغ میزدم مامان من اعصاب ندارم داری دیوانم میکنی, انقده رله برخورد میکنی انگار نه انگار! ساعت از پنج گذشته فقط یه میوه حاضره یه ظرف رو میخوای بیاری فقط داری وقت تلف میکنی و یه فحشم به دوست احمقم میدادم که خنگ ها فکر میکردن من نخواهم فهمید و من حتی اسمهاشونم همون اول گفتم چون به مغزشون نرسیده بود وقتی از صبح زنگ نزنن من حتما میفهمم که اونها میخوان بیان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کارها که تقریبا تموم شده بود من کاملا میخواستم فقط پاشون برسه خونه ما تا یه چیزی بهشون بگم تا راحت بشم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد رفتم حاضر شدم و منتظر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;انقدر از صبح دویده بودم که کف پاهام در میکرد وحشتناک و هنوزم در میکنه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوستان که اومدن من نقش یه آدم خوش اخلاق رو خوب بازی کردم ولی کاملا اثبات کردم که من کاملا کل شما ها رو تشخیص داده بودم و البته نکته ناراحت کننده ماجرا این بود که اونها هم کیک گرفته بودن و حالا دو تا کیک بود یکی برای خودمون یکی برای دوستان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; ساعت 8 ایتا اومدن و 9 و خورده ای رفتن و پشتش برادرم اینها اومدن و دوباره یه تولد دیگه &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شب که من رفتم بخوابم از بس خسته و عصبی بودم، یادم رفت شوفاژ رو روشن کنم و همینطوری خوابیدم و صبح کاملا سر ما خورده بیدار شدم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صدام و گلو به خاطر شدت عصبی شدن دیروزم گرفته و گوش دردم هم از سرمای دیشبه و الان شما بگو من دو قرون حوصله و انرژی داشته باشم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در کل دستشون درد نکنه که میخواستن من رو خوشحال کنن ولی کاش کمی به روحیات دوستشون هم فکر میکردن.&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 09:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myrules&amp;postid=240</comments>
<dc:creator>myrules</dc:creator>
<guid>http://myrules.blogfa.com/post-240.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آمدند ثواب کنند کباب میشوند</title>
<link>http://myrules.blogfa.com/post-239.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امروز رو میخواستم فقط  دو کلمه بنویسم که من الان دقیقا 24 ساله هستم و.........&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و امروز توی خونه باشم و هیچکسم بهم کار داشته باشه &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما امروزم رو تبدیل کردن به یه روز مزخرف&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چون از صبح به خاطر یه ادم نچندان دوست مجبور شدم برم تا انقلاب تا کار سرکار انجام بشه بعد برم خونه اون یکی دوست و ازش فلان چیز رو که قرار بود خودش برام بیاره رو خودم ازش بگیرم و بعد برم اداره پست که چرا نامه پیشتاز من بعد 6 روز هنوز نرسیده  و همین الان  رسیدم خونه و با این حرف مامانم که اتاقت رو جمع کن! دقیقا حس آخرین تولدم در 8-9 سالگی که دوستام همه دعوت بودن بهم دست داد و مادر جان که دید لو رفت موضوع! گفت یکی از دوستام زنگ زده و مجبورش کرده که باید تولد بگیرید یعنی الان با یک سگ روبرو میشوند که پاچه میگیرد در حد تیم ملی البته برزیلیش!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مامان که نگفت کیه ولی من میدونم و اشتباه کردم روزی که داشت تعریف میکرد رفته اند واسه فلان دوستش تولد گرفته اند نگفتم من نفرت دارم از هرچی سورپریزه و فقط حسهای بد در این مورد زیاد میشه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;الان هم مثل یک خر در گل مانده ماندم چطوری گند نزنم به خیر سرم تولدم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فقط میخواهم از آسمان سنگ ببارد که نیایند.یعنی انقدر بدم میاید که نگو اصلا من تولد دوست ندارم حتی یک ذره حتی سر سوزن چرا نمیفهمن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به خدا یه اس ام اس به شدت من رو خوشحال میکنه ولی تولد گرفتن حس خفگی بهم میده در حد تیم ملی اون تولد یکدفعه ای.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آخه شما فکر نکردید چرا این دوست ما 24 سالش شده و یک بار هم تولد نگرفته؟خوب خنگ ها حتما دوست ندارم دیگه چرا نفهمیدید&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 11:34:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myrules&amp;postid=239</comments>
<dc:creator>myrules</dc:creator>
<guid>http://myrules.blogfa.com/post-239.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عجب صبری</title>
<link>http://myrules.blogfa.com/post-238.aspx</link>
<description>گاهی فکر میکنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاهی که خیلی خوب فکر میکنم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میبینم مثل این بچه های نفهم برخورد میکنم که هی مادرشون صبر میکنه شاید  کودک نفهم بفهمه اگر از این راه بره میره زیر ماشین&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; اگر بره  میفته تو جوب&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر بخوره مسموم میشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حس میکنم خدا در برابر قدر ندانستن های من عجب صبری دارد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یاد برنامه بامدادی ۷ سال قبل رادیو به اسم جنگ سپیده افتادم و اجرای وحید جلیلوند و شعر عجب صبری خدا دارد...............&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;احساس میکنم خدا نگام میکنه و میگه خوب میشی نترس:)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 21:44:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myrules&amp;postid=238</comments>
<dc:creator>myrules</dc:creator>
<guid>http://myrules.blogfa.com/post-238.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بالاخره مسافرت</title>
<link>http://myrules.blogfa.com/post-237.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;این چند روز هی بین رفتن و نرفتن بودم تا اینکه مامانم رضایت دادن اگر خودشون بیان منم برم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هواپیمایی که کلا نبود و ما باز منت قطار رو کشیدیم تا فهمیدیم بجز قطار عادی یه قطار دیگم داره که مامان من اگر هواپیما نباشه فقط با این نوع قطار میتونن بیان و اونم با یک سری مکافات همین امروز بلیطش رو گرفتیم و فردا داریم میریم بندرعباس و از اونجا هم قشم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوستها همرا ما فقط میتونن دوز بمونن پس ما تصمیم گرفتیم با مامانم 2 روز دیگم بمونیم و البته شایدم نمونیم،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; از صبح  به هزار و یک هتل زنگ زدم که  نرم و یه جایی بگیریم که گوگولی باشه ولی نتونیم ازش بریم بیرون و اعصابمون خورد بشه و الان کلی گزینه داریم که نمیدونیم کدوم رو بریم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot; height=18&gt;و در همین راستا بلیط برگشتم نگرفتم و البته همه گفتن اشتباه میکنم ولی واقعا نمیدونم چند روز میشه و  همه چیز به خستگی مامانم بستگی داره تازه فوقشم اینه که میریم یزد و از اونجا باز میایم تهران.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;میگم خدا یه وقتهایی میخواد من رو حرص بده یعنی معنای دقیقش امروز بود.زنگ زدم به برادر جان که تو بلیط بگیر چون اگر باز به من بگن نداریم افسردگی میگیرم اونم یه ربع بعد گفت بلیط گرفتم ولی قسمتتون انگار مشهد بود چون این دوستم که داشت بلیط رو میگرفت گفت میشه پنجاه و خورده ای و من از روی کم بودن قیمت فهمیدم بلیط اشتباه گرفته و بعد معلوم میشه به جای بندر بلیط مشهد گرفته و دوباره کنسل میکنن و بندر میگیرن.حالا برادر جان این رو گفت مامانم یهو مشهدی شد منم که زدم به دنده بیخیالی خیلی راحت زنگ زدم هتل مشهد اونم گفت جا نداریم و مامانم دیگه کوتاه اومد ولی در این 10 دقیقه یک عذاب وجدان مسهد نرفتن گرفتم که حد نداشت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مخاطب خاص(شاید حتی به خودم):میدونی چیه؟اگر تو قرار بود بیای یه جا که من بهش آشنا بودم و تو غریب با همه اتفاقات افتاده خیالت رو از همه چیز راحت میکردم حتی نقشه و ثانیه ها یی که باید میدونستی رو هم برات شرح میدادم حتی اگر اذیت میشدم همه جا باهاتون میومدم که اذیت نشید و گم و گور نشید و کم نمیذاشتم. ازت انتظار داشتم زنگ بزنی و بپرسی چی شد؟ ولی خوب انگار بهتر شد که زنگ نزدی و این چندین باری هم که من زنگ زدم چه بر حسب اتفاق چه به عمد گوشیت خاموش بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شاید اشتباه میکنم ولی هیچ علاقه ای به دیدنت ندارم و به خاطر استرس دیدنت حتی یک در هزار و بر حسب اتفاق تمام دیشب تا صبح خوابم نبرد فقط دوست داشتم مامانت رو ببینم.خلی دوست داشتم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن:به خانمه پشت خط هتل میخواستم بگم من همه حرفهاتون رو میفهمم انقده تلاش نکن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن:دیگه از غر غر مسافرت من راحت شدیدا:)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 10:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myrules&amp;postid=237</comments>
<dc:creator>myrules</dc:creator>
<guid>http://myrules.blogfa.com/post-237.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اشک ترش</title>
<link>http://myrules.blogfa.com/post-236.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتهایی که روحیه خوبی ندارم و هزار و یک دلتنگی خراب میشه روی سر و دلم ,جوری میشوم که اگر پشه هم چپ نگاهم کند میزنم زیر گریه(کمی لوسم!خودم میدونم)البته نه زر زر گریه کنم در سکوت ولی در ثانیه ای اشکم چک چک میچکد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در حین انجام یک دو مرحله از این بازی سر کاری که قبلا توضیح دادم داشتم همینطوری اشک میریختم واسه خودم که یه آن در حال کشیدن آه! یه دونه اشک راهش کج شد رفت سمت دهن بنده و بعدم زبونم ولی مزش اصلا شور نبود بلکه ترش بود یه آن به همه دانسته هام شک کردم و فکرکردم خدایا این اشکه همیشه شور بود یا ترش بود نکنه تلخ بوده ها؟اصلا چرا من دارم چیک چیک اشک میریزم چرا همه جا یطوری میبینم چرا دوباره دارم اینطوری میشم که از چشام م غم بباره؟ دیگه یعنی مخم داشت تاب برمیداشت که یادم اومد از سر اعصاب خوردی و برای رسیدن به خدا راه پر خوری رو انتخاب کرده بودم که دیدم دیگه دارم واقعا به خدا میپیوندم و رفتم گیر دادم به موهای صورتم بعدم چون توانایی جوش زنی دارم و حسخود ازاریمم زده بود بالا یه لیمو ترش رو خالی کردم روی صورتم ولی یادم رفت صورتم رو بشورم و این اشکه نبود که ترش بود بلکه آبلیمو رو صورت بنده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خواستم بگم قبل از گریه حتما صورتتون رو بشورید&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یادتونه گفتم منتظر یه تصمیم که توش هیچ دخالتی نمیتونم بکنم اون تصمیمه یه سفر بود که شاید به نظر خیلی ها مضحک باشه ولی روی اعصابمه عجیب!و میدونم اگر نرم به اون شهر اعصاب همه رو نابود خواهم نمود!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; دقیقا سه  چهار روز بود که دیگه داشتم بیخیال سفر میشدم که چند ساعت پیش اون بنده خدا که من قبلا از دیدن اسمش روی گوشیم غر میزدم  زنگ زد و گفت اونها تصمیم قطعی به مسافرت گرفتن و اگر میخوام؛ برم دنبال بلیط. البته باید توضیح بدم نظر مسافرت از من بود و قرار بود یکی دیگه هم به این مسافرت بیاد که تحمل سفر رو با کسایی که کلا با من متفاوتن راحت بکنه و باعث بشه مامانم بذاره منم باهاشون برم ولی خوب اونم نمیاد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از اون لحظه  آژانسی نبوده که زنگ نزنم دنبال بلیط و شما بگو دریغ از یدونه بلیط که البته منم بیشتر از یکی نمیخواستم. بجز اون کلی بحث با مامانم که بذاره منم باهاشون برم وخوبه بدونید که این دوستان فامیل هستن ولی هنوز هم این بحث که با مامانم به خاطر نیومدن اون یه نفر برقراره و هم یدونه بلیطم نیست و لعنت به من که گفتم با هواپیما نریم و حالا موندم تو حرفی که زدم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از وقتی 139 گفت بلیطی نیست انگار یکی زده باشتم و کلی هم بهم توهین کرده باشه من دارم مثل ابر بهار گریه میکنم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آخه موندم مگه من گربم که خدا هی گوشت رو نشونم میده و هی قایمش میکنه؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن:یکی از دوستام خیلی نگرانه مادرشه،شما هم بعضیهاتون میشناسینش،لطفا دعا کنید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 20:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myrules&amp;postid=236</comments>
<dc:creator>myrules</dc:creator>
<guid>http://myrules.blogfa.com/post-236.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازی بازی:)</title>
<link>http://myrules.blogfa.com/post-235.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خواهر جان و پسر فوق فعالش! چند روزه تشریف اوردن خونه ما و ما زدیم تو دهن غیبت و  خرید و بیرون رفتن و غر زدن و جینگول کردن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یه چیز توی این سفر با بقیه سفر های خواهر جان فرق داشت ،قبلا اون کار خودش رومیکرد و منم کلا میپیچوندمش اما این بار یه اتفاق بامزه افتاد اونم اینکه ما حدود 10 سال قبل که کامپیوتر ها NC بود و بازی کامپیوتری نابود بودن! یه بازی آتاری داشتیم و خودمون رو باهاش خفه میکردیم و جیغ بود که سر هر تیکش میزدیم ولی  از اون سال دیگه با هم بازی نکردیم چه برسه به اینکه بازی یجوری باشه که بشه توش نظر داد و این کارها رو گذاشته بودیم کنار تا اینکه یهو خواهر جان  گیر داد من بیکارم!&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; البته توجه داشته باشید که این در حالیه که جونمون داشت در میومد از بس راه رفته بودیم و  ولی خوب چون نمیتونه 2 دقیقه بشینه، اصرار پشت اصرار که یه بازی بیار من بازی کنم و منم که پیجوندم و گفتم بازیم کجا بود؟ و اونم پررو کل کامپیوتر شخصی بنده رو شخم زد و بازی عهد دقیانوس این مرغه که همش داره تیر میزنه(Chicken Rush Deluxe) رواجرا کرده بود و کلی داشت بازی میکرد و من هی فکر میکردم خدایا من این بازی رو یکم جدید تر دیده بودم! که با نگاهی به LORD 2008 دیدم ورژن یکم جدید ترش توی لرده و یادمم اومد که به به نمایشگاه دیجیتال تموم شد و من نرفتم یه لورد کینگی چیزی بگیرم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هرچی بازی توش بود رو نصب کردیم این وسط یه بازی فوق مزخرف هست که باید هم شکل ها رو کنار هم بچینی تا با هم برن و این اتفاق باید در کل خونه ها بیفته(Jewel Quest 2) &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; این بازیه عجیب مخ ادم رو کار میگیره و باعث شده ازلحظه ای که میرسیم خونه این بازی انجام بشه تا یک و دو نصفه شد و این جیغ و فحش وتشویق ها مامانم رو عاصی کرده چون بنده خدا مجبور این بچه لج در بیار رونگه داره (مثلا خالشم من)دیشب مامانم داد میزد ببینم شما دو تا مامان میخواین یا نه؟من رو داره میکشه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; نمیدونید این بازی مزخرف چه حالییییییییی میده انقده خاطرات واسمون زنده شده که نگو &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خواستم بگم یه آدم پایه گیر اوردید بشینید باهاش بازی کنید&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن: اصلا چرا من تعداد مانتو هام رفته بالا و این مانتو هه باید انقده گرون باشه که مامانم چپ چپ نگام کنه؟ خوب میخوامش من:(&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 16:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myrules&amp;postid=235</comments>
<dc:creator>myrules</dc:creator>
<guid>http://myrules.blogfa.com/post-235.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انتظر ینتظر منتظر!</title>
<link>http://myrules.blogfa.com/post-234.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;انقدر بدم میاد که قسمتی از یک ماجرا باشم ولی هیچ نقشی رو ایفا نکنم جز انتظار و کنسل کردن همه چیز تا یک ماه &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و نفرت انگیز ترین قسمت اینکه اگر بقیه باشن منم هستم اگر نه منم هویجم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 Oct 2009 16:56:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myrules&amp;postid=234</comments>
<dc:creator>myrules</dc:creator>
<guid>http://myrules.blogfa.com/post-234.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
